پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٦,٨٠١)
تجدید چاپ، چاپ تازه، چاپ اصلاح شده.
ضرب المثل آخوند، خدا بد ندهد، کاربرد و حکایتش چیست؟ این مثل در مورد قدرت تلقین است و وقتی بخواهیم به کسی بگوییم که تحت تاثیر شایعات و افکار عمومی قرا ...
دستگاه گیرنده، رادیو.
فقط گرفتنی.
دریافت کردنی، قابل وصول، پذیرفتنی، قابل قبول، ( در جمع ) بروات وصولی.
تجدید محاسبه.
( فیزیک ) پس دادن حرارت فلز در اثر سرد شدن.
پاسخ رد، رد کننده.
ملامت کننده.
برنامه مکرر، برنامه تکراری پخش کردن ( رادیو و تلویزیون ) .
دارای واکنش، عود کننده، پرطنین.
دوباره صحافی کردن، دوباره ملزم ساختن.
( rebecca ) ربکا، اسم خاص مونث، ربکا زوجه اسحق.
( rebec ) کمانچه سه سیمه قدیمی.
دوباره متحد کردن، دوباره معاشرت کردن.
ربودن، بزور بردن، غارت کردن، ترکیدن.
بی دلیل.
لالایی های فردوس الا لا لا تو را دارم به درگاه خدا نالم که من بچّه همین دارم هزار امّید بر این دارم هزار امّیدِ صد ساله خدا عمرش نگه داره * ا ...
معقولیت.
عقب صف.
چنگک درو.
مستقل، دارائی غیر منقول، ملک.
سیستم بلا درنگ.
ورودی بلا درنگ.
خروجی بلا درنگ.
زمان سنج بلادرنگ.
ریشه دار کردن، ریشه گرفتن، ریشه دار شدن.
شکسته شده، پوشیده شده، اشتباه شده.
عدد حقیقی.
ایستگاه خواندن.
چرخه خواندن و نوشتن.
نوک خواندن و نوشتن.
بارقه خواندن.
چرخه خواندن و ترمیم.
تپش خواندن.
انباره فقط خواندنی.
نوک خواندن، نوک خواننده.
( reaction ) واکنش، عکس العمل، انعکاس، واکنشی.
دست درازی کننده، ( نساجی ) کارگر نخ تاب.
( orzra backed ) دارای پشت نوک تیز. خوک نیمه وحشی دو رگه جنوب شرقی اتازونی.
پنگوئن منقار تیغی.
( orbackzra ) دارای پشت نوک تیز.
بی شعاع، بی پرتو.
پرتو، ابریشم مصنوعی، ریون.
جهت یاب رادیوئی.
( =ravenous ) حریص در صید، طماع، کلاغ مانند، پر ولع.
( raven ) صید، شکار، طعمه شکاری، چپاول.
گوریدگی.
یغماگر، ویران گر.
موش، موش صحرائی.
قراضه، دارای صدای تق تق، لغزنده، سست، پر حرف.
مرگ موش، گیاهان سمی قاتل موش.
موش وار.
کسر گویا.
استدلال کننده.
استدلالی.
مرگ موش، موش کش.
( rath ) پیش رس، زود رس، سریع، تند، چابک، مایل.
( ratable ) مشمول مالیات، قابل تقویم، نرخ بردار.
چرخ ضامن، چرخ دندانه دار متحرک بوسیله موتور.
کنار یا لبه کشتی، سگ شکاری، علامت سفید، کشیدن.
( ratafia ) مشروب الکلی مخلوط با بادام تلخ، نان شیرینی بادامی.
( ratafee ) مشروب الکلی مخلوط با بادام تلخ، نان شیرینی بادامی.
صدای طبل، صدای سم اسب، طبل زدن.
( rateable ) مشمول مالیات، قابل تقویم، نرخ بردار.
تراش، خراش، زدودگی، خراشیدگی.
سوهان زن، ساینده.
ماکیانی، دانه خوار.
انگور زود رس، میوه یا گیاه زود رس.
( rarefy ) رقیق کردن، منبسط کردن، تصفیه کردن.
رقیق شونده.
( rarefaction ) ترقیق.
کیمیا، مرغ سعادت، چیز یا فرد نادر.
( raptatorial ) شکاری، لازم برای شکار.
( raptatory ) شکاری، لازم برای شکار.
تربچه.
سرباز اجیر و سیار ایرلندی، ولگرد.
شمشیر دودم، سخمه، سخمه زنی.
حمل و نقل سریع ( مسافربری ) .
با دستیابی سریع.
فدیه دهنده.
سرباز، افسر سربازی کرده، افسر ترفیعیافته، افسرصفی.
وابسته به وزغ، قورباغه ای، وابسته به ناحیه زیر نوک زبان.
( rangy ) کوهستانی، ولگرد، پا دراز و لاغر.
دستیابی تصادفی.
مرز، کنار، حاشیه، لبه، برآمدگی لبه طبقات سنگ، نوار، تسمه ئ آهنی، تکه دراز گوشت، بصورت نوار یا تسمه درآوردن.
( rancher ) دام دار، گله دار، چوپان. ( ranchman ) گله دار، دام دار.
( ranchero ) گله دار، دام دار.
( ramulous ) شاخه شاخه.
( ramulous ) شاخه شاخه.
شاخ قوچ، قسمتی از استحکامات خندق، تور ماهیگیری، قلاب جرثقیل.
گلپر، گلپرایرانی، گل استکانی.
پرهیاهو، خودسر و خروشان.
( ramose ) پرشاخه.
( ramekin ) خوراک مرکب از خرده نان و پنیر و تخم مرغ.
تراشه، قسمت یا جزئ بسیار ریز.
( = ramadan ) ماه رمضان ( عربی ) ، ماه صیام.
( ج. ش. ) وابسته به آبچلیک، شبیه آبچلیک.
( طب ) خس خس، صدای خس خس.
( rakehell ) هرزه، پست، فاجره، فاحشه، بدکار، اهل فسق.
( rakehelly ) هرزه، پست، فاجره، فاحشه، بدکار، اهل فسق.
( هندوستان ) راجا، امیر یا پادشاه، فرمانروا.
شستشوی چیزی بوسیله باران، شسته شده بوسیله باران.
لباس بارانی.
ناودان.
( rainstorm ) باد و باران، باران شدید، باران توام با توفان.
عایق باران، ضدباران کردن.
باران سنج، وسیله سنجش میزان بارندگی.
کارگر راه آهن.
سرزنش کننده، طعنه زن.
موسیقی ضربی، ضرب و رنگ ( reng ) در موسیقی.
کهنه و ژنده جمع کن.
سنگ را شیار دار کردن، یکی از شیارهای سنگتراشی، ریزه، پاره.
پالتو آستین گشاد سبک و فراخ.
نشان گذاری مبنائی.
ممیز، نقطه مبنا.
متمم مبنائی.
شعاع انحناء.
بردار شعاعی.
( radiotelegraph ) تلگراف رادیوئی کردن، تلگراف بی سیم.
تلفن بی سیم.
استرونتیوم رادیو اکتیو، استرونیتوم.
دارای اضلاع یا شعاع های متقارن.
رادیو متر، شعاع سنج، تشعشع سنج.
درجه نفوذ اشعه مجهول، نفوذ پذیری اشعه مجهول.
ایجاد شده در اثرتشعشع.
پخش و سخن پراکنی بوسیله رادیو.
توسط رادیو گستردن.
امواج الکترو مغناطیسی رادیو، موج رادیو.
بسامد رادیوئی.
پیوند رادیوئی.
علامت جذر.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دل بیجا شدن _ خراب شدن معده تا حالت قی کردن. مثال: طعام را خوردم و دلم بیجا شد، تب بچه بلند، دلش بیجا، هیچ چیز ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دل بودن - و دیل بودن. خواهش داشتن، مایل بودن. مثال: از اول دل بود گویید، برای همین به دیدن آن کس آمدید، به این ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دل بودن - و دیل بودن. خواهش داشتن، مایل بودن. مثال: از اول دل بود گویید، برای همین به دیدن آن کس آمدید، به این ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دَکّه خوردن - Dakka . مثال: سرم به ستون دکه خورد، یا: پایش به سنگ سخت دکه خورد. در گویش سمرقندیان دکه خوردن و م ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دَکّه خوردن - Dakka . مثال: سرم به ستون دکه خورد، یا: پایش به سنگ سخت دکه خورد. در گویش سمرقندیان دکه خوردن و م ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دعای بد، دعای ود Duoybad , - duoyvad دعای بد، نفرین، سخت کاهش کردن. مثال: بی سبب دعای بد ( دعای ود ) کرد، الهی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دعای بد، دعای ود Duoybad , - duoyvad دعای بد، نفرین، سخت کاهش کردن. مثال: بی سبب دعای بد ( دعای ود ) کرد، الهی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دسِّیار Dassiyor - یاری دهنده، مددکار، دستیار. مثال: بچه ها کلان ( بزرگ ) شده دسِّیار شدند، کارها خیلی سبک شد، ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دَسْتَویز - Dastavez ، کادو، هدیه، تحفه و رهاورد. مثال: من به مهمانی بی دستَویز نمیروم، یا: به خانه عروس نو دست ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دستک - Dastak ، گزک، بهانه، دلیل، اساس. مثال: این گپ به وی دستک شد و کار میکردگی اش را کردن گرفت [کاری را که می ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دستِ بچه را حلال کردن - سنت ختنه را ایفا نمودن. در سمرقند کم واقع میشود که والدین جمله: ما توی ( سور ) ختنه م ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دررو - Darrau زود، فوری، عاجلاً. مثال: دررو رفته پدرت را بیار، شما همین جا استید، من دررو رفته خبر میگیرم، دررو ...
( radiation ) تابش، پرتو افشانی، تشعشع، برق، جلا.
نیروی موجی.
درجه نشر و تراوش نیروی موجی.
( radiance ) شید، تابندگی، تشعشع، درخشندگی، پرتو.
واحد اندازه گیری سطح زاویه دار، رادیان، زاویه مرکزی قوس دایره.
متصدی رادار.
کله شق، تق تق، صدای در زدن، تق تق کردن.
راه آهن چنگک دار مخصوص عبور از سراشیب.
لالایی های قاین لالا لالای لالانِ رضا، شاه خراسانِ شفایِ دردمندانِ او ضامنِ غریبانِ * لالا لالایی لالایی همه مرغ و همه ماهی همه مرغا ثنا گوین ...
جوی آب، نهر، محل عبور سیم برق در ساختمان.
خوشه مانند.
بصورت بلورهای خوشه ای در آوردن، با اسید راسمیک ترکیب کردن.
تحلیلگر سیستم.
هاری.
ازدحام، توده مردم پست.
خرگوش دار.
شکارچی خرگوش، مبهوت.
بست یا مفصل کنش کاوی.
کنش کاو، دارای کنش کاو کردن، با کنش کاو بهم پیوستن، جفت کردن نر و مادگی یاکام و زبانه لبه تخته و امثال آن.
همگاه.
( طب ) ترکیب دو استخوان وتکمیل استخوان واحدی.
مافق وجود یا جوهر مادی، روحی.
برنامه نویس سیستم.
منبع سیستم، وسیله سیستم.
برنامه نویس سیستم.
برنامه نویسی سیستم.
برنامه سیستم.
مهندسی سیستم.
امکانات عیب شناسی سیستم.
منقبض ومنبسط شونده بصورت متناوب.
تومور سفلیسی.
سفلیس شناس، طبیب ویژه گر سفلیس، طبیب متخصص کوفت.
نشانی مصنوع.
نحو، علم صرف ونحو، علم ترکیب لغات.
زبان تشریح نحو.
الفاظ مترادف بکار بردن، فرهنگ لغات هم معنی را تالیف کردن.
( synoeky ) اتحاد واتفاق، الحاق، ائتلاف، همزیستی.
( synoecy ) اتحاد واتفاق، الحاق، ائتلاف، همزیستی.
( کلیسا ) مربوط به شورای کلیسائی.
توافق معانی، ارتباط مفاهیم، ربط معانی.
وابسته به بوم شناسی گروهی، دارای عقیده به استمرار.
( اسکاتلند ) تاکنون، تا این وقت، تاحال، قبل.
بهم پیوستگی، بهم بستگی، هم چسبی.
هم چسب، اتصالی، متصل شده، پیوسته، بسط داده شده، ربطی.
( syndactyle ) دارای دو یا چند انگشت بهم چسبیده.
( syndactyl ) دارای دو یا چند انگشت بهم چسبیده.
تلفیقی.
غش کننده، دارای حالت سنکوپ، همبرشگر.
هم آمیزی، مخلوط کردن.
هم برش کردن، از میان کوتاه کردن، مخفف کردن، غش کردن، حالت غش یا سنکوپ پیداکردن، غشی شدن.
همبرشی، کوتاه کننده کلمه، وابسته به همبرش یاسنکوپ.
غشی، غش دار.
مخابره همگام.
عمل همگام.
سیستم همگام.
ماشین همگام.
تسهیم کننده همگام.
کامپیوتر همگام.
همگام ساز.
( =synchronous ) همگاه، همزمان، هموقت.
( synaleopha ) ادغام دویا چند حرف صدا دار، هم آمیز.
( synalepha ) ادغام دو یا چند حرف صدا دار، هم آمیز.
کنیسه ای، وابسته به پرستشگاه یهود.
بی علامت، بی نشانه.
همسگالگر، شرکت کننده در سمپوزیم، کسیکه در بزم شرکت میکند، اهل ضیافت.
شبیه محور فرعی، منحرف شونده یا ممتد درجهت محوری.
کسیکه جلسه ای را اداره میکند، سرپرست.
همرویش، عضو پیوسته، عضو جوش خورده.
پیوسته گلبرگ.
باهم قرینه کردن، متقارن ساختن، هم آراسته کردن.
لیست متقارن.
تقارن، متقارن، هم آراستگی، همسازی.
نشان پرداز، نمادگر.
سیستم دو فلزی مختلط.
نشانگذاری نمادی.
برنامه نویسی نمادی.
منطق نمادی. منطق رمزی.
خیلی عظیم، قوی، بزرگ
شبیه جن هوایی، شبیه سیلف، لاغراندام، زیبا و ظریف.
زبان نمادی
برنامه نویسی نمادی.
جدول نمادها.
نشانی نمادی.
رشته نمادی.
دستکاری نمادها.
وحشی، غیر متمدن، جنگلی.
جنگل، احداث جنگل.
( =silva ) درختان جنگلی یک ناحیه، درخن نامه.
بشکل منطقی درآوردن، صغری وکبری چیدن، قیاس کردن، استلادل منطقی کردن.
جن هوائی کوچک، زن جوان وزیبا وباریک اندام.
قیاسی، کسیکه مهارت در قیاس منطقی دار د.
هجا بندی، تجزیه هجائی.
شاه توت، توت سیاه.
( swoon ) غش کردن.
شمشیر مانند.
فن شمشیر بازی، مبارزه، زور آزمائی.
حشره ای نیم بال.
( گیاه ) سرخس برگ شمشیری.
رقص شمشیر، اجرای رقص در اطراف شمشیر.
نیشکری که بشکل تیغه شمشیر است.
الله بختکی، شانسی.
غش کننده.
موجد خسارت، انفجار دار.
دوپهلو، دوطرفه.
میگسار.
انواع مشروبات الکلی محتوی یخ وشکر، مشروب مست کننده، آشامیدن، بلعیدن.
درنگ کردن، مردد بودن، تردید.
( =swiss ) سویسی
نظریه راه گزینی.
انباره گزینه ای.
نی بوریا.
گزینه نما.
ایجاد کننده صدای فش فش.
آبجو بد وکم مایه، ضعیف.
پیچی، چرخشی، گردابی.
کار کردن، زحمت کشیدن، مشقت، رنج زحمتکش.
سخت زدن، قایم زدن، زخم زبان زدن، تلوتلو خوردن، بدور چیزی چرخیدن، لنگر.
نوسانی، نوسان دار، آونگی.
نوسانی، چرخاندنی.
خوک چران، گرازبان.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دَر کار - ضرور، ضروری، لازم. مثال: این تبر به من در کار میشود، یعنی ( ابزار دست ) من است و خیلی بهش نیاز دارم، ...
لالایی های قوچان لالا لالا گل آلو دو چشمت مست و خواب آلو لالا لالا گل اسفند بابات رفته رَدِ گوسفند * لالا لالا گل زردم به قربونِ تو میگردم به ...
متمایل به گیجی، فطرتا گیج، گیج، مبهوت.
باله شنا.
قابل شناوری، شناکردنی.
سفرجل هندی، درخت آت هندی.
گل سرخ اروپائی.
گل میخک شاعر، حسن یوسف.
ذرت خوشه ای شیرین.
روغن بادام شیرین، روغن زیتون، روغن شیرین.
مرزنگوش.
ماگنولیای ویرجینیا.
چیزی که جارو میکند، زود گذر، سریع.
( sweeny ) ( در مورد اسب ) از کار افتادگی یا فلج عضلات کتف، فلج عضله.
( sweeney ) ( در مورداسب ) از کار افتادگی یا فلج عضلات کتف، فلج عضله.
زندان مجرد.
آدم بد دهان وفحاش.
( اسکاتلند ) آبجو تازه انگلیسی، مشروب الکلی.
ضربت سخت زننده، مگس کش.
پارچه قنداقی.
چمن، مرغزار، دسته علف خشک، سبزه رو.
هیاهو ودعوا کردن، لباس پر زرق وبرق پوشیدن.
تجمع کننده.
( درمورد قیافه ) سبزه مایل به سیاه، دارای صفت زشت، بدصفت، بدطینت، تیره ومبهم، سیاه چرده.
چمن، مرغزار، سطح چمنزار، تبدیل به مرغزار کردن.
علف پازهر ( milkweed ) .
متکبر.
چوب دستی کوچک، باتون.
قالب سوراخ سوراخ.
جاروکش، رفتگر، ( بتحقیر ) کلفت ( kolfat ) .
پارچه قنداقی، قنداق.
باریک اندام، نازک، ظریف، زن با کمال.
حساسیت، استعداد.
درزی، بخیه ای.
حامی، نگهدارنده، محافظ.
اعانت دهنده، کمک کننده به فقرا، نگهدار.
نفس عمیق، آه.
آه کشیدن، نفس عمیق کشیدن.
محلول سریشمی دارای ذرات معلق.
پرونده معلق، پرونده بلاتکلیف.
آویزشی، اندروا پذیری، درحال تعلیق، درحال توقف، تعلیق، معلق.
فروگیر پدیر، حساس، پذیرنده، آماده پذیرش، مستعد.
ابقاء، بقا، برزیستی.
تراز مساحی یا پیمایش، تراز نقشه برداری.
زنجیر مساحی، پاپیمایشگری.
ناظر، مراقب، مواظب، محافظ، بپا، مبصر کلاس.
انشعاب شاخ گوزن چهار ساله.
مایه حیرت.
حیرت، شگفتی.
لالایی های کاشمر لالا لالات کنم ننه تو را مُلاّت کنم ننه لالا لالا گُل پونه بابات رفته، نگیر بونه * لالا لالا گُل لاله دل از مهر تو خوشحاله ا ...
ضمانتنامه، تضمین نامه.
فلق و شفق خورشید، سرخی بامداد یا غروب
شاه ماهی ( Mullidae ) ، شاه ماهی قرمز.
تمس هندی چهار چنگال.
گره بخیه جراحی.
محل کار یا مقام جراح.
پرخور.
اسکی باز روی آب.
قایق مخصوص هوای توفانی یا خیزاب.
جسم واقع در سطح.
مرغ ساحلی سواحل اقیانوس آرام.
تراز، تراز فلزی یا آهنی.
موج سواری، موج بازی.
تنگ ورشو، چرم زیر تنگ، تنگ اسب، کمر بند اسقفان وکشیشان.
دست کشیدن از، پایان یافتن، بپایان رساندن، پایان، استراحت، بازایستادن.
ریم آوردن، چرک کردن، چرک نشستن، فساد جمع شدن.
فرض، تصور، حدس.
درگاه تامین، درگاه تدارکاتی.
برنامه پشتیبانی.
التماس، تضرع.
از ریشه کنی، قلع وقمع.
ریشه کن کننده.
سیستم ناظر.
روال ناظر.
علائم نظارتی.
برنامه ناظر.
حالت نظارت.
کنترل نظارتی.
درخواست ناظر.
فراخوانی ناظر.
اتفاق ناگهانی.
غیر مترقبه، غیر منتظره.
فوق العاده ظریف، بسیار ناقلا، زرنگ.
ظرافت فوق العاده، زرنگی بسیار.
رولایه، ابر لایه، طبقه خیلی بالا، ( ز. ش. ) طبقه فوقانی.
لغو سازنده.
ماوراء محسوسات، روحی، روانی، ماوراء عالم حواس.
فوق العاده حساس، حساس شده، حساس.
( =supersensible ) مافوق احساس.
لغو کننده، جانشین.
عنوان روی پاکت، عنوان نوشته روی چیزی، توضیح، آدرس، نشانی روی نامه، ظهرنویسی.
روی چیزی حک کردن یا نوشتن، روی صفحه ای گراور کردن.
منطبق کردن با، قرار دادن ( روی ) .
ماورای جسم، ماورای عالم مادی، ابر جسمی.
قابل انطباق.
فلسفه ماورائ طبیعه.
آسمانی، علوی، بلند، وابسته بعالم بالا، بهشتی.
واقع درفوق، فوقانی.
بطور برتر.
دادگاه عالی، دادگاه تمیز.
( superintendency ) ریاست، مدیریت، نظارت، مباشرت، سرپرستی.
( superintendence ) ریاست، مدیریت، نظارت، مباشرت، سرپرستی.
لالایی های طبس الا لالا گُلِ پونه سگو آمد درخانه کیشش کردم بدش آمد نونش دادم نمی ستانه برو بر بام همسایه بگیر بچه ی همسایه که ما بچه همین داری ...
دارای فشار زیاد، فشاری، خمیده، از بالا.
قابل اضافه، قابل تحمیل، قابل تزاید، اضافه شدنی.
کهکشان بزرگ، ابر کهکشان.
فوق گروه.
تکرار مرتب ومداوم موضوعی درسخن، تصریح.
لقاح دویاچند تخم در یک تخم ریزی.
بس پردازی، انجام کاری بیش از حد وظیفه، افراط در انجام وظیفه، زیاده روی درکار، خوش خدمتی.
ابر پایگی، ارج، رفعت، علو مقام.
ابر پایه، بسیار بلند، برجسته، فوق العاده برجسته.
برتر، منزه، خارج از جهان مادی.
مباشر کارهای بازرگانی وفروش کالا در کشتی.
بیش از حد لزوم اضافه کردن، سربار کردن، باز افزایش.
بیش از حد لزوم اضافه کردن، سربار کردن، باز افزایش.
قضیه کلی مورد استدلال.
مغلوب شدنی، تفوق یافتنی، فائق شدنی.
وافر بودن، بوفور یافت شدن، بیش از حد بودن.
آفتاب گیر، منور از نور آفتاب.
کنف بنگالی.
بی نور، بی آفتاب.
محو نشدنی در اثر نور آفتاب، رنگ ثابت.
قوس قزح، رنگین کمان.
کلاه آفتابی زنانه.
( مصر قدیم ) صفحه بالدار مظهر خدای آفتاب.
هزینه ای، خرجی، وابسته به تعدیل هزینه.
تلمبه لجن کشی.
اسب بارکش، یابو، قاطرچی، بار.
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : در را زنجیر کردن - در را بستن، محکم کردن. در زمان قدیم حویلی های مردم در و دروازه های کلان ( بزرگ ) داشت و آن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : در را زنجیر کردن - در را بستن، محکم کردن. در زمان قدیم حویلی های مردم در و دروازه های کلان ( بزرگ ) داشت و آنها ...
اصطلاح تاجیکی هیچ گپ نه و دخماسه بسیاری. دَخماسَه - کبکبه و دبدبه، ظاهر فریبی. اصطلاح: هیچ گپ ( حرف ) نه و دخماسه بسیاری. این واژه در اصل دَخمَسَه از ...
ضرب المثل تاجیکی هیچ گپ نه و دخماسه بسیاری. دَخماسَه - کبکبه و دبدبه، ظاهر فریبی. اصطلاح: هیچ گپ ( حرف ) نه و دخماسه بسیاری. این واژه در اصل دَخمَسَه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دَردَته گیرم، دَردَت زَنَد - Dardat، معادل دردت به جانم. به آهنگ نوازش و مهربانی اکثراً به کودکان و بعضاً به کل ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دَراز - غیر از معنی معمول، که ما استفاده میکنیم. به معناهای دیگری هم استفاده میکنند. در چنین موارد مختلفی استعم ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دَردَت زَنَد - zanad Dardat، معادل دردت به جانم. به آهنگ نوازش و مهربانی اکثرا به کودکان و بعضا به کلان ( بزرگ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دَخماسَه - کبکبه و دبدبه، ظاهر فریبی. مثال: هیچ گپ ( حرف ) نه و دخماسه بسیاری. این واژه در اصل دَخمَسَه از زبان ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دادَر - به معنی برادر کوچکتر مستعمل است. در فرهنگ برهان گفته شده است که به معنی برادر است، در ماوراءالنهر مستعم ...
خیر مطلق، خیر کل، ابرنیک.
( =somersault ) معلق، پشتک، پشتک زدن.
خانه تابستانی، کوشک، کلاه فرنگی ( در باغ ) .
کارت خلاصه.
تلخیص کننده.
( shumac ، sumac ) سماق.
سومری.
مبلغ، مقدار، آثار دانش بشری.
مجموع حاصلضرب.
لفظ جمعی.
مقابله جمعی.
سلطانه، زن یا مادر یا دختر سلطان.
( sulfurous ) گوگردی، شبیه گوگرد، مشتعل.
( sulfide ) نمک یا استرسولفید هیدروژن.
( sulfate ) زاج، توتیا، سولفات، با اسید سولفوریک آمیختن.
سعد و اسما. س َدُ اَ ( اِخ ) اول نام عاشق و دوم نام معشوقه ای است که در عرب بوده اند: باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا آراست بوستان را نیسان [باد بهاری ...
خورنق. خ َ وَ ن َ ( اِخ ) معرب خورنه. محلی در یک میلی شرقی نجف در عراق عرب که بسبب قصری که نعمان بن امروءالقیس ( از ملوک لخم ) برای یزدگرد اول ساسانی ...
سِتبرق و اسِتبرق، پارچه دیبای سرخ. حریر سبز و ستبرق، یعنی حریر سبز و دیبای سرخ، که هر دو ابریشم مرغوب و گرانبها هستند: باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا ...
مرجان، وسد و بستا هم گفته شده ( اسم ) مرجان حجر شجری: باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا آراست بوستان را نیسان [باد بهاری] به فرش دیبا آمد نسیمِ سنبل با ...
نیسان مخفف انیسان به معنی باد بهاری. همچنین نام ماه هفتم از ماههای رومی و ماه دوم سریانی است: باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا آراست بوستان را نیسان [ب ...
پس آب، فاضل آب، زباله، گنداب، مواد اضافی فلزات مذاب.
باگوگرد ترکیب کردن، بخوردادن.
( sulphurous ) گوگردی، شبیه گوگرد، مشتعل.
( sulfurate ) باگوگرد ترکیب کردن، با گوگرد آمیختن.
جوهر گوگرد بفرمول SO ۴ H ۲.
( sulfuret ) باگوگرد ترکیب کردن، با گوگرد آمیختن.
دارای گوگرد، دارای سنگ گوگرد.
ایندریدسولفورو، گاز سنگینی بفرمول SO ۲.
( sulphate ) زاج، توتیا، سولفات، با اسید سولفوریک آمیختن.
( sulphide ) نمک یا استرسولفید هیدروژن.
پارچه لباسی ( زنانه ومردانه ) .
چربی پشم، عرق خشک شده روی پشم گوسفند.
خرده گروه، دسته فرعی.
لالایی های کرمان لالا لالا گُل سوسن سرت بردار، لبت بوسم سرت بردار که اللّه زبانت قل هُو اللّه * لالا لالا گُلی دارم عزیز و بلبلی دارم لالا لا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : داش و داشت - سختی، استحکام، دوام. مثال: این متاع داشت ندارد، دو سه بار که پوشیدید، میدرد، این کفش من خوب داش دا ...
تمشک شیرین، درخت ازگیل.
سفرجل هندی، سیب دارچینی.
صوفیانه.
صوفی، اهل طریقت.
تابع، تابع منطقه یاقسمت دیگری، دستیار.
نشانگذاری پسوندی.
تحمل پذیر.
واقع در زیر استخوان شانه، زیر کتفی.
کف آلود، کف دار، پر کف.
کتابخانه زیرروال ها.
عمیق ترین قسمت زیر پوست.
( sudoriferous ) عرق آور، تولید کننده عرق، عرق زا، معرق.
( sudorific ) عرق آور، تولید کننده عرق، عرق زا، معرق.
خوی آور، گرمابه، داروی عرق آور.
توده شناور علف و نی که در رود نیل مانع کشتیرانی میشود.
سودانی.
( روم قدیم ) حمام گرم که موجب عرق زیاد گردد، گرمخانه حمام، حمام بخار.
شپش یا حشره مکنده ( Anoplura ) .
وابسته به تکان حرکت کننده با صعوبت، دارای حرکت دشوار.
کاسنی، کاسنی تلخ، کاسنی وحشی.
غذای مرکب از لوبیا ومغز ذرت پخته.
کمک، یار.
عوض، بدل، جانشین، دوا، دوائی که بجای دوای دیگر تجویز شود.
( succedent ) پیرو، متعاقب، جانشین، متاخر، متوالی.
اعانه نقدی دولت به بنگاه عام المنفعه، کمک مالی، اعانه، تخصیصاعانه، کمک هزینه.
زیردرخت.
تفریق کننده.
نرمی، ملایمت، رقت.
نرم سازی، ترقیق، ملایمت، دقیق و لطیف سازی.
زیر زمینی، نهانی، تحت الارضی.
گرمسیری، زیر منطقه معتدله.
پائین تر از سن.
( substructure ) زیرساخت، زیر سازی، زیر ساختمان، زیر بنا.
( substitution ) تعویض، جانشینی، علی البدلی، کفالت.
بصورت اسم در آوردن، دارای ماهیت کردن، ذاتی کردن.
محقق شده، بادلیل اثبات شده، تجسم یافته.
اسمی، مربوط به اسم.
زیر آفتابی، واقع در نواحی گرمسیر، در ظل آفتاب.
شاخه کوچک، شاخه فرعی، گیاه کوچک، گیاهیزه.
توالی بعدی، رشد ثانوی.
زیرنویس دار.
تاخیر، توالی. زیردنباله.
کران زیرنویس.
خط متعلق به مشترک.
حلقه متعلق به مشترک.
نیمه شور.
نیمه اشباع شده، نزدیک به اشباع.
شبه اشباع.
پیونددهی زیرروال.
کاهش، تفریق، کاستن، منها.
جهش زیرروال.
فراخوانی زیرروال
زیررویه.
معاون رئیس مدرسه، نایب رئیس، تیر فرعی تاق.
اغواء کننده.
تقریبا بیضی، نیمه بیضی.
اغواء بکار بد، زیر پا نشینی، اغواء.
تابع، مادون، تبعی.
راسته فرعی، طبقه بندی فرعی، ردیزه، خرده راسته.
واقع درعمق اقیانوس، زیر اقیانوسی.
زیر چشم، واقع در زیر چشم.
کوهپایه ای، دامنه ای کوهی.
خیلی کوچک.
مطیع، پست، پائین.
غوطه ور کردنی، قابل فرو کردن در آب.
( submerge ) درآب فرو بردن، زیر آب کردن، غوطه ورساختن، پوشاندن، مخفی کردن.
آرواره پائین، وابسته به استخوان فک پائین.
مسلسل خودکار یانیمه خودکار، مسلسل دستی.
قلمرو تابعه، سلطنت تابع سلطنت دیگری.
لالایی های گلپایگان الا لالا گُل قندم عزیز رود دلبندم مکن ناله، مکن گریه به قنداقت نمی بندم الا لالا گُل لاله پلنگ در کوه می ناله نَه بز میخوا ...
الحاق، افزایش در پایان، چیز اضافه شده.
افزودن، در پایان افزودن، اضافه کردن.
تبعیت.
واقع در زیر، مادون.
( subinfeudation ، =subinfeud ) اعطای اراضی تیول از طرف امیری به امیر دیگری برای بیعت با او، ملوک الطوایفی فرعی.
عنوان جزء یا فرعی، عنوان فرعی مقاله.
نیمه سنگواره.
سردیزه، جنس فرعی، تیره فرعی.
وابسته به زیر توده یخ، وابسته بدوره فرعی یخبندان.
اشتراک، آبونمان، پول اعانه.
خانواده فرعی، تیره فرعی.
زیر زمینی، نهانی، تحت الارضی.
واژگونگر، سرنگون کننده، تضعیف کننده، توطئه گر.
( =suberous ) دارای بافت چوب پنبه ای، چوب پنبه ای.
( suberous ) دارای بافت چوب پنبه ای.
تبدیل به بافت چوب پنبه ای شدن.
( گیاه شناسی ) بافت چوب پنبه ای.
مستاجر دست دوم.
کشیدن، بیرون بردن، ربودن، تفریق کردن، کسر کردن.
تقسیم کننده باجزاء فرعی، بخشیزه گر.
قسمت کردن مجدد، بخش کردن مجدد.
قابل تقسیم بچند بخش، بخشیزه پذیر.
از یک جهت متناقض، مغایر درمرحله فرعی، درجهت متقابل، دوقیاس مغایر.
به شکل قلب غیر متقارن.
رابطه بین دو قیاس متقابل، تشابه قیاسی، ارتباط قیاسی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دارم - یعنی آدم دارا، ثروتمند، صاحب بضاعت. مثال: پدرتان آدم دارم، این خرجها برای آن کس هیچ چیز نه. یا: کمتر دار ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خویش. به معنی خویشاوند که این واژه هنوز در سمرقند معمول است. میگویند خویش و خویشاوندی اما خویش بیشتر معمول است. ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خوش نه آمدن. یعنی بی حوصله گی، تنبلی. مثال: شعر را خوانده از یاد کن گفتم نکرد، خوشش نه آمد، خوشم نه آمد که به ب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خوشا خمَس. شخص بی حوصله و تنبل را خوشا خمَس میگویند. این واژه مرکب است از کلمه خوش تاجیکی، و ( یا قمَسِ ) Yaq ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَواس - وضع روحی، هوش و خیال. مثال: امروز خواستان پریشان می نماید، با این خواس پریشان کجا میروید، خواستان را پر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خود را کشیدن. خودداری کردن از صحبت با کسی. مثال: چند بار دعوت کردم، لیکن آن کس خودشان را از ما میکشند، خودتان ر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خواب بردن و خواب کردن. خوابیدن، به خواب شدن. مثال: نفهمیده مانده ام، خوابم بردست، و یه ( وی را ) حالی هم خوابش ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَلَه - درد سختی که ناگاه در یک عضو بدن پیدا میشود. مثال: یکباره دلم خله زد و به جایم ششته ماندم، میانم خله میز ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خنده خَرِیش. مورد تمسخره و استهزا شدن. مثال: این کار را نکنید که خنده خریش مردم میشوید. در برهان واژه خرش چنین ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خِلوَت - جای تنها و جای ترسناک. مثال: خانه را خلوت کرده پلاو ( پلو ) را تنها خورده شیشتید ( نشسته اید ) ؟ یا: د ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خِلِ بِقین - معادل موی دماغ شدن در گویش خودمان. مُخِل راحتی کسی شدن. خِل مخفف خله است، بقین پهلو، میان. به طرز ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَرخَشَه. نزاع و مناقشه بی موقع و بیهوده. مثال: این جنجال و خرخشه را بینید. در فرهنگ برهان به معنی مجادله نمودن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَر و خَنگیل. خر و اسب و به معنی مجازی مرکب سفر از قبیل واسطه های سواری. مثال: آدم بسیاری خر و خنگیل کرده آمدند ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خراجات - یعنی مخارج. آنچه خرج و مصرف میشود، خرج و مبلغ. مثال: در پیش توی دارم خراجاتم کلان، شما آدم پولدار هستی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَدوک - خلل، ناآرامی. مثال: در بقینم ( پَهلویم ) شب دراز یک چیز خدوک داده بر آمد، وقت خوردن گلویم کمتر خدوک مید ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خدا خَیرَتانَه تِیَد، و خدا خیر کند، یعنی خدا خیرتان بدهد. تعبیر خیلی معمول سمرقندیان است. مثال: خدا خیر کند تو ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خدا رحمت کرد. در موقع حیرت و تعجب از حد زیاد گفته میشود: خدا رحمت کرد، همین قدر خوردی و باز سیر نشدی!، خدا رحمت ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خبر کشیدن. مانند گویش خودمان سخن چینی کردن، غمازی نمودن. مثال: این بچه همه گپ ( حرف ) را به پدرش خبر میکشد، گپت ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خدا بی خبر. معادل از خدا بیخبر ولی برای شخص بی انصاف، دل سخت. مثال: فلانی خدا بی خبر بودست، یکبار آمده از مادر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خبر دادن و خبر کردن. همان آگاه نمودن. مثال: من از توی ( سور ) بردارم به شما خبر داده بودم، برادرتان از آمدن شما ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خاصیت. به معنی فال نیک و فال بد، قدم مبارک یا شوم. مثال: به خُرد و کلان نیکی کنید، خاصیتش نغز. یا: صدقه کنید، خ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : حیساب گُم - gum Hisob ، معادل سردرگم خودمان. حالت پریشانی، درماندگی. مثال: این واقعه ها را دیده حساب گم شد، چه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : حضور کردن - Huzur لذت بردن، راحت کردن. مثال: باغ خالیم ( خاله ام ) جای خوش هوا بودس، بچه ها خوب حضور کردند. در ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : حریفانه - Harifona در مورد تهیه نمودن غذا و طعام دسته جمعی گفته میشود. بصورت دانگی و پیکی. در سمرقند و بعضی شهر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : حرینه - Harina آدم خودسر و سرکش و خودبین. مثال: ای آن کس را مانید، یک آدم حرینه!. این کلمه از ریشه حر عربی است ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : حد - Had اندازه ای معین. با ترکیب از حد. . . استعمال میشود. از حد زیاد، از حد بسیار. از حد بسیار آدم خبر کردید ...
نیمه آبزی، واقع در زیر آب، نسبتا آبزی.
واقع در قسمت سطحی خاک.
لالایی های تربت حیدریه لالا لالا بمانی تو خط قرآن بخوانی تو که فردا روز محشر تو الهی در نمانی تو * لالا لالا تو لالاکن سرو دستت را بالاکن توک ...
کلرور دو ظرفیتی حاوی مقدار کمی کلر، کلرور قلیائی.
زیر مرکزی، نزدیک مرکز.
زیر مجرا، زیرکانال.
تعقیب کننده زیر دریائی.
زیرحامل.
واقع در زیر غضروف.
کلیدرکاب پائی ارگ وپیانو.
فهم ضمنی، ادراک ضمنی.
زیر حد متوسط.
زیرمجمع.
تحت جوی، پائین تر از جو.
زیر آبی، زیر مایع.
نزدیک راس، زیر راسی.
توالی، تناوب، تواتر، حالت تبعی.
زیرالگوریتم.
ساکن دامنه کوهستان آلپ، مربوط به دامنه کوه ( به ارتفاع تا هزار پا ) .
عاملیت جزء، نمایندگی فرعی.
زیرالفبا.
قبل از محاکمه، مورد مطالعه دادگاه، بدون تصمیم قضائی.
وادار کننده، ترغیب آمیز، تحریک آمیز.
قابل تعقیب قانونی، قابل پیگرد.
قابلیت تعقیب.
بند آوری خون، قبض.
ته خامه، گرده بالای میوه گیاهان چتری، ته خامه گیاهان خانواده هویج.
برنامه نویسی ساخت یافته.
( در بازی ورق ) دست قوی.
قلم حکاکی وگراور سازی، قلم خود کار.
گراور سازی، حکاکی.
نیزه ای شکل، نیزه مانند، بشکل قلم.
پرستون، ستون دار، نیزه مانند.
ستون وار، مانند قلم یا گوه.
ساقه دار، دارای ساقه یا ستون ثابت.
نهضت ادبی رمانتیک آلمان پس از انقلاب فرانسه.
حیرت زده کردن، آزار دادن، رقابت.
( stupefacient ) بهت آور، گیج کننده، پکر کننده، مخدر، تخدیر کننده.
( stupefier ) بهت آور، گیج کننده، پکر کننده، مخدر، تخدیر کننده.
قالب بند.
( اسم مفعول وزمان گذشته فعل stink ) .
مشت زن بی تجربه وناشی.
گوشوارک برگ، گوشوارک گیاه.
تیرستون یاشمع معدن، لقمه بزرگ، قطعه بزرگ.
اسب مخصوص تخم کشی واصلاح نژاد.
پوشیده از کاهبن، شبیه کاهبن، زبر، پرمو، نتراشیده.
ته کارت.
مسمومیت مزمن در اثر استعمال ممتد استرکنین.
خرامنده.
( strychnine ) استرکنین.
بیخ دم، دم کل ( domkol ) ، مشروب.
وابسته به شترمرغ سانان.
( strumous ) متورم، دارای تورم بالشی.
( strumose ) متورم، دارای تورم بالشی
بی ساختمان، ( درمورد یاخته ) بدون ساختمان مشخص.
ایجاد ساختمان، بنا، بنیان گذاری.
ساختمان کردن، تبدیل به ساختمان کردن.
تیر فولاد یا آهن ساختمانی.
پارچه یا پتوی صخیم قدیمی.
دارای استرونیوم.
نسبتا قوی.
گل آذین مخروطی شکل، مخروط.
بیف استروگانف، گوشت پخته نازک با خردل.
( ationzstrobili ) تشکیل رشته، باریک شدگی، بند بند سازی.
( strobiolation ) تشکیل رشته، باریک شدگی، بند بند سازی.
تپش بارق.
رقاصه برهنه.
شیاردار، خط دار.
سیم دار، سیمی، طنابی.
کراوات باریک.
پرونده رشته ای.
( contrabass ) ویولون سل بم، کنترباس
بی ضربه، بدون ضربت.
( دربازی بیس بال ) منطقه خط سیر، سیرمجاز گوی چوگان زن.
بدن خراش، قشو، برس یا ماهوت پاکن مخصوص بدن، یکرشته تزئینات موجی ساختمان.
( stridulous ) دارای صدای گوشخراش، گوشخراش.
( stridulatory ) دارای صدای گوشخراش، گوشخراش.
وسیله کوبیدن غلات، وسیله تیز کردن داس، نمونه، الگو، صاف کردن.
پراکندگی، بهم ریختگی، آشفتگی.
قابلیت بسط.
قافیه مشدد، قافیه موکد.
کوشش بلیغ، بذل مساعی.
خطوط تراموا.
ویروس معمولی ( در برابر ویروس ضعیف شده آزمایشگاهی ) .
دراز کردن، گستردن، شروع کردن.
خط دار، رگه دار، دارای اخلاق وخصوصیات فردی، ناصاف، قابل تغییر.
مقوای کاهی.
دستور عدم پرداخت چک به بانک.
توت فرنگی درختی.
بانک استان، بانک دولتی.
مات ومبهوت، دارای نگاه خیره.
اسب قزل، اسب قرمز رنگ.
رنگ زرد براق مایل به قرمز، رنگ زرد کهربائی.
اخذ رای غیر رسمی وآزمایشی.
شراب شیرین کشمش.
وردست سر عمله، مباشر کارگران.
( stravage ) سرگردان بودن، بی هدف بودن، پرسه زدن.
( stravaig ) سرگردان بودن، بی هدف بودن، پرسه زدن.
دانشمند چینه شناس.
بستر پهن مسیر رودخانه.
چینه چینه، طبقه طبقه.
خفه کردن، خفقان ایجاد کردن، گلو را فشردن.
انهدام، اضمحلال، خرد کردن، جنجال، سروصدا.
( گیاه ) تاتوره، برگ خشک یا نمک تاتوره.
راست، مستقیم، رک، سر راست.
زاویه درجه.
حریف را با مشت جلو آمده از خود دور کردن.
( بصورت نامرتب ) پراکنده، آواره، متواری، پرت، دورافتاده.
لوچ، احول، دوبین.
نقطه مانند، بشکل خال، نقطه نقطه.
لوله بخاری.
مقوی، قوی، تنومند، با اسطقس.
نیرومند شدن، نیرومند ساختن، عازم شدن.
تنگ، سبو، قدح آب مقدس.
عظیم، غول آسا، بزرگ، قوی، تومند، خشن، سخت، شق، مقتدر، متعدد، کشمکش، عجله، هیجان، اختلاف، توفان.
لحظه، وقفه، فصل، دوران، درد، غم، حمله، درد کردن.
شمعدانی.
شامل تمام موجودی انبار یا تمام فروشگاه.
بابرنامه انباشته.
انبارش و ارسال.
ثبات انباره.
مکان انباره.
حفاظت انباره.
تکه تکه شدن انباره.
یاخته انباره.
فشردگی انباره.
میانگیر انباره.
گنجایش انباره.
آرایه انباره.
انبارشدنی، انبار کردنی.
تخصیص انباره.
متوقف کننده، توقف، مسدود کردن.
خیابان فرعی.
عنصر ایست.
( =short stop ) آبگونه اسیدی که برای تثبیت عکس وفیلم بکار میرود.
ذره ئ ایست نما.
سنگدل، بی رحم.
گل ناز.
سنگ تراش، ماشین سنگ بری.
سنگواره سوسنیان.
کاملا ورشکست، لات، بی پول.
کاملا کور.
دهان دار، روزنه دار.
( =stomal ) دهان دار، وابسته به دهان، دهانی.
وابسته بدهان، دهانی، شبیه دهان، فمی.
سرزنده، مغرور، کله شق، پر از باد غرور، شکم گنده، پرخور، بی علاقه، بی میل.
پیش دامنی قدیمی زنانه ومردانه، سینه بند.
معدی، شکمی، اشتها آور، شربت اشتهاآور.
ساقه دار، دارای ساقه باریک.
نان خمیری شیرین حاوی میوه وخشکبار.
سوراخ محل سوخت ریزی بکوره، تنوره.
اتاق آتشخانه کشتی، محل سوخت ریزی، تون.
( stogie ) سیگار برگ باریک وگران قیمت، کفش زمخت.
فن قیاس اوزان اتمی عناصر بایکدیگر.
( stogy ) سیگار برگ باریک وگران قیمت، کفش زمخت.
کودن، قطور، تنومند.
( stockinette ) پارچه کشباف مخصوص لباس کودکان وزخم بندی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چیم خور، چیم خوراک هر دو واژه یعنی شخص کم خور، و کم خوراک. مثال: بچیتان ( بچه تان ) جدا چیم خوراک، برای همین گو ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چیم خور، چیم خوراک هر دو واژه یعنی شخص کم خور، و کم خوراک. مثال: بچیتان ( بچه تان ) جدا چیم خوراک، برای همین گو ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چیم: زمین علفزار نم که از آن با کلند [کلنگ] یا بیل پاره ها بریده پیش آب را می بندند. ( سربیل خاک ) مثال: دو سه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چیزدار - Cizdar در مورد کسی میگویند که تصمیم یا قدرت خارق العاده و پیش بینی دارند. مثال: این کس کمی چیزدار هستن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چیریم - Cirim چُرت، پاره ای کوتاه در مورد خواب و خوابیدن. مثال: یک چیریم خوابم برده است. چیریم بی خواب هم مستعم ...
( stoccata ) ( در شمشیر بازی ) پرتاب با ضربه شمشیر.
( stoccado ) ( در شمشیر بازی ) پرتاب با ضربه شمشیر.
ایوان یا گردشگاه سرپوشیده.
سندان، دکان آهنگری.
پشیز، غاز، ذره.
حشیشه القزاز، مرغدانه ( از جنس alsine ) .
تلمبه قابل حمل آب پاشی برای آتش نشانی.
بند رکاب، تسمه ی رکاب ( اسب و الاغ )
گاو نر دوساله، آدم گاو صفت.
نژاد، نسب، دودمان، نیا.
آش جو، غذائی شبیه آش جو، جنب وجوش، حرکت.
ساقه دار، روئیده شده بر روی ساقک.
با نقطه سایه زدن یانقشی ایجاد کردن، لکه دار کردن، منقوط کردن، ترسیم بانقطه.
مزدور، وظیفه خوار، حقوق بگیر.
شجره النسب، اجداد، ساقه، ساقچه.
بمب بدبو، غذای بدبو، کوزه گلی، آشغال دان.
جانور بدبو، آدم نفرت انگیز، متعفن.
حشره بدبو، ساس، خرچسونه.
شیشه رنگی.
( stimulator ) انگیختگر، تحریک کننده، برانگیزنده.
( stylus ) قلم فولادی حکاکی وگراورسازی، سوزن.
بارامی، بارامش، آرام، ساکن.
ماهیگیری بطور قاچاق وغیر مجاز، بطور قاچاقی ماهیگیری کردن.
سفت وسخت کردن، شق کردن، سفت شدن.
نسبتا سخت، نیمه شق.
اگر برای خداست، چه به اسم تو، چه به اسم کل عباس. یعنی کار اگر برای خدا و رضایت اوست، دیگر فرقی نمیکند به اسم چه کسی تمام شود. اما حکایتش: یک نفر مس ...
اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد. یعنی آدمی باید به خدا توکل کند و امید داشته باشد چرا که او روزی رسان است. اما حکایتش: اربابی بود به نام اکبرشاه. او افرا ...
( =straight arm ) جاخالی دادن، جاخالی
خارچسبنده، چسبنده ( مثل کنه ) ، آدم سمج ومزاحم.
چسبیده، ( اسکاتلند ) شکست خورده، ناقص، خراب.
میانجگیری کردن، مداخله کردن، تردید، سراشیب، آشفتگی.
مربوط به مکالمات کوتاه ( در نمایش ) .
فعال، حاد، تندکار، قوی، خطرناک، وخیم، شدید، نیرومند.
سوال وجواب در نفری ( در نمایش ) ، مکالمات کوتاه.
قابلمه تاس کباب پزی، ظرف آبگوشت پزی، آبگوشت پز.
خرناس کشنده، دارای صدای خرخر وخس خس.
معاینه بوسیله گوشی طبی.
صدای خس خس سینه.
داروی عطسه واشک آور.
عطسه آور.
صدای عطسه، عطسه.
عطسه آور.
تیر عمودی عقب کشتی.
( کشتیرانی ) عقب زدن، عقب رفتن.
عقب ترین قسمت کشتی.
پاروزن عقب کشتی، کشتی دارای پروانه در عقب.
وابسته بجناغ سینه، جناغی.
بطرف عقب کشتی.
بطرف عقب کشتی.
تعاقب کشتی فراری.
وابسته بطرز استقرار اجزائ اتم در فضا.
جمد گرائی.
سینمای غیر متحرک، چراغ عکس، شهر فرنگ.
عکس برداری برجسته نما وسه بعدی.
پی مرئی وروی زمین ساختمان.
کثافت خوار ( مانند سوسک وبعضی حشرات ) .
یک متر مکعب.
( stercoricolous ) برازی، وابسته بفضله وکثافت، کثافت زی.
( stercoraceous ) برازی، وابسته بفضله وکثافت، کثافت زی.
تشدیدشده، تسریع شده.
گام شمار.
گزینه گام به گام.
سیستم گام به گام.
دارای صدای بلند، دارای صدای رسا.
متصدی دستگاه ضبط سخنرانی.
شخصی که صدای بلندی دارد.
دارای حساسیت اندک نسبت به تغییر محیط.
دستگاه ضبط مکالمات سخنرانی وغیره.
کم مقاومتی در مقابل تغییرات حرارت.
دچار هرگونه تنگی مجرا، ( طب ) مبتلا به تنگی نفس.
موجود غیر مقاون در مقابل تغییرات شدید درجه حرارت.
غذای محدود خوار، تغذیه کننده از جانور یانوع بخصوصی.
تند نویس، الگوی حروف، تند نویس.
( درموردحیوانات ) درعمق کم زیست کننده، کم ژرفازی.
تبدیل به استنسیل کردن.
( stenciler ) تهیه کننده استنسیل، الگو ساز.
کاغذ ضخیم پارافین دار مخصوص استنسیل.
( stenciller ) تهیه کننده استنسیل، الگو ساز.
مسلسل سبک میلمتری انگلیسی.
ساقه دار، پرساقه، ساقه ساقه.
چوب منحنی شکل متصل بجلو کشتی.
شجره، نسب نامه، دودمان، چشم بند پایان.
( stem winder ) ساعت دسته کوک، . چیزعالی ودرجه یک.
بدون ساقه، بدون تنه، فاقد استعداد ساقه آوری.
ساعت کوکی، ساعت دسته کوک ( stem winding ) چیزعالی ودرجه یک
چرخش خارجی اسکی باز.
شبیه ستاره کوچک، شعاعی ( مثل ستاره ) پوشیده از ستارگان کوچک.
دارای استوانه آوندی، ستون وار، پایه وار، ستون دار.
( steenbok ) آهوی کوچک آفریقا.
راننده، شراعبان، سکاندار.
( در انبار کشتی ) بار کردن، تنگ هم چیدن، خفت کردن، میله ای که نوک آن قلابیدارد وبرای آزمایش محتویات عدل پنبه وامثال آن بکار میرود، سیخک.
( steenbock ) آهوی کوچک آفریقا.
قپان، هرچیزی شبیه قپان.
ماهی آزاد شمال آمریکا، پولادسر.
پولادگر، آهن کار.
گیتار هاوائی.
رنگ آبی فولادی.
گراور سازی با فولاد، گراور فولادی.
سوراخ کردن، دوختن، بستن، سجاف کردن.
( steatopygous ) ( درمورد زن ) دارای کفل بزرگ، دارای کفل تاقچه دار.
( steatopygic ) ( درمورد زن ) دارای کفل بزرگ، دارای کفل تاقچه دار.
کشتی بخار، قایق بخاری، باکشتی بخارسفر کردن.
نصب کننده وتعمیر کننده لوله های بخار، تعمیر کارلوله بخار.
ایجاد حرارت با بخار.
دیگ بخار.
دزد، مرتکب سرقت.
( در فیلم سینما ) زیر نویس، لقب فرعی، عنوان فرعی، عنوان فرعی مقاله.
بادبان نصب شده بر روی دیرک.
کسی یا چیزی که توقف میکند، نگاهدار، حائل.
اعتصاب ( بدون ترک محل کار ) .
( صورت جمع کلمه staff ) .
زبان در قفای فارسی، زردچوب.
بند آوردن ( جریان چیزی ) ، وفادار، ثابت قدم، بی شائبه، بی رخنه، بی منفذ.
جرم قانونی.
کتاب نظامنامه، کتاب قانون، قوانین موضوعه.
میل رسمی معادل فوت.
قابل تقنین، بصورت قانون موضوعه درآوردنی.
کلمه وضعیت نما.
نقشه وضعیت نما.
حکومت پرستی، حمایت از قدرت مرکزی.
ثبات تغییر مکان ایستا.
اطلاعات لایتغیر.
( هوا شناسی ) جبهه حد فاصل بین دو توده هوای راکد.
وقفه برنامه فرستنده رادیوئی وتلویزیونی.
( گیاه ) فشفاش، بهمنی.
ایستا ساختن، ساکن کردن.
ساخت ایستا.
روگرفت ایستا.
انباره ایستا.
( statesmanly ) سیاستمدارانه.
( statesmanlike ) سیاستمدارانه.
گواه دادگاه جنائی، گواه جنائی.
state attorney ) نماینده دولت در دادگاه مدعی العموم استان یاکشور.
( statable ) اظهار کردنی، قابل اظهار یا توضیح.
بردار حلات.
زندان ایالتی، زندان دولتی.
جدول حالات.
حالت مخاصمه.
سیستم پزشکی ملی، سیستم پزشکی تحت نظارت دولت.
گل علامت مخصوص هر استان یا کشور.
نیروی نظامی ایالتی، ارتش ایالتی.
دانشکده دولتی.
نمودار حالات.
کمک دولت به موسسات عام المنفعه وغیره.
( stateable ) اظهار کردنی، قابل اظهار یا توضیح.
کلید شروع.
ذره ئ آغاز نما.
عنصر شروع.
نخستین پرچم ایالات متحده آمریکا.
بی ستاره.
شیر مرغ چتری.
قنطوریون ستاره ای، گل توری.
یاقوت کبود درخشان.
ستاره بیت اللحم، عیسی.
شبکه ستاره ای.
لالایی های مشهد لالا لالا به صحرا شی به پای تخت زهرا شی اگر زهرا بفرماید غلام شاهِ رضا شی * لالا لالا شبم تاره گُلم غنچه تو می ناله گُلم رفته ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چوبچَک - Cbcak، ترکه نازک، چیلکه، چوبک، چوب و شاخه های خرد خشک که برای سوختن خیلی مناسب است. مثال در گویش: رفته ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَلپَک - Calpak ، نان روغنی، در اصل چواک و چلپل بوده که به چلپک تغییر کده، نان تُنُکی که در روغن بریان کرده می ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چینگه چینگه - cinga Cinga، تکه تکه، پاره پاره، خرد شده، شکسته شده. مثال: کاسه از دستش افتیده ( افتاد ) چنگه چنگ ...
هر نوع گیاه گل ستاره ای.
کمیته دائمی.
اتصال ستاره ای.
صورت متعارف.
رکود، بی حرکتی.
دام، کمند، دام افکندن.
( انگلیس ) دادگاه عالی مدنی وجنائی، جابرانه وسری.
پادزهر سمی وبدبوی آفریقا.
وابسته به عضله واستخوان رکابی گوش میانی.
دارای قلع، دارای ترکیبات قلع دو ظرفیتی.
متشکل از چند بند شعر.
سنگ معدن بفرمول CU FESNS ۲.
دارای قلع.
معدن قلع، قلع کاری، قلع خیز، کان قلع.
درشکه چهارچرخه بدون کروک وسبک.
( زمان ماضی قدیمی فعل stink ) ، استخر، مخزن، سد.
جاقلمی، دوات.
( در اتوبوس وغیره ) جای ایستادن.
ارتش دائمی.
کاربرد جانشین.
زیرروال متعارف.
خصیصه متعارف.
بند آور خون وغیره.
( stamp mill ) ماشین پرس یا منگنه، آسیاب سنگ کوبی.
( stamp duty ) تمبر عوارض، تمبر مالیاتی.
( stamping mill ) ماشین پرس یا منگنه، آسیاب سنگ کوبی.
پرچم دار، دارای جرثومه نر.
بی ساقه.
باساقه، ساقه دار.
کسی را پیرو عقاید ونظرات استالین کردن.
بازداشتگاه افسران و درجه داران زمان جنگ درآلمان.
بوتیمار معمولی آمریکائی، تیرکوب.
کامیون نرده دار.
( staith ) محل تخلیه کالا از واگن وبارگیری آن در کشتی.
( staithe ) محل تخلیه کالا از واگن وبارگیری آن در کشتی.
ماده رنگرزی، لکه دار کننده.
ساکن شهر ( استاگیرا ) ( stagira ) در مقدونیه، ارسطو.
نر، دارای علائم ونشانه های نر.
تازی شکاری.
( =staggery ) تلوتلوخور، گیج.
فن مایش وصحنه سازی.
اداره کردن، کارگردانی کردن.
نان یا چیزی شبیه آن، مایه حیات.
قسمت تحتانی، چوب دستی، تکیه گاه، نقطه اتکائ، عصای زیر بغل، درخت کوچک.
اشاره گر پشته.
حافظه پشته ای.
نماینده پشته، پشته نما.
( stability ) استواری، استحکام، ثبات، پایداری.
حالت پایا.
مستقر وپایدار، بدون حرکت، بی حرکت، مقاوم در برابر گرما.
جزیره سنت هلن درجنوب غربی آفریقا.
کشتی دکل دار دارای بادبان خم شده بطرف دکل.
الاکلنگ اس آر.
ازدحام کردن، بهم فشردن، بهم چسبیدن.
( squirrel gun ) تفنگ لوله کوتاه.
( squirrel rifle ) تفنگ لوله کوتاه
ارباب وار، سلحشور وار، شبیه حامی زن.
( squirearchy ) حکومت ملاکین واربابان.
( squirarchy ) حکومت ملاکین واربابان.
( squint eye ) احول، چپ چشم، لوچ.
( squinter eye ) احول، چپ چشم، لوچ
( =squeegee ) کفگیرک، باکهنه پاک کردن، باماله پاک کردن.
زیرچشمی نگاه کردن، کج کج نگاه کردن، بادقت جستجو کردن.
( squiffy ) مسموم شده، مست وخراب.
له کننده، چلپ چلوپ کننده.
جیغ زن، شاکی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَکیده Cakida - تریاک، نشئه ای که از خشخاش ( کوکنار ) میگیرند. وقت از گل فرامدن خشخاش کاسه چه ( گرز ) آن را سور ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَکَّه - Cakka ماست سختی که از جغرات ( ماست ) به واسطه چکیده بیرون شدن زرداب آن حاصل میشود. از فعل چکیدن است. م ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَکَک زدن - Cakak بسیار حرف زدن، پرگویی کردن. مثال: تا سحر چکک زده بر آمد. بی فعل هم مستعمل میشود. مثلاً: این ق ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَکدان به معنی سخن دان است. چک معنی گپ، حرف و سخن را دارد. شکل تصغیر این واژه استعمال شده بصورت چکک استفاده میش ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَق چَق کردن، صحبت کردن، گپ زنان کرده نشستن، معادل گفتگو. این تعبیر احتمالاً از دو ریشه مشتق باشد. ۱: از واژه چ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چُغول. شخص فتنه گر، سخن چین. مثال: به فلان کس بسیار باور نکنید، وی آدم چغول است. در برهان نیز نزدیک به همین معن ...
ضخیم، خپله، کلفت.
له کننده.
مساح.
دارای پنجه مربع، قدیمی مسلک، امل ( ommol ) ، متروکه.
موج چهار گوش.
چهارشانه، دارای شانه پهن.
جذر، ریشه دوم. ( ریاضی ) جذر، ریشه توان دوم.
رقص محلی آمریکا، رقص چوبی.
دارای فلس های ریز، دارای پولک های ریز.
لالایی های مشهد / طرقبه لالا لالا مو فداتُم در را واکن که باباتُم آوردم پسته خندون تو بشکن با لب و دندون * لالا لالا گل نعنا بیا پیشم گل بابا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَغبوت. پنبه یا پخته ( پشم ) ای که پس از کهنه شدن از درون کورپ و جامه ها برارند و عموما پخته ( پشم ) و پنبه کهن ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چشمش ماش برین کشاده شد. این اصطلاح خیلی مشهور است. مثل ماش کشاده ( گشاد ) شدن چشم در حالتی میشود که شخصی بی خ ...
به شکل فلس، پولک، پوشش فلسی شکل حیوانات.
فلس دار، پوشیده از فلس یا پولک.
پولک پولک، فلس مانند.
فلس، پولک، ساختمان فلس مانند.
توفانی، پرباد، پر آشوب، ناجور.
شبیه کوسه ماهی.
اطاق خواب سربازان.
اتومبیل پلیس مجهز به فرستنده.
ستیزه گر، پیشجواب.
تلسکوب کوچک، دوربین کوچک.
ملاقه، شمشیر، اسباب آتش همزن، پاشیدن.
مهمیز ساز.
( spurrey ) شبیه مهمیز یا سیخک، نوک تیز، ثاقب، مهمیزدار.
لگد زن، رد کننده.
( spurry ) شبیه مهمیز یا سیخک، نوک تیز، ثاقب، مهمیزدار.
مازریون غاری.
( گیاه ) فرفیون ( =euphorbia ) .
( spumy ) کف آلود، کف دار.
ابریشم مصنوعی تابیده.
نخ تابیده.
( spumone ) بستنی میوه ومغز بادام ومیوه جات ایتالیائی.
( spunous ) کف آلود، کف دار.
کف روی دیگ، کف کردن، کف.
( spumoni ) بستنی میوه ومغز بادام ومیوه جات ایتالیائی.
قشنگ، پاکیزه، آراسته.
سوراخ زنجیری.
سرچشمه، چشمه، فواره.
زهاب، چشمه کوچک، فنر کوچک.
( sprightfully ) پرنشاط، سرزنده، وبانشاط، سرچنگ، سرحال.
( sprightful ) پرنشاط، سرزنده، وبانشاط، سرچنگ، سرحال.
قطعه چوب یا الواری که بعنوان شمع درمعدن بکار میرود، گوه، شمع زدن به.
ازدواج، عروسی، زفاف، وابسته به عروسی.
لکه پذیر، پیدا کردنی.
آزمایش فوری.
هاگ آور.
وقایع نگار ورزشی، خبرنگار ورزشی روزنامه.
زن ورزشکار.
مردانه وار.
( sportscaster ) برنامه های ورزشی رادیو وتلویزیون، گوینده برنامه ورزشی.
بازیگوش، شوخ، تفریحی، خوشگذران.
پیراهن یقه باز ورزشی.
چنته یاکیسه چرمی جلو دامن اسکاتلندیهای کوهستانی.
( oalzsporo ) اسپروزا، آغازیان انگلی.
( oanzsporo ) اسپروزا، آغازیان انگلی.
( sporogenesis ) هاگ زائی، هاگ آوری، تشکیل هاگ.
عضو مولد هاگ در گیاهان پست.
( sporogenous ) هاگ آور، هاگ زا.
( sporogenic ) هاگ آور، هاگ زا.
( sporogeny ) هاگ زائی، هاگ آوری، تشکیل هاگ.
( spoony ) لوس، احمق، اهل بوس وکنار، احمقانه.
ابرحمام.
( =despoil ) چپاول کردن، غارت کردن، دزدیدن.
( spoiler ) غارتگر، تباه کننده، فاسد سازنده، خریدار غنائم جنگی، محل عیش دیگران.
تفی، تف آلود، باچلپ وچلوپ واهن وتلوپ.
تقسیم ساعات کار به دو یا چند قسمت.
سرور، نشاط، شادمانی کردن.
متصل کننده، پیوند دهنده.
( splentical ) کج خلق، عبوس، ترشرو، مالیخولیائی.
( splentic ) کج خلق، عبوس، ترشرو، مالیخولیائی.
اسپرزی، طحالی.
( splendrous ) باشکوه، مجلل.
( spleenful ) آتش مزاج، تندخو.
مشعشع، پر فروغ.
( spleeny ) آتش مزاج، تندخو.
( splayfooted ) پای پهن وبزرگ.
( splayfoot ) پای پهن وبزرگ.
سگ پشمالوی سیاه پروسی.
پیچاپیچ، مارپیچ، مخروطی.
ابتلا به بیماری حاصله از میکروب اسپیروکت.
( spirochete ، spirochaete ) اسپیروکت، هر نوع باکتری مارپیچ.
روحانیت، معنویت، کیفیت معنوی، عالم غیر مادی.
روحانیون، روحانیت ( درمقابل مادیت ) ، معنویت، قدوسیت.
( spirit of wine ) الکل، عرق خالص، عرق دو آتشه.
( spirits of wine ) الکل، عرق خالص، عرق دو آتشه.
دارای عضو مارپیچی، مارپیچ.
شبیه سوراخ دهان، مجرائی.
فنر مارپیچ.
چرخ ریز، پیچ ریز، چرخ خاردار، خارهای ریز چرخ وغیره.
فَش با دو معنی در شاهنامه هم آمده، اولی به معنی پریشان، و دومی به معنی کاکل اسب: پشوتن همی رفت پیش سپاه بریده ( فش ) و یال اسب سیاه بعضی معتقدند شیر ...
مثل دختر ترشیده.
لالایی های تربت جام لالا اللّه لالا قادر منم بنده خدا حاضر به این دنیای در بسته در را واکن خدا آخر * لالا لالا خدای من کریم و رهنمای من شدم خ ...
لالایی های تایباد اللّه گویم که اللّه ات خوش آید درِ خیری به روی تو گشاید در خیری به روی جمله خَلقان در رحمت به روی تو گشاید * ای اللّه من ای ا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چشم سیر، و چشمِ سیر. معادل چشم و دل سیر در گویش خودمان. این تعبیر نسبت به شخصانی ( کسانی ) که از دنیا مستغنی هس ...
خارداری، سیخ داری، وضعیت غامض، اشکال، دشواری، چیز نوک تیز.
( spinney ) بوته زار، بیشه درخت کوتاه.
چهارچوب یا دستگاه نخ تابی.
خاردار، مهره دار، نوک تیز، دارای تیره پشت.
سنتور چنگی، پیانوی کوچک، ارگ برقی کوچک.
( spinal ) وابسته به تیره پشت، فقراتی، پشتی، صلبی.
( spinach ) اسفناج، خوراک اسفناج.
میخچوبی، میخچه، گل میخ، توپی، با میخ چوبی مسدود کردن، بستن، سوراخ گیری.
میخی، بشکل میخ.
دارای خارهای نوک تیز، شاخکدار.
نوک نیزه، نیزه کوچک، سیخک، شبیه ستون فقرات.
ایجاد خار.
( spicule ) خار، سیخک، شاخک حساس نوک تیز، سنبله.
سوزنی شکل، سیخک مانند.
خوشمزگی، تند وتیزی.
قوطی ادویه.
میخ مانند، میخی شکل، خار مانند.
( =sphygmograph ) نبض سنج
نبض نگار.
ستاره ای شکل، کروی، مستدیر.
کرویات، هندسه کروی.
شبیه کره، کروی، کره مانند، مستدیر.
مثلثات کروی.
کثیر الاضلاع کروی.
مثلث کروی.
هندسه کروی.
رشد کننده روی توده خزه، خزه زی.
خزه دار.
کپسول یا کیسه منی ( درجنس نر موجوداتی مثل زالو ) .
( spermatocidal ، spermicidal ) منی کش، دارای قابلیت کشتن یاخته های نطفه ای.
( spermatocide ، spermicidal ) منی کش، دارای قابلیت کشتن یاخته های نطفه ای.
نطفه یایاخته نر غیر متحرک موجودات پست ( مثل جلبکها وغیره ) .
وابسته به نطفه نر جلبکها، نطفه ای.
نطفه ای، بیضه ای، بذری، تخمی.
( spermatheca ) کیسه محل تجمع منی در حشرات ماده.
( spermathecal ) کیسه محل تجمع منی در حشرات ماده.
موم کافوری، روغن سرنهنگ، موم سفید.
بیضه، غده تولید کننده منی، محل تولید منی.
( spence ) آبدار خانه، اتاق ناهارخوری.
خرج کردنی، خرج شدنی.
( spense ) آبدار خانه، اتاق ناهارخوری.
ویژه گر غارشناسی، غار شناس.
سیزاب رسمی ( =veronica officinalis ) .
جاده سریع السیر.
( speedy ) سریع السیر، سریع، چابک، سرعت.
عجله کننده، شتابگر.
طیف بین خورشید.
طیف نگاره.
طیف نگار، طیف سنج، کاغذ یا صفحه طیف نما.
واکنش طیفی.
( spectrality ) حالت طیفی، حالت شبحی.
خط طیف نوری، نوار طیف نوری.
تماشاچی مونث.
تصریح، کیفیت معین ومشخص، صراحت، وضوح.
یک منظوره، خاص منظوره.
آلاله.
لوله مخصوص مکالمه بین دو اتاق.
نیزه دار.
( دامپزشکی ) ورم استخوان پای اسب.
( spatulate ) شبیه مرهم کش، قاشقی شکل، زورقی شکل، کفگیری.
( spathed ، spathose ) گریبانه دار، دارای گل آذین گریبانه وار.
( spathed ، spathic ) گریبانه دار، دارای گل آذین گریبانه وار.
( spathose ، spathic ) گریبانه دار، دارای گل آذین گریبانه وار.
دلیری، بردباری، بی تکلفی، سادگی.
جرقه وار.
ماهی قزل آلا دارای گوشت لذید.
جرقه زن.
برق گیر، جرقه خاموش کن.
پاشیدن، گل مالی کردن، پخش کردن.
یدکی شدنی، قابل صرفه جوئی، قابل امساک، دریغ شده.
گوشت دنده.
درخت پوشا.
استانبولی پلو.
خیلی تازه، کاملا تازه، تر وتازه.
خرده ریز، توفال، سنگ ریزه، با چکش تراش دادن وبشکل درآوردن، خرد شدن سنگها دراثر آب وهوا، ورقه ورقه کردن.
( زمان ماضی قدیمی فعل speak ) .
کاری که با بیل انجام میدهند، زحمات اولیه کار.
به قدر یک بیل.
دستگاه قوی صدا بزرگ کن، بلند گوی قوی.
بتونه، بتونه نقاشی، بتونه کاری کردن، بابتونه پر کردن.
پیشقدر فاصله.
بسوی فضا، بجانب فضا.
بی حد وحصر، بی مرز.
پایگاه فضائی.
پزشکی فضانوردی، پزشکی فضائی.
( space station ) پایگاه فضائی، ایستگاه فضائی
بخاری مخصوص گرم کردن فضای آزاد.
( در مطبعه وغیره ) علامت فاصله گذاری.
لوبیای روغن، لوبیای ژاپنی، سوژا، سویا.
شوربای سبوس آرد جو دوسر.
شیرک نرم ( Sonchus oleraceus ) .
گوشت خوک نمک زده.
اهل جنوب غربی.
( southwestwards ) بسوی جنوب غربی، درجهت جنوب باختری.
( southwestward ) بسوی جنوب غربی، درجهت جنوب باختری.
باد جنوب غربی، توفان یا تند باد جنوب غربی.
واقع در جنوب غربی.
سرزمین جنوب، کشور نیمروز.
واقع در جنوب غربی، باد جنوب غربی.
( =corona australis ) ( نجوم ) اکلیل جنوبی
ساکن نواحی جنوب شرقی.
بطرف جنوب شرقی، در جهت جنوب خاوری.
باد جنوب شرقی، توفان جنوب شرقی.
( south ward ) بطرف جنوب، متمایل بجنوب، بسوی جنوب.
عازم جنوب.
( soutar ) ( اسکاتلند ) کفاش، پینه دوز.
ردای مخصوص کشیشان کاتولیک.
( souter ) ( اسکاتلند ) کفاش، پینه دوز.
شیپور زنگوله دار.
حاشیه دوزی زری ویراق لباس.
درخت ساپادیل، سابادیل.
ترشک درختی.
روال منبع.
برنامه منبع.
کامپیوتر منبع.
داده های منبع.
غلات خیسانده برای تهیه مشروبات.
درخت ترشک، بامیه.
ضرب المثل او ادعای خدایی میکند، تو به پیغمبری هم قبولش نداری؟ کاربرد: کسی برای رسیدن به هدف خود از هر توجیه و بهانه ای استفاده میکند و اینکه کسی خودش ...
لالایی های بندر عباس لالا لالا به جان تو سر و جانم فدای تو فدای دیدگان تو فدای روی ماه تو * لالا لالایی گل انار مادر روز در بغل و شب به کنار م ...
لالایی های بیرجند قد سبزت الف و لام و میمه لب سرخت مثال سیب دو نیمه میان هر دو ابروی تو فرزند که بسم اللّه الرحمن الرحیمه * لالا لالا به مشهد شی ...
کلوچه سخت ترش مزه.
مقدار کم، اندازه کم، کمی.
بی صدا، خاموش، ساکت.
ژرفاسنج.
لغت و اصطلاحات مخصوص جنوب، رسوم وآداب جنوب.
( =sobriquet ) لقب، کنیه، لقب خیالی.
چای سیاه چینی.
رب پیازدار، سوس پیاز دار.
خادمه، بانوئی که در نمایشات نقش فضولباشی و دسیسه کار را بازی میکند، مسخره.
نجوا، صدای خیلی یواش، آهنگ خیلی آهسته، ملایم.
مسکوک فرانسه یا سویس مساوی / فرانک.
وابسته به ستاره کلب، وابسته به شعرای یمانی ( dog star ) .
رستگاری شناسی، مبحث نجات رستگاری.
قرعه کشی، قرعه اندازی، پشک اندازی، تقسیم با قرعه.
جور کردن و ادغام.
کلید جورسازی.
ترشک درختی، درخت ترشک.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَشم رسیدن، همان چشم نظر، عارض شدن زخم چشم. مثال: به شما چشم رسید، که ناخواست ( ناگاه ) بیمار شده ماندید، به پس ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَشم پریدن، باوری قدیمی که پرش، جنبش و لرزش پلک چشم را گویا علامت رخ دادن واقعه خوش یا ناخوش میدانستند. مثال: ا ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَشم را گرمی بردن، گرم شدن چشم، چُرتی شدن، لحظه ای به خواب رفتن. مثال: چشم را اکنون گرمی برده است که تو آمدی. ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَشپَن، در اصل همان چشم بند و بصورت نقاب بعنوان حجاب چشم. از جنس توری است که از موی دم اسپ ( اسب ) می بافند و ق ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چیرکین - Cirkin همان چرک، چرکین و آلوده ( در مورد لباس و بدن ) . مثال: کُرته ام چرکین شده است، های بچه بتون چرک ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَرس - Cars، حساس و تُرد. در مورد انسان: آدم حساس، زود خشم و تیز. مثال: شوهرتان خیلی چرس، آدم به گپ زیادی زدن ( ...
دارای هاگهای خوشه ای.
عضو انجمن های خواهری وخدمات اجتماعی.
خوشه های گرده گیاهی، خوشه هاگی.
موش پوزه دراز، شبیه موش پوزه دراز.
ذرت خوشه ای.
( sorgho ) ذرت شیرین.
( sorgo ) ذرت شیرین.
در دورترین نقطه جنوب شرقی.
بسیار، شدید، کاملا.
خواب عمیق، کرختی، گیجی.
دارای اثر خواب آور، کرخت کننده، تنبل.
خواب کردن، آرام کردن، خنثی کردن.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَرَخسَه - لک و لکه Caraxsa به لک که بر لباس افتاده میگویند. مثال: به لباسم آب آلوبالو چرخسه ( لکه ) کرده است، ...
خاوند در پارسی مخفف خداوند، صاحب و مالک است، خاوند خانه یعنی خداوند خانه و شوهر، هنوز هم زنان پارسی زبان افغان، به شوهر خاوند میگوید.
فال گرفتن، طالع دیدن، پیشگوئی کردن.
( sonsy ) خوشبخت، خوشحال، نیک انجام، خوش خلق.
فرزند، رابطه فرزندی.
فرزند وار.
غزل گروهه، غزلیات دارای موضوع واحد، غزلیات مرتبط.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَپَن - Capan و چپنی کردن. چَپَن یعنی نااهل و بی تربیت. مثال: یک آدم خواندگی اما کارهایش چپن ها برین ( مثل چپن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چَپَک - Capak کف زدن، دست زدن [دست افشانی] . مثال: بچه ها خوب چپک زدند، بعد باز دو سرود خواند، بسیار چپکزنی ها ...
لالایی های نیشابور لالا لالا گل دسته کمرش را علی بسته لالا لالا گل خشخاش الهی تو نشی ناخوش لالا لالا گل هم هم چراع خانۀ مریم لالا لالا گل زیره ...
نانو یا نَنو به معنای جای خواب کودکان و نیز نانا یا ننه است. نانا یا الهه ایشتار، در اساطیر سومری ایزدماه بوده و پس از نفوذ اساطیر عبری به ایزدبانو ت ...
خط تاخیری صوتی.
( somnolence ) حالت خواب آلودی، حالت خواب وبیداری.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شروار، همان شلوار که دوری از خط و زبان پارسی باعث تغییر واژه گردیده.
لالایی های شیراز لالاییت میکنم که زنده باشی کنیز حضرت معصومه باشی کنیز حضرت معصومه قم که تا صبح قیامت زنده باشی * لالا لالا گُل نعنا ننه جان ا ...
( somnifacient ) خواب آور، خواب آلود
( somnambular ) خوابگرد، در خواب راه رونده، معتاد به راه رفتن در خواب.
( somnambulant ) خوابگرد، در خواب راه رونده، معتاد به راه رفتن در خواب.
درمکانی، درمحلی.
کلمه پیشوندی است بمعنی راه رفتن در خواب.
( somewhere ) یک جائی، دریک محلی، درمکانی.
در یک وقتی، گاهی، یک موقعی.
( =someway ) بطریقی، بیک نحوی.
( somersault ) شیرجه، معلق، پشتک، معلق زدن.
تاحدودی، تا اندازه ای، اندکی، نسبتا، متعدد.
گرفته، تیره، حزن انگیز، سیر، پر رنگ.
( somatotype ) نوع جسم، ساختمان جسمی.
کشور سومالی واقع در آفریقا، اهل سومالی.
حاصله در اثر خورشید و ماه باهم، خورشیدی وقمری.
خاک شوره زار زمین های بایر.
مهر سلیمان.
گوشه نشین، منزوی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چاک را بجای واژه درز جای دوخت بکار میبرند، هم در لباس، و هم در کورپه و غیره. . . آن جایی که به هم دوخته میشود. ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چاک کردن - بجای برش زدن و پاره کردن استعمال میشود، با کارد یا آلت تیز چیزی را بریدن. در لغت پارسی به معنی دریدن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چسپکِ اوک [پسوند] اوک که در گویش اوق هم گفته میشود، با کلمه همراه شده معنی دارندگی را میدهد. نازوک نه به معنی ب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : چسپکِ اوق [پسوند] اوق که در اصل اوک است، به کلمه ها همراه شده معنی دارندگی را میدهد. نازوک نه به معنی باریک، بل ...
پسوند اوک یا اوک در فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) معنی دار میدهد، ناز دار، را نازوک با نازوق میگویند.
در فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) پسوند را چسپکِ میگویند.
پسوند اوق یا اوک در فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) معنی دار میدهد، ناز دار، را نازوق میگویند.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : جُورُوق - Juruq به ترتیب، به نظم، خوشاهنگ، مرتب، منظّم. مثال: این بچه جوروق نمیگردد، به خرد و کلان در می افتد، ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : جواب Javob - juvob، نه بمعنای پاسخ، بله به معنی رخصت، اجازه، مرخص. مثال: امروز بچه ها را از درس جواب دادیم، اکن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : جَفس - Jafs و جفسیدن. خیلی بهم نزدیک و چسبیده. ( در فارسی نو جفس بمعنی دیگر، یعنی سست، ضعیف و احمق است ) مثال: ...
( soliloquist ) تک گو، کسیکه باخود حرف میزند.
( گیاه ) روئینه.
دستگاه حالت جامد.
پخش حالت جامد.
مولفه ئ حالت جامد.
هندسه سه بعدی، هندسه فضائی.
دارای قیافه جامد وبیروح.
زاویه سه بعدی مخروط وامثال آن.
ضرب المثل خدا وقتی میخواهد مورچه را آواره کند به او بال میدهد. گاهی اوقات آدمیزاد از نداشتن امکانات به خدا شکایت میکند که چرا من ندارم؟ درحالی که غا ...
ضرب المثل خدا صدای شکستن گردوها راشنیده است. مردی بارِ گرودیی به خانه آورد و مشغول جدا کردن ریز و درشت آن بود تا برای زمستان ذخیره کنند. در همین هنگ ...
لالایی های کردستان لالا لالا گُل گردو بابات رفته ردِ اردو لالا لالا گُلِ پونه که دنیا بی تو زندونه لالا لالا گُل آبی بابا رفته صید ماهی لالایی ...
نمایندگی، فروشندگی، اصلاح فیما بین.
متقاضی، تشجیع کننده.
( صورت جمع کلمه solo ) ، تک نوازان، تنها خوانان.
( solfeggio ) نت خوانی، سولفش خوانی.
نیمی مایع ونیمی ژلاتینی.
ناحیه آتش فشانی که گازهای گوگردی از آن متصاعد میشود.
مار تیز دندان از نژاد افعی.
اثر کف پا ( مثل اثر انگشت ) ، انگشت نگاری از پا.
تنهائی، انفراد.
دارای غلط دستوری.
هویه، هویه لحیم کاری.
سربازخانه، پادگان.
سربازی، زندگی سربازی.
soldier ship
لحیم گر.
( =sultan ) سلطان، امیر.
( شیمیخ ) بصورت محلول درآوردن.
زیاد در آفتاب ماندن وخراب شدن، استفاده کردن از نور آفتاب، درمعرض آفتاب قراردادن.
( برق ) باطری آفتابی، باطری خورشیدی
تسلیت دهنده.
خاندانهای بندی Bendi و تدچی Tedeschi از کارگزاران روچیلدها در ایتالیا بودند. گینزبرگ نام این دو مؤسسه را در کنار نام روچیلدها ذکر کرده تا اهمیت نقش ب ...
تسلیت، تسلی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: جَنگی - Jangi ، قهر کرده، آزرده، رنجیده، ترک رابطه کرده. مثال: برادرم یک سال باز با من جنگی ( قهره ) گپ ( حرف ) نمیزند، د ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : جنگ کردن - kardan ang ، بر خلاف فارسی نو، بمعنی نزاع، توپیدن، سرزنش کردن، ملامت کردن، و در مورد مخاصمه و مناقشه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : جَنگَرَه - Jangara جنگجو و ستیزه گر، ناسازگار. مثال: دخترش جنگره، با هیچ کس معامله کرده نمیتواند.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: جَفس - Jafs خیلی بهم نزدیک و چسبیده. ( در فارسی نو جفس بمعنی دیگر، یعنی سست، ضعیف و احمق است ) مثال: هوا خنک بود به یکدیگ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: جُدا و جِیدا Judo , - jido ، بسیار، نهایت، خیلی ( غیر از معنی معمولی جُدا ) جدا نغز کردید آمدید - دیه چار چشمم بر رهتان ب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: جُای نماز - جانماز و سجاده Joynamoz زیرانداز مخصوص یا قالیچه ای است منقش که سوزن کاری نموده و سپس استفاده میکنند، ( روی آ ...
نت خوانی، سولفش، سرودن ترانه با نت.
( انگلیس قدیم ) فرد ساکن حوضه قضائی لرد یا امیر.
اقامت موقتی، موقتا اقامت کردن.
صلیب جنوب، چهار ستاره درخشان نیمکره جنوبی.
چپ دست.
( south wards ) بطرف جنوب، متمایل بجنوب، بسوی جنوب.
بدون خاک.
چرک، کثافته، لکه، آلوده سازی.
لوله فاضل آب مستراح.
آلودگی، آشغال، علف تازه، علوفه حیوانات.
گزینه نرمافزاری.
اهل سغدیا یا سغد قدیم ایران.
نرمافزارگرا.
( soft shell ) دارای پوسته ترد وشکننده، دارای عقیده معتدل، حلزون دارای صدف نرم، نرم پوسته
( درموردتخم مرغ ) نیم بند، حساس، احساساتی، دل رحیم.
ذغال سنگ قیردار.
پرنده منقار نازک حشره خوار، مرغ مگس خوار.
( soffit ) زیر طاق، سقف، قسمت پائین عمارت.
بچه بازی، لواط، جماع غیر طبیعی.
عضو دسته برادران مذهبی، عضو متحد ویکرنگ.
همراهی، دوستی، اتحاد، یگانگی، همبستگی.
لیموناد فروش.
( soda fountain ) بیسکویت دارای سودا وشیر ترش.
( soda biscuit ) بیسکویت دارای سودا وشیر ترش.
ماهی خوراکی ریز شمال کلمبیا.
( sockdolager ) ضربت قاطع، اتمام حجت، جواب.
رئیس دفتر.
دارای عقیده سوسیالیستی، اجتماعی، دارای افکار اجتماعی، در فکر جامعه.
بیمه اجتماعی.
سوسیال دمکرات.
دمکراسی اجتماعی، آزادی اجتماعی.
مستاجر.
( socage ) ( قرون وسطی در انگلیس ) سیستم اجاره زمین در مقابل خدمت.
( soccage ) ( قرون وسطی در انگلیس ) سیستم اجاره زمین در مقابل خدمت.
جدی، موقر، نجیب، فروتن درحال هوشیاری.
شخص جدی وموقر.
پرواز کننده، رافع، صاعد.
صابون سازی.
( =suds ) کف صابون.
مسابقه گاریهای بچه گانه در سرازیری.
بی صابون، کثیف، نشسته ( nashosteh ) .
( گیاه ) بندق.
درخت صابون.
جذب کننده.
حباب کف صابون، چیزجالب وزود گذر.
خیس خوری، مقدار مایع جذب شده بوسیله خیس خوری.
این قدر، آن قدر زیاد که، بقدری، بسیار.
جای دنج، اطاق خلوت.
شاه ساردینی، Charles Albert پیدمونت ( ۱۸۳۱ تا ۱۸۴۹ ) از خاندان ساووی است. از اتریش نفرت داشت و به رغم حکومت استبدادی اش خود را محبوب مردم سراسر ایتال ...
خاندانهای بندی و تدچی Tedeschi از کارگزاران روچیلدها در ایتالیا بودند. گینزبرگ نام این دو مؤسسه را در کنار نام روچیلدها ذکر کرده تا اهمیت نقش بنیاد ر ...
فرانچسکو کریسپی، Francesco Crispi از نزدیکترین افراد مازینی که در بسیاری از عملیات تروریستی و آشوبگرانه او نقش داشت. در دسامبر ۱۸۷۷ در دولت دپرتیس وز ...
اعضای خاندان اسکاتلندی الیوت Gilbert Elliot در سده هفدهم به عنوان بارونی دست یافتند و لرد منطقه مینتو شدند. یکی از اعضای این خاندان، بنام هیو الیوت ( ...
اگوستینو دپرتیس Agostino Depretis از عناصر افراطی دوران شورش ایتالیا بود. در دولتهای پس از تأسیس ایتالیای واحد وزیر و در مارس ۱۸۷۶ نخست وزیر شد و تا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: جان سرک - Jonsarak ، یعنی به زودی، به تعجیل، سراسیمه وار. مثال: جان سرک یک آمده رفته بود، یا: حاضر مهمان می بیاد گفته خان ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تقّاس کردن - Taqqos قیاس کردن، مقایسه ساختن. مثال: منه، خودتان کار پسرتان را با کار پسر همسایه تقّاس کنید، یا: که نغز که ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تکشین شدن، یعنی ته نشین. فرهنگ لغت تاجیکی اینگوه معنی کرده: دُرد یا لای و ریگ که زیر چیزهای مایع می نشیند. مثال محاوره ای ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَفسیدن گوش Tafsidan - یا تَسپیدن گوش؛ صدا دادن گوش، این تعبیر به آهنگ طنز و شوخی استعمال میشود. مثال: دینه از شما خیلی ب ...
خشمگین، ترشرو، شبیه انفیه.
وسیله یا کسیکه چراغی را روشن یا خاموش کند، معتاد به انفیه، سوراخ بینی.
بنفشه گل سفید وحشی.
پوتین برف یا اسکی.
( snouty ) پوزه وار، دماغه وار.
( snoutish ) پوزه وار، دماغه وار.
خرناس کش.
نوازش کردن، پوزه بخاک مالیدن ( مثل سگ ) ، بخواب رفتن، چرت زدن.
بینی، قیافه، شکلک درآوردن، قیافه گرفتن.
بوکشیدن، جستجو کردن، کش رفتن، عطسه، زفیر، گوشه وکنایه.
اسحاق آرتوم Isaac Artom در سازماندهی شورشهای شهری و دانشجویی سال ۱۸۴۸ نقش فعالی به عهده داشت. او در سال ۱۸۵۸ رسماً منشی مخصوص کاوور شد. آرتوم در ساله ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: جاغ زدن - Jog جاغ استخوانی است که منه [فک، چانه، آرواره، زنخ] را به حرکت در میاورد؛ جاغ زدن به جنبش آوردن مَنَه است ( معا ...
گیسوبند، سربند، گیسو را درتور بستن.
قیچی آهن بری، قیچی.
( = whippersnapper ) آدم بی اهمیت، خرد
جواب زیرکانه، ( باقیچی ) صدای تیک تیک درآوردن، صدای تیک تیک.
خرخر، خرناس، طوفان شدید، وزش سخت، خرخر کردن، زکام داشتن.
مارماهی صد کردن ( باقلاب مخصوص ) ، لولیدن، تکان خوردن، مارماهی گرفتن.
اهانت آمیز، اظهار تنفر کننده، فن فن کننده.
( snickersnee ) چاقوکشی، چاقو یا شمشیربزرگ.
( snickorsnee ) چاقوکشی، چاقو یا شمشیربزرگ.
جزء چیزی را بریدن، ضربت سریع زدن، گره زدن، چفت کردن، چفت، کشیدن، به حرکت آوردن سهم، قسمت.
خربق سفید عطسه آور.
عطسه ای، عطسه آور.
سریع، فعال، مشتاق، زیرک، تیز هوش، سخت، خشن، بند قلاب ماهیگیری، بند زدن ( به قلاب ماهیگیری ) .
گل راسن.
دله دزد، قالپاق دزد، آفتابه دزد.
( snathe ) دسته ئ داس.
( snath ) دسته ئ داس.
جزئی، منقطع، با عجله انجام شده، قطع شده.
فرانسیسکو کریسپی، یا فرانچسکو کریسپی، از نزدیکترین افراد مازینی که در بسیاری از عملیات تروریستی و آشوبگرانه او نقش داشت. در دسامبر ۱۸۷۷ در دولت دپرتی ...
اعضای خاندان اسکاتلندی الیوت در سده هفدهم به عنوان بارونی دست یافتند و لرد منطقه مینتو شدند. یکی از اعضای این خاندان، بنام هیو الیوت ( ۱۷۵۲ تا ۱۸۳۰ ) ...
گرفتار دام، خشمگین، کج خلق، گوریده.
توهین، بی احترامی، دست اندازی، مسخره، گستاخی کردن.
دامگستر.
روگرفت لحظه ای.
عکس فوری گرفتن، تیر فوری انداختن.
لاک پشت بزرگ خوراکی آبزی.
دکمه قابلمه، دکمه فشاری.
عکاس فوری.
لوبیا سبز، لوبیا فرنگی.
( انواع گیاهانی که به شکل مار هستند یا معتقدند برای مار گزیدگی خوب اند به ویژه گیاهان جنس gutierrezia از خانواده ی composite ) انجبار، علف مار، رجوع ...
موذیانه، مثل مار.
گل ثعلب آمریکائی وژاپنی.
زراوند، انجبار، گل مار.
مارگزیدگی، نیش مار، تریلیوم، ویسکی.
شبیه مار، مارسان.
( =worm fence ) نرده مارپیچ
حلزون وار.
دارای دندان گراز یا بد شکل.
ناصاف، برآمده، پر اشکال.
دندان بد شکل، دندان بی قاعده.
اثر ویا نشان آلودگی، لکه کثیف، کثیف کردن، آلوده کردن، لکه دار کردن.
آلوده وکثیف.
مقاومت در برار لکه.
خفه کننده.
( زمان ماضی فعل smite ) .
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: جاغ - Jog جاغ استخوانی است که منه [فک، چانه، آرواره، زنخ] را به حرکت در میاورد؛ جاغ زدن به جنبش آوردن مَنَه است ( معادل ف ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: ثانی - Soni به معنی بعد، سپس، می آید. مثال: اول طعام را خور، ثانی گپ ( حرف ) میزنی. یا: فلانی اول توی کرد، ثانی بعد از دو ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تِیز - Tez غیر از معنی مقرری [مصطلح] ( کاردِ تیز ) به معنی آدم عصبی و بد قهر و زود خش آمده است. مثال: پسرم خیلی تیز - یه. ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تیتی - Titi، معادل توتو، مرغ و پرنده ها را به زبان کودکان موافق کرده تیتی میگویند. مثال: انه، بین تیتی آمد. در فرهنگ برها ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تیت کردن - Tit ، معادل شیت کردن در فارسی نو، چیزی را پخش و پریشان کردن. مثال: آمده همه جا را تیت کرده رفت. یا: کتابها را ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تیت کردن - Tit ، معادل شیت کردن در فارسی نو، چیزی را پخش و پریشان کردن. مثال: آمده همه جا را تیت کرده رفت. یا: کتابها را ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَهلُکَه کشیدن، Tahluka زحمت زیاد کشیدن، تدارک دیدن. شما تهلکه کشیده از راه دور برای دیدن ما آمده اید، خدا خیرتانه و خیرت ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَوَلاّ - Tavallo، یعنی التماس و خواهش سخت، زاری کردن. مثال: آمده تولاّ کرد که از گناهش گذرم، یا: چه قدر زاری و تولاّ کرد ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَهتول - Tahtl ناشتا. مثال: تهتول نکرده آمدیم، یگان چیز برار خوریم. این واژه شاید در اصل تَعطُّل عربی بوده است به معنی مع ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی: توشبیره را خام شمردن - توشبیره نوعی کوفته و طعامی است که در پرده های چارگوشه تُنُک خمیر گوشت قیمه را می پیچند و به اندا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَنسوق - Tansuq ، کمیاب، چیز نادر، کم واقع شونده. مثال: آش صافی خوراک تنسوق وی را گاه گاه برای مهمانان می پزند. در فرهنگ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَلواسه - Talvosa، دلشوره، اضطراب، هیجان، ناآرامی سخت. مثال: این گپ ( حرف ) را شنیده به تلواسه افتاد، اینها همه اش تلواسه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی تلاش کردن: مجادله و رقابتی در بالای چیزی [بر سر چیزی] در هم افتادن، در تقسیم چیزی مناقشه و نزاع کردن. مثال: بالای میراث پد ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَککُرسی - Takkursi پایه، تهکرسی. مثال: تککرسی خانه را محکم کنید ( یعنی مستحکم سازید ) . یا: تککرسی آن کس در علم زور است. ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تقّاس کردن - Taqqos قیاس کردن، مقایسه ساختن. مثال: منه، خودتان کار پسرتان را با کار پسر همسایه تقّاس کنید، یا: که نغز که ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تکشین، یعنی ته نشین. فرهنگ لغت تاجیکی اینگوه معنی کرده: دُرد یا لای و ریگ که زیر چیزهای مایع می نشیند. مثال محاوره ای: آب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَفسیدن Tafsidan - یا تَسپیدن گوش؛ صدا دادن گوش، این تعبیر به آهنگ طنز و شوخی استعمال میشود. مثال: دینه از شما خیلی بسیار ...
تفنگ بی خان، بی خان.
چرب زبان، خوش بیان، چاپلوس.
ماچی، کثیف، نوازش کننده.
( smokable ) قابل تدخین، دودشدنی، دود کردنی، دود دادنی.
مامور آتش نشانی جنگل.
بوته سماق.
غیر قابل نفوذ دود، ضد دود.
( smokeable ) قابل تدخین، دودشدنی، دود کردنی، دود دادنی.
( smidgen ، smidgeon ) مقدار کم، قطعه، تکه.
( smidgen ، smidgin ) مقدار کم، قطعه، تکه.
کارخانه ذوب فلزات، کارخانه گدازگری.
بوکش، بو دهنده.
عنوان یا لقب اهانت آمیز، تهمت.
غبار شبیه مه رقیق.
کسی که از روی بی اطلاعی حرف میزند، کسی که بریده بریده حرف میزند.
خرد کننده، درهم شکننده.
زمرد.
زمرد سبز.
خرده شیشه رنگین روی آجر موزائیک.
کرفس رسمی.
آدم بی اهمیت.
آبجو آبکی وارزان.
( smacker ) سیلی زننده، خوش طعم، دوست داشتنی، صدای ملچ ملوچ، صدای ماچ، مهم، فعال، کتک.
راه باریک.
( زمان ماضی فعل slink ) .
ساکن محلات کثیف، زاغه نشین.
( slumbrous ، slumberous ) چرتی، خوابکی، سست، بی سر وصدا، خواب آور، خواب آلود.
( slumbery ، slumberous ) چرتی، خوابکی، سست، بی سر وصدا، خواب آور، خواب آلود.
نوکر، پست، مشروب بی مزه ( مثل چای وقهوه وغیره ) .
چرت زننده.
( slumbery ، slumbrous ) چرتی، خوابکی، سست، بی سر وصدا، خواب آور، خواب آلود.
ساری، جاری، آبگیر مانند.
ضربه زنی، مشت زنی.
طرز قرارگیری، بدور محور ثابتی گشتن، چرخیدن، تابیدن.
لجن، کثافت، نخ نیم تاب، سرهمبندی کردن، کثیف کردن، لک کردن.
کرم کور ( anguis fragilis ) .
ابریشم نیم تاب، نخ نیم تاب، پشم نیم رشته، سرهم بندی کردن، کثیف کردن.
( در دینامیت های معدن وغیره ) چاشنی کند سوز، فتیله ی کندسوز، کبریت کند سوز
نسبتا کند.
آهستگی، کندروی.
کندرو، آهسته.
اسلواکی، اسلواک.
لجن زار، پر از لجن، دله بسته، شبیه دله، شبیه پوست مرده.
نژاد اسلواک ساکن قسمت مرکزی چکوسلواکی.
آدم بی دست وپا.
دوخته فروش، شلخته کار.
دوخته فروشی، لباس دوخته.
سطل آشغال دان.
صندوق ملبوس وملزومات کارکنان کشتی.
شیب تند عقب کشتی جهت تخلیه فاضل آب.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَسپیدن گوش Taspidan - تَفسیدن گوش؛ صدا دادن گوش، این تعبیر به آهنگ طنز و شوخی مستعمل میشود. مثال: دینه از شما خیلی بسیار ...
جام پای سماور، تشتک زیر سماور وقهوه جوش.
کرجی جنگی.
عرق گندم که دارای آب میوه گوجه باشد، عرق آلوچه.
دارای چشمان آبی پرنگ.
اگوستینو دپرتیس از عناصر افراطی دوران شورش ایتالیا بود. در دولتهای پس از تأسیس ایتالیای واحد وزیر و در مارس ۱۸۷۶ نخست وزیر شد و تا زمان مرگ، به مدت ۱ ...
آلوچه جنگلی، آلوچه، گوجه، آبی تیره.
( slimsy ) زود شکن وبدساخت، لاغر، باریک اندام، نحیف.
راه لغزنده، راهی که درآن سر ( sor ) میخورند.
دریچه متحرکی که باز وبسته میشود.
حیوان بی گوش، حیوان فاقد گوش خارجی.
میله یا سیخ ذغال بهم زنی.
لاغر کردن، لاغر اندام شدن، باریک کردن.
زنگوله سورتمه.
تختخواب سورتمه ای.
نیم آستین.
برف وبورانی.
مثل خواب، خواب مانند.
نرم، حیله گر، فریبنده.
نرم کردن، صیقلی کردن، صاف کردن.
شلی، سستی.
ابریشم خام، خامه، ابریشم نتابیده.
باسستی، باشلی، شلی.
سالاد کلم.
( slavicist ) محقق در فرهنگ وزبان اسلاوی، اسلاوشناس.
دوستدار اقوام اسلاو، طرفدار فرهنگ اسلاو.
( slavist ) محقق در فرهنگ وزبان اسلاوی، اسلاوشناس.
( انگلیس ) نوکر، نوکر مرد.
وابسته بنژاد اسلاو، زبان اسلاوی.
مالکیت برده، برده داری.
مورچه کارگر.
کامپیوتر برده.
اسلاو، از نژاد اسلاو، اسلاو زبان.
( =slatey ) شبیه سنگ لوح، باریکه باریکه، تکه تکه.
ساخته شده از تکه های باریک، باریکه باریکه.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَف - Taf ، مخفف تفت، یعنی گرم و گرمی. مثال: گندم را به دیگ انداخته کمتر تف دهید. در شکل تفت هم آمده است، مثلاً: امروز تف ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَسپیدن گوش Taspidan - تَفسیدن گوش؛ صدا دادن گوش، این تعبیر به آهنگ طنز و شوخی مستعمل میشود. مثال: دینه از شما خیلی بسیار ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَرَنگ Tarang - سخت، سخت کشیده شده. مثال: ریسمان را تَرَنگ کشید، کنده شد، یا: تارهای عصب ترنگ بود. مجازاً به معنی اصرار ک ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تُرق - Turq، طرح، این واژه با ( روی ) به شکل مرکب و ترقِ روی استعمال میشود. مثال: ترق رویش به مادرش مانند، یا: قد و قامتش ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تَراشَه، هیزم خشکی که از شاخه های بزرگ و تنه درختان بریده و به چند قسم با تبر جدا کرده برای سوختن آماده میکنند. مثال: شاخ ...
پراگنده، اگر بخواهیم بهترین معنی برای این واژه داشته باشیم جناب سعدی ۷ قرن قبل، به زیبایی با دو بیت شعر معنا میکند. هنگامی که شبلی از حانوت گندم فرو ...
شاه ساردینی، پیدمونت ( ۱۸۳۱ تا ۱۸۴۹ ) از خاندان ساووی است. از اتریش نفرت داشت و به رغم حکومت استبدادی اش خود را محبوب مردم سراسر ایتالیا می پنداشت. ب ...
خاندانهای بندی و تدچی از کارگزاران روچیلدها در ایتالیا بودند. گینزبرگ نام این دو مؤسسه را در کنار نام روچیلدها ذکر کرده تا اهمیت نقش بنیاد روچیلد را ...
کریسپی، از نزدیکترین افراد مازینی که در بسیاری از عملیات تروریستی و آشوبگرانه او نقش داشت. در دسامبر ۱۸۷۷ در دولت دپرتیس وزیر کشور شد و پسر از مرگ دپ ...
دپرتیس از عناصر افراطی دوران شورش ایتالیا بود. در دولتهای پس از تأسیس ایتالیای واحد وزیر و در مارس ۱۸۷۶ نخست وزیر شد و تا زمان مرگ، به مدت ۱۱ سال، مق ...
اعضای خاندان اسکاتلندی الیوت در سده هفدهم به عنوان بارونی دست یافتند و لرد منطقه مینتو شدند. یکی از اعضای این خاندان، بنام هیو الیوت ( ۱۷۵۲ تا ۱۸۳۰ ) ...
ماشین یا تیغه تراش پوست خام، کسی که پوست خام را می تراشد، سرزنش کننده، کارگرسنگ لوح.
جیب عمودی درجهت درز لباس.
نوعی بازی ورق.
( slantwise ) یک وری، بطور اریب.
( slantways ) یک وری، بطور اریب.
اره تخته بری، ماشین تراش، تکه تکه کننده.
لباس راحتی، لباس مخصوص گردش یا استراحت.
پهن پهلو، بلند ولاغر، دارای دنده های باریک ونمایان، لاغر.
راه هوائی، پل هوائی.
بادبان فوقانی کشتی.
بسوی آسمان، بطرف آسمان، بطرف بالا.
سگ کوچک وپا کوتاه اسکاتلندی.
( skiey ) آسمان وار، وابسته باسمان، آسمانی. آسمانی، لاجوردی، بهشتی.
هوا برد ( airborne ) .
کلاس تعلیم فنون مسابقه، جلسه مشورت درباره مسابقه.
زیر پوش، ( معمولا درجمع ) زیر پیراهن وزیر شلواری کوتاه، شورت.
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی: تخم زیر کرده ششتن، ( نشستن ) - یعنی کم تحرکی و خانه نشینی، یا با مشغولیت زیاد، یا با بیحوصله گی در خانه چندین روز نشستن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: تاب و طاقت - Toqat Tobu صبر، بردباری. مثال: تاب و طاقتم نماند و پیش تو آمدم، مادرتان زن به تاب و طاقت، به هر چیز خفه ( غم ...
غوطه زدن، زیر و رو شدن، بریدن، پارچه دامنی، حاشیه رو.
زد وخوردکننده.
جان باورینگ John Bowring دیپلمات و نویسنده سرشناس انگلیسی در عصر ویکتوریا. از سال ۱۸۲۴ دستیار جرمی بنتام بود. در دهه های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ نماینده مجلس عوا ...
صدای جیغ، جیغ، صدای زیر، صدای نی انبان، صدای گردباد، به سرعت باد فرار کردن.
پوست فروش، پوست کن، گول زن، قاطرچی.
سوسمار وار.
پوست به بدن پیوند زدن، پیوندپوست.
غواص.
زیر آبی رفتن، غوص کردن.
( skill less ) ناشی، بی مهارت.
( skilless ) ناشی، بی مهارت.
( skier ) اسکی باز.
( skyey ) آسمان وار، وابسته باسمان، آسمانی.
( skidoo ) عازم شدن، رفتن، برو، گمشو.
باله موازنه در هواپیمای دوباله.
جاده لیز ولغزنده.
عکسبرداری از شبکیه چشم.
( =radiograph ) پرتونگاره.
پرتونگاری، عکس برداری از سایه، رادیو گرافی.
اسبابی برای اندازه گیری قدرت انکسار نور در شبکیه.
تلسکی.
لباس اسکی.
سرازیری یا مسیر مناسب برای اسکی بازی.
کثیرالاضلاع نامنظم، چند ضلعی بی قرینه.
فلسفه بدبینی، شکاکی.
( =skelp ) ضربت، چابک، سیلی، شتاب کردن.
سبدگرد دهاتی، بقدر یک سبد.
آدم حقه باز، لات، چاقوکش.
( =skelpit ) ضربت، چابک، سیلی، شتاب کردن.
شالوده ریز، تهیه کننده استخوان بندی یا کالبد چیزی، تهیه کننده رئوس مطالب.
به شکل استخوان بندی در آوردن، شالوده چیزی را ریختن.
( =skag ) قسمت عقب کشتی، قسمت عقب انبار یا ته کشتی.
شاعر قدیمی اسکاندیناوی، داستان نویس.
( erzsi ) ( در دانشگاه کمبریج ودوبلین انگلستان ) دانشجوئی که کمک هزینه تحصیلیدریافت میدارد.
شصتم، شصتمین، یک شصت، یک شصتم.
ورق شانزده برگی ( باندازه / در / اینچ ) ، کتاب شانزده برگی.
شانزدهمین، شانزدهم.
( در شمشیر بازی ) ششمین وضع.
مسکوک شش پنسی.
شش در شش، ماشین شش چرخه، وسیله نقلیه شش چرخه.
رولور، شش تیر، شش لول.
خدای والامقام هندو که از خدایان سه گانه یا تثلیث دین هندو بشمار میرود.
جنگ تدافعی، جنگ بدون پیشروی.
موقعیت، ناحیه، محل، وضع.
( انگلیس ) بچه نگهدار.
تیز هوش.
علم تغذیه ورژیم غذائی.
( sitar ) ( فارسی ) سه تار.
( syrup ) شربت، محلول غلیظ قندی داروئی، شیره، شیره یا شهد زدن به.
( siree ) آقاجان، آقای خودم.
( siren ) حوری دریائی، زن دلفریب، سوت کارخانه، آژیر، حوری مانند.
( sirree ) آقاجان، آقای خودم.
( ionz= ) صهیون.
نقشه جهان نمای مسطح.
چین شناسی، مطالعه ادبیات ورسوم چین.
( =sinologist ) چین شناس، ویژه گر فرهنگ وادبیات وتاریخ چین.
( sennet ) ( م. م. ) شیپور علامت شروع نمایش یا ختم آن.
( =sinologue ) چین شناس، ویژه گر فرهنگ وادبیات وتاریخ چین.
بی گناه، معصوم.
درجه فرو رفتگی.
نشست کردنی، غرق کردنی یا شدنی.
جان باورینگ دیپلمات و نویسنده سرشناس انگلیسی در عصر ویکتوریا. از سال ۱۸۲۴ دستیار جرمی بنتام بود. در دهه های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ نماینده مجلس عوام شد و از سیا ...
کورتیس گیلد، Curtis Guild ، ( ۱۹۱۱ ) عضو فرقه شهسواران معبد و ماسون درجه سی و دوم، و استاندار ماساچوست و سفیر ایالات متحده در روسیه بود.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پِیشین، یعنی نیمه روز، وقت ظهر. مثال: پیشین شده وقت خوراک خوری شد، نخواد آدم تا پیشین ( یا تا پیشینه ) خواب کند؟ نماز ظهر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پِیش کردن، یعنی راندن، تاراندن، دور کردن، بیرون کردن. مثال: همه را پیش کرده اکنون خودش تنها نشسته است، یا: این سگ را پیش ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پِشانَه سَخت، همان پیشانی سخت، و به معنی بدبخت، بیچاره، پیشانی به معنی سرنوشت و تقدیر می آید. مثال: پیشانه به هر چه باشد، ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پِیشانَه، همان پیشانی، و به معنی سرنوشت و تقدیر می آید. مثال: پیشانه به هر چه باشد، همان میشود ( در پیشانی هر چه هست، هم ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پَی خَست کردن - Payxast پی بردن، حس زدن، احتمال دادن. مثال: من آمدنش را پی خس ( یا پَی خَست ) هم نکرده ام، یا: من پی خس ک ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پَی خَس کردن - Payxas پی بردن، حس زدن، احتمال دادن. مثال: من آمدنش را پی خس هم نکرده ام، یا: من پی خس کردم که وی باید همی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پَی خَست کردن - Payxast پی بردن، حس زدن، احتمال دادن. مثال: من آمدنش را پی خس ( یا پَی خَست ) هم نکرده ام، یا: من پی خس ک ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پیچیر پیچیر - picir Picir، معادل پچ پچ، زمزمه، آهسته، یواش، گوشکی گپ زدن. ( در گوشی حرف زدن ) مثال: پیچیر پیچیر کرده دعاه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پَی خَس کردن - Payxas پی بردن، حس زدن، احتمال دادن. مثال: من آمدنش را پی خس هم نکرده ام، یا: من پی خس کردم که وی باید همی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پیچی - Pici کمی، اندکی، یک مقدار کمی. مُرچتان ( فلفلتان ) پیچی به من دهید، یا: کمتر زیره آورده بودم، یک پیچیشه ( یک پیچی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پیچیر پیچیر - picir Picir، معادل پچ پچ، زمزمه، آهسته، یواش، گوشکی گپ زدن. ( در گوشی حرف زدن ) مثال: پیچیر پیچیر کرده دعاه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پَی تابَه - Paytoba نوعی جوراب نرمی که پیش از پوشیدن کفش به پا می پیچند. این واژه از دو ریشه مرکب است: پای ( پی ) و تابه ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی: پناه بَه خدا - xudo ba Panoh تعبیری است وقت خیرباد و خداحافظی استعمال میشود. مثال: خیر، پناهتان به خدا، بچه ها را پرسید ...
چینی، اهل چین.
( =sinistrorse ) چپ پیچ، پیچیده از چپ براست.
( =sinistrorsal ) چپ پیچ، پیچیده از چپ براست.
( ezsinici ) مطابق آداب ورسوم چینی کردن، جنبه چینی دادن، چینی کردن.
( sinify ) مطابق آداب ورسوم چینی کردن، جنبه چینی دادن، چینی کردن.
متابعت از آداب ورسوم چینی، چینی پرستی.
نمایش کمدی موزیکال قرن آلمان.
کرجی شراعی، کشتی یک دگله.
چوب مخصوص تمرین شمشیر بازی.
تک کاربری.
( در ماشین نویسی ) در میان سطور فقط یک فاصله گذاردن، تک فاصله کردن. تک فاصله، تو هم.
مالیات انفرادی، مالیات بر در آمد انفرادی.
تک منظوره.
منطق تک خطی.
تک دقتی، با دقت معمولی.
سفته دارای یک امضاء.
تک فازه. برق یک فاز.
امین، وفادار، بی ریا، یکدل.
تک رو.
تک روی، اسب تک رو، تکاور، تک رو بودن.
حسابداری فردی، حسابداری ساده ( بدون دوبل ) .
جنگ تن بتن.
تک بلور.
با یک نشانی.
پرنده آواز خوان.
( در موسیقی قدیم ) پیش درآمد، مقدمه.
موج سینوسی.
سندباد بحری.
جلو سر، پیشانی، جبهه.
واقع در جلوی سر.
مشمع خردل.
زبان شبیه سازی.
همردیف نظامی، همردیفی.
متظاهر، وانمود کننده، قلابی، صوری.
زبان سیمیولا.
زبان سیمسکریپت.
سادگی، گرایش بسادگی وبی آلایشی.
ساده کننده، مختصر کننده.
روش سادک.
باب سادک.
مجرای سادک.
مدار سادک.
سود ساده، سود پول بر اساس سال روزه.
حرکت ساده در خط مستقیم یا دایره یا مارپیچ.
کسر ساده.
چشمک زن، خنده کننده بدون دلیل.
معادله خطی.
واکس زدن، برق انداختن ( با واکس ) .
پاک وخالص، خالص، بی غل وغش، صحیح، راست حسینی.
نانی که از آرد نرم واعلی تهیه میشود، نان بیسکویت، کیک شیرین و میوه دار.
کورتیس گیلد، ( ۱۹۱۱ ) عضو فرقه شهسواران معبد و ماسون درجه سی و دوم، و استاندار ماساچوست و سفیر ایالات متحده در روسیه بود.
خاندان Savoia ، Savoie ساووی، که احتمالاً از تبار سران قبایل بورگوندی است، از حوالی نیمه سده یازدهم میلادی در منطقه غرب جبال آلپ، در محل تلاقی مرزهای ...
منطقه Piedmont ، Piemonte پیدمونت در شمال غربی شبه جزیره ایتالیا، مشرف به سویس و فرانسه، واقع است و ساردینی جزیره بزرگی است در جنوب آن. در سده نوزدهم ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پِلّه - Pilla وقت، لحظه. این واژه با کلمه های این، همین به کار برده میشود. مثلاً: اِمپلّه ( این پلّه ) یعنی همین الان، حا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پَکَنَه - Pakana آدم خِپِل و قد کوتاه. مثال: این پَکَنَه ( ) از کجا برامد؟ پسرشان پَکَنَه بوده است/ این واژه در اصل پکنه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پِشَک، کسی را پشت pist گفتن - در باره افراد نازک نارنجی و زودرنج، از واژه ترکی، مثال میگویند: پشک [گربه] آن کس را پشت گفت ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پشت مَه پشت، پشت سرهم، پیاپی، پساپس. مثال: به سر بیچاره پشت مه پشت بدبختی آمد. در کشف المحجوب ( چهله پشتا پشت ) به ثبت رس ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پُشته، به معنی بلندی است و در سمرقند از بس که قبرستانها در تپه و بلندیها واقع است، پشته به معنی گورستان و قبرستان می آید. ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پُشتاره، پشتاره کردن، به کول گرفتن و به پشت برداشتن. مثال: بیمار را پشتاره ( کول ) کرده آمد، یک جوال جو را پشتاره کرده رف ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پَروا - Parvo توجه، دقت، غمخواری. اما در زبان تاجیکی سمرقند این تعبیر در موقع بی توجّهی، بی دقتی و. . . به آهنگ نفی کاربر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پُر و پیمان - pemon Puru فراوان، بسیار. مثال: شوهر آن کس روز کار را پروپیمان کرده می مانند، امسال حاصل خوب شد، همه پروپیم ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پرسیدن - Pursidan سلام و درود فرستادن. عادتا وقت وداع و خیرباد میگویند، مثال: خیر، بچه ها را پرسید، همه خویش و تبارها را ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پرتافتن، پرتا پرتا کردن Partoftan و parto به معنی قی کردن. مثال: کمتر پرتا، سبُک میشود، خوردگی هایش را هَمِشِه ( همه اش ر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پَتَک Patak - کفی کفش، متاع غفس [ضخیم، کلفت] که به درون پای افزار ( کفش ) برای گرمی و نرمی می اندازند. پتک کلوش، یعنی پتک ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پَت Pat - معادل پُرز، پشم مهین روی قالی، گلیم یا متاعهای مویینه. مثال: پت قالینش مثل ابریشم ملایم. در فرهنگ برهان آمده اس ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پاچه - Paca در سمرقند کوچک و بزرگ بجای پای، پاچه میگویند، حال آنکه ما این واژه را برای گاو و گوسفند بکار میبریم، ولی آنان ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پاییدن - Payidan چوپانی، چرانیدن، نگهبانی کردن، پروریدن. مثال: وی روز دراز در چراگاه گاو و گوسفند پایی میکند، گوسفند را ن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بِی نماز - Benamoz نجس، ناپاک، آلوده. مثال: بچه اش شراب زیده لباسم را بی نماز کرد. در ادبیات گذشته عبارت نمازی، به معنی پ ...
( symar ) ردا یاشنل زنانه.
وابسته بپرورش جنگل.
ویژه گر پرورش جنگل.
ساکن جنگل، جنگل نشین.
( =sylvics ) جنگل شناسی.
نقره فامی، سفیدی.
جنگلی.
نقره فام، دارای صدای نقره، سیمین، نقره ای، سیمابی.
نقره کار.
واحد پول نقره، استاندارد نقره.
نقره اندود، آب نقره، ظرف نقره، بانقره اندودن.
درخت لعل ( Halesiacarolina ) .
محبت مادر وفرزندی، همبستگی مادر وفرزند.
( =sylvan ) جنگلی، طبیعی.
( silk oak ) درخت الواری استرالیا ( =grevillea ) .
( =milkweed ) انواع جلبکهای لیفی نرم.
پارچه ابریشمی سبک وحریر نمای مخصوص پرده وغیره.
ابریشمی، نرم، ابریشم پوش، حریری، براق، صاف، ابریشم نماکردن.
( silky ) درخت الواری استرالیا ( =grevillea ) .
جوراب ابریشمی، آدم خوش لباس وشیک، اشرافی.
کلاه بلند ابریشمی مخصوص مواقع رسمی.
ترکیبی آلی بفرمول R Sio ۲ شبیه کتون.
یکسو کننده سیلیسیمی.
تبدیل به سنگ چخماق یا در کوهی کردن.
تبدیل بسنگ، تبدیل به در کوهی.
دارای سیلیس یا سیلیکون زیاد، ایجاد کننده سیلیکون.
رشد کننده در نواحی سیلیس دار.
ترکیب دو ظرفیتی سیلیکون.
مشتق از سیلیس، سیلیس دار، دارای سیلیکون.
ژل سیلیکا، سنگ چخماقی کلوئیدی.
باسیلیکا یا سیلیس ترکیب کردن، سیلیکات.
سنگ چخماق، آتش زنه، سنگ سیلیس که دردندانسازی مصرف دارد.
جعسوس و در حالت جمع جعاسیس، بصورت جعشوش و جعاشیش هم میاید، حالت تحقیر آمیز و تمسخر کننده دارد، به معنی آدم بد قیافه، خپل، لاغرمردنی، پست، فرومایه. گ ...
( یونان قدیم ) الهه جنگل.
مسخره، طعنه، کنایه گوشه دار، قطعه خوش مزه، داستان مضحک کاباره ها ونمایش هایواریته، شوخی طعنه آمیز کردن، ( باat ) هجو کردن، لی لی کردن، باجست وخیز رقص ...
( ایتالیا ) دوشیزه، مادموازل.
( ایتالیا ) آقا پسر، آقا.
( ایتالیا ) آقا، شخص محترم، مسیو.
رقم معنی دار.
قابل نمایش بوسیله علامت یا رمز.
مقدار علامت دار.
میدان علامت دار.
لوحه، سرلوحه، تخته اعلان، اعلان.
علامت گذاری.
برجسته کردن، عَلَم ( alam ) کردن، مشهود کردن.
علامت دهنده.
ترادیسی علائم.
باززائی علائم.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بِیکاریم نماندس - Bekorem در اصل چنین است، بیکاری ام نمانده است این تعبیر به نسبت هر سه شخص فعلی استعمال میشود. در موقعی ...
هنجارسازی علامت.
خاندان Savoie ساووی، که احتمالاً از تبار سران قبایل بورگوندی است، از حوالی نیمه سده یازدهم میلادی در منطقه غرب جبال آلپ، در محل تلاقی مرزهای فرانسه و ...
منطقه Piemonte پیدمونت در شمال غربی شبه جزیره ایتالیا، مشرف به سویس و فرانسه، واقع است و ساردینی جزیره بزرگی است در جنوب آن. در سده نوزدهم پیدمونت مح ...
سطح علامت.
علامت زا.
فاصله علامتی.
موضوع علامت.
علامت صلیب.
علائم مخصوص جمله جبری ( مثل پرانتز وغیره ) .
علامت و مقدار.
الاکلنگ علامت نما.
رقم علامت نما.
دخشه علامت نما.
علامت و مقدار.
ذره علامت نما.
به شکل حرف S.
مرئی، مقبول، مطبوع نظر، مورد نظر.
بدون مطالعه قبلی خواندن ( زبان خارجی ) ، بدون آمادگی قبلی اجرا کردن ( موسیقی ) ، فی البداهه خواندن یا اجرا کردن.
مقابله چشمی، مقابله نظری.
زیگفرید، پهلوان افسانه ای آلمان.
( sideling ) از پهلو، یکوری، کج، مایل، سراشیب.
( side wards ) یک ور، پهلوئی، ضلعی، از پهلو.
( side ward ) یک ور، پهلوئی، ضلعی، از پهلو.
ناظر عملیات ساختمانی.
شنای پهلو.
چرخش بیک سو، چرخش انحرافی.
آدم کناره گیر، تماشاچی.
( sidling ) از پهلو، یکوری، کج، مایل، سراشیب.
اطلاعات ضمنی وفرعی، روشنائی غیر مستقیم.
( =hillside ) واقع در کنار تپه، دامنه.
نمای جانبی. نیمرخ، از پهلو.
شاهپر دم خروس.
مرغان منقار خمیده.
کمی ناخوش، کسل، تا اندازه ای تهوع آور.
چیز ناخوش کننده، مریض کن، چیز تهوع آور.
تخت مریض یا بیمارستان.
( =migraine ) سردرد همراه با ( یاناشی از ) تهوع
بهداری کشتی ودانشکده وغیره.
( =drier ) خشک کننده، خشک کن.
اهل جزیره سیسیل، سیسیلی.
وقس علیهذا.
( sibylic ) غیبگویانه، وابسته به زن غیبگو یا ساحره.
( sibyllic ) غیبگویانه، وابسته به زن غیبگو یا ساحره.
تلفظ بشکل حرف ' س '.
هیس کردن، سوت زدن، مانند حرف ' س ' تلفظ کردن.
سیبریه.
یکی از دو قلوهای بهم چسبیده، هیولای زوج.
اهل کشور سیام، اهل کشور تایلند ( thailand ) .
( schwa ) حرف صدا دار میان کلمه بدون تشدید.
دارای سیم پیچ مغناطیسی انحرافی.
جاده فرعی برای فرار از پرداخت عوارض راه.
( sumach ، sumac ) سماق.
پرهیز کننده.
بر ( bor ) زننده. طفره رونده.
مرتعش، لزان.
( مسیحیت ) سه شنبه قبل از چهارشنبه توبه.
( مسیحیت ) سه روز قبل از چهارشنبه توبه.
( در مورد طناب ) تشکیل شده از چهار رشته، چهاررشته ای.
صراف، بانک دار، ( در هند ) عیارگیر ضرابخانه، صرافی کردن.
نژادی از گوسفند بی شاخ انگلیسی.
چروک خورنده، چروک دهنده.
جمع شدنی، چروک خوردنی.
نمایشگاه، ورزشگاه.
حمام دوش، دوش.
تابلو اعلان نمایش.
هُل دهنده.
کارگر بیل زن.
به قدر یک بیل چه.
کوسه ماهی باریک سر اقیانوس.
( =shovelbill ) کارگر بیل زن.
کلاه لبه پهن کشیشان انگلیس.
( =shoveler ) کارگر بیل زن.
سرودهای مذهبی خیلی بلند سیاه پوستان جنوب آمریکا.
فریاد زننده، جارچی.
درجه روی بازوی درجه داران.
نشان سردوشی، درجه سردوشی افسران.
روبان یاحمایل زینتی روی شانه، ( نظامی ) واکسیل.
پیش فنگ.
بی ارزش، بی فایده، ( استخوان ) دررفته، جابجا شده، دلمه شده.
شرکت کننده در پرتاب وزنه، وزنه پران.
روغن ترد کننده، مختصر کننده.
دارای تنگی نفس، از نفس افتاده، کم نفس.
داستان کوتاه.
گوشت با استخوان دنده.
تقسیم به اختصار.
پرستو.
پلیس نیروی دریائی، پلیس ساحلی، کرانه پاسدار.
غذای دریائی ( مرکب از جانوران دریائی ) .
صحبت بازاری، گفتگو درباره وضع کسب.
پلرینو رسی، Pellegrino Rossi دیپلمات، اقتصاددان و دولتمرد برجسته ایتالیایی. هوادار وحدت، اصلاحات، اعاده نظم و استقرار حکومت مشروطه در ایتالیا بود و ب ...
این خاندان از حوالی نیمه سده یازدهم میلادی در منطقه غرب جبال آلپ، در محل تلاقی مرزهای فرانسه و ایتالیا و سویس کنونی، حکومت میکرد. امپراتور روم مقدس ...
دو سیسیل Two Sicilies به سرزمینهای سیسیل و ناپل اطلاق میشد و جنوب شبه جزیره ایتالیا را در بر میگرفت. آخرین شاه دو سیسیل ( ۱۸۵۹ تا ۱۸۶۱ ) فرانسیس دوم، ...
منطقه پیدمونت در شمال غربی شبه جزیره ایتالیا، مشرف به سویس و فرانسه، واقع است و ساردینی جزیره بزرگی است در جنوب آن. در سده نوزدهم پیدمونت محور ارتباط ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بِه رویِ نَتَن natan - Bery بی شرم، بی حیا. مثال: جوان به روی نتن بوده است، به آدم پیر گپهای پست و بلند گفت ( حرفهای زشت ...
( انگلیسی ) تکان خوردن، تکان دادن.
نعل بند.
کفش راحتی، کفش دم پائی.
کفش راحتی، کفش دم پائی.
منزجر کننده، هولناک، تکاندهنده، مایه انزجار، برخورنده، بد.
( shock headed ) انبوه گیسو، دارای موی فراوان
خوک کمتر از یک سال، بچه خوک.
( زنانه ) بلوز به طرح پیراهن مردانه، پیراهن کوتاه، بلوز کوتاه، بلوز زنانه
چلوکباب برگ.
دامن پیراهن، پشت پیراهن.
پیراهن، پارچه پیراهنی.
پیراهن دوز.
پارچه را بهم کوک زدن، چین دادن، پختن.
کوک زنی، چین زنی.
کنار کشتی، واقع در کنار کشتی.
قابل کشتی رانی، قابل حمل با کشتی، قابل ارسال.
اسکناس کم ارزش وبدون پشتوانه.
درختستان، قلمستان.
( =shinny ) بازی هاکی که با توپ چوبی بازی شود، چوب بازی هاکی، شینی بازی کردن.
امرود.
توفال کوب، ماشین چکش کاری آهن گداخته.
( shindig ) مجلس انس ورقص، بزم
( shimmy ) ( چرخ وسیله نقلیه ) تاب داشتن، لرزش داشتن، تکان تکان خوردن ( اتومبیل ) .
( در پیانو ) رکاب صدا خفه کن، وسیله تخفیف وتضعیف چیزی.
قابل تعویض یا انتقال.
ثبات تغییرمکان.
( shier ) چموش، کمروتر، کمروترین.
( shiest ) چموش، کمروتر، کمروترین
سپردار.
( sheuch ) خندق، حفره، نهر آب.
نشان دادن، نشان، ارائه ( در قدیم معادل show بوده ) .
( etlandz= ) جزایر شتلاند، اسب کوچک ویال بلند.
( sheugh ) خندق، حفره، نهر آب.
( sherry ) شراب شیرین یا تلخ اسپانیولی.
چوپان زن، شبان کلیسا که زن باشد.
دستپاچه کردن، جلو افتادن از.
شیب دار، سراشیب.
سام فرزند بزرگ نوح پیغمبر.
در قفسه گذار، در تاقچه گذار.
تزئینات صدف مانند.
صدفی، پوسته پوسته.
محفوظ در برابر بمباران وگلوله باران.
شکست ننگ آور ومفتضحانه.
ملوان پیر وبازنشسته.
رنگ قرمز مایل به زرد.
بالاتنه کوتاه دکمه دار نظامی.
مخفف عبارات she will ، she. shall
لوبیائی که مغز آن خوراکی است، دانه مغذی لوبیا.
تاقچه مانند.
اردک وحشی دریائی.
( sheik ) ( عربی ) شیخ، رئیس قبیله، رئیس خانواده، رئیس.
( sheikhdom ) شیخ نشین، قلمرو شیخ.
تابع شفر.
ورقه مانند.
( انگلیس ) مرتع گوسفند، چراگاه گوسفند.
پشم چینی.
نگاه عاشقانه، نگاه دزدکی.
( sheepcote ) آغل گوسفند.
چوپانی.
ترشک صغیر.
( sheepfold ) آغل گوسفند.
ریزنده، ریزان، جانور پوست انداز.
مشروب فروش بدون پروانه.
( در قرقره ) چرخ طناب خور، چرخ قرقره، دسته کردن، بصورت بافه درآوردن.
چاقوی غلاف دار.
به شکل تیردان.
درخت روغن قلم.
درختستان، بیشه، ردیف درختان.
شوخی گوشه دار.
قاطر بارکش، افسر تازه کار، ستوان سوم.
پیرو عقاید اجتماعی وسیاسی و ادبی برناردشاو.
آدم اصلاح کرده، سرتراشیده، کشیش.
( shashlik ) کباب، ششلیک.
( shaslik ) کباب، ششلیک.
تیز هوش، تیز فهم، هوشیار.
دارای لبه تیز، گرسنه، بسیار مشتاق، حریص، با اشتها.
تیز بین، تیز نظر، هوشیار، دارای فکر صائب.
دارای بینی تیز، حساس ( نسبت به بو ) .
خاندان ساووی، که احتمالاً از تبار سران قبایل بورگوندی است، از حوالی نیمه سده یازدهم میلادی در منطقه غرب جبال آلپ، در محل تلاقی مرزهای فرانسه و ایتالی ...
پلرینو رسی، دیپلمات، اقتصاددان و دولتمرد برجسته ایتالیایی. هوادار وحدت، اصلاحات، اعاده نظم و استقرار حکومت مشروطه در ایتالیا بود و به این دلیل پاپ پی ...
دو سیسیل به سرزمینهای سیسیل و ناپل اطلاق میشد و جنوب شبه جزیره ایتالیا را در بر میگرفت. آخرین شاه دو سیسیل ( ۱۸۵۹ تا ۱۸۶۱ ) فرانسیس دوم، از خاندان بو ...
پیدمونت در شمال غربی شبه جزیره ایتالیا، مشرف به سویس و فرانسه، واقع است و ساردینی جزیره بزرگی است در جنوب آن. در سده نوزدهم پیدمونت محور ارتباط شبه ج ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بی مزه - bemaza خوراک یا خوردنی که بد آماده شده است، هر خوردنی بدمزه. مثال: یک شوربای بی مزه پخته است، طعامشان بی مزه بود ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بِیزار - Bezor متنفر، ناراحت، ناآرام، دلگیر. مثال: از این گپها بُتون بیزار شدیم. یا: هر روز شکوه کرده مرا بیزار کرد. در ش ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: واژه بی سر - Besar شوخ، بازیگوش، بی تربیت. بیشتر برای کودکان مستعمل است. مثال: بچه بی سر بوده است، در یک ساعت همه جا را ه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بی رویی - Beryii ، بی رو یعنی بی شرم ( بی شرمی ) ، بی اندیشه. مثال: آن کس آدم بی رویی بوده است، بی رویی کرده هر چه به دها ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بِی دَوا - Bedavo بد، نازیبا، ناهنجار. . . مثال: سر و لباسهایت جداً ( خیلی ) بی دوا، جای و منزلش ( یعنی جای اقامتش ) جداً ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بِیچارَه - شخص کم بضاعت، فقیر، یعنی شخصی که برای بهبود زندگی چاره ای ندارد. مثال: وی آدم بَدولت [دولتمند] بود، امروز بیچا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بی آبرو - Beobru بی شرم، بی حیا، اوباش. مثال: با این آدم برابر نشوید، وی یک کس بی آبرو، یا: بی آبرویی نکنید، پیش مردم عیب ...
تیز دندان.
سهیم، سهم دار، شریک.
( shapeable ) شکل پذیر، قابل شکل گیری، مناسب، موزون.
پارچه ابریشمی خشن چینی.
بهشت خیالی، شهر زیبا، سرزمین دلخواه.
( در کفش ) چرم زیر قسمت منحنی پا.
( shandy ) پرصدا، بلند، رویائی، تصوری، خوشحال.
( shandrydan ) درشکه تک اسبه قدیمی.
( shandradan ) درشکه تک اسبه قدیمی.
شیاد، متقلب، حیله گر.
( shamefaced ) کم رو، خجالت کش، خجالتی، ترسو، خجول.
حرکت کننده با قدم های کج ونامنظم.
سرژ آستری، پارچه پشمی آستری.
کرجی پاروئی، کشتی کوچک دو دگله.
( shakespearean ، shakespearian ) وابسته به شکسپیر.
کلاه بلند نظامی.
( shakespearean ، shaksperian ) وابسته به شکسپیر.
( shakable ) تکان دادنی، تکان خوردنی.
( shakeable ) تکان دادنی، تکان خوردنی
سایه مانند.
نمایش سایه ها، نمایش ارواح.
بدون سایه.
سایه رنگ زن.
سداب ها، دارابی.
( shadbush ) درخت ازگیل.
( shadblow ) درخت ازگیل.
شاه ماهی خوراکی اروپا وشمال آمریکا.
بخو زننده.
استخوان مچ دست، استخوان قاپ.
شش گانه، شش برابر کردن، تبدیل به شش کردن.
عدد یک با صفر.
شانزده شانزدهی.
روال خدماتی.
رمزشدت، رمزسختی.
مجزائی، زمین غیر مشاع.
هفتادم، هفتادمین.
هفدهمین.
رسن چند قلابی ماهیگیری.
خاردار، سیخ دار.
نمودار برپائی.
نظریه مجموعه ها.
( نجاری ) اسکنه ته پهن.
( شعر دارای شش بند شش سطری و یک بند سه سطری ) سستینا، سبک شعر بزمی که شبیه مسدس میباشد
شش بیت آخر سانت یا غزل.
چسبیدگی، استواری، استقرار.
مکانیزم فرمان یار.
خدمتگذار، مستخدم، خدمتکار، نوکر، زیر دست، تابع.
مرزه.
باشگاه سربازان.
برنامه خدماتی.
فلسفه یا مذهب ذن بودائیسم.
( Zamindar ) ( فارسی رایج درهند ) مالکین زمین، زمین دار.
( emindarz ) ( فارسی رایج درهند ) مالکین زمین، زمین دار.
زامیه.
کتب دعا، کتب مذهبی.
تضرس، دندانه داری.
( serrulate ) دارای دندانه های ظریف، مضرس
( serotinal ) دیر رس، دیر شکوفا.
مرکب از سرم وچرک، دارای خونابه وچرک.
مربوط به سرم شناسی.
سرم شناس، ویژه گر سرم شناسی.
واعظ، وعظ کننده.
( =sergeant at law ) وکیل درجه یک دادگستری.
( sergeancy ) گروهبانی، وظایف گروهبانی.
( =sergeant ) گروهبان
ایستگاه بنزین گیری وتعمیرگاه.
هم جدی وهم خنده دار.
دنباله ای و موازی.
آزمایش استحکام تار ابریشم.
استحکام سنج تار ابریشم.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بی سولَقَی - Beslaqay ناهنجار، ناخوب. مثال: عجب آدم بی سولقی بوده است، یا: این کارتان بی سولقی شد. این واژه شکل تحریف شده ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بی سر - Besar بی تربیت، پریشان. مثال: بچه شوخ آمده همه چیز را بی سر کرده رفت. همچنین صفت آدم هم مستعمل میشود: دخترچه اش ( ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بِی روزی - Beruzi بیچاره، بینوا، بدبخت. مثال: بی روزی چه کار کردنش را نمیداند، یا: لباسهای بی روزی پوشیده آمده است. در شک ...
آلکساندر گرتسن ( هرزن، هرتسن ) Alexandr Ivanovich Herzen ( ۱۸۱۲ تا ۱۸۷۰ ) به عنوان اولین متفکر جدی سوسیالیست روسیه شناخته میشود. پسر نامشروع یک اشراف ...
اتصال دنباله ای.
پرورش دهنده کرم ابریشم.
تنگ هم، بهم چسبیده، بهم فشرده، مضرس.
ابریشم نما، ابریشمی، ( گیاه ) نرم، مخملی.
وابسته به پرورش کرم ابریشم.
بطور مسلسل، بطور ردیف، جزء جزء، بدفعات.
دارای تسلسل یاشماره ترتیب، مسلسل، پشت سرهم، پشت سرهم آوردن.
نوبتی کننده، پیاپی ساز.
کاهشگر نوبتی.
مخابره نوبتی.
داستان نویس سریال.
پردازش نوبتی.
انباره نوبتی.
چاپگر نوبتی.
شماره پیاپی.
عمل نوبتی.
کامپیوتر نوبتی.
خورش پیاپی، تغذیه نوبتی.
افزایشگر نوبتی.
دستیابی پیاپی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بی ایست - بی وقفه، یکریز، پیاپی. متصل. مثال: باران بی ایست می بارد، یا: این بچه بی ایست گریه میکند. این عبارت از فعل ایست ...
مثل فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَه صابون فَلانی جامه شویی نکردن - اصل گویش این تعبیر در گفتگو چنین است: حالی شما صابون فلانی کتی جاموشی نکردید. یعنی شما ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَه شوی دادن - suy دختر را به شوهر دادن. مثال: حالی [حالا] دخترشان خُرد، به شوی نداده اند، یا: دخترت را شوی به نداده به ت ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَه زور - Bazur به دشواری، به سختی. مثال: بیچاره پیر مرد تا خانه اش به زور رسید، من آن کس را به زور راضی کناندم [کردم] که ...
ریشۀ نارودیسم Narodism از واژه نارود روسی به معنی خلق ( توده مردم ) . Narodnichestvo نارودیسم به معنی خلقگرایی، و معادل پوپولیسم Populism انگلیسی است ...
آلکساندر هرتسن ( هرزن، گرتسن ) Alexandr Ivanovich Herzen ( ۱۸۱۲ تا ۱۸۷۰ ) به عنوان اولین متفکر جدی سوسیالیست روسیه شناخته میشود. پسر نامشروع یک اشراف ...
انجام خدمات مختلف در دوره ملوک الطوایفی برای تملک تیول.
مامور اجرا، فراش ( انجمن ها ومجالس ) .
( serjeancy ) گروهبانی، وظایف گروهبانی.
بردگی، قره نوکری.
سرژ، پارچه صوف پشمی، 'سرجیوس' اسم خاص مذکر، ( در صحافی ) ته دوزی کردن.
بنده وار، فلاکت بار.
( serfdom ، serfage ) بردگی، غلامی، برزگری فلاکت بار.
( serfhood ، serfdom ) بردگی، غلامی، برزگری فلاکت بار.
سراینده آواز عاشقانه.
کشور سابق صربیا که امروزه جزء جمهوری یوگوسلاوی است.
صرب، صربستانی، زبان صربستانی.
صربستانی، قوم صرب از نژاد اسلاو.
مربوط به تغییر وسیر تکامل یک منطقه از لم یزرعی به حالت آبادانی و پر درختی.
اندرون، حرم، حرمسرا، شبستان، انبار.
فرایند ترتیبی.
پردازش ترتیبی.
کنترل ترتیبی.
عمل ترتیبی.
مدار ترتیبی.
کامپیوتر ترتیبی.
با دستیابی ترتیبی. دستیابی ترتیبی.
پیرو، تابع، پی در پی، منتج، ناشی، نتیجه.
ترتیب شمار.
مقلد، پیرو، مرید، اهل تقلید، تابع، نرم، چکش خور، لوله شو، نصیحت پذیر.
تقلید، پیروی.
( sepulcher ، =burial ) دفن، بخاکسپاری، مقبره.
( sepulcher ) گور، قبر، مزار، مقبره، قبر ساختن، دفن کردن.
آرامگاهی، گوری، مقبره ای، دفنی، حزن انگیز.
( در کپسول میوه ) شکوفا وباز شونده، جدا جدا.
مربوط به کپسول میوه که از طول خود شکفته شود.
مبتلا به گند خونی.
( =septet ) دسته هفت نفری، هفتگانه.
هفت هفتی.
سرباز، سپاهی، پاسبان محلی.
جدا سازنده، فاضل، تجزیه طلب، حاکی از جدائی.
دخشه جدا ساز.
برنگ کاسبرگ، به شکل کاسبرگ، کاسبرگی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَه نَهجی - nahje Ba به طوری، به طریقی. مثال: بَه نَهجی آدم جمع شده است که جای نشست نیست، یا: خانه ها را به نهجی تازه کرد ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: کناندم، یعنی کردم، مثال: من آن کس را به زور راضی کناندم [کردم] که به منزل ما بیایند.
نارودیسم Narodism از واژه نارود روسی به معنی خلق ( توده مردم ) . Narodnichestvo نارودیسم به معنی خلقگرایی، و معادل پوپولیسم Populism انگلیسی است. شاخ ...
نیکلای چرنیشفسکی Nikolai Chernyshevsky ( ۱۸۲۸ تا ۱۸۸۹ ) اندیشمند سیاسی و نویسنده سرشناس روس و متفکر برجسته جنبش انقلابی روسیه. پسر یک کشیش ارتدکس بود ...
بوبوریکین در رمانهای متعدد خود، از جمله ( او خردمندتر میشود ۱۸۹۰ ) ، به توصیف شخصیت اینتلیجنتسیای دمکرات پرداخته. معهذا، بهترین مأخذ برای شناخت این ت ...
پدران و فرزندان برجسته ترین اثر ایوان تورگنیف ( ۱۸۶۲ ) ، است. تورگنیف در این رمان تعارض خلق و خو و ایستارهای جدید و پرخاشگرانه جوانان تحصیلکرده دهه ۱ ...
آلکساندر هرزن ( هرتسن، گرتسن ) Alexandr Ivanovich Herzen ( ۱۸۱۲ تا ۱۸۷۰ ) به عنوان اولین متفکر جدی سوسیالیست روسیه شناخته میشود. پسر نامشروع یک اشراف ...
اتاقک نگهبانی، سایبان چوبی نگهبان.
صورت جمله ای.
آزاده شهوانی، نفسانی یا شهوانی کردن.
پیروی از هوای نفس کردن.
حساس کننده.
حساسه، گیاه حساس.
سیم احساس.
پرمغز، پرمعنی، خیلی حساس.
سیم پیچ احساس.
خط احساس.
تقویت کننده حسی.
( در اسپانیا - ایتالیا ) بانو، خانم.
( sennight ) یکهفته، هفت شبانه روز.
( nnight '=se ) یکهفته، هفت شبانه روز.
( sennit ) علف صاف یا حصیر یا پوست درخت یا برگ خرما که برای ساختن کلاه حصیری وخانه های حصیری بکار میرود. ( sinnet ) شیپور علامت شروع نمایش یا ختم آن.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَه سُگوت رَسانیدن - sugut به آخر، به انجام رسانیدن. مثال: یک کار را به سگوتش رسان بعد کار دیگر را سر کن، وی یگان کار را ...
مثل فارسی تاجیکی، سمرقندی: به سر کسی آفتاب بر آمدن - بعد از مشکلات به راحتی و گشایش رسیدن. مثال: بیچاره آخر به سرش آفتاب برآمد، فرزندانش کلان ( بزرگ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بهر - Bahr دماغ، روحیه، حال و هوا. مثال: جاهای خیلی خوب بوده است بهرم کشاده [گشاده، باز] شد، لب دریا روید بهرتان کشاده می ...
نارودیسم Narodism از واژه نارود روسی به معنی خلق ( توده مردم ) . Narodnichestvo نارودیسم به معنی خلقگرایی، و معادل پوپولیسم Populism انگلیسی است. شاخ ...
اینتلیجنتسیا ( روشنفکر ) Intelligentsia واژه روسی دارای ریشه لاتین است که در دهه ۱۸۶۰ میلادی در روسیه باب شد و سپس به سایر زبانهای اروپایی راه یافت. ...
نیکلای چرنیشفسکی Nikolai Gavrilovich Chernyshevsky ( ۱۸۲۸ تا ۱۸۸۹ ) اندیشمند سیاسی و نویسنده سرشناس روس و متفکر برجسته جنبش انقلابی روسیه. پسر یک کشی ...
آلکساندر هرزن ( هرتسن، گرتسن ) Alexandr Ivanovich Herzen ( ۱۸۱۲ تا ۱۸۷۰ ) به عنوان اولین متفکر جدی سوسیالیست روسیه شناخته میشود. پسر نامشروع یک اشراف ...
( در نیروی هوائی ) سرگروهبان.
ناوبان یکم.
پیر شدن.
سالخوردگی، دوام، کهولت.
( senatorial ) وابسته به مجلس سنا یا اعضای آن.
( senatorian ) وابسته به مجلس سنا یا اعضای آن.
شش تائی، شش برابر، ششگانه.
( =always ) همیشه.
ابدیت.
صاف، ساده، بی تاثیر. ( در موسیقی )
شش ماهه، نیم ساله.
حرف نیم صوتی.
رخ دهنده دومرتبه در هفته، نیم هفتگی.
نیمه گرمسیری.
نیمه کدر، نیمه شفاف.
مطالعه زبان وادبیات وتاریخ سامی، نژاد شناسی سامی.
نیمه مذهبی.
نیمه همگانی، نیمه عمومی، نیمه دولتی.
نت یک شانزدهم.
نیمه انگلی.
کمی حاجب ماوراء، نیمه شفاف، نیمه کدر.
مردم نیمه چادرنشین، نیمه بیابان گرد.
نیمه رسمی.
دانه خوار، بذر خوار، تخم خوار.
قبیله سرخ پوست ساکن فلوریدا.
نیمه درخشنده، نیمه درخشان، نیمه مجلل.
( semilog ) نیمه لگاریتمی.
( semilogarithmic ) نیمه لگاریتمی.
نیمه مایع، مایع غلیظ، مایع چسبنده.
نیمه سخت، نیمه محکم.
نیم آبگون، نیم مایع، نیمه آبکی.
نیم ثابت.
ناکامل، نیم رس.
نیم شق، نیمه ایستاده، نیمه قائم.
دارای گلبرگهای بیشتر از معمول.
نیم خشک، نیم تر.
نیمه گنبد.
نیمه اهلی.
نیمه الهی، نیمه خدا.
فیلم سینمائی نیمه مستند.
شعاع دایره.
نیمروزه، در نصف روز انجام گرفته، دو مرتبه در روز.
نیمه متبلور، نیمه بلورین.
نیمه مستعمراتی.
نیمه سخت پوست، دارای پوشش شکننده.
نیمه متمدن.
طبقه زیر، نیم طبقه زیرین ساختمان.
نیمه درختی.
نیمه مستقل، نیمه خود مختار.
نیم حل پذیر.
( semestrial ) وابسته به نیمسال تحصیلی.
( semestral ) وابسته به نیمسال تحصیلی.
معنی ساده، ذره ئ معنایی.
( semeiotic ) مکتب علائم رمزی، ( طب ) وابسته به علائم مرض.
نشان داده شده، افشانده، پراکنده.
مسابقه اسب دوانی که در آن اسب برنده بمعرض مزایده گذارده میشود، مسابقه فروشاسب.
موتور همزمان.
( seljuk ) سلجوقی، مربوط به دوره سلجوقیان.
( seljukian ) سلجوقی، مربوط به دوره سلجوقیان.
( self humiliation ) فروتنی، خود شکنی، تذلیل نفس، خوار شماری.
جوهر نفس، شخصیت، فردیت، خودیت.
اراده شخصی، خود رائی، هوای نفس.
خود پرستی، پرستش خویشتن.
اعتماد بخود.
خود بخود تخلیه کننده بار.
نفس خویش را درتنگنا قرار دهنده، برنفس خویش فشار وارد آورنده، خود بخود تنگ شونده.
خودآزما.
تسلیم نفس، واگذاری خود، تسلیم به اراده.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: به دهن ششتن - به دهان نشستن - از غذا و طعامی لذت گرفتن، خوش آمدن و خیلی مقبول شدن طعام. مثال: آشتان بمزه شدست، دهنم به ( ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بود و شد _ معادل دار و ندار، همگی، هر چه هست. مثال: بود و شدم را خراجات کرده توی کردم، بود و شدم از آنِ تو، پسرم! ، بود و ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بینایی - Binoyi به معنی خوب و قابل دیدن. مثال: همسایه مان دختر بینایی دارد، خواستگاری کنید میشود. ریشه این کلمه از دیدن ی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَمَعنی - Bamani خوش آداب، منظم، خوش سلیقه، عاقل. مثال: دختر بَمَعنی، در خواندن ( تحصیل ) هم نغز، در روزگار هم چست و چالا ...
بطور طبیعی افشانده شدن، بخودی خود افشانده شدن ( تخم ) .
خود کشی.
خودپژوه.
پاداش دهنده بخود، دارای اجر فی نفسه.
منع کننده نفس، مسک کننده نفس، خوددار.
توبیخ نفس.
خود سرکوبی، مسک نفس، خودداری، ترک نفس، حفظ اسرار خود.
انکار نفس.
نشانی نسبی.
نسبی، نسبت بخود.
خود بخود ثبت کننده، بطور خود کار ضبط کننده.
خود راستگر، خود بخود تصحیح شونده.
خود ارجاع.
بطور خودکار متعادل شونده، خود بخود تطبیق شونده، خود بخود واکنش کننده.
تعادل بدون پایه یا پشیبان، تعادل ناپایدار، موقر، متین.
از خود راضی.
خود کار.
خود کشی.
متحرک بطور خود کار.
دارای حرکت خود به خود، دارای حرکت بادی.
خود افروز، خویشتاب.
خود بخود نرم شونده، خود بخود روغن کاری شونده.
قفل شونده بطور خود کار.
تفنگ خود کار.
جامع، شامل.
خود بینی، خودستائی، خود را بزرگ شماری.
( =self taught ) خود آموخته
تلقین به نفس، هیپنوتیزم خود.
حکومت بر نفس، خود داری، حکومت خود مختار، حکومت مستقل، حکومت توده مردم، خود فرمانی.
فداکار، از خود گذشته.
خودستائی، غرور.
خود ساخته، خود بخود تشکیل شده.
قابل گشن گیری، تولید مثل بوسیله گرده خود، بخود بخود گرده افشان.
خودستائی.
نفس خود را فراموش کرده، مستغرق در عالم خارج از خود.
تعریف کننده از خود، خودستا.
لقاح خود به خود، خود باروری، حاصلخیزی خود به خود.
( در مورد قرار داد ) خود به خود والزام آور، دارای ماده لازم الاجرا، عامل فی نفسه.
قائمیت بالذات، واجب الوجودی.
تحریک شده توسط جریان دینام.
تجلیل نفس، بخود بالیدن.
مولد نیرو در خود، دارای نیروی خود کار.
خود آموخته، پیش خود تحصیل کرده، پیش خود درس خوانده.
بخود بندی، تصنع.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: خودا زَنَد - xudo ، همان خدا به کمرت بزند به گویش دری. در محاورات این سوگند و تعبیر خودا زَنَد پر کار برد است: مثال: خودا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَه خودا - xudo Ba ، همان به خدا به گویش دری، یک نوع زنهار و سوگند است که میان پیر و جوان خیلی معمول است. مثال: بَه خودا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَهار رویه - Bahorruya اول بهار. مثال: بهاررویه به طرفهای دهات رفتنی بودم، بهار رویه تعبیر استعاره ای است، یعنی آن وقتی ک ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بِنی وقت - Benivaqt وقت و بی وقت. مثال: بنی وقت آمده از من خبر میگرفت، اما امروز در وقت ضروری نیامد. این تعبیر در اصل بنا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بود کردن - Bud به آخر رسانیدن، تمام کردن، انجام دادن. مثال: پسرم امسال مکتب را بود کرده آمد، یک کار را که فرمودید، تا بود ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَلاچَه Baloca ، بچۀ بلا و ناقلا، مثال، نسبت به کودکان نوازش کارانه میگویند: هی بلاچه، تو همه چیز را میدانی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَلا بَرین، یعنی مثل بلا، مثال: وی بیمار نه، بلا برین ( مثل بلا ) گشته است. در این جا معنی کمی منفی دارد.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بیسیاری - Bisyori ، از همان ریشۀ بسیار، اکثر، بیشتر. مثال: امسال بیسیاری در باغ زندگی کردیم، بیسیاریِ بچه ها نغز میخوانند ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَلا - Balo ، معادل ناقلا در گویش محاوره ای فارسی نو. به معنی: زیرک، چست و چالاک، شوخ. مثال: پسرچه اش [پسر بچه اش] بلا هم ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَلَب و دَهَن - dahan Balabu ، معادل سر و زبان دار، شخص خوش گفتار و سخن دانی که خیلی خوب و شیرین حرفش را میزند. مثال: دخت ...
آلکساندر دوم ( ۱۸۱۸ تا ۱۸۸۱ ) به اصلاحاتی در نظام مالی روسیه دست زد، به دانشگاهها و قوه قضاییه استقلال بخشید، و به ایالتهای امپراتوری پهناور روسیه خو ...
توزیع شونده بطور خود کار.
آزاد سازنده نفس خود، رها کننده خویش، خود بخود ترشح کننده.
نفس گرائی، خود رائی.
نابود کننده خود، خود ویرانگر.
( =self reliance ) اتکاء بنفس، اعتماد بنفس
متکی بخود.
مدافع خود.
( شخص ) خود فریب.
خودفریب.
اغفال نفس، خود را گول زنی، خود فریبی.
اغفال شده، فریب نفس خورده، خود فریفته.
پرورش نفس، تزکیه نفس، خودپروری.
خوددار.
از خود راضی، رضایت از خود.
خود ساخته، تشکیل شده بوسیله نفس خود.
تقدیس نفس خود، ز ترک نفس خود.
خود فزون شماری، اهمیت بخود.
تبریک به خود، تعریف از خود، تجلیل نفس.
اذعان.
محکوم شده توسط نفس خود، مقصر نزد وجدان خویش.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پسرچه یعنی پسر بچه. مثال: پسرچه اش [پسر بچه اش] بلا هم چیز را میفهمد.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَق بَق - baq Baq ، معادل غُل غُل، سخت جوشیدن یا جوشانیدن شوربا. مثال: شوربا را بق بق جوشاند، بیمزه کرد. فرهنگ واژگان تاج ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَسَر - Basar سرانجام، مرتب، تمیز. تمام خانه ها را تازه کرده همه چیز را بسر کرده ماند.
آلکساندر دوم Alexander II تزار روسیه از ۱۸۵۵ تا . ۱۸۸۱ پسر بزرگ تزار نیکلای اول. در ۱۸۴۲ با پرنسس ماری هسه دارمشتات ازدواج کرد. در ۱۸ فوریه ، ۱۸۵۵ در ...
از خود راضی گری، تن آسائی، خود خوشایندی.
خود متمم.
بطور خودکار بسته شونده.
رمز خودرس.
عدد خود رس.
تحمیل شونده بنفس خود، خودکار، خود بخود پر شونده.
خود رس.
خود نگار، ثبت شونده بطور خود کار.
تادیب نفس.
خودزاده، پیدا شده در نفس انسان، از خود بوجود آمده.
مدفون شده در اثر عوامل طبیعی ( نه بدست انسان ) ، خود گورشده.
خودکور، نادان، گمراه شده توسط نفس خود.
خودفرضی، تیشه روبخودی.
خودستا، تعریف کننده از خود.
تعریف وتمجید از خود، خودستائی.
خودشناسی، تجزیه وتحلیل خویشتن.
تجزه وتحلیل کننده خویشتن، خود شناس.
( =self conceit ) تحسین خود، خودپسندی
خود پسند، تن آسا.
آدرس دار ( جهت ارجاع به فرستنده ) .
خودمیزانی، انطباق خود با محیط یا چیز دیگری.
خود وفق.
کامپیوتر خود وفق.
فاعل در نفس خود.
خود کار، عامل در نفس خود، خود عمل.
عمل فی نفسه، خود عملی.
اتهام به خود، عمل تهمت زدن به خویشتن.
کسب وتحصیل شده بوسیله خود شخص ( نه از راه توارث ) .
انکار کننده نفس خود، دارای کف نفس.
خودرهائی، افسارگسیختگی، پیروی از هوی هوس.
خودرها، متروکه، رها شده، تسلیم هوای نفس شده.
یکسو کننده ئ سلنیومی.
لامپ گزینش، سلکترون.
ردیابی گزیده.
سیاهه برداری گزیده.
خدمت داوطلبانه نظام.
فراخوانی گزیده.
روگرفت گزیده.
دستیابی گزیده.
جور کردن گزینشی.
گزینه، گزینه انتخاب.
نسبت گزینش.
مقابله گزینش.
آمین '، ' متبارک باد'.
علف بواسیر.
( =sitting ) نشسته، درحال جلوس، درحال چمباتمه زدن.
( حق. ) تصرف کننده، ضبط کننده.
( seisin ) تصرف مطلق، تصرف املاک، احراز ملکیت
زلزله نگار.
زلزله نگاری.
پدیده های زمین لرزه، فعالیت لزرشی وارتعاشی.
( inzsei ) تصرف مطلق، تصرف املاک، احراز ملکیت
دام گستر.
( ezsei ) مالک شدن، تصاحب کردن
( =seignioral ) اربابی
امارت، قلمرو امرای دوره ملوک الطوایفی.
( =seigniorage ) حق الضرب، حق ویژه ارباب صاحب تیول.
( =seignoral ) اربابی
آقا، ارباب، صاحب تیول.
ارباب وار.
قلمرو حکومت لرد.
تجزیه طلب، طالب جدائی، وابسته به تفکیک وتبعیض.
زنبق پایا.
پیاز خوراکی زنبق.
متهم کننده نفس خود، خود را مقصر داننده.
پارچه راه راه نخی.
چکان، چکه چکه ریزنده.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَس مَه بَس. یعنی مسابقه. کاری را با مسابقه انجام دادن. مثال: آنها بَس مَه بَس در یک آن میوه ها را غنداشته گرفتند.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَس آمدن - Bas برابر آمدن، برابر کردن. مثال: در خواندن به وی هیچ کس بس آمده نمیتواند، مان، جنجال نکن، بیهوده به این آدم ب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَس - Bas تمام، کافی، آخر هر عمل، قانع بودن. مثال: کار را بس کن، به خانه میرویم، ما به خانه آن کس رفت و آمد را بس کردیم، ...
آلکساندر دوم Alexander II تزار روسیه از ۱۸۵۵ تا . ۱۸۸۱ پسر بزرگ تزار نیکلای اول. در ۱۸۴۲ با پرنسس ماری هسه دارمشتات ازدواج کرد. در ۱۸ فوریه ، ۱۸۵۵ در ...
تاخیر پیگردی.
بذرکار، بذرپاش، بذر افشان، تخم گیاه فروش.
موقع تخم کاری، فصل بذر.
بذر مانند.
بذر افشان، تخم پاش.
پر از بذر، پر تخم.
بی تخم، بی هسته.
مروارید کوچک وبی قاعده، رنگ کمرنگ مایل به خاکستری.
گل ناز، ابرون صغیر.
زن اغوا کننده، دلفریب.
پر از جگن.
یکی از سه صندلی محراب یا صدر کلیسا.
تامین، تحصیل، تشیید.
تحصیل کننده، بدست آورنده.
یک سوئی، یک طرفی.
دنیوی کننده.
نشانی دهی قطاعی.
عضو حزب، فرقه ای.
ترشح کننده.
دبیری، منشی گری.
انجمن سری.
سیم پیچ ثانویه.
جنس وسط فروش.
پیش بینی کننده.
درجه دوم، وسط، دومین درجه، دومین مرتبه.
تفکیک، تمیز.
واژگان سمرقندی اگر چه دَری هستند، لیکن چون با دری اصیل و ازبک و قرقیزی اختلاف دارند، بصورت تفکیک شده قرار دادم. از راهنمایی شما سپاسگزارم.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَرهَم دادن - Barham برهم زدن، تمام کردن، خاتمه دادن. مثال: ما به خانه آن کس رفت و آمد را بر هم دادیم، این کارتان را بر ه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بُروش - Burus همان بُرِش از بریدن پارسی، به معنی خلق، سیما، قابلیت. به معنی منفی بکار میرود. مثال: دخترمان بی بروش برامد ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَر وَقت - Barvaqt همانموقع، به موقع، سروقت. ( فردا بر وقت بیا، من بر وقت آمدم که بعضی کارها را کرده گیرم، سحر بر وقت به ...
فلورنس نایتینگل به یک خانواده ثروتمند انگلیسی تعلق داشت. با شروع جنگ کریمه اخبار فراوانی درباره وضع اسفناک مجروحین انگلیسی در مطبوعات این کشور درج شد ...
روسو فوبیا Russophobia یعنی نفرت توأم با ترس از اقتدار روسیه است که در زمان نیکلای اول، چون موجی بریتانیا و تمامی لیبرالها و رادیکالهای اروپایی را فر ...
جدا کردن، تجزیه طلب شدن، تمیز دادن.
قیچی باغبانی، شاخه قطع کن.
رنگ کاری روی گچ خشک.
فرسوده در اثر دریا، سائیده بواسطه دریا.
دریا راه، دریای متلاطم، مسیر کشتی، راه دریائی.
جا، تهیه جا، محل استقرار، نشیمن.
دریا کنار.
چاشنی زننده، ادویه زننده.
ساحلی، ساکن دریاکنار.
بدون جستجو.
حکم تفتیش منزل، حکم بازرسی و ورود.
کلید جستجو.
چرخه جستجو.
( sea purse ) گرداب دریا
درز مانند.
پوست خوک آبی، جامه ای که از پوست خوک آبی بدوزند.
محصور بوسیله دریا، محاط دریا.
ملوان، دریا نورد.
ملوانان، دریا نوردان.
ساحل دریا، دریا کنار.
دریا نوردی، وارد به رموز دریا نوردی.
کرانه دریا.
کیف پارچه ئی محتوی لباس ملوانان.
( seapuss ) گرداب دریا
جاده دریائی، مسیر دریائی.
قدرت بحری، نیروی دریائی، کشور حاکم بر دریاها.
رنگ سبز مایل بابی.
ملوان کهنه کار، خوک دریائی، گاو دریائی.
شب تابی دریا دراثر جانوران شب تاب وغیره.
( sea crawfish ) خرچنگ خاردار
( =sea crayfish ) خرچنگ خاردار
گاو دریائی، نهنگ، اسب آبی.
لنگر کشتی.
شقایق دریائی.
قدح یا آبخوری دودسته، جام گل.
سپرچه، پوشش سپر مانند جانوران، فلس.
( scotcher ) تازیانه زن
سپرمانند، بیضی، فلس دار، پوشیده از فلس.
تیشه معماری، شلاق زدن، کتک زدن، پنبه زنی کردن، پهن کردن، باز کردن.
( =escutcheon ) سپر، سپرحاوی نشان خانوادگی
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بُزمَه کار - Buzmakar ویرانگر، فتنه گر. مثال: این آدم بُزمَه کار، همه را به یکدیگر جنگ می اندازد ( دوبهم زنی ) . نسبت به ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: برودوز - Buruduz برودوز کردن، ( برو= بریدن دوز= دوخت= آماده و مهیا ) همان مثالی که خودمان میگوییم: ریش و قیچی دست خودت با ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَرگَه به بُز نشد. این تعبیر در صورت کمبود چیزی در حین تقسیم که به کسی کم برسد میگویند، کاربرد میشود، یعنی چیز موجود به ح ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَرَکه - Baraka که شکل تغییر یافته برکت است، و در این معنی خیلی بسیار در موردهای مختلف مستعمل است، معنی به زبان خودشان: ش ...
روسو فوبیا یعنی نفرت توأم با ترس از اقتدار روسیه است که در زمان نیکلای اول، چون موجی بریتانیا و تمامی لیبرالها و رادیکالهای اروپایی را فرا گرفت.
صادق رفعت پاشا Sadik Rifat Pasha اولین اندیشمند عثمانی است که واژه ملت را به معنای جدید مردم و اتباع دولت، معادل با nation فرانسه، به کار برد. تا آن ...
پوشیده از فلس های بزرگ.
( scurrilous ) فحاش، بد دهن، ناسزا گو
سبوسه، پوسته، شوره سر، وازده اجتماع، سفیدک زدن، باشوره پوشاندن، زدودن.
شوره دار.
انگور مشک، شراب،
انزجار، مایه نفرت، احساس نفرت کردن.
شبیه مجسمه، ساخته شده به شکل مجسمه.
( sculptor ) مجسمه ساز، حجار، پیکر تراش، تندیس گر.
شاگر آشپز، پست، دون، پادو.
پاروی عقب کشتی، پارو زدن.
قایقران.
قابل درجه بندی، تفوق پذیر، بالارفتنی، پوست کندنی.
باریک بین، نکته سنج، مراقب، موشکاف.
هجوم آوردن، ازدحام کردن.
تزئینات طوماری شکل.
اره منبت کاری.
شیاردار، دارای شیار کم عمق.
اشیاء منبت کاری یا حکاکی شده زینتی، کار منقور، هنر منبت کاری، قلمزنی کردن.
انبان، توشه دان، گواهی نامه موقت، نوشته.
خسیس، ناکافی، کم.
رجز خوان، پر سر وصدا.
( اسکاتلند ) لیز خوردن، تند خواندن.
قلاویز، شیار برجسته ومارپیچی بدون پیچ، خان درون پیچ.
شبیه آچار، آچارمانند.
پروانه کشتی، پروانه هواپیما، ملخ کشتی یا هواپیما.
مته کار، آچاردار.
آچار چوبی سوراخ دار.
( =filmdom ) جهان سینما
قابل نمایش بر روی پرده ( تلویزیون وغیره ) .
دارای صدای گوشخراش.
( screak ) صدای ناهنجار ( مثل صدای ترمز شدید ماشین ) ، صدای گوشخراش ایجاد کردن
بی اندازه، بی نهایت.
دارای صدای گوشخراش.
( =screeck ) صدای ناهنجار ( مثل صدای ترمز شدید ماشین ) ، صدای گوشخراش ایجاد کردن
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بُردَیکَک Burdekak از تصغیر بُردَه - Burda لقمه، قطعه، ریزه، یک تکه کوچک، یک خُرده. مثال: یک برده نان ته ( بده ) ، یک برد ...
صادق رفعت پاشا اولین اندیشمند عثمانی است که واژه ملت را به معنای جدید مردم و اتباع دولت، معادل با nation فرانسه، به کار برد. تا آن زمان در عثمانی واژ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بُردَه - Burda لقمه، قطعه، ریزه، یک تکه کوچک، یک خُرده. مثال: یک بُردَه نان ته ( بده ) ، یک بُردَه گوشت به زور از گلویش گ ...
جیره زن بابایی اصطلاحی عامیانه در اعتراض به سهم کم، مقدار کم هنگام تقسیم.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَردَم - Bardam ، هیکلی، تنومند، در حق شخصی قوی هیکل و تندرست میگویند. مثال: آن کس حالی بردم، هیچ کس شصت ساله نمی گوید، ی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: برداش که در اصل برداشت است، مخفف شده، و بر خلاف معنی پارسی، به معنی صبر، بردباری، تحمل و خویشتنداری است، مثال: کمتر ( کمی ...
حافظه چرکنویسی.
پاره پارگی، اوراق شدگی، ستیزه جوئی، فتنه جوئی.
( unmelodious ، =harsh ) ( صدای ) خشن وضعیف، لاغر.
مسوده نویس.
آدم ترشرو، آدم مهمل.
قایق چهار گوش، و ته پهن، قایق تفریحی، با قایق چهارگوش حمل کردن.
تازیانه زن، موجب بلا.
اسکاتلندی، خسیسانه.
زبان محلی مردم اسکاتلند، وابسته به زبان گالیک اسکاتلند.
( scotchman ) اسکاتلندی
آداب وخصوصیات اسکاتلندی، خسیسی.
اسکاتلندی.
اداره کارآگاهی لندن.
اسکاتلندی، خسیس.
مرغابی سیاه، پاریلا.
شبیه اسکاتلندیها.
( حق. ) حکم گنگ، حکم غیر قطعی و دو پهلو.
( scutcher ) تازیانه زن
( انگلیس ) جریمه یامالیات دسته جمعی، کاملا.
عقرب وار، عقرب.
تفاله گیری، کف گیری، تفاله سازی.
تبدیل به تفاله کردن، تبدیل به کف کردن.
کف دار، تفاله دار.
ناشی از کمبود ویتامین C.
دسته موی شبیه جاروب، کلاله مو.
کلاله مانند.
ملاقه زن.
( scone ) کلوچه یا کیک چای، بیسکویت
سرزنش کننده.
قانون شکن، ناقض قانون.
درود بر شما قافلان عزیز و از نظرات شما سپاسگزارم، در ترکی آسته ( پایین ) و تاجیکی اَسته ( آهسته ) کمی تشابه دارند ولی زمانی که بخواهند واژه ( یواش یو ...
درود بر دوست عزیزم قافلان گرامی، آفرین بله تمدن کهن ایرانی در هزاره های قدیم ( قبل از اسلام ) مجموعه ای از اقوام پارس و ترک ( آناتولی ) و عرب ( میان ...
( indurated ، =hard ) متصلب، پینه خورده
( =sclerous ) متصلب.
تصلب سنج، سختی سنج.
اصطلاحی برای گوشی های همراه ( موبایل ) مدل پایین مانند بلاک بری، در گویش عامیانه.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بُرّا - Burro تیز و برنده. چنان که کارد برّا، شمشیر برّا در گویش سمرقندیان مجازا به معنی سخن و نطق را تند و قاطع گفتن می ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَرار گرفتن کار - به چیزی موفق شدن - توفیق یافت: اگر خدا خواهد کارتان برار میگیرد، بگو خدا کارم برار گیرد. این واژه از فع ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بدنفس - Badnafs آدم پرخور، شکمو: از بد نفسی همه روز درد شکم دارد، وی خیلی بدنفس است، او را سیر کردن دشوار. در نظم کلاسیکی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَدگیر - Badgir کینه ای، شکاک، بدبین: آشنای تو بدگیر است، گپ ( حرف ) درست را هم به چپ ( بدی ) میگیر، یا: برادرت آدم بدگیر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَد شدن: دشمن شدن، خصومت ورزیدن. برادرتان خود به خود با من بد شده ماندند. در تاریخنامه طبری در شکل بد بودن آمده است: اسما ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَدَست و پا - همان با دست و پا، شخص چست و چالاک و به هر کار مستعد. دخترتان خیلی بَدست و پا بوده است، همه کار از دستش می آ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَداشت - سخت، مستحکم، بادوام. مقاوم: این متاع خیلی بَداشت بوده است، کفش بازار خیلی بداشت برامد، جامه شما خیلی بداشت بوده ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بِخَلفه - Bexalfa شکل بهم ریخته واژه ( بی بی خلیفه ) است، معنی: آموزگار معلمه مکتبهای دخترانه شخصی را بخلفه میگفتند، یعنی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بُخس - Buxs تنگی، اندوه، غم، درد و غیره: در خانه تنها شیشته ( نشستن ) دلم بخس کرد، پیش من آمده بُخس دلش را گشود. یعنی آنچ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بچه معنا - این و مانند این ترکیب در گویش سمرقندیان خیلی زیاد است. ( بچه معنا به گپ ( حرف ) گوش میکند ) ، آدم معنا یک کار ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بَحْلَوَت - Bahlavat چیز خوبی که به کسی راحتی و نشاط میدهد: آش بحلوت پخته ای، آمدم و خوردم، این تعبیر در اصل به حلاوت، با ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بتون Butun - به معنی درسته، نشکسته، سالم و ضرر ندیده می آید. نان بتون را نه شکن بریده ها هست، این کاسه بتون بود، تو شکستی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بالار - Bolor در اصل بالارگر بوده که مخفف شده: تیرهای چوبی بزرگ و بلند که برای سقف خانه یا ایوان به مسافت معینی گذاشته بع ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: باز - در ترکیب عبارت طول وقت را نشان میدهد. دو روز باز باران می بارد، سه سال باز در تاشکند زندگی میکند، همان روز باز توی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: عباره به معنای: عبارت، هنوز در گویش و واژگان فارسی تاجیکی، سمرقندی به شکل عباره پرکاربرد است.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: دادرتان یعنی برادر کوچکترتان
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اَینِ و آنِ شکل تحریف شده، مخفف از آنِ، همه جای منزل اَینِ شما شد، این کتاب اَینِ که؟ در اسرار التوحید عبارت اَینِ و آنِ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: ایقاق، ایغاق - Aygoq ، اگرچه در کتب سمرقندی اشتباه مینویسند و شکل درست آن اَیغاغ و با الف مفتوح است، به معنی بی حیا، بی ش ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: او را بردند و دیگری را آوردند - یعنی عوض شد و تغییر کرد، در موردی میگویند که کسی به سببی از وضع معمول یکباره به حالت اضطر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اودّه - Udda شکل تحریف شده عهده است. مثال: وی این کار را اودّه کرده نمیتواند. یعنی به عهده گرفته ولی نمیتواند، یا: از اود ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اِنزلین، اِنیلین - Inzaylin Inzalin یعنی اینجور، اینطور. مثال: انزلین آدم را مسخره نکن، همین زلین آدم را خفه کرده ( رنجان ...
صفحه سخت، سیخک متصلب.
( بازی گلف ) تماس چوگان با زمین قبل از خوردن به توپ، ضربت مختصر، سیلی نرم، برزمین خوردن چوگان گلف.
سنجاب مانند، مثل دم سنجاب.
برنده، قطع کننده.
( scirrhous ) ( درمورد تومور ) سخت، سفت، زره ای
غیبگو از روی سایه مرده.
( sciolist ) دانشمندنما، دارای اطلاعات سطحی، شارلاتان.
غیب گوئی از روی سایه مرده.
اطلاعات ومعلومات سطحی، شارلاتان بازی.
( sciolistic ) دانشمندنما، دارای اطلاعات سطحی، شارلاتان.
( sparkling ، =scintillating ) جرقه زننده، بارقه دار.
به شکل سقنقر، ماهی سقنقر.
( videlicet ، =namely ) بعبارت دیگر، یعنی
پیاز عنصل.
( =capable ) دانا، ماهر، علمی، وابسته به علم، مولد علم.
( =knowing ) دانا
احساسات شدید، احساسات افراطی.
کشتی یا قایق دو دکلی، گاری سفری، گاری روپوش دار.
( اسکی ) شوس، لغزش بطور مستقیم وسریع، مستقیما از سرآشیب پائین رفتن.
ساعات درس مدرسه، دوره تحصیلی.
مدیره آموزشگاه، خانم رئیس.
( =classroom ) کلاس، اطاق درس
( =schoolastic ) پیرو روش تحقیقی قرون وسطی، مدرسه ئی.
( schoolmarm ) خانم معلم، خانم دبیر، مدیره مدرسه.
( schoolman ) پیرو روش تحقیقی قرون وسطی، مدرسه ئی.
( =commentator ) مفسر، مفسر آثار ادبی کهن، حاشیه نویس.
اهل تحقق وتتبع، علم فروش.
( scholastic ) مدرسه ای، آموزشگاهی، استادانه، دقیق.
تتبع، تحقیق علمی.
گدای یهودی.
لوله دخول و خروج هوا در زیر دریائی، لوله مخصوص تنفس در زیر آب، با لوله تنفس زیر آبی رفتن ( snorkel ) .
( =dolt ) احمق، خرشو
سگ ' تری یر ' آلمانی نژاد.
مشروب جین قوی هلندی.
( zschmalt yzschmalt ) کوچک وکم اهمیت، موسیقی یااثر هنری خیال انگیز ورویائی
( طب ) جنون همراه با خیال پرستی ومالیخولیا شبیه جنون جوانی.
( ophrenicz=schi ) مبتلا بجنون جوانی.
ارگانیسم های ریز فاقد کلروفیل که جزء قارچ محسوبند.
شبیه ارگانیسم های قارچی.
تولید مثل بوسیله شکاف خوردن.
تولید مثل بوسیله شکاف یا تقسیم سلولی.
( schistose ) متورق، مثل سنگ لوح.
( schistosoma ) کرمهای پهن، شیستوزوم.
( schistosome ) کرمهای پهن، شیستوزوم.
( schistous ) متورق، مثل سنگ لوح.
( shist ) شیست متورق.
شقاق داشتن، جدا شدن از، تفرقه انداختن.
( schism ) جدائی، شقاق، انفصال، اختلاف، ایجاد جدائی، تفرقه، اختلاف وتفرقه درکلیسا
تفرقه جو.
( schismatical ) تفرقه انداز، تفرقه جویانه
قطعه نشاط انگیز وهزلی.
تلفیق کننده، بدعتکار.
صف زمان بندی.
دارای عصای سلطنتی، شاه، شاهانه.
اردک قرمز آسیا واروپا وآمریکا.
پراکنده ساز.
سنجاق سینه.
قالیچه کوچک.
مالیات عوارض.
( =coprophagous ) کثافت خوار، سرگین خوار
دارای جای زخم، دارای نشان داغ یا نشان جراحت وزخم.
سلول آتشی، مریم سرخ. ( گیاه )
( =scarlet fever ) ( طب ) تب مخملک
دارای ظاهر خشک وپلاسیده، چروکیده خشک.
شکافنده، تیغ زننده.
تیغ زدن، از رو شکافتن، نیش زدن، بهم زدن، شدیدا انتقاد کردن.
( scary ) ترسناک، ترسان
ترساننده.
سوسک سرگین خوار بزرگ.
( scaramouche ) ( باحرف بزرگ اسم خاص ) دلقک بزدل وکتک خور نمایش کودکان ایتالیا، عروسک دلقک نمای خیمه شب بازی، آدم بزدل وپست
آدم بی پروا وبی ملاحظه، اصلاح ناپذیر.
وابسته به صعود، صعودی، بالارونده.
دراخمان واژه ای ترکی است و به مترجم در حکومت عثمانی عنوان دراخمان داده میشد که پیشوند نام او قرار میگرفت بعنوان مثال دراخمان بابعالی، یا دراخمان رشید.
میدان گلخانه بخشی از باغهایی است که در شرق سرای توپقاپی استانبول، محل سکونت سلطان، و در حاشیه دریای مرمره واقع بوده. خط شریف گلخانه در واقع خط همایون ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اوبده � - bada ، پاره، دریده، فرسوده ( لباس ) . مثال: یک جامه اوبده را پوشیده آمده است. یا: این اوبده ها را براورده آتش ب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اوبّا � - bbo ندای تأسف. ( احتمالاً مخفف ای بابا باشد ) مثال: اوبّا، کار خوب نشده است دیه. اوبّا، کس به همین هم خفه میشود ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اِنزلین، اِنیلین - Inzaylin Inzalin یعنی اینجور، اینطور. مثال: انزلین آدم را مسخره نکن، همین زلین آدم را خفه کرده ( رنجان ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اندک مندک - معادل کم کمک، کم، ناچیز. مثال: چنان بسیار آوره است که اندک مندک نه، بیچاره اندک مندک غم نخورد. یعنی بیچاره خی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اندک - Andak کمی، یک خرده. مثلاً: از گندمتان اندک به من می دادید، اندک جنگ کرده بودم که از من رنجید، اندک دیر کردم، عذر م ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: انداختن - وانمود کردن، به وضع ( حالت ) غیر واقعی نشان دادن خود را. مثلاً من به وی گپ ( حرف ) میزنم، وی خودش را به خواب می ...
تقطیع شعری، قرائت شعر با وزن.
( =climbing ) گیاه چسبنده و بالا رونده.
ایجاد افتضاح، فضاحت.
دوره ئ پویش.
گیاه محموده، سقمونیا ( convolvulus scammonia ) .
دارای باله های فلس دار. ( ماهی )
کاکل.
( scallywag ، =scalawag ) نمایش و ارائه ارقام و اشکال از صور ساده بصور مشکل تدریجی
کنگره دار کننده.
جرب، خارش، کچلی، سعفه، کثیف، پست.
فلس مانند، ترازو مانند.
زره پولک دار.
جانور نحیف وکم ارزش، آدم رذل، جمهوری خواه.
حاصل ضرب عددی.
میزان، درجه، توزین.
سنگ مرمر نما.
مامیثا، مامیثای صحرائی. ( گیاه )
دله دار، دله مانند، جرب دار، دلمه بسته، کثیف، نکبتی.
خارش دار.
نتراشیده ونخراشیده کردن، ( درسنگ چینی ) زمخت وناصاف تهیه کردن.
گوینده.
نوازنده ساکسوفون.
شیپور برنجی دارای صدای بم.
سفرس، گیاه سنگروی.
( saxicoline ) سنگ زی، صخره زی، جانور سنگ زی
شیپور برنجی صدا بلند.
( saxicolous ) سنگ زی، صخره زی، جانور سنگ زی
موج دنده اره ای.
الوار مناسب برای اره کشی.
( simpleton ، =fool ) احمق، ساده لوح
اره تیز کن.
کلم پیچ.
( savvy ) ادراک، فهم، فهمیدن، درک کردن، زرنگ ودانا
مزه دار، خوش طعم.
خوش مزه، لذیذ.
قللک، صندوق پس انداز.
مای مرز، ریس. ( گیاه )
( سوسیس انگلیسی بسیار پر ادویه و خشک ) سیولوی، سوسیگ خشک کردن
( savable ) پس انداز کردنی، اندوختنی
شراب زرد نیمه شیرین.
( saveable ) پس انداز کردنی، اندوختنی
ماهی باریک اندام و دراز منقار اقیانوس اطلس.
ولگرد، پرسه زن.
وابسته به سوسماران، سوسماری، سوسمار.
آدم بیشرم، بچه پر رو.
وابسته به زحل.
اشباع کننده.
( روم قدیم ) جشن خدای زحل، عیاشی، هرزگی.
آزمایش اشباعی.
اشباع شدنی.
اشباع شده، سیر، بحد اشباع رسیده.
( افسانه یونان - روم ) خدای بذر کاری، زحل.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اَنایی - Anoyi نادان، جاهلکم عقل، احمق. من انایی نیستم که به گپ ( حرف ) هر کس درایم. تو را انایی دانسته فریب کردنی شده اس ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اِلهق شدن، الحاق شدن، ملحق شدن، به چیزی سخت مشتاق بودن، سخت انتظار کشیدن. الهق شده شیشتیم ( نشستیم ) که ما را ضیافت میکنی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: النگه - Alanga زبانه، اَلو، شعله آتش ( برهان ) . النگه آتشدان بلند شد، پست تر کنید ( شعله آتشدان زیاد شد، کم کنید ) ، الن ...
گیاه خشب اخضر.
( satinette ) پارچه اطلس نما، روح الاطلس
( satinet ) پارچه اطلس نما، روح الاطلس
( sateen ) اطلس نما، ساتین
( satine ) اطلس نما، ساتین
( sasanian ) ساسانی
ساسانی، ( وابسته به سلسله ساسانی ) .
( sassanian ) ساسانی
( sarcenet ) پارچه ابریشمی، پارچه پشمی سنگین، نرم
دارای شاخه های نازک وخیمده بالا رونده ( مثل نیلوفر ) .
نوعی عقیق قرمز سیر.
( sard ) عقیق سرخ
گوشتی، عضلانی.
( =carnivorous ) گوشت خوار
گوشتخواری.
ابتلاء به تومور بدخیم نسج هم بند.
( sarsenet ) پارچه ابریشمی، پارچه پشمی سنگین، نرم
جانور پوسیده زی.
تغذیه کننده از مواد پوسیده وآلی، پوسیده خوار.
( saprophyte ) پوسیده زی، خورنده مواد پوسیده
مولد یامحصول مواد گندیده، ایجاد شده در اثر گندیدن.
طبق زنی ( lesbianism ) همجنس خواهی زنان.
یاقوتی رنگ، ساخته شده از یاقوت کبود.
( sapor ) ذائقه، مزه، خوش طعمی
( sapour ) ذائقه، مزه، خوش طعمی
خوش مزه، خوش طعم.
قابل تبدیل به صابون.
صابونی، صابون دار، لیز ( مثل صابون ) .
صابون دار، صابون زده، دارای محلول صابونی.
بی شیره، بی نیرو، بیمزه.
سیاهرگ سافنا.
رنگ زرد مایل به سبز سیر.
آدم خرفت وکودن، انتهای نقب نظامی.
( santaclaus ) بابانوئل
پیروی از اصول انقلاب افراطی.
درود بر شما بارسلان عزیزم و سپاسمند از راهنمایی شما. آنرا تصحیح کردم و ریشه ترکی آنرا اضافه کردم. شما هم در اوقات فراغت، به این قسمت نظارت کنید، چو ...
خط همایون یا خط شریف به دستخط سلطان عثمانی اطلاق میشد. مصطفی رشید پاشا فرمان تنظیمات را در میدان گلخانه قرائت کرد و به این دلیل به خط شریف گلخانه شهر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: المایی الجایی - aljoyi - Almoyi معادل سفسطه، پرت و پلا، هزیان، گپ بی سر و بن. ( حرف بی سر و ته ) مثلاً: بیچاره، بیمار بی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: الفت - Ulfat مصاحب، دوست، همنشین. ( سه چار الفت جمع شده بودیم ) برادرتان آدم الفت - دیه. این واژه در فارسی خودمان بصورت ا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: الجله ( الجلّه ) کردن Aljila ( aljilla ) - اراجیف، یاوه، مهملات، از بی عقلی یا در حالت مستی نزد کسی آمده یا در صحبتی نشست ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اِلّت کردن - سخت گپ ( حرف ) زدن، به دل سخت ( دلتنگی، دلگیری ) رسیدن، رنجاندن. ( فقط اِلّت کرده ( دلتنگ شده ) گپ میزند، نم ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: البستی - Albasti همچون اسم تجسم سیما و پیکر زشت، ابلیس، نازیبا، دیو صورت و ناهنجار است. افتش ( رخسارش ) البستی ها برین ( ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اَقَلَن - Aqalan ، در واژه امروزی بصورت اَقَلَّن و لااقل، استفاده میکنیم، اقلن هیچ نباشد، به حداقل. ( اقلن خودتان یک آمده ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اَقّال - Aqqol حقا، حقیقتاً، واقعاً، در واقع، نهایت درست. �اقال در وقتش آمدی - دیه! � یعنی نهایت خوب است که در وقتش آمدی. ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اَفْت - Aft سیما، چهره، اندام �افتش را درست ندیدم�، �چنان بد دیدم که به افتش نگاه کردنم نمی آید�، �افتتان به مورم ( میرم ...
صحی کردن، دارای لوازم بهداشتی کردن.
چرک وخون، خونابه، زرد آب.
خونابه دار.
چرک وخونی، چرک وخون دار.
( sainfoin ) اسپرس
سنگ ماسه، سنگ ریگی، سنگ سیاه، ماسه سنگ.
ماشین سنباده زنی وصیقل کاری.
چوب محکم وسخت صندل سفید.
توده ماسه، توده شن.
دارای چشم تار.
sanctum قدس الاقداس holies of holy the
تقدیس کننده.
تقدیس کردن، برای امر مقدسی تخصیص دادن، تطهیر کردن، پاک کردن، مقدس شمردن.
دیوار شنی ساحلی، کران ماسه.
( sanative ) شفادهنده، علاج کننده بهبودی دهنده.
سامسون وار، پهلوان وار.
آسایشگاه، بیمارستان مسلولین. ( sanitorium ، sanatorium ) آسایشگاه، بیمارستان مسلولین.
نمونه برداری، نمونه گیری.
قایق سقف حصیری و بادبانی.
رازیانه آبی، کاکله.
وابسته به یا اهل جزیره ساموا واقع در پلینزی.
پارچه زربفت ابریشمی سنگین، پارچه زری، جامه زربفت.
( sambur ) گوزن یال دار بزرگ آسیا
( sambar ) گوزن یال دار بزرگ آسیا
محلول معطر آب آمونیاک والکل.
سامریه در فلسطین قدیم، پودر زرد کمرنگی بفرمول O ۳ sm ۲.
( salverform ) لوله ای شکل، خمره ای شکل
( salver shaped ) لوله ای شکل، خمره ای شکل
تهنیت آمیز.
سگ شکاری بوئی، تازی بوئی.
نمک فروشی، استخراج کننده نمک، نمک زن.
بانو شاعره نیم تاج سلماسی از زنان شاعری است که در هنگامه جنگ جهانی اول آثاری از او انتشار یافته که اثر معروف او غزلی است که راجع به خصوصیات آثار و ا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اَسِّیاق - Assiyaq همانا، ظاهرا، مثل این که. مثال: اسیاق کسی به خانه درامد. آن کس اسیاق نمی آیند. این تعبیر در اصل از دو ...
خانواده گیاهان قازایاغی، اسفناجیان.
جست وخیز، رقص، جنبش ناگهانی، جهش ناگهانی، جهش خون شریان، پیشروی به تدریج.
( saltatory ) رقصی، جست وخیزی، افتان وخیزان
جست وخیزی، رقصی.
شوره قلمی، نیترات پتاسیم، شوره برگ تنباکو.
علف شوره زار.
سنگ نمک.
( salt away ) ( گوشت وغیره را ) نمک سود کردن، نمک زدن به ( برای حفظ گوشت وغیره ) ، اندوختن
( salp ) جنسی از جانوران گرمسیری زجاجی و خمره ای شکل اقیانوسی
( saloop ) ثعلب، سحلب
( salop ) ثعلب، سحلب
تمشک سرخ خوراکی.
رنگ پریده.
دروازه بزرگ قلعه، درب ورودی بزرگ، دریچه.
( salade ) کلاه خود سبک قرن پانزدهم بدون زره صورت
( salic law ) محرومیت اولاد اناث از توارث تاج وتخت
خوراک گوشت گاو مخلوط با تخم مرغ وشیر.
نمک سنج.
تبدیل به نمک کردن، نمک زدن.
( salique law ) محرومیت اولاد اناث از توارث تاج وتخت
محل فروش، فروشگاه.
بانوی فروشنده.
فروشندگی، هنر فروشندگی.
مالیات بر فروش کالا.
( =cash register ) صندوق پول یا ماشین دخل مغازه
صورت فروش.
حسابداری فروش.
تحلیل فروش.
بیرون آمده، درحال جست وخیز ( تصویر شده ) ، برجسته، چشمگیر، بیرون زده.
( salep ) سحلب، ثعلب
بیرون آمده، درحال جست وخیز ( تصویر شده ) ، برجسته، چشمگیر، بیرون زده.
مارمولک وار، سمندری.
( sallet ) کلاه خود سبک قرن پانزدهم بدون زره صورت
سلام، سلام کردن.
قابلیت فروش.
خط شریف یا خط همایون به دستخط سلطان عثمانی اطلاق میشد. مصطفی رشید پاشا فرمان تنظیمات را در میدان گلخانه قرائت کرد و به این دلیل به خط شریف گلخانه شهر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: استه - Asta مخفف آهسته. بیشتر در شکل مکرر بکار گرفته میشود. استه استه گرد، کجا این قدر میدوی؟ استه استه به همین مرتبه رسی ...
قدوسیت، حضرت.
قدوسیت، حضرت.
سگ راهنمای کوهستان، نوعی سگ بزرگ.
( sanfoin ) اسپرس
( sailor ) دریا نورد، ملوان، قایق بادبانی، ملاح، ناوی
( =safety onez ) بلندی وسط خیابان مخصوص عابرین.
( wisdom ) عقل، معرفت، دانائی
درود بر شما بارسلان عزیز واژه های ترکی، عربی و. . . در زبان پارسی عزیز مربوط به ایران کهن است، چون آناتولی، میان رودان، مصر، هند و. . . بخشی از ایران ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بُرچَک - Burcak گوشه، کُنجک، یا عموما گوشه خانه یا در گوشه میز: بینم که در یک برچک ( یعنی گوشه خانه ) خاموش سرش خم نشسته ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اوریب - Ureb کج، ناراست. �کاغذ را اوریب بریدن�، �یک طرف دامن جامه اوریب آمده است�. این واژه در قدیم شکل �ؤریب� داشته و در ...
اتوی سنگین، اتوی دارای دو نوک تیز ودسته متحرک.
صدوقی، زندیقی.
لاله درختی، بدنه چوبی زین.
کوهه زین، قاچ زین، قاش زین، قرپوس.
عرق گیر اسب، نمد زیر زین.
چرم زین سازی.
خورجین.
خاصره ای خاجی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: استخوان نداشتن، در کاری چست و چالاک بودن، عملی را با شوق واشتیاق انجام دادن. ( میدانم شما در مهمانداری استخوان ندارید. شم ...
فداکار، قربانی کننده.
( saccate ) کیسه مانند
( =trombone ) شیپور قدیمی، ترومبون، چنگ
غارتگر، یغماگر، کیسه پرکن، کیسه ساز.
ژاکت یا کت دارای یک یا دو ردیف دگمه.
کیسه ای.
تشکیل کیسه.
حالت قندی، شیرینی.
قند سنج.
تبدیل به قند کردن.
ساخارین دار، مرکب از ساخارین.
ماسه ای، شن زار، ریگ زار، ماسه دار، دارای شن ریزه.
( saclike ) کیسه مانند
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: این واژه خیلی کمرنگ در کشورمان هنوز استعمال میشود، اشکیل به معنی بند آمده است. �بند و اشکیل کرده گرفته است�، �اشکال� که ی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اسپ و قمچین - qamcin Aspu به کاری زود آماده شدن. چنانچه چند دوست به تفریح یا به سفری رفتنی هستند، یکی از دیگری زودتر آماد ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: اژده اژده - ajda Ajda این تعبیر در همین شکل مکرر استعمال میشود. معادل پاره پاره، سوراخ سوراخ. �کفشم از بسیار پوشیدن اژده ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: از دو سر - خواه ناخواه، در هر صورت، ناچار. �می خواهید نمی خواهید وی از دو سر خواستگی ( به دلخواه ) کارش را میکند�، �من کو ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: از چشم سرمه را زدن، این واژه زدن همان دزدیدن خودمان است، مثال: دزد کیفم را زد، یعنی کیفم را دزدید، و نسبت به افراد عیاش و ...
واژه فارسی تاجیکی سمرقندی: از بینی بالا گپ زدن، درشت گویی، سخن زیادتی یا سخت گفتن در نسبت شخص زودرنج. �به دختر آن کس از بینی بالا گپ زده نمیشود، زود ...
واژه فارسی تاجیکی سمرقندی: از بار همین، برای همین، از همین سبب. �وی دروغ گفت از بار همین پیش کردم ( نگ ) � این عباره شکل مخفف �از برای همین� است. سنا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: واژه اِرَم Iram به معنی �نشانه تیر� آمده است. احتمال می رود �اریم� اصلا �ارم� بوده است و مجازا به معنی عموما �نشان و علام ...
واژه فارسی تاجیکی سمرقندی: اِریم - Irim علامت، نشان، اریم کردن - چیزی را علامت گرفتن. �بسیار گریه و ناله نکنید، اریمش گنده ( بد ) �، �ناشکری نکنید، ا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: ارّتی - Irrati چیز ساخته، چیزی که به جای اصل آمده است. �دندانتان ارتی ( آریتی، عاریتی ) بوده است؟ من دندان خودتان گمان کر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: ادِّل ( عدّل ) میانه - Addilmiyona عین میانه و مابین چیزی یا مساحتی. �از ادّل میانیش دو تقسیم کنید�، �آمده آمده از ادّل م ...
واژه فارسی تاجیکی: اتینا - Atayno مردم سمرقند در موردی که یگان چیزی را مخصوص به کسی منصوب کرده باشند، می گویند: �من این گوشواره را اتینا برای دخترم گ ...
واژه فارسی تاجیکی: ابگار - Abgor فرتوت، لاغر، بی قوت، بیچاره، بوتون ابگار شده مانده است. این واژه شکل تحریف شده �افگار� است که در لغت به معنی به جا م ...
واژه فارسی تاجیکی: ابجیر - Abjir شخص زیرک و چُست و چالاک. �دختر شما خیلی ابجیر در یک ساعت همه کار را بود کرده می ماند�. این واژه در اصل �آژیر� یا �آج ...
واژه فارسی تاجیکی: آهری - Ohari لباس یا متاع نوِ رختش ( رخت ) ناشکسته و عموما لباس نو را گویند �کرته ( لباس ) نو آهری پوشیده آمده است. �، �همه لباسها ...
واژه فارسی تاجیکی: آمدِ گپ بَه - gapba و Omadi در آمد گپ، در مورد مناسب، ضمنا �آمد گپ به ( در آمدِگپ ) از التماس بنده نیز به آن کس اشاره کرده مانید�.
واژه فارسی تاجیکی: آمد - Omad توفیق، کامیابی. بیشتر با ترکیب کلمه �کار� مستعمل است. �خیلی زور زد، اما کارش آمد نکرد�، �کار آمد کند، مشکل آسان می شود� ...
واژه فارسی تاجیکی: آلوس - Olus احول، قیچ، چپ چشم، لوچ را گویند. �چشم آلوس� هم می گویند. �دخترش آلوس�، �چشم پسرش تماما آلوس�. این واژه در لغت فرس آمده ...
واژه فارسی تاجیکی: آش پِشَکان این تعبیر دراصل با اضافت است به معنی �آشِ گربه ها�. در سمرقند کودکان به طریق بازی کم کم مواد غذا آورده یک جا به تقلید آ ...
واژه فارسی تاجیکی: آروغ توروش شدن ترش شدن آروغ به معنی در معده جمع شدن ترشی است. در سمرقند در مورد �از چیزی دلگیر شدن� و �به تنگ آمدن� یا �از افراط ب ...
واژه فارسی تاجیکی: آخر زمان - Oxirzamon در اصل وقت نزدیک به رستاخیز، در گویش سمرقندیان به معنی زمان نو نیز می آید. �اینها بچه های آخر زمان، به گپ هیچ ...
واژه فارسی تاجیکی: آتشین شدن _ Otasinn به غضب آمدن، در قهر شدن. �بهوی گپ حق را گویم، وی آتشین شده مرا کاهش میکند. �، �فلانی آدم تیز، به هر گپ آتشین م ...
واژه فارسی تاجیکی: آب و عذاب - azob و Obu در موردی که از باران یا از سیل بسیار و چند روزه یا از آبخیز رودخانه یا جویبار، همه جا را آب فرا میگیرد، گفت ...
واژه فارسی تاجیکی: آب فرا میگیرد مثلاً رودخانه همه جا را آب زیر میکند
تیزدندان، دندان شمشیری.
مرخصی هر هفت سال یکبار.
بانو شاعره والیه دختر فتحعلی شاه قاجار که سبک سرایش وی چنین است: مژدگانی بده ای دیدۀ دل کز ره دور میرسد نور تجلی بنظر چون شب طور خانه خالی بکن از ...
بانو شاعره دلشاد خاتون نویسنده تذکرة الخواتین مینویسد: دلشاد دختر امیر علی جلایر و زوجه امیر حسن جلایر و شوهرش مدتی در بلخ حکومت نموده، طبع موزونی ...
بانو شاعره یاسمن بو تذکرة الخواتین مینویسد: زن میرزا عسکری دامغانی بوده و چندی در گل برکه دکن که در هندوستان واقع است توقف داشته، شوهرش در آنجا مرد ...
بانو شاعره همدمی صاحب مرآت الخیال از این بانوی شاعره غزلی آورده که از وزن و سبک خوبی برخوردار است: من سوختۀ لاله رخانم چه توان کرد؟ واله شدۀ سبز خ ...
بانو شاعره هلالی دختر محمد تقی میرزا و همسر اللهیارخان آصف الدوله قاجار متخلص به هلالی بوده که ذوق و طبعی شاعرانه داشته و چنانکه محمود میرزا صاحب تذک ...
بانو شاعره نهانی کرمانی تذکرة الخواتین مینویسد ندیمه و همنشین بیگم مادر شاه سلیمان بوده و پدرش از امراء بزرگ دربار همان پادشاه است. چون کمال و جمال ...
بانو شاعره نهانی شیرازی تذکره جواهر العجایب مینویسد بانو نهانی، اهل شیراز بوده و مردم آن دیار وی را در حسن و جمال و فهم و فراست بسیار می ستودند و می ...
بانو شاعره نهالی زنی بوده دارای طبع شعر و ذوق لطیف و اهل سمرقند است، و خیرات حسان متذکر است که در سال ۹۰۰ هجری در قید حیات بوده و این قطعه شعر نمونه ...
بانو شاعره نوش از بزرگ زادگان زندیه و همسر فتحعلیشاه بوده و شاهزاده طهمورث میرزا پسر فتحعلیشاه از شکم اوست، محمود میرزا نویسنده تذکره نقل مجلس مینوی ...
بانو شاعره نور جهان بیگم تذکرة الخواتین مینویسد ملکه جهانگیر پادشاه هندوستان بوده که خود نیز بجای جهانگیر به سلطنت رسیده یعنی پادشاه به میل و اراده ...
بانو شاعره نسائی/ فخر النساء صاحب تذکره جواهر العجایب مینویسد نام این زن فخر النساء و اهل خراسان و از ناحیه نساء است و بدین سبب نسائی تخلص یافته و آث ...
شهر روسچوک Rustchuk یا Roustchouk شهری در شمال بلغارستان است، واقع در حاشیه رود دانوب. روسچوک شهری اسلامی بود که در دوره عثمانی احداث شد و به یکی از ...
شهر روسچوک Rustchuk یا Roustchouk شهری در شمال بلغارستان است، واقع در حاشیه رود دانوب. روسچوک شهری اسلامی بود که در دوره عثمانی احداث شد و به یکی از ...
سیلیستریا Silistria یا Silistra بندری در حاشیه رود دانوب است. در سال ۱۳۸۸ میلادی به قلمرو عثمانی ضمیمه شد.
همان ینگی چریک است، حسن بیگ روملو در کتاب احسن التواریخ این نام را به صورت ینگی چری آورده است. شکل نزدیکتر آن به فارسی ینگی چریک است، مرکب از دو واژه ...
پاتریمونیالیسم Patriarchalism به معنی رهبری موروثی است.
( اسکاتلند ) لباس زیر گرم، زیر دامنی، ژوپون.
زمان گذشته و اسم مفعول: wring. واپیچیدن.
خشمگین، غضبناک، برآشفته، سبع، ظالم.
نوک نویسنده.
میز تحریر.
پیچ خورده، تاب خورده، درهم پیچیده، عبوس.
نوک نوشتن و خواندن.
رای کتبی، رای دادن به کسی که نامش در لیست کاندیدهای حزبی نیست.
نوک نوشتن، نوک نویسنده. نوک نوشتن، نوک نویسنده.
قابل درج، نوشتنی.
پیچ و خم دار، چیزیکه میلولد.
پیچیده، تافته، دور هم انداخته، حلقه حلقه شده.
ویرانگر، مخرب، خراب کننده، مسبب خرابی.
غیرمجروح، زخمی نشده، بی جراحت.
گیاه خیسانده که هنوز تخمیر نشده، مخمر آبجو.
پشم ریشته، پشم تابیده، پشم اعلی، پارچه پشمی.
بی احترام، غیر محترم، ناشایسته.
پریشانی، اضطراب، ناراحتی، غم زدگی، اشکال.
خارا گوش، افسنطین، برنجاسف کوهی.
تخم درمنه، داروی ضد کرم.
( =pinkroot ) داروی ضد کرم
زمین لرزه، تکان دهنده، بسیار مهم.
جنگ جهانی.
طرفدار حکومت جهانی.
جهان نیرو، ابرنیرو، قدرت دنیوی، قدرت جهانی، کشور بسیار قوی.
طرفداری از حکومت جهانی، ائتلاف دول.
زن کارگر، کارگر زن.
قهرمان، شخص برتر از اقران، بی نظیر.
( workshop ) اتاق کار، کارگاه
بیمه ئ کار، بیمه ئ ایام کار.
( workmanlike ) شایسته کارگر خوب، ایستادانه، ماهرانه، ماهر
کارگر، مزدبگیر، استادکار.
فضای کار.
انباره کار.
( work day ) روز کار، ساعت کار روزانه
( workfolk ) جماعت کارگر
( workfolks ) جماعت کارگر
جعبه ابزار.
کیف مخصوص وسائل کار، جعبه خیاطی.
وقفه در کار، تعطیل در کار.
اردوی کار، محل کار زندانیان.
کلمه پرداز.
غیرقابل بیان با لغات، خاموش، بی حرف.
دنیا پرست، دنیا دار.
کلمه گرا.
با سازمان کلمه ای.
دازای کلمه، طول کلمه.
خط کلمه گزینی.
لغت نامه. واژه نامه.
گنجایش کلمه.
شکاف بین کلمه ای.
نشانی پذیر تا کلمه.
دارای سر پشمالو، مغشوش، گیج و حواس پرت.
( woolfell ) پوست پوشیده از پشم
پشمالوئی، پشم نمائی، پرپشمی.
خیالباف.
( woolly ، wooly ) لباس پشمی، عرق گیر کرکی، ژاکت پشمی
( woolskin ) پوست پوشیده از پشم.
جانوری که بخاطر پشمش پرورش مییابد.
( wool ) پشم، جامه پشمی، نخ پشم، کرک، مو
چربی پشم.
عشقباز، لاس زن، نامزدباز، خواستگار.
حیاط یا انبار الوار و هیزم.
طاوسی پا کوتاه آسیائی و اروپائی، ژنیستا.
خراط.
چوب بر، جنگل بان.
( درماهیگیری ) حشره مصنوعی دارای بالهای سیاه و سفید.
انبار هیزم، انبار الوار و چوب، هیزم دان، ( باآلت موسیقی ) تمرین کردن.
( wood cut ) کلیشه یا قالب چوبی مخصوص قلمکار و غیره
هیزم شکن، جنگل بان، شکارچی، جنگل نشین.
نغعه پرندگان جنگلی، صدای حیوانات جنگل.
منطقه ممنوعه در جنگل برای رشد درختان.
خاصیت چوبی، بافت چوبی، وفوردرخت.
( woodbine ) سیگار برگ ارزان، یاسمن زرد
قیر چوب.
جا هیزمی، سطل مخصوص هیزم یا چوب.
قند چوب، گزیلوز.
الکل چوب.
موش جنگلی ( از جنس neotoma ) .
( =xylem ray ) شعاع آوندی چوبی، انشعاب آوندی چوب
حوری جنگل ( که dryad نیز نامیده میشود ) .
سوراخ کننده چوب، لانه کننده درمغز چوب.
منبت کار، چوب تراش.
معجزه، استادی، کار عجیب، مهارت.
کسیکه معجزه میکند، آدم خارق العاده و صاحب کرامت.
حقوق نسوان، حقوق اجتماعی و سیاسی نسوان.
زنانگی، صفات زنانه.
جنس زن، گروه زنان، نژاد زن، زنان.
حق رای نسوان.
( =tungstic ) ساخته شده از تنگستن
بچه گرگ.
سگ تازی، تازی درشت اندام.
افسردگی، غم واندوه.
( =odin ) ( افسانه توتنی ) 'ادین ' خدای روز چهارشنبه
خشکیده، چروک، لاغر، پژمرده یا پلاسیده.
دیوث، قرمساق، مردی که میداند زن او خراب و فاحشه است.
( بیشتر در جمع ) معلومات، دانش، ذکاوت، هوش، قضاوت، اطلاعات، تعمد، قصدی.
انواع کاسنی مخصوص سالاد.
ترکه بید، بید، درخت بید.
بیرون از جای سرپوشیده.
جلوه گاه ( در اسب ) ، قسمت واقع بین استخوانهای کتف ( در گردن حیوانات ) .
بداغ آمریکائی.
با این، با آن، ضمنا، بعلاوه.
بید گیاه، مرغ ( margh ) .
افسون کننده، افسونگری، مسحور کننده.
جادوگری، جادو، سحر، فریبندگی.
پروانه بید شبانه، شب پره ( Erebus ) .
عاقل، خردمند، ( انگلوساکسون ) اعیان و اسقفان و پیرانی که در شورای سلطنتی شرکت میکردند.
باقلائیان و لوبیائیان.
شبیه ماهوت پاک کن یا جاروب و قشو، قلنبه.
خواستار، آرزو کننده.
( ایرلند ) برای بیان تعجب فراوان بکار میرود.
سخن بی معنی، مشروب آبکی، آب زیپو، حرف بی ربط و پوچ.
پنداشتن، گمان کردن، تصور کردن، فرض کردن.
سیم بندی، سیم بندی کردن.
لقب کلود آلکساندر بونوال است.
قاینار چای Kaynarca به معنی رود خروشان است. نام پیمان صلحی است که در ۲۱ ژوئیه میان روسیه و عثمانی انعقاد یافت.
لقب علی پاشا که به یک خانواده ثروتمند ترک تبار عثمانی که ساکن جنوب آلبانی بود تعلق گرفت.
نیای این خاندان، جرج آربوتنوت است، به تجارت با شرق اشتغال داشت و در سال ۱۷۳۳ در چین درگذشت
فرایند سکولار کردن آموزش و پرورش در ایران نیم قرن پس از عثمانی و با مدارسی آغاز شد که به تقلید از عثمانی رشدیه خوانده میشدند. در سال ۱۳۱۶ قمری و ۱۸۹۸ ...
شوبارا کلاه پوستی است که در زمان عثمانی مرسوم بود.
کلاه فس همان فینه است که در عثمانی به جای عمانه بر سر میگذاشتند.
دسپوتیسم به معنی استبداد است ولی فرهنگ وبستر واژه سلطانیسم ( سلطان ) را معادل آن در زبان انگلیسی میداند.
پیمان صلح سیستوا در اوت ۱۷۹۱ بین عثمانی و روسیه.
روسچوک شهری اسلامی بود که در دوره عثمانی احداث شد
شهری در شمال بلغارستان.
بندری در حاشیه رود دانوب است.
ینگی چریک
رهبری موروثی
کارهای سیمی ( مثل تور سبد و غیره ) ، سیم سازی ( در جمع ) بند بازی و آکروبات، کارخانه سیم سازی.
دستگاه ضبط صوت.
سیم کش.
عکسی که بوسیله بی سیم فرستاده میشود، بوسیله بی سیم عکس فرستادن.
سگ دارای پشم زبر.
یای سیم کشی شده، یای اتصالی.
از درون سیم کشی شده.
خبر گزاری.
طناب سیمی.
چاپگر سیمی.
بافت توری سیمی.
( wired glass ) شیشه دارای شبکه سیمی در متن آن
مقیاس اندازه گیری ضخامت سیم یا ورق فلز.
تور ظریف سیم مانند.
قابل سیم کشی، قابل مفتول شدن، قابل مخابره.
( اسکاتلند ) تقلا کردن، کشمکش کردن.
( wintry ) زمستانی، سرد، بیمزه، مناسب زمستان
زمستانی، مناسب برای زمستان.
بسر برنده زمستان، زمستان، جانوری که زمستان را بسر میبرد.
خربزه انباری، خربزه شیرین انباری.
پادگان زمستانی، اقامتگاه زمستانی، قشلاق.
در سرمای زمستان از بین رفتن، زمستان کش.
کدوی زمستانی، کدوی گردن کج زمستانی.
( اسکاتلند ) پنجره، روزنه.
چشم بند اسب، چشم، مژه، عینک، چشمک زن.
فاصله بین دو بال هواپیما و پرنده.
مانند بال، جناح وار، جناحمانند.
شکار یا نشانه روی مرغان شکاری در حال پرواز.
وزن غیر خالص هواپیما تقسیم بر سطح زیر آن.
پر پوششی روی پرهای مخصوص پرواز پرنده.
دارای پای پردار، تند، سریع.
مبل دارای پشتی و دسته های چوبی و سفت.
( winy ) شرابی، شراب مانند، دارای خصوصیات شراب، دارای مزه شراب
مغازه شراب فروشی، باده فروشی.
مشک شراب.
خمره شراب سازی، ماشینی که آب انگور را میگیرد، چرخشت.
کشت گر انگور، کسی که انگور میکارد، تاکستان دار، شراب ساز.
هرنوع نخلی که از میوه آن برای شراب کشی استفاده میشود.
کسی که شراب را بوسیله چشیدن آزمایش میکند، جام شراب مخصوص نمونه گیری.
گره بزرگ کراوات.
کراوات گره بزرگ و بقچه ای.
پرده، کرکره.
( اسکاتلند ) ساقه خشک علف، آدم لاغر و نحیف، موجود نحیف.
لاله نعمان، شقایق نعمانی ( anemone ) .
جریان باد.
بادزدگی.
باد مخالف، متوقف در اثر باد، گرفتار باد.
درجه تنظیم تیر برای پیشگیری اثر باد، مزاحمت هوا، بادخور.
( جنگل بانی ) تکان سخت درختان جنگل در اثر طوفان.
گرده افشانی شده بوسیله باد.
آلات موسیقی بادی ( مثل شیپور ) .
( در مورد اسب ) دچار پربادی ( آمفیزم ) ریوی شده، خسته.
شکاف قله کوه.
مته کردن، هر نوع اسباب یا وسیله ای که با آن سوراخ میکنند، گرد بر، دیلم، مته فرنگی، پیچاندن ( مثل طناب ) .
نام شهری در جنوب ' ویلت شایر' انگلستان.
نژاد گوسفند سفید رنگ انگلیسی.
بلوط برگ خنجری مشرق آمریکا.
بشقاب دارای نقاشی بید و غیره برای تزئین اطاق.
مرغ ساحلی درشت اندام شبیه لک لک یا ماهیخوار.
قابل اراده، خواستنی، قابل اعمال، قابل ارث.
سنگ معدنی رنگارنگ متبلور.
غیر داوطلبانه، بی آرزو.
حیوان وحشی، گیاه وحشی، گیاه خودرو.
شکارچی غاز وحشی.
آشفتگی، حیرت.
الیم ( elymus ) .
برنج وحشی.
بنفشه سه رنگ، بنفشه فرنگی.
انواع هویج وحشی.
زمین بایر و لم یزرع، صحرا، بیابان.
کتان.
کلاه گیس ساز.
علی ورجه، جنبنده.
مخلوق، موجود زنده، بشر، شخص، خرده، تکه.
آستر، پارچه آستری.
( wiener ، frankfurter ، vienna sausage ) سوسیس
وظائف زوجیت، دوران زوجیت، زنیت.
( widthways ) از طرف عرض، عرضا، از پهنا
( widow bird ) مرغ جولا
( widow finch ) مرغ جولا
نسبتا وسیع.
( wigeon ) انواع اردک های آبی، غاز
( widespread ) شایع، همه جا منتشر، گسترده
دهان باز، ( از حیرت و تعجب ) .
( در مورد عدسی ) دارای زاویه دید بیش از معمول، عدسی گسترش.
طناب یا بند ساخته شده از ترکه نرم.
کلبه حصیری مخروطی شکل سرخ پوستان.
ساخته شده از ترکه، سبدسازی، حصیرسازی.
( whosoever ) هر کسی که، هرکس که، هر شخصی که باشد
مال هر کسی که، مال که، وابسته به مال که.
( whortle ، = whortle berry ) قره قاط، زغال اخته
( whort ، = whortle berry ) قره قاط، زغال اخته. who 'who s
بانو شاعره مهری تذکرة الخواتین مینویسد مهری اهل هرات و همسر حکیم عبد العزیز است و در زمان شاهرخ میرزا مصاحب گوهر شاد بیگم و شیرین سخن و خوش طبع بوده ...
بانو شاعره مهستی در تذکره ها این نام را که مرکب از ( مه ) که مخفف ماه و ( ستی ) که به معنی زن است توجیه و تعریف کرده اند، به معنی ماه بانو. تذکره ها ...
بانو شاعره ملک دختر حسام السلطنه فرزند فتحعلیشاه است خیرات حسان از قول صاحب تذکره نقل مجلس نقل میکند که با سواد و با ذوق بوده و شعر وی اینگونه است: ...
بانو شاعره شاه ملک/ سیده بیگم جواهر العجایب تذکره ای است که در سال اول سلطنت اکبر شاه پادشاه هندوستان تألیف و تقدیم همسر اکبر شاه شده و شاه ملک را ن ...
یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ایفا نمود، فرانسوی جدیدالاسلامی بنام کلود آلکساندر بونوال ...
نام پیمان صلحی است که در ۲۱ ژوئیه میان روسیه و عثمانی انعقاد یافت و به پیمان صلح کوچوک قینارچه ( کوچوک قاینارچای ) معروف است.
لئوپولد دوم، به دلیل تهدیدهای ناشی از انقلاب فرانسه، ترجیح داد سیاست صلح و دوستی با عثمانی را در پیش گیرد و لذا به انعقاد پیمان صلح سیستوا Svishtov ی ...
مرکز حکومت علی پاشا در شهر یانینا، واقع در شمال یونان، بود. با دولتهای بریتانیا و فرانسه و روسیه رابطه داشت و به شورش گروهی از یونانیان علیه دولت مرک ...
نیای این خاندان، جرج آربوتنوت، به تجارت با شرق اشتغال داشت و در سال ۱۷۳۳ در چین درگذشت. نسلهای بعدی این خاندان نیز در زمره ماجراجویان مستعمراتی بودند ...
چارلز آربوتنوت از سال ۱۷۹۵ نماینده مجلس عوام بود و در سالهای ۱۸۰۴ تا ۱۸۰۷ سفیر بریتانیا در عثمانی بود. همسر اولش ندیمه کارولین برونسویکی ( همسر جرج چ ...
در اوایل سلطنت فتحعلی شاه قاجار زمام دولت ایران به دست شبکه ای مقتدر از جدیدالاسلام های یهودی، به رهبری ابراهیم خان اعتمادالدوله ( نیای خاندان قوام ش ...
شهر روسچوک Rustchuk یا Roustchouk شهری در شمال بلغارستان است، واقع در حاشیه رود دانوب. روسچوک شهری اسلامی بود که در دوره عثمانی احداث شد
سِر استراتفورد کانینگ، دیپلماتی است که با حمایت پسرعمویش جرج کانینگ ( وزیر خارجه بریتانیا ) ، در سال ۱۸۰۷ به عضویت وزارت خارجه درآمد و در سال بعد بر ...
ینگی چریک را به صورت ینی چری Yenicheri نیز مینویسند. حسن بیگ روملو در کتاب احسن التواریخ این نام را به صورت ینگی چری آورده است. شکل نزدیکتر آن به فار ...
( hoopla ) جنجال و سر و صدا، عیاشی و شادی پر سر و صدا.
( صورت مفعولی ضمیر whosoever ) ، هرآنکس.
( صورت مفعولی whoso ) ، به هر کسی که، هرکس که.
به سرعت تهیه کردن، قیام کردن، برانگیختن، به هم انداختن.
صدای ضربت بلند، با صدای بلند ضربت زدن.
کاملا، تمام راه، همه، تا دورترین نقطه.
( bangzwhi ) خمپاره سریع الانفجار، عالی، ممتاز خارق العاده
دارای صدای غژ، غژغژ کننده.
( whitey ) مایل به سفید، نسبتا سفید، سفید پوست
سه روز اول ایام عید گلریزان.
چاقو تیز کن، تراشنده.
( =pentecost ) عید نزول روح القدس بر رسولان عیسی ( پنجاهمین روز بعداز عید پاک ) ، عید گلریزان
( انگلیس ) روز بعد از عید نزول روح القدس بر رسولان عیسی.
سفیدی، بیاض.
ماهی نرم باله خوراکی اروپائی، پودر گچ.
درچه جهتی، به کدام طرف، از طرفی که، به طرفی که.
به هرکجا که، به هرمکانی، به هرکجا که شد.
درختان چوب سفید.
لاستیک دوره سفید اتومبیل.
آبکار فلزات، سفیدگر، رویگر، سفیدگری یا رویگری کردن.
آدم بد باطن و خوش ظاهر، چیز گرانبها.
طرفدار تفوق نژادی سفید پوستان.
فروش ملافه و اجناس ذرعی.
white primary
( طب ) سل ریه، سل ریوی.
بلوط سفید.
خط سفیدی که برای تمایز و تشخیص بکار رود، ( مثل خطوط سفید وسط خیابانها ) .
کلود آلکساندر بونوال با عنوان اشرافی مارکیز یاد میشود ولی در سایت اینترنتی خاندان بونوال از او با لقب کنت یاد شده است.
قاینار چای Kaynarca به معنی رود خروشان است. نام پیمان صلحی است که در ۲۱ ژوئیه میان روسیه و عثمانی انعقاد یافت و به پیمان صلح کوچوک قینارچه ( کوچوک قا ...
عبدالحمید اول عثمانی در آستانه دومین جنگ کاترین روسیه درگذشت و در ۷ آوریل ۱۷۸۹ برادرزاده اش، پسر مصطفی سوم، با نام سلیم سوم در مقام سلطان عثمانی ( ۱۲ ...
لئوپولد دوم، به دلیل تهدیدهای ناشی از انقلاب فرانسه، ترجیح داد سیاست صلح و دوستی با عثمانی را در پیش گیرد و لذا به انعقاد پیمان صلح سیستوا Svishtov ی ...
علی پاشا Ali Pasha Tepelena به یک خانواده ثروتمند ترک تبار ساکن جنوب آلبانی تعلق داشت. به خدمت دولت درآمد و با بهره گیری از اوضاع آشفته ناشی از انقلا ...
چارلز آربوتنوت Charles Arbuthnot نیای این خاندان، جرج آربوتنوت، به تجارت با شرق اشتغال داشت و در سال ۱۷۳۳ در چین درگذشت. نسلهای بعدی این خاندان نیز ...
شهر روسچوک Rustchuk یا Roustchouk شهری در شمال بلغارستان است، واقع در حاشیه رود دانوب.
بندر سیلیستریا Silistria یا Silistra بندری در حاشیه رود دانوب است.
آلیاژی از طلا شبیه به پلاتین، که از ترکیب نیکل یا سایر فلزات و طلا بدست میآید.
ماهی خوراکی نقره فام شمال آمریکا.
نجوائی، غیبت کننده، آهسته صحبت کننده.
کوکتیل مرکب از ویسکی و شکر و آب لیمو.
( whisker ) موی اطراف گونه و چانه، شارب، ریش، ماهوت پاک کن، جاروب کوچک، طره، مودار
ماهوت پاک کن.
( hurry ) ( اسکاتلند ) شتاب کردن، به عجله حرکت کردن
چرخنده.
دسته شلاق.
در مرز زمین شخم زدن، دارای مرز کردن، خیاط، اهل بخیه، مکث کوتاه، یک دقیقه.
تیری که محکومین به تازیانه را، بدان میبندند.
( whiffletree ) تیر مال بند درشکه و غیره
همدست شکارچی که تازی ها رابا شلاق میراند، اسب عقب مانده، ناصح، ناظم پارلمانی. تازیانه زن، تعقیب کننده، شخص موثر و مهم.
نخ تابیده، زه، پارچه محکم و دارای نخ تابیده.
تازیانه وار.
هوس، هواو هوس، خیال، وسواس، شییئ یا چیز هوس انگیز و خیالی.
درحالیکه.
( whigmaleerie ) چیز قشنگ و ارزان، هوس، تلون مزاج، وهم، اسباب
عضو حزب 'ویگ ' در انگلیس قدیم.
( whigmaleery ) چیز قشنگ و ارزان، هوس، تلون مزاج، وهم، اسباب
سوت یا پف کوتاه، حیوان رشد نکرده، سگ کوچک.
شیهه کشیدن، بع بع کردن، زیر لب خندیدن.
( whey face ) آدم رنگ پریده، رنگ پریده
کشکی، آب پنیر.
( whey faced ) آدم رنگ پریده، رنگ پریده
تیز گر، سعی، جدو جهد، مشهی.
( whether or not ) بهر حال، در همه حال، بهرصورت
قایق سبک پاروئی مسافری، با قایق حمل کردن.
( whereto ) چه، بچه چیز، بکجا، بچه منظور، بچه هدفی
بچه وسیله، چگونه، که بدانوسیله.
روی چه، روی چه چیز، از چه، در آنجا.
از هر جا که، بهر جا که.
در حالیکه، در موقعیکه، مادامیکه، بعلت اینکه.
چپه کردن، غرق کردن، احاطه کردن، منکوب کردن.
دارای صدای خرخر، خس خس یا خر خر کننده.
چرخساز.
( انگلستان - ایرلند ) کمی، چند تا، تعداد زیاد.
( wheelman ) راننده، شوفر اتومبیل، دوچرخه سوار، شراعبان
چرخ دنده.
( wheelsman ) راننده، شوفر اتومبیل، دوچرخه سوار، شراعبان
فاصله بین محور جلو و محور عقب اتومبیل بر حسب اینچ.
چاپگر چرخی. چاپگر چرخی.
رئیس بندر، رئیس اسکله.
( در ماشین های جدید ریسندگی ) قرقره، دوک.
تسمه، ضربه، ضربت، صدای بر خورد دو جسم، قسمت، سهم، با صدای بلند زدن، کوبیدن.
تقسیم به سهام کردن، قسمت کردن، تسهیم کردن.
( westward ) بسوی باختر، بطرف مغرب، در جهت مغرب.
گوشت دود زده خوک.
نیمکره غربی.
جزایر هند غربی واقع بین اتازونی و آمریکای جنوبی.
مسافر مغرب، عازم.
باد غربی، باد مغرب، طوفان غربی، بسوی باختر رفتن.
( کلیسا ) پیرو جان وسلی ( john wesley ) .
( wergild ) ( حق. ) خون بها، دیه ( diyeh ) .
( wergeld ) ( حق. ) خون بها، دیه ( diyeh ) .
پوشیدنی.
( welchman ) اهل ولز در بریتانیا.
نیک زاده، اصیل، نجیب زاده، دارای خصوصیات نجابت.
به موقع، به جا، به مورد، به هنگام، در وقت مناسب.
محکم، کیپ، جمع و جور.
( well founded ) کاملا مجهز، مجهز به وسائل کامل، مستحکم
زیبا، خوشگل، خوش ظاهر، خوش ترکیب.
ثروتمند، دارا، پولدار، خوب تثبیت شده.
دارای اخلاق نیکو، نیکو خصال، دارای صفات حسنه، خوش خلق، متوازن، مرتب و منظم.
طاق، آسمان، فلک، گنبد نیلگون، هوا.
خوش بافت، سخت بافت، دارای بنیه محکم و قوی.
کارهای عام المنفعه، امور خیریه.
( welder ) جوشکار، ماشین جوشکاری.
( welshman ) اهل ولز در بریتانیا.
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
قاینار چای K���k Kaynarca به معنی رود خروشان است. نام پیمان صلحی است که در ۲۱ ژوئیه میان روسیه و عثمانی انعقاد یافت و به پیمان صلح کوچوک قینارچه ( کو ...
عبدالحمید اول عثمانی در آستانه دومین جنگ کاترین روسیه درگذشت و در ۷ آوریل ۱۷۸۹ برادرزاده اش، پسر مصطفی سوم، با نام سلیم سوم در مقام سلطان عثمانی ( ۱۲ ...
در زمان عثمانی یونان شمالی و آلبانی در زیر سلطه علی پاشا یانینا بود که تحت حمایت انگلیسیها بود. علی پاشا Ali Pasha Tepelena به یک خانواده ثروتمند ترک ...
در سال ۱۷۹۰ سیاست امپریالیستی کاترین روسیه با بن بست مواجه شد: در همین سال جوزف دوم فوت کرد و امپراتور بعدی ( ۱۷۹۰ تا ۱۷۹۲ ) ، لئوپولد دوم، به دلیل ت ...
چارلز آربوتنوت Charles Arbuthnot در سال ۱۸۲۰ مبلغ ۱۲ هزار پوند از ناتان روچیلد وام یا رشوه گرفت. نیای این خاندان، جرج آربوتنوت، به تجارت با شرق اشتغا ...
در سالهای اولیه سلطنت فتحعلی شاه قاجار زمام دولت ایران به دست شبکه ای مقتدر از جدیدالاسلام های یهودی، به رهبری ابراهیم خان اعتمادالدوله ( نیای خاندان ...
شهر روسچوک Rustchuk یا Roustchouk شهری در شمال بلغارستان است، واقع در حاشیه رود دانوب. روسچوک شهری اسلامی بود که در دوره عثمانی احداث شد و به یکی از ...
بندر سیلیستریا Silistriaیا Silistra بندری در حاشیه رود دانوب است. در سال ۱۳۸۸ میلادی به قلمرو عثمانی ضمیمه شد. در سال ۱۸۷۷ به تصرف روسیه درآمد و به د ...
( wisenheimer ) کسی که معلومات سطحی در همه چیز دارد
رمز وزنی.
توزین کننده، وزن کننده.
وزن کردنی.
( weeviled ، weevilled ، weevilly ) شپشه وار، شپشه دار.
( weeviled ، weevily ، weevilly ) شپشه وار، شپشه دار.
( weevilled ، weevily ، weevilly ) شپشه وار، شپشه دار.
( weeviled ، weeviled ، weevily ) شپشه وار، شپشه دار.
بید مجنون.
نوحه خوان، گریه کننده.
تصور کردن، بر آن ( عقیده ) بودن، فکر کردن.
کسی که به تعطیل آخر هفته میرود، چمدان کوچک سفری.
پر از علف هرزه، هرز، خودرو، دراز و باریک.
( herbicide ) علف کش، داروی دافع علف هرز.
بدون علف هرزه.
ازدواج کننده.
کرم صد پای تننده تار عنکبوتی.
پای پرده دار، جانور دارای پای پرده دار.
تار مانند.
عنکبوت، جانوری که تار میتند.
( weasand ) گلو، حلق، قصبه الریه، نای.
مرغ جولا.
فرسوده در اثر باد و باران و هوا، کهنه.
حرکت در مسیر باد، دارای باد مساعد.
بانو شاعره مستوره قادری/ ماه شرف کردستانی دختر ابوالحسن بیک پسر محمد ناظر کردستانی متولد ۱۲۲۰ هجری و درسن ۴۴ سالگی به سال ۱۲۶۴ بدورد زندگانی گفته. دو ...
قابلیت هوا خوری، قابلیت عدم فرسایش در هوا.
ایستگاه هوا شناسی.
در اثر آب و هوا فاسد یا زمخت شده، آفتاب زده.
گلو، حلق، قصبه الریه، نای.
( andzwea ) گلو، حلق، قصبه الریه، نای
خسته کننده، کسل کننده.
خستگی نا پذیر.
دوره زندانی را گذراندن، زندانی بودن.
بی سلاح.
کودک تازه از شیر گرفته.
کسی که بچه را از شیر میگیرد.
جنگل، دشت.
ترسو، بزدل، کم جرات، ضعیف النفس.
چیز آبکی، چیز رقیق و نرم، سست و ضعیف.
تضعیف کننده.
سبک مغز، دارای روحیه ضعیف، ضعیف الاراده، سست عنصر.
پذیرفتگی ضعیف.
خسته و مانده در اثر سفر، خسته و کوفته.
پیکر مومی، مجسمه سازی از موم.
حالت مومی، نرمی.
موم کار، کسیکه موم مالی میکند.
( wax paper ) کاغذ مومی
متزلزل، مردد، دو دل.
متزلزل کننده.
با تزلزل، با تردید.
آرام، ساکن، بی موج.
دسته امواج رادیو.
ریخت موج.
قدرت، توان برحسب وات. قدرت، توان برحسب وات. مقدار نیروی برق بر حسب وات.
مدت انتظار.
وات، واحد اندازه گیری الکتریسیته.
شسته شده و صیقلی در اثر آب، آب شسته.
گیاه آبزی.
بخارآب.
آب دریا، منظره آب دریا.
نیروی آبی.
آب بازی، قایقرانی.
غیر قابل استفاده شدن ( کشتی وغیره ) در اثر چکه و نفوذ آب، از آب خیس شدن.
خشک ، بی آب.
چیز آبکی، هر چیزی شبیه آب.
آبشخور، استخر، آب انبار، مخزن، محل چشمه آب معدنی.
نوشابه نوش، آشامنده.
رودخانه و شعبات آن، ذخیره آب، منبع آب، سیستم آبیاری.
مار آبی ( natrix ) .
در آب صابون زدن، در آب خیساندن.
حوری دریائی، الهه دریائی.
مار سمی آبزی جنوب آمریکا.
شوکران آبی.
سگ آبی، شناگر ماهر.
حلقه انتظار.
سفیدی چشم، چشم خیره و سفید، سگ چشم سفید.
قاب ساعت، جعبه ساعت.
آتشی که پاسدار یا نگهبان روشن میکند.
( wastery ) ( اسکاتلند ) باطل، ضایع، ویران، خراب، عاطل
( wastry ) ( اسکاتلند ) باطل، ضایع، ویران، خراب، عاطل
مجلس میخواری، آبجو یا شراب مخلوط با ادویه و شکر، میگساری کردن، عیاشی کردن، نوش.
عیاش، میگسار.
تشت رختشویی ( معمولا در جای خود ثابت است و شیر آب گرم و سرد دارد ) ، ظرف رخت شویی، طشت لباسشوئی.
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
قاینار چای K���k Kaynarca به معنی رود خروشان است. نام پیمان صلحی است که در ۲۱ ژوئیه میان روسیه و عثمانی انعقاد یافت و به پیمان صلح کوچوک قینارچه ( کو ...
عبدالحمید اول عثمانی در آستانه دومین جنگ کاترین روسیه درگذشت و در ۷ آوریل ۱۷۸۹ برادرزاده اش، پسر مصطفی سوم، با نام سلیم سوم در مقام سلطان عثمانی ( ۱۲ ...
در سال ۱۷۹۰ سیاست امپریالیستی کاترین روسیه با بن بست مواجه شد: در همین سال جوزف دوم فوت کرد و امپراتور بعدی ( ۱۷۹۰ تا ۱۷۹۲ ) ، لئوپولد دوم، به دلیل ت ...
یانینا شهری، واقع در شمال یونان است، در زمان عثمانی یونان شمالی و آلبانی در زیر سلطه علی پاشا یانینا بود که تحت حمایت انگلیسیها بود. علی پاشا Ali Pas ...
در سالهای اولیه سلطنت فتحعلی شاه قاجار زمام دولت ایران به دست شبکه ای مقتدر از جدیدالاسلام های یهودی، به رهبری ابراهیم خان اعتمادالدوله ( نیای خاندان ...
شهر روسچوک Rustchuk یا Roustchouk شهری در شمال بلغارستان است، واقع در حاشیه رود دانوب. روسچوک شهری اسلامی بود که در دوره عثمانی احداث شد و به یکی از ...
بندر سیلیستریا Silistriaیا Silistra بندری در حاشیه رود دانوب است. در سال ۱۳۸۸ میلادی به قلمرو عثمانی ضمیمه شد. در سال ۱۸۷۷ به تصرف روسیه درآمد و به د ...
رختشوخانه.
( washbasin ) لگن دستشوئی
بشور و بپوش ( یعنی اتو کردن لازم ندارد ) .
زگیل دار، زگیل مانند، دارای زگیل.
هواپیمای جنگی.
تار پیچ.
( warmhearted ) خونگرم، با محبت، مهربان، مهربانی، خونگرمی
دوباره پخته شده، زیادتر از معمول پخته شده.
اندامها و مراکز احساس گرما در پوست.
( warm blooded ) خونگرم، با روح، خونگرمی، مهربانی
معاف از جنگ، بدون جنگ، بی محاربه.
ثروت، خزانه، پاداش، شیپور حمله.
( warehouse ) انبار کردن، مخزن، انبار گمرک، انبار کالا، بارخانه
سرپرستی، قیمومت، اداره و یا مقام قیمومت.
نگهبان و محافظ زن در زندان.
اطاق افسران، سالن بیماران، بیمارستان.
اطاق زندانبان، مقام زندانبان، زندانبانی.
مقام ریاست، سرپرستی.
فریاد جنگ ( سرخ پوستان ) ، قیه کشیدن.
( warship ) کشتی جنگی، ناو جنگی
گاز جنگی.
دارای آرواره کج.
گوزن سفید و شاخ بلند و بزرگ.
( waney ) رو به زوال، کاهش یافته، رو به نقصان
عیاش، سر به هوا.
رنگ پریدگی.
( wanigan ) رو پوش، سقف تراکتور یا ماشین باری
بد شانسی، انتقام، تلافی.
( wandly ) رنگ پریده، کم خون، زرد، کم رنگ، رنگ پریده شدن یا کردن
متزلزل، مرتعش.
( waniggan ) روپوش، سقف تراکتور یا ماشین باری
( wany ) رو بزوال، کاهش یافته، رو به نقصان
بیدار کننده، شب زنده دار.
عنتر
( wampum ) صدف براق و زیبائی که سرخ پوستان آمریکائی بجای پول مصرف میکردند، پول
تلوتلو خور، غلت خور.
پریز دیواری.
تخته جهت پوشش دیوار، با چوب ( دیوار را ) پوشانیدن.
واگن ساز، گاری ساز.
دب اکبر، ارابه سنگین و بزرگ، گاری، واگن.
دیوار قدیمی اورشلیم، دیوار ندبه.
تاثر آمیز، ماتم زده.
واگن چی، گاراژ دار، متصدی حمل ونقل.
( wagnerian ) پیرو واگنر موسیقیدان آلمانی
( wagon ) واگن، ارابه، بارکش، با واگن حمل کردن
( wagnerite ) پیرو واگنر موسیقیدان آلمانی
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
عبدالحمید اول عثمانی در آستانه دومین جنگ کاترین روسیه درگذشت و در ۷ آوریل ۱۷۸۹ برادرزاده اش، پسر مصطفی سوم، با نام سلیم سوم در مقام سلطان عثمانی ( ۱۲ ...
در سال ۱۷۹۰ سیاست امپریالیستی کاترین روسیه با بن بست مواجه شد: در همین سال جوزف دوم فوت کرد و امپراتور بعدی ( ۱۷۹۰ تا ۱۷۹۲ ) ، لئوپولد دوم، به دلیل ت ...
در زمان عثمانی یونان شمالی و آلبانی در زیر سلطه علی پاشا یانینا بود که تحت حمایت انگلیسیها بود. علی پاشا Ali Pasha Tepelena به یک خانواده ثروتمند ترک ...
چارلز آربوتنوت Charles Arbuthnot در سال ۱۸۲۰ مبلغ ۱۲ هزار پوند از ناتان روچیلد وام یا رشوه گرفت. نیای این خاندان، جرج آربوتنوت، به تجارت با شرق اشتغا ...
در سالهای اولیه سلطنت فتحعلی شاه قاجار زمام دولت ایران به دست شبکه ای مقتدر از جدیدالاسلام های یهودی، به رهبری ابراهیم خان اعتمادالدوله ( نیای خاندان ...
روسچوک Rustchuk یا Roustchouk شهری در شمال بلغارستان است، واقع در حاشیه رود دانوب. روسچوک شهری اسلامی بود که در دوره عثمانی احداث شد و به یکی از مراک ...
سیلیستریا Silistriaیا Silistra بندری در حاشیه رود دانوب است. در سال ۱۳۸۸ میلادی به قلمرو عثمانی ضمیمه شد. در سال ۱۸۷۷ به تصرف روسیه درآمد و به دولت ب ...
فرفره وار، تلو تلو خور، چرخنده.
جنباننده، تکان دهنده.
چیز شناور بر روی هوا یا آب.
اهتزاز، تموج، باد بزن.
نفخه، نسیم، شناوری، اهتزاز.
اهتزاز پرچم یا هر چیز دیگری برای علامت دادن، اوه، پیف، خفیف، تشر، نظر، بی ارزش.
( waddie ) گاو چران، ( wad dy. ) چماق بومیان استرالیا
کندرو، تلو تلو خور.
( waddy ) گاو چران
( wadeable ) کُپه کردنی، توده کردنی، قابل لایه گذاری
گروه ارتشی زنان، حروف اول کلمات corps army s'women.
گیجی، حواس پرتی.
( vulval ، =vulvar ) فرج مانند، دارای شکافی شبیه فرج
فرج مانند، دارای شکاف فرج مانند.
( vulvate ، =vulvar ) فرج مانند، دارای شکافی شبیه فرج
شفا دهنده زخم، بهبود دهنده، داروی زخم.
( volcanologist ) دانشمند آتشفشان شناس
( volcanology ) آتشفشان شناسی
جوشکار برقی.
حالت آتشفشانی.
لاستیک سخت و جوش خورده ولکانیت.
واکه گذاشتن، حروف صدادار بکار بردن.
( voodoo ) جادوگر سیاه پوست، افسونگر، جادوگری، افسون کردن
اعطا، تقویض.
کسی که برای او گواهی و شهادت میدهند.
بدون رای، بی رای، بدون رای کافی.
گردابی، حلقوی، پیچاپیچ، مارپیچی.
زنی که خود را وقف خدمت یاامری کرده باشد، زن نذردار.
مربوط به گردباد و چرخش باد، گردبادی.
مکتب نقاشی کوبیسم انگلیسی که در نقاشی از صنایع جدید نیز استفاده کرده.
گردابی، حلقوی.
ماده مستفرغه، ماده قی شده.
قی پی درپی، اوغ زنی، استفراغ پیاپی.
دارای کیسه غشادار و پیازدار ( در پائین ساقه بعضی قارچها ) .
شهوترانی کردن، شهوت انگیزکردن.
شهوتران، خوشگذران، عیاش.
حجم سنج، غلظت سنج.
ولتاژ سنج برقی، وابسته به ولتاژ سنج.
تثبیت کننده اختلاف سطح.
ولتاژ الکتریکی، مقدار ولتاژ برق.
شلیک کننده.
حالت افعال ارادی.
وابسته به آتشفشان شناسی.
متخصص در علم علل طبیعی آتشفشان. دانشمند آتشفشان شناس.
تبخیرشدن، بخارکردن.
انباره فرار.
عمل تبخیر.
حافظه فرار.
وال، پارچه نازک لباسی زنانه.
گنگ، بی صدا، بدون رای و عقیده، بیواک.
با کار افت صدائی.
دستگاه با کار افت صدائی. دستگاه با کار افت صدائی.
مجرای از درجه صدائی.
بسامد صدائی.
( vogueish ) مرسوم، مد روز
( voguish ) مرسوم، مد روز
( vodoun ، voodooism ) افسونگری
مغرور، خوشحال، گشاده رو.
( vodun ، voodooism ) افسونگری. vodun
اعلام دارنده ( باصدای بلند ) .
سروصدا، فریاد و نعره، زوزه، داد و بیداد.
( vocalic ) آوائی، صدادار، صوتی، مربوط به حرف باصدا
اسم، لفظ، کلمه صوتی، واحد آوائی.
واژگانی، مربوط به فرهنگ لغات زبان، مربوط به لغات یا فهرست آن، زبانی، شفاهی، لفظی.
مقام وزارت
مقام وزارت
وزیری.
شبیه روباه ماده، پتیاره.
نقاب، روبنده، نقاب محافظ.
( vivisection ) زنده شکافی، تشریح جانور زنده، کالبد شکافی موجودزنده
حیات بخشی، زندگی ( دادن ) ، احیا.
حیات بخش، هستی بخش.
زنده، دارای حیات، حیات بخش.
اغذیه، اطعمه، ماکولات.
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
پرووکاسیون provocation در لغت به معنی برانگیختن، تحریک کردن و عصبانی کردن است. در واژگان سیاسی به اقدامات تحریک آمیز و برنامه ریزی شده ای اطلاق میگرد ...
قاینار چای K���k Kaynarca به معنی رود خروشان است. نام پیمان صلحی است که در ۲۱ ژوئیه میان روسیه و عثمانی انعقاد یافت و به پیمان صلح کوچوک قینارچه ( کو ...
پیشینه نام تاتار Tatar به کتیبه متعلق به سده هشتم میلادی میرسد که در نواحی مرزی مغولستان، در حاشیه رود اورخون، به دست آمده و به کتیبه اورخون معروف اس ...
اغذیه فروش ارتش.
شبیه گربه زباد، خانواده گربه زباد.
زبانی، شفاهی، شفاها، امتحان شفاهی.
سرزنش آمیز، توبیخ آمیز.
نوار رنگی، نوار سربند، لوله یا منفذ گیاهی.
دارای راه راه های طولی.
محرومیت، عیب، شرارت.
قابل تبدیل به شیشه، قابل تبدیل بحالت زجاجی.
موکاری، صنعت شراب سازی، زراعت انگور برای تهیه شراب.
شراب سازی، تاک پروری، وابسته به موکاری.
زرده تخم مرغ.
ویتامین به غذا زدن، دارای ویتامین کردن.
واحد نمایش دیداری. واحد نمایش دیداری.
( calling card ) کارت ویزیت
وابسته به بینائی، بصیری
پرستار سیار.
معلم سرخانه.
عیادتی، بازدیدی، وابسته به یا دارای اختیار بازرسی.
( visitation ) سرکشی، عیادت، دیدار، مهاجرت موسمی
مهمان، بازرس، سیاح، توریست، گشت گر.
دیدار گر، ملاقات کننده، مهاجر، زائر، سیاح، سیار.
دیدار پذیر، دیدنی.
اندرون، احشاء، عضوی که در احشاء واقع شده است.
مقام ویکنت، قلمرو ویکنت.
( viscountess ) بانوی ویکنت
( viscountcy ) بانوی ویکنت
( virtuosic ) زن خوش قریحه، با ذوق، فاضل، با فضیلت
بی تقوا، بی فضیلت.
ماشین مجازی.
حافظه مجازی.
کامپیوتر مجازی.
نشانی مجازی.
( طب ) ابتلا به بیماریهای ویروسی، مرض ویروسی.
رنگ سبز سیر زبرجدی.
مایل به سبز، سبز، سبز مانند، سبز رنگ.
میله، اریبی، علامتی به شکل نشان دادن برابری دو واژه.
ویروس کش.
میله مانند، شبیه میله.
پشم خام.
بکرزائی، از مادر باکره به دنیا آمدن.
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
پر از شاخه های ریز، راست، به شکل عصا.
سبز شونده، سرسبز.
( viperine ، viperish ) افعی وار، مانند افعی، زهردار
( viperish ، viperous ) افعی وار، مانند افعی، زهردار
نوازنده ویولن سل.
ویولن سل.
( violinist ) ویولن زن، ویولن نواز.
اشعه ی ماوراء بنفش.
بنفش، به رنگ بنفشه، از جنس بنفشه.
قابلیت غصب یا تخطی.
ویولون دارای سیم زهی و تار سیمی، ( ساز زهی قدیمی از نوع ویول ) ویولا دامور.
( ساز زهی قدیمی که میان پاها قرار میدهند و شبیه چلو است ) ویولادگامبا، ویلون سل قدیمی ۵ یا ۶ سیمه.
ویولن بزرگ پنج یا شش سیمه.
سال وفور محصول انگور، سال پر نعمت.
انگورچین، خوشه چین.
حالت و خصوصیات شراب، معتاد به شراب، خماری، باده گساری.
پرورش انگور شراب، شراب سازی.
شراب زا، دارای شراب.
مربوط به شراب یا الکل.
تاکستان، گرم خانه ی مو، موستان، تاکها.
باغبان تاکستان، باغبان درختان مو.
وابسته به توجیه، مربوط به دفاع و حمایت، ثابت کردنی.
حمایت کردنی، قابل دفاع، ثابت کردنی، قابل گواهی و اثبات.
سبدی، دارای شاخه و ترکه های خم شونده، خم شونده.
نیرو، زور، قدرت، انرژی، توانائی، توان.
پوشیدگی از کرک و پرز، پرزدار یا مخملی بودن.
کرکی، مخملی، دارای ریشه های کرکی و مخملی، پرزدار
بنده، رعیت، دهاتی.
رعیتی، مالکیت رعیت، ارباب رعیتی.
مربوط به دهکده، روستائی، دهاتی.
( حق. - انگلیس ) دهستان، بخش صد خانواری.
پست شمردن، ناچیز شمردن، تحقیرکردن.
بدگو، فحاش، بهتان زن.
بیستمین، بیست قسمت شده، بیست گانه، بیست تائی.
مورد نظر قرار نگرفته، بی منظره، بی قصد.
بیوگی، حالت زن بیوه.
خواربار رسان، سورسات چی، کشتی حامل خواربار.
( V day ) روز پیروزی
سبک نویسندگی و شعر و طرز تفکر زمان ملکه ویکتوریا.
ویکتوریا ( ملکه انگلستان ) ، اسم خاص مونث.
متغیر، تحول پذیر، دگرگون، پر فراز و نشیب.
خلیفه گی، نیابت.
( vicarate ) قلمرو خلافت، حوزه تحت نظر خلیفه ی اعظم.
خلیفه ای، وابسته به خلیفه، قائم مقامی.
( vicariate ) قلمرو خلافت، حوزه تحت نظر خلیفه ی اعظم
( vibrograph ) نوسان نگار، نوسان سنج
( vibrometer ) نوسان نگار، نوسان سنج
( vibrative ) ارتعاشی، اهتزازی، در اهتزاز، باعث ارتعاش
( vibratory ) ارتعاشی، اهتزازی، در اهتزاز، باعث ارتعاش
قابل لرزش و ارتعاش، جنبنده، قابل اهتزاز، مرتعش، مواج، لرزنده.
( vibrational ، vibration ) اهتزاز، ارتعاش، لرزه، نوسان، جنبش، تردید، ( . adj and. n ) قابلیت ارتعاش
درفش، پرچم نصب شده در میدان، پرچم، بیرق، نشان.
پرچمدار، درفشی.
رای مخالف دهنده.
خلماش چمنی.
جامه، پوشاک، پوشاندن، لباس رسمی پوشیدن.
جلیقه مانند.
محل کندن جامه، رخت کن، اتاق رخت کن.
راهبه، پاکدامن، روستائی، وابسته به الهه کانون خانواده ( وستا ) .
جیبی، مخصوص، جیب جلیقه.
لانه زنبور، اجتماع زنبوران، دسته ای زنبور.
زنبور درشت و سرخ، زنبور گاوی.
( vespertinal ) شامگاهی، شب بازشو، پروازکننده درشب، شب پره، مربوط به شب، شبانه، عشائی
( vespertine ) شامگاهی، شب بازشو، پروازکننده درشب، شب پره، مربوط به شب، شبانه، عشائی
خفاشی، شامگاهی، وابسته به شبکور.
غروبی، مغربی، شامگاهی، نماز مغرب.
تشکیل کیسه یا تاول.
زنبوری، وابسته به زنبور.
( vesicant ) مولد التهاب و ترشح، تب خال آور، تاول زا.
تاول دار کردن، تاول زدن، تب خال زدن.
کیسه، آبدان، مثانه.
( virtu ) ذوق، عشق و هنر، اثر هنری، فضیلت
قارچ ناقص آفت گیاهی.
آرایش حلقوی.
عمودیت، راستی، قائمی، حالت عمودی.
اتحادیه صنعتی.
مهره بندی، فقره بندی، تشکیل ستون فقرات.
مربوط به شعر و نظم، مربوط به آیات، شعری، آیتی.
قطعه کوچک، شعر کوچک، بیت کوچک.
رنگارنگ، همه رنگ، به رنگهای گوناگون.
اشعار سبک و نغز و طعنه آمیز، ترانه های ملی.
( verrucous ) زگیل، برآمده، دارای زگیل، پوشیده از گندمه
درجه یا تقسیم بندی فرعی، تقسیم به درجات جزئی.
آرایش برگ و غنچه، رشد بهاری، برگ بندی.
کرم خوار، تغذیه کننده از کرم.
( طب ) ابتلا به کرمهای انگلی، آلودگی به کرمهای انگلی.
کرم خوردگی، ایجاد موج و شیار کرم مانند.
کرمی، شبیه کرم، کرم وار، کرم مانند.
کرم خورده، دارای خطوط موجی، موجدار.
کرم مانند ( درحرکت و شکل ) ، کرمی.
شنگرف، قرمز، مطلا، جلا، لعل قرمز رنگ ( روشن ) .
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
آبغوره، آبلیمو، آب سیب ترش، ترشی، تیزی، آب ترش میوه نرسیده.
متصدی نشان دادن محل جلوس مردم در کلیسا.
سرسبز.
دارای رنگ سبز، تازه، سرسبز، باطراوت.
پرگو، درازگو، زیاده گو.
انتقاد لفظی، عبارت بی معنی، پرحرفی.
اسم فعل.
خربق سفید.
وابسته به ونوس، وابسته به سیاره زهره.
متهور، گستاخ، جسور، بی باک، پر مخاطره.
( ventriloquist ) ( درخمیه شب بازی وغیره ) کسیکه بجای عروسک یا جانوری تکلم کند
تکلم بطنی، سخن گفتن انسان بطوریکه شنونده نداند صدا از کجا و کدام منبع بیرون آمده.
متورم، یک طرفه، بادکرده، شکم دار.
روزنه، روزه، ( نی، فلوت و غیره ) سوراخ باد.
دارای ورید بودن، شبیه ورید، دارای ورید، پر از ورید.
وریدی، دارای رگهای متعدد و بر آمده، پراز رگ و ورید، پر عروق.
( venesection ) فَصد ( fasd ) ، باز کردن ورید
مقاربت جنسی، شهوت پرستی، خوشگذرانی جنسی، شکار.
( طب ) ویژه گر بیماری های آمیزشی یا مقاربتی.
احترام کننده، تکریم کننده، ستایش کننده.
( venerability ) احترام، ارجمندی، تقدس
مسمومیت.
فروش، اعلان فروش.
قابلیت فروش.
( vendable ) قابل فروش، جنس قابل فروش، پولکی، فاسد
خریدار، مشتری.
( vendible ) قابل فروش، جنس قابل فروش، پولکی، فاسد
( venatic ) وابسته به شکار، شکاری
( venatical ) وابسته به شکار، شکاری
رگ، آوند، ورید.
مخملی، مژک دار، کرک پوش، مخملی
( velour ) مخمل کلاهی، پارچه مخملی، نمد کلاهی
مخمل، پارچه مخملی، ماهوت پاک کن پارچه ای، باماهوت پاک کن پاک کردن.
دستگاه سرعت سنج هوا، بادسنج.
مناقشه، جروبحث، جنگ مختصر، زد و خوردجزئی.
( veld ) آفریقایجنوبی ) زمین مرغزار، علفزار ) .
( veldt ) آفریقای جنوبی ) زمین مرغزار، علفزار ) .
اسکنه منبت کاری روی چوب به شکل حرف v.
نقاب، تور صورت.
( vegetative ) گیاهی، روینده، رویش کننده، گیاه پرور
سبزی وار، به شکل سبزی.
نباتی، گیاهی، بی حس.
جمع ذباله، به معنی فتیله شمع و چراغ، شعله و روشنایی.
قراول سوار، دیده ور سوار، کشتی اکتشافی کوچک.
تصویر برجسته نما.
قسمت جلو، جبهه، مقدم، پیشقراول.
طاق زن، طاق نماساز، گنبد ساز، جهش کننده.
طاقدار، گنبدار، شبیه طاق.
پیشگوئی کردن، نبوت کردن، رسالت کردن.
( vatic ) نبوتی، پیغمبری، رسالتی، از روی پیشگوئی
( vatical ) نبوتی، پیغمبری، رسالتی، از روی پیشگوئی
( vastitude ، vastness ) پهناوری، وسعت، عظمت، بزرگی
بندگی، رعیتی، تبعیت، وابستگی، بیعت، تیول.
اتساع عروق، گشاد سازی عروق.
آوندی، آوندوار.
بافت آوندی، بافت هادی.
( varmint ) انسان یا حیوان مزاحم، شخص، یارو
طبقه نوکر باب، نوکران و خدمتکاران، توده.
دارای اندازه های مختلف.
( درمورد کتاب ) ناشی از چند منبع، متنوع.
( variola ) ( طب ) آبله، آبله گاوی، آبله دار، مجدر
متلون، متغیر، تغییر پذیر، دمدمی مزاج.
متنوع کننده.
( طب ) آبله مرغان، آبله مرغانی.
بله سپاسگزارم uradruple شکل کامل و صحیحش Quadruple هست به معنی چهار گانه، چهار تائی، چهار برابر، هست و اگر با واژه ای مرکب شود مثلاً در کنار آدرس، آد ...
متغیر، تغییرپذیر، قابل تغییر.
نماد متغیر.
با ممیز متغیر.
با درازای متغیر.
پارامتر متغیر.
با قالب متغیر.
نشانی متغیر.
بخاروار، بخار مانند، شبیه بخار، بخارآلود.
بخارشدنی، قابل تبخیر.
بخارزا، بخارشو.
بخاردار، بخارزا.
پیشرو ( vanguard ) ، واقع درجلو، پیشی.
شکست پذیر، پیروز شدنی، غلبه کردنی.
وانیلین
وانیل دار.
دریچه کوچک، دریچه دار، دریچه وار.
دریچه دار، سوپاپ دار.
در، دریچه، سوپاپ، سرپوش، به شکل دریچه یا سوپاپ.
ارزش ارزی پول.
اثر ارزشی.
ارزیاب.
بطور با ارزش.
برج و بارو، استحکامات، خندق، دیوار خاکی، برج و باروسازی.
مقابله اعتبار، بررسی اعتبار.
بانو شاعره مستوره زند از زنان فتحعلیشاه و منسوب به خاندان زندیه است، محمود میرزا صاحب تذکره نقل مجلس مینویسد: شاه قلی میرزا از بطن اوست و گاه گاه شعر ...
بانو شاعره مخفی/ زیب النساء بیگم دلا طواف دلی کن که کعبه مخفی است که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت دختر اورنگ زیب، پادشاه هندوستان و مادرش دل ...
بانو شاعره مریم فراهانی در جلد سوم خیرات حسان وی را دختر میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی صدر اعظم عالیقدر شهید ایران معرفی کرده. مادرش همشیره میرز ...
بانو شاعره مخدومه یزدی این شاعره که شرح حال وی را هنوز نیافته ام، نمونه شعری از وی آوردم، که در کتاب بهترین اشعار ذکر شده که این چهارپاره اثر و سرود ...
بانو شاعره ماه لقا/ چندی صاحب تذکرة الخواتین که خود هندی و راجع به ذکر احوال شعرای هندی علاقه و دقت به خرج داده، نام ماه لقا را چندی ضبط کرده و میگو ...
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
( طب ) دارای پای کمانی، پرانتزی، کجی پا.
نیام ساز، ترشح کننده یا ساکن نیام.
( vagile ) ( زیست شناسی ) جنبده، متحرک، دارای تحرک
بی اجر، بی مزد.
( vagarious ) خیالی، وهمی، از روی هوی و هوس، واهی
( vagariously ) خیالی، وهمی، از روی هوی و هوس، واهی
ولگرد، دربدر، ولگرد وار.
( vagabondage ) ولگردی، دربدری، بی خانمانی
وابسته به آب یا سایر محلول های موجود درقشر زمین.
تولید خلاء کردن.
تشکیل حفره، ایجاد حفره.
( vacuolar ) حفره ای، حفره دار، حفره مانند
لامپ خلاء
( vacuolate ) حفره ای، حفره دار، حفره مانند
نوسانی، جنبان، مردد، مشکوک، ناپایدار، تغییر پذیر.
نوسان کننده، جنبنده، متحرک، آونگی.
( vacationer ) مرخصی رونده، گشتگر ایام تعطیلات
( vacancy ) محل خالی، پست بلا تصدی، جا.
( victory day ) روز پیروزی
از بک، ازبکی
از بک، ازبکی
از بک، ازبکی
( utopianism ) خیالبافی، تهیه طرح های غیر عملی برای اصلاحات
استفاده کننده، بکار برنده.
برنامه سودمند.
روال سودمند.
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
رمز اسکی آمریکائی.
نیش زدن ( باخار ) ، سوزش دادن.
ایجاد خارش وسوزش ( در اثر گزنه و غیره ) .
( urticaria ) ( طب ) خارش، سوزش، کهیر، بدن خارش
خرس مانند.
سوزش دار، خارش دار، چیزی که خارش بیاورد.
ادراری، موجود در ادرار، پیشابی.
پیشابی، شاشی، ادراری.
عادت، تمرین، ممارست، عرف، ممارست کردن، عرفی ساختن.
شهر فرهنگ، مسائل و مشکلات زندگی شهری و شهرها.
زنگوله، کوزه ای، دارای شکم بزرگ و دهانه کوچک.
آسمان شناسی، مبحث اجرام سماوی و سیارات، ستاره شناسی.
نقشه اجرام سماوی، اندازه گیری اجرام سماوی، آسمان سنجی.
وابسته به هیئت و اجرام سماوی، وابسته به آسمان شناسی.
شرح عالم، عالم شناسی، آسمان نگاری ( بخشی از علم هیئت ) .
( uranographical ) وابسته به آسمان نگاری
( uranographic ) وابسته به آسمان نگاری
چهار برابر، چهار لا، چهار برابرکردن.
اورانیوم
به طرف بالا کج کردن.
بطرف بالا پرتاب کردن، حرکت بطرف بالا ( بافشار ) .
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
شهر آدَنا Adana شهر و ولایتی در جنوب آناتولی است مشرف بر خلیج اسکندرون و دریای مدیترانه.
پرتاب به بالا، به طرف بالا انداختن، تحول شدید.
اهل شمال استان.
واژگون کننده، مختل کننده.
طغیان کننده، بالا رونده.
بلند کردن، بالا بردن.
کران بالا.
بالا برنده، متعالی کننده.
ساختن، بنا کردن.
با درود فراوان بر شما ilax011 جان عزیز و تشکر فراوان. و بی نهایت سپاسگزارم از لطف شما علی عزیزم و تذکر این نکته، چون این یادآوری خوب شما اینجا یادگ ...
قنداقی و بچه قنداقی وقتی به کسی نسبت داده میشود، یعنی خیلی کوچکی و هر دو اهانت آمیز و تحقیر کننده است، قنداق احتمالا از ریشه ترکی است که پوشش کودکان ...
وا پیچیدن، وا کردن ( نخ ) ، باز کردن.
از پیچیدگی درآوردن، بیرون آوردن، گره گشودن، وابافتن، واچیدن.
( unwarranted ) غیرقابل ضمنانت، توجیه نکردنی، بی جا
گنگ، ناگویا، غیرمصطلح، بدون موسیقی، بدون نوسان صدا.
محروم از صدا کردن، بدون صدا ادا کردن، بی صدا شدن.
بدون ارج، بی پاداش، بی ارزش.
زمان بلا استفاده.
رمز بلا استفاده.
از هم باز کردن، گشودن.
از بند آزاد کردن.
بی ترتیب کردن، فاقد هم آهنگی کردن.
ناآموخته، ساده، زود باور.
به عقب گام برداشتن، برگشتن، بازگشتن.
بدون عنوان، بی نام، بی نشان، بدون سرآغاز.
بی چادر، بی لباس، برهنه.
نخ بیرون آوردن از ( مثلا از سوزن ) .
از قنداق باز کردن، از بند رهانیدن.
مطالعه نشده.
بی زیرنویس.
نخ چیزی را کشیدن ( مثل تسبیح و غیره ) ، نخ یا بند چیزی را سست کردن، شل کردن، آزاد کردن.
از بند یا تسمه رها کردن.
بی فنر، بدون فنر، با فنر، مجهز نشده.
بی لکه، لکه دار نشده، بدون آلودگی، ننگین نشده.
( unskilled ) خام دست، غیر متخصص، بی تجربه، بی مهارت
بی نعل، نعل نشده، نعل نخورده، بی پاپوش.
دیده نشده، ندیده، امتحان نکرده، از دیدن محروم کردن.
( unshaped ) بی شکل، شکل نگرفته، گستاخ، وحشی
( unshapen ) بی شکل، شکل نگرفته، گستاخ، وحشی
از خواص جنسی محروم کردن.
دوخت خیاطی را شکافتن، کوک چیزی را شکافتن.
بدون درز کردن، چاک دادن.
غیر قابل کشف، جستجو نکردنی، کاوش ناپذیر.
مهر چیزی را گشودن، مهر چیزی را شکستن.
( unsaturated ) ترکیب اشباع نشده، سیرنشده، اشباع نشده
پس انداز نشده، محفوظ نشده، نجات نیافته.
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
کارل دوازدهم Charles XII پسر کارل یازدهم و یکی از قهرمانان نظامی تاریخ سوئد که به شیر شمال شهرت دارد. با مرگ پدر در سال ۱۶۹۷ میلادی به سلطنت و پادشاه ...
دوره لاله Lale Devri یا Tulip Period به دورانی از تاریخ عثمانی اطلاق میشود که با پیمان پاساروویتز و پایان جنگ با هابسبورگ ( اتریش ) آغاز شد و تا سقوط ...
شهر آدَنا Adana شهر و ولایتی در جنوب آناتولی است مشرف بر خلیج اسکندرون و دریای مدیترانه.
کلود بونوال Claude Bonneval از سال ۱۶۷۵ تا ۱۷۴۷ میلادی، یکی از چهره های مرموز یهودی فرانسوی که در سالهای سلطنت محمود اوّل در سیاست عثمانی نقش مؤثر ای ...
( unreserved ) بی پرده گوئی، سادگی، بی محابائی، رک گو
دوباره ساخته نشده، دوباره حیات نیافته، دوباره بنانشده، دوباره تولید نشده، گناهکار ( unregenerate )
از قلم افتاده، مورد توجه قرار نگرفته.
واچرخاندن، از قرقره باز کردن، باز گفتن، تعریف کردن.
غیر مستعد، غیرحامله.
غیرسیاسی، بی اطلاع از سیاست.
غیر کامل، ناکامل، ناشی، نابلد، ناقص.
میخ در آوردن از، گیره را باز کردن از.
( depopulate ) خالی از سکنه کردن
غیرپارلمانی، برخلاف اصول پارلمانی.
غیر بسته ای.
نابسامان، غیر مشتکل، فاقد سازمان، درهم و برهم.
ناهنجار، هنجار نشده.
پوزه بند را باز کردن.
عدم مراعات اصول اخلاقی.
دهان ( کسی را ) باز کردن، چشم کسی را باز کردن، واپیچاندن.
غیراخلاقی، غریب.
( unmercifully ) بی رحم، جبار، ستمکار، نامهربان
نامناسب، فاقد صلاحیت، بی قواره، ناشایسته.
( unmannered ) فاقد رفتار شایسته، خشن، بی ادب، بدون آداب
بی معنی، پوچ، چرند، جفتگ، نامفهوم، بی اهمیت، بی هوش، بی عقل، ساده، احمق، کم عمق.
( unmennerly ) فاقد رفتار شایسته، خشن، بی ادب، بدون آداب
شل کردن، آزاد کردن، رها کردن، ول کردن، گشودن ( گره ) .
غیر منتظره.
جدا کردن، از هم باز کردن، سواکردن، بندهای زنجیر را از هم باز کردن.
آماده کردن، مهیا شدن.
علامتهای متفاوت.
لیسیده نشده، درست شکل به خود نگرفته.
چفت را باز کردن، قفل را باز کردن، باز شدن.
بند کفش و غیره را باز کردن، گشودن.
( unknowable ) ندانسته، ماورا تجربیات انسانی، غیر قابل ادراک و فهم، ندانستی، جاهل، بی اطلاع
گشودن ( گره ) ، باز کردن گره، وابافتن، وابافته شدن.
از سوراخ یا لانه بیرون کردن، راندن.
یک کپه ای، یک دریچه ای، دارای صدف یک پارچه.
یک واحد، برحسب، یگان.
با فاصله واحد.
( unisonous ، =unisonal ) هم آهنگ، هم صدا، هم نوا، متحدالقول، یک نوا
( unisonant ، =unisonal ) هم آهنگ، هم صدا، هم نوا، متحدالقول، یک نوا
( unisonant ، =unisonous ) هم آهنگ، هم صدا، هم نوا، متحدالقول، یک نوا
یک جنسی ( یعنی یا نر و یا ماده ) ، یک جنسه.
حالت یک جنسی.
تک پایه، دارای یک پایه ( مثل دوربین عکاسی ) ، یک پا.
از یک ولی، از یک پدر و مادر.
تک زا، هر بار یک تخم گذار، یک بچه زا.
پیراهن و شلوار یک پارچه.
اصول تشکیلات اتحادیه، اتحادیه گرائی.
مغازه یا کارگاهی که اعضای خارج از اتحادیه کارگری رامیپذیرد مشروط باینکه بعداً عضو شوند.
پرچم ملی انگلیس.
در یک خط واحد، دارای تغییرات مسلسل از آغاز تا پایان، تک خطی.
( unihibit ) آزاد، بی قید وبند، خودمانی، ناخوددار
( unihibited ) آزاد، بی قید وبند، خودمانی، ناخوددار
تک رشته ای، یک لا، یک تا، یک رشته، دارای یک سیم یا نخ.
دارای یک برگ، یک برگه، یک برگچه ای.
تک سازپذیر، قابل اتحاد، قابل همرنگی.
بانو شاعره گوهر نامش گوهر دختر موسی خان قاجار و مادرش طیغون دختر فتحعلیشاه است، نویسنده خیرات حسان، گوهر را زنی با دانش و کمال و پاک طینت توصیف کرده ...
بانو شاعره دانشمندآذربایجان/ گوهر بیگم آذربایجانی خیرات حسان مینویسد این بانو ادیبه مشهور وشاعره شیرین سخن بوده و نمونه طبع وی چنین است: اگر به باد ...
بانو شاعره گلبدن بیگم تذکرة الخواتین مینویسد: دختر بابر پادشاه است و طبعی موزون داشته و این مطلع شعر اوست: هر پری روئی که او با عاشق خود یار نیست ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
بانو شاعره گلچهره بیگم تذکرة الخواتین مینویسد این بانو دختر بابر شاه و خواهر گلبدن است که دارای ذوق و طبع شعر بوده و این مطلع اثر طبع او است که ظاهر ...
سازمان اداری و نظامی عثمانی به دلیل ۱۶ سال جنگ فرسایشی و سلطه مدیران ناشایست به شدت متلاشی بود. در این زمان عثمانی در چهار جبهه در برابر اتریش، لهستا ...
کارل دوازدهم Charles XII پسر کارل یازدهم و یکی از قهرمانان نظامی تاریخ سوئد که به شیر شمال شهرت دارد. با مرگ پدر در سال ۱۶۹۷ میلادی به سلطنت و پادشاه ...
پاساروویتز، Passarowitz که عثمانیان آن را پاساروفچه مینامیدند، روستایی است در صربستان.
دوره لاله Lale Devri یا Tulip Period به دورانی از تاریخ عثمانی اطلاق میشود که با پیمان پاساروویتز و پایان جنگ با هابسبورگ ( اتریش ) آغاز شد و تا سقوط ...
شهر گنجه در ۷ شعبان ۱۲۱۸ قمری و ۲۲ نوامبر ۱۸۰۳ میلادی به محاصره ارتش روسیه به فرماندهی ژنرال سیسیانوف درآمد و در ۲ شوال به دست روسها افتاد. ارامنه سا ...
واسیلی واسیلیوویچ گالیتسین ۱۶۴۳ تا ۱۷۱۴ در سال ۱۶۷۶ به جرگه بایارها وارد شد و در دوران زمامداری سوفیا آلکسیونای نایب السلطنه مشاور اعظم او به شمار می ...
عثمان پاشا اهل موره و یونانی بود. او در جنگ با فرنگیان از ناحیه پا مصدوم شده و به این دلیل به توپال ( لنگ ) شهرت داشت. پس از عزل از مقام صدارت، به فر ...
( unidirectional ) دارای یک جهت، یک جهتی، تک سوی
( unicellular ) تک یاخته، یک سلولی
( unicellularity ) . تک یاخته، یک سلولی
از اسب افتادن یا پیاده شدن، اسب را از گاری یا درشگه باز کردن، از جای خود تکان دادن، جابجا کردن.
محروم از عشاء ربانی.
( unhallowed ) عمل کفر آمیزکردن، کفرآمیز، نامقدس کردن
( unhallow ) عمل کفر آمیزکردن، کفرآمیز، نامقدس کردن
به شکل ناخن، به شکل سم، سم دار، جانور سم دار.
غیرقابل کنترل، غیر قابل اداره، وحشی، لجام گسیخته.
بدون آمد و رفت، دور افتاده، تکرار نشدنی، غیر مکرر.
رها کردن، آزاد کردن، باز کردن، غیرثابت کردن.
بی پدر، حرامزاده، تقلبی.
محونشدنی، نازدودنی.
نارسا، غیر حاکی، عاری از معنی، بی حالت.
بیسابقه، بیمانند، بی نظیر، غیر موازی، بیهمتا.
غیر ضروری، غیر مهم، غیراساسی، غیر اصلی.
بی پایان.
غیرقابل استخدام.
موجی، مواج.
مسلم، بدون شک، بدون تردید.
خطای نایافته.
گیاهی که در زیردرختی روئیده، زیر بوته.
به عناوین گوناگون.
زیر پیراهنی، جلیقه.
مستاجر دست دوم.
( = underside ) وابسته بزیر سطح، فرورویه، موجود درزیرسطح، متحرک در زیرسطح
دون پایه، شخص حقیقر، شخص کوچک، عامل پائین درجه.
امضاء کننده زیر، دارای امضاء ( در زیر صفحه ) .
زیردامنی.
( در زیر ورقه ) امضاء کردن.
دارای تمایل جنسی کمتر از حدّ طبیعی، دارای ناتوانی جنسی.
داستان فرعی، یک سلسله حوادث تبعی و عرفی نمایش، توطئه، دسیسه محرمانه، دوز و کلک.
زیرین بخش، تقسیمات جز، بخش فرعی، بخش تحتانی.
پائین ترین، زیر ترین، ادنی.
لب زیرین.
کمتر از ارزش واقعی اجاره دادن.
پیش آمده، آویخته.
کمتر از حد لزوم در معرض ( نور و غیره ) قرار دادن.
از کار کم گذاردن، قصور کردن، نیم پخته کردن ( غذا ) ، نیم پز کردن.
خیلی کمتر از میزان لازم سرد کردن، فوق العاده سرد کردن.
( underclothing ) زیر پیراهنی، زیرپوش، لباس زیر
( underclothes ) زیر پیراهنی، زیرپوش، لباس زیر
از نژاد غیراصیل، نااصل زاده، بی تربیت.
شاگرد سالهای اول و دوم دانشگاه.
( در مناقصه ) از همه کمتر قیمت دادن.
درست انجام ندادن، از کار کم گذاشتن.
برچسب تعریف نشده.
فقره تعریف نشده.
بصورت سند درنیامده، در سند قید نشده، سند تنظیم نشده.
غیر مخلوق، ابدی.
درود بر شماilax011 عزیز، در کتابی چند جلدی که از مرکز تحقیقاتی تهیه کردم واژگان را در کنار هم چنین معرفی کرده: unappeasable استمالت ناپذیر، اقناع ن ...
عثمان پاشا اهل موره و یونانی بود. او در جنگ با فرنگیان از ناحیه پا مصدوم شده و به این دلیل به توپال ( لنگ ) شهرت داشت. پس از عزل از مقام صدارت، به فر ...
شهر گنجه در ۷ شعبان ۱۲۱۸ قمری و ۲۲ نوامبر ۱۸۰۳ میلادی به محاصره ارتش روسیه به فرماندهی ژنرال سیسیانوف درآمد و در ۲ شوال به دست روسها افتاد. ارامنه سا ...
واسیلی واسیلیوویچ گالیتسین ۱۶۴۳ تا ۱۷۱۴ در سال ۱۶۷۶ به جرگه بایارها وارد شد و در دوران زمامداری سوفیا آلکسیونای نایب السلطنه مشاور اعظم او به شمار می ...
در ساختار سیاسی صفوی قورچی باشی نفر دوّم دیوان سالاری پس از صدراعظم به شمار میرفت و لقب او معمولاً امیرالامرا بود.
کوریجان روستایی در بلوک حاجیلو واقع در ۲۱ کیلومتری جنوب غربی کبودرآهنگ همدان. در زمان حمله عثمانی جنگی در این منطقه رخ داد بنام جنگ کوریجان.
دوره لاله Lale Devri یا Tulip Period به دورانی از تاریخ عثمانی اطلاق میشود که با پیمان پاساروویتز و پایان جنگ با هابسبورگ ( اتریش ) آغاز شد و تا سقوط ...
پاساروویتز، Passarowitz که عثمانیان آن را پاساروفچه مینامیدند، روستایی است در صربستان.
سازمان اداری و نظامی عثمانی به دلیل ۱۶ سال جنگ فرسایشی و سلطه مدیران ناشایست به شدت متلاشی بود. در این زمان عثمانی در چهار جبهه در برابر اتریش، لهستا ...
کارل دوازدهم Charles XII پسر کارل یازدهم و یکی از قهرمانان نظامی تاریخ سوئد که به شیر شمال شهرت دارد. با مرگ پدر در سال ۱۶۹۷ میلادی به سلطنت و پادشاه ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
ناهمبسته.
مغایرت با قانون اساسی.
جهش غیر شرطی.
انتقال غیر شرطی.
انشعاب غیر شرطی.
محاسبه ناپذیر.
قطعی نشده، شرط نشده، قید نشده، غیرمشروط.
بی ردا کردن، فاش کردن.
جامه از تن بدر آوردن، عریان کردن، لخت شدن.
( unclench ) شل شدن، سست شدن، شل کردن یا شدن
باز کردن ( قلاب و مانندآن ) ، باز کردن یا شدن.
غیر سری. طبقه بندی نشده، در ردیف به خصوصی قرار نگرفته، غیر محرمانه.
یک دوازدهمی، شبیه یک دوازدهم، وابسته به حروف الفبای قدیم یونان و روم.
بی عفتی، بی ناموسی.
غیر مسیحی.
بدون علت معین، بی دلیل، بی سبب.
خراب کردن، بکلی ویران کردن، محو کردن.
( unbroken ) رام نشده، سوقان گیری نشده، مسلسل، ناشکسته
لجام گسیخته، بی مهار، مهار در رفته، ول کردن، لجام گسیخته کردن، از بند رها کردن.
بی شاخ و برگ، بدون انشعاب، بدون شعبه.
ناآموخته، پرورش نیافته، بد ببار آمده.
بازکردن، گشودن ( زره و مانند آن ) ، رها یا آزاد کردن، شل کردن، تضعیف کردن.
از هم باز شدن، ریش ریش کردن.
کلاه را از سر برداشتن، آشکار کردن.
نامبارک، نامیمون، ملعون، بینوا، بدبخت.
بدون شرم، بی خجالت، عاری از شرم.
غیر مشوش، بی آشوب، آرام.
( unbeliever ) کافر، بی ایمان، غیر مومن، بی اعتقاد، دیر باور
عملگر یگانی.
عمل یگانی.
املاء صحیح: unappealable پژوهش ناپذیر، غیرقابل استیناف.
بدون اطلاع، تند وبی ملاحظه، بی احتیاط، بی پروا.
بانو شاعره گلین منوچهر میرزا این بانو دختر حسین قلیخان برادر فتحعلی شاه است که تاریخ عضدی مینویسد خط شکسته را بسیار خوب مینوشته و طبع شعر داشته و ای ...
بانو شاعره گنا بیگم تذکرة الخوانین مینویسد: از زنانی بوده که ذوق و طبع شاعرانه داشته و به اردو و فارسی شعر میگفته و صاحب تذکره شعرای دکن نیز که بزبا ...
بانو شاعره ستاره/ کوکب تذکرة الخواتین مینویسد: کوکب متخلص به ستاره اهل شیراز و این مطلع نمونه طبع اوست: عشقبازان رو بسوی قبلۀ آن کو کنید هر کجا مه ...
بانو شاعره کنیز فاطمه تذکرة الخواتین دربارۀ این شاعره چنین مینویسد: این بانو که ذوق و طبعی شاعرانه داشته مادر شاه سلیمان کابلی است و این بیت نمونه ط ...
بانو شاعره کامله بیگم اهل دهلی هندوستان و از زنان زمان اکبر شاه هندی بوده طبع شعر داشته و این چهارپاره را که در مرثیه فیضی فیاضی سروده نمونه طبع اوس ...
بانو شاعره قمر السلطنه/ ماه تابان ماه تابان دختر فتحعلیشاء مادرش نوش آفرین دختر بدر خان برادر زاده علیمردانخان زند بوده ( برج نوش بنام مادر این بانو ...
بانو شاعره قمر از زنان مشهور سلسله قاجاریه و همسر شاهزاده علیشاه ظل السلطان بوده و اشعارش خالی از لطف و ملاحت نیست و این دو بیت نمونه شعر وی از خیرا ...
دوره لاله Lale Devri یا Tulip Period به دورانی از تاریخ عثمانی اطلاق میشود که با پیمان پاساروویتز و پایان جنگ با هابسبورگ ( اتریش ) آغاز شد و تا سقوط ...
پاساروویتز، Passarowitz که عثمانیان آن را پاساروفچه مینامیدند، روستایی است در صربستان.
کارل دوازدهم Charles XII پسر کارل یازدهم و یکی از قهرمانان نظامی تاریخ سوئد که به شیر شمال شهرت دارد. با مرگ پدر در سال ۱۶۹۷ میلادی به سلطنت و پادشاه ...
سازمان اداری و نظامی عثمانی به دلیل ۱۶ سال جنگ فرسایشی و سلطه مدیران ناشایست به شدت متلاشی بود. در این زمان عثمانی در چهار جبهه در برابر اتریش، لهستا ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
ناهمساز، بدون وسائل راحتی، فراهم نشده، بی مسکن.
ساده، عریان، بی پیرایه، بی زیور.
حکمیت، داوری.
زودرنج، سایه دار، دارای سو ظن، بیمناک، رنجیده خاطر.
( umbilicate ) نافی، نافدار
تشکیل ناف.
( umbilicated ) نافی، نافدار
دارای گل آذین چتری فرعی.
زوزه کش.
عقاید ناسیونالیزم خیلی افراطی، ملت پرستی افراطی.
فراقرمز، فراسرخ، ( infrared ) آنطرف اشعه قرمز.
فراجهانی، ماورا جهان، ماوراگیتی، ماورا منظومه شمسی.
وابسته به کشورها و مردمی که درآنطرف کوه ها و ارتفاعات هستند، تفوق مطلق پاپ.
سکونت در ارتفاعات زیاد، اعتقاد به تفوق مطلق پاپ.
فرانو گرای، آدم خیلی متجدد.
فراگرایش، فراروی، از حد گذرانی، زیاده روی، افراط کاری.
ماه گذشته ( مخفف آن. ult است ) .
حالت غائی، حالت نهائی، غائیت.
پشمالوئی، زبر مو بودن.
( در روسیه تزاری ) فرمان امپراتور که قدرت قانونی داشته.
مهیب، مخوف، ترسناک.
زشت کردن، بدترکیب کردن.
واژه آلمانی : دو, عدد دو.
واژه آلمانی : مورد شک , مشکوک.
واژه آلمانی : شاخه , شاخ , فرع , شعبه , رشته , بخش , شاخه درآوردن , شاخه شاخه شدن , منشعب شدن , گل وبوته انداختن , مشتق شدن , جوانه زدن , براه جدیدی ...
واژه آلمانی : ساق پا, پایه , ساقه , ران , پا, پاچه , پاچه شلوار, بخش , قسمت , پا زدن , دوندگی کردن.
واژه آلمانی : دو بار, دو دفعه , دو مرتبه , دو برابر.
واژه آلمانی : به دو زبان نوشته شده , متلکم به دو زبان , دوزبانی.
واژه آلمانی : دوم , دومی , ثانی , دومین بار, ثانوی , مجدد, ثانیه , پشتیبان , کمک , لحظه , درجه دوم بودن , دوم شدن , پشتیبانی کردن , تایید کردن.
( verbe ) واژه فرانسوی : خواست , خواسته , خواستن , لازم داشتن , نیازمند بودن به , نداشتن , کم داشتن , فاقد بودن , محتاج بودن , کسر داشتن , فقدان , ن ...
( personnel pronom ) واژه فرانسوی : مال شما , مربوط به شما , متعلق به شما.
( verbe ) واژه فرانسوی : خواست , خواسته , خواستن , لازم داشتن , نیازمند بودن به , نداشتن , کم داشتن , فاقد بودن , محتاج بودن , کسر داشتن , فقدان , ن ...
( verbe ) واژه فرانسوی : خواست , خواسته , خواستن , لازم داشتن , نیازمند بودن به , نداشتن , کم داشتن , فاقد بودن , محتاج بودن , کسر داشتن , فقدان , ن ...
واژه سوئدی: حرفه یی بودن, صفات و عادات مخصوص اهل حرفه, حرفه یی.
واژه سوئدی: بستن, دلمه کردن, دلمه شدن, منجمد کردن.
واژه سوئدی: مهارت, استادی, طرز کار, کار, ساخت.
واژه سوئدی: چموش, رم کننده, لا سی, اهل حال, تغییر پذیر, ترسو.
واژه سوئدی: سرکش, حرف نشنو, بازیگوش, خوشحال, عیاش, گستاخ, جسور, شرور شدن, گستاخ شدن, بی ترتیبی کردن, شهوترانی کردن, افراط کردن
واژه سوئدی: چموش, رم کننده, لا سی, اهل حال, تغییر پذیر, ترسو.
واژه سوئدی: شنگول, شاد وخرم, جست وخیز کنان, چالاک, چابک.
واژه سوئدی: رویه, سطح, ظاهر, بیرون, نما, ظاهری, سطحی, جلا دادن, تسطیح کردن, بالا آمدن ( به سطح آب ) .
واژه سوئدی: آسان, به آسانی, به آسانی قابل اجرا, سهل الحصول, کم ژرفا, کم عمق, کم آب, سطحی, کم عمق کردن, صوری, سطحی, سرسری, ظاهری.
واژه سوئدی: سطحی ( بودن ) , دانش سطحی, بی مایگی.
واژه سوئدی: پوست, بشره, پوشش مو, پوشش شاخی.
واژه سوئدی: نهایت, حد نهایی, انتها, سر, ته, انتها, مضیقه, شدت.
واژه سوئدی: مطلق, به حداکثر, به اعلی درجه, کاملا, جمعا, حد اعلی, غیر عادی, ادا کردن, گفتن, فاش کردن, بزبان آوردن.
واژه سوئدی: بیش از حد لزوم اضافه کردن, سربار کردن, باز افزایش.
واژه سوئدی: اضافی.
واژه سوئدی: از اقصی نقطه, از دورترین نقطه خارج, اقصی نقطه, دور, بیشترین, منتهای کوشش, حداکثر, دورترین.
واژه سوئدی: بی نهایت, خیلی زیاد, حداکثر, درمنتهی الیه, دورترین نقطه, فزونی, مفرط.
واژه سوئدی: داوری, دادرسی, فتوی, رای.
واژه سوئدی: مطلق, به حداکثر, به اعلی درجه, کاملا, جمعا, حد اعلی, غیر عادی, ادا کردن, گفتن, فاش کردن, بزبان آوردن.
واژه سوئدی: مشاهده, ملا حظه, نظر, اداء, اظهار, سخن, نطق, گفتن.
واژه سوئدی: بیرونی, خارجی, ظاهری, واقع در سطح خارجی, واقع در خارج, کمک پزشک روزانه, ظاهر, سطح, ظواهر
واژه سوئدی: بیگانگی, احوال ظاهری, وقوع درخارج.
واژه سوئدی: دیوار با حیاط خارجی قلعه ملوک الطوایفی.
واژه سوئدی: آشکار سازی, ظهور, ابراز.
واژه سوئدی: سبیل, بروت.
واژه اسپانیایی : تازی مخصوص شکار روباه.
واژه فنلاندی : تنها , تک , دلتنگ , مجرد , بیوه , یکه , مجزا ومنفرد, تنها , بیکس , غریب , بی یار , متروک , بیغوله , دلتنگ وافسرده , ملول, فقط , محض , ...
واژه فنلاندی : مطلق , غیر مشروط , مستقل , استبدادی , خودرای , کامل , قطعی , خالص , آزاد از قیود فکری , غیر مقید , مجرد , دایره نامحدود.
واژه فنلاندی : ساده, راست , درست , بی پرده , رک , سر راست , آسان.
واژه فنلاندی : بیتا , بی همتا , بیمانند , بی نظیر , یکتا , یگانه , فرد.
واژه فنلاندی : یازده , عدد یازده.
واژه فنلاندی : اختصاصی , خصوصی , محرمانه , مستور , سرباز , اعضاء تناسلی.
واژه فنلاندی : جزء , تفصیل , جزئیات , تفاصیل , اقلام ریز , حساب ریز , شرح دادن , بتفصیل گفتن , بکار ویژه ای گماردن , ماموریت دادن.
واژه ایتالیایی : زبون , فروتن , متواضع , محقر , پست , بدون ارتفاع , پست کردن , فروتنی کردن , شکسته نفسی کردن.
واژه ایتالیایی : نقل کردن , مظنه دادن , نشان نقل قول.
واژه ایتالیایی : فرونشاندن , سرکوب کردن , تسکین دادن.
( =rabble ) توده مردم پست، اراذل واوباش
اهل جزیره تاهیتی در جزایر پلینزی.
چراغ عقب اتومبیل.
بی دم.
فرم، شکل، شکل وساخت مجسمه ( خیاطی ) ، کمر، شکل ودوخت کمر.
بزکوهی بزرگ تبت.
گرامافون، دستگاه ضبط صوت.
صفحه گرامافون مخصوص تدریش زبان وغیره.
پرحرف، حراف.
پیه مانند، چرب، پیه اندود.
کلاه منگوله دار یا دکمه دار.
طبل هندی.
( tameable ) رام شدنی، رام کردنی
سیاه کاج.
تنبور، دهل، تنفس نگار، بنض نگار، ( مبل سازی ) رویه یا دیواره متحرک چوبی، دیواره متحرک چوبی ساختن.
رام نشدنی.
( tamable ) رام شدنی، رام کردنی
انجمن تامانی نیویورک، وابسته بانجمن طرفدار کسب نفوذ سیاسی وبلدی بوسیله رشاء.
فضول، مداخله کننده.
مازوی دباغی، پوست مازو، مازوئی.
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
زنتا Zenta یا Senta شهری در شمال صربستان در ۱۳۰ کیلومتری شمال غربی بلگراد است و جنگ زنتا میان عثمانی و هابسبورگ ( اتریش ) در تاریخ عثمانی معروف است.
سازمان اداری و نظامی عثمانی به دلیل ۱۶ سال جنگ فرسایشی و سلطه مدیران ناشایست به شدت متلاشی بود. در این زمان عثمانی در چهار جبهه در برابر اتریش، لهستا ...
واژه فرانسوی : شما , شمارا.
واژه سوئدی: تبر, تیشه, تبر دو دم, تبرزین, با تبر قطع کردن یا بریدن, تبرکوچک, تیشه, ساتور, باتبر جنگ کردن.
واژه ایتالیایی : آرام کردن , تسکین دادن , ساکت کردن.
واژه ایتالیایی : برامد , پیامد , نشریه , فرستادن , بیرون آمدن , خارج شدن , صادر شدن , ناشی شدن , انتشار دادن , رواج دادن , نژاد , نوع , عمل , کردار , ...
واژه ایتالیایی : دربان , دربازکن.
سیستم دو پشته.
گوریده، گیردار، پر گرفتاری، درهم وبرهم، ژولیده.
گرفتاری، آشفتگی، گره، گیر، گوریدگی.
محوطه مخازن نفت وغیره.
نمک یاملح مازو.
چرم دباغی شده، دباغی، دباغ خانه، قهره ای در اثر اشعه آفتاب.
مازووار، سبزه رو.
( tansy ) کاسنی بری تلخ مزه ( tanacetum )
( tansey ) کاسنی بری تلخ مزه ( tanacetum )
زلف پیر یعقوبی.
نمک اسید تانتالیک.
صدای شیپور، شیپور زدن.
( افسانه یونان ) تانتالوس که مورد شکنجه شدید زاوش قرار گرفت.
( در دباغخانه ) محل خمره های دباغی.
با تنگنای نواری.
کابل نواری.
پرونده نواری.
گیر کردن نوار.
برچسب نوار.
کتابخانه نوارها.
نوار منگنه کن.
نوار سوراخ کن.
نوار خوان.
روی نوار ضبط صوت صدا را ضبط کردن.
انباره نواری.
قرقره نوار.
همگام کننده نوار.
حامل نوار.
از نوار به کارت.
واحد نوار.
( tape measure ) متر مخصوص اندازه گیری، نوار متر
باز بین نوار.
حامل شمع در مراسم مذهبی، باریک کننده.
دارای پرده منقوش، مزین به پارچه مبلی.
کرم کدو، کرم یکتا، حب القرع.
نشاسته کاساو یا مانیوک.
( tapa ) پارچه ساخته شده از پوست درخت توت ( Mulberry )
فرش، پارچه منقوش پرده ای یا رومیزی یا فرش.
ساقی، پیشخدمت میخانه.
رقص تند دو نفری ایتالیائی.
( tarbush ) ( عربی است ) طربوش، فینه
( tarboosh ) ( عربی است ) طربوش، فینه
قلم موی مخصوص قیرکاری.
( موسیقی ) آهسته ( بنوازید ) .
آماج، هدف، سپر، سند، زدن، پرسیدن.
ترگم، ترجمه زبان آرامی قسمتی از عهد عتیق.
اهل استان کارولینای شمالی آمریکا.
پارچه نخی ساده بافت.
( tarmacadam ) جاده اسفالته دارای سنگفرش
کدر کردنی.
ماهی بزرگ و باریک مدیترانه.
( taradiddle ) دروغ کوچک
برانگیختن، خشمگین کردن، آزردن.
درنگ، اقامت، توقف.
استخوان مچ پا واستخوان کف پا.
میمون شبگرد هندی.
( tartarsauce ) سوس، مایونز باترشی وروغن زیتون وترب وغیره
( tartarian ) دوزخی، جهنمی، تاتاری
( tartarean ) دوزخی، جهنمی، تاتاری
تاتاری، اسید تارتاریت، جوش ترش.
جوش ترش.
درده مانند، دردی شکل، مشتق از درده شراب، دارای باره دندان.
( افسانه یونان ) دوزخ، عالم اسفل، جهنم.
کمی ترش.
ملح اسید تارتاریت، ملح جوهر غوره یا جوش ترش.
نام مربائی کوچک، کلوچه میوه دار کوچک.
( tartuffe ) ( شخصیت نمایشنامه مولیر ) مقدس ریائی، عابد ریاکار، زهد فروش، خشکه مقدس
صخره آتشفشانی.
سفید مایل به خاکستری.
متلک گو، سرزنش کننده.
سفت شدن، تنگ ومحکم کردن یا شدن.
آمادگی، کشیدگی وسفتی.
میخانه دار، می فروش.
زاغ زدن به پوست، دباغی کردن، سفت کردن، تیله بازی کردن، تیله، مهره بازی.
رام شدنی، نرم، سست مهار.
زن احمق وشلخته.
تازیانه چرمی، شلاق زدن.
شاعره فاسد قرة العین بابی/ طوطی این شاعره ی فاسده بابی مسلک که ( پدرشوهرش ) عموی خود را در حین نماز کشت ( شهید ثالث ) دختر صالح قزوینی میباشد. نامش ...
بانو شاعره فناء/ نساء بیگم تذکرة الخواتین مینویسد: یکی از همسران جهانگیرشاه پادشاه هندوستان بوده و شعر میگفته و این ابیات نمونه شعر طبع اوست: هنگام ...
بانو شاعره فرخنده ساوجی ( ساوه ای ) مجموعه اى مشتمل بر قصیده و قطعه و مثنوی و رباعی هم راجع به ائمه اطهار، هم مدایح و هم مراثی دارد. فرخنده دختر محم ...
بانو شاعره فخری دختر فتحعلیشاه و دارای طبع شعر بوده و محمود میرزا مولف تذکره نقل مجلس مینویسد خواهر بزرگ فتح الله میرزا است و اشاره میکند که درس شعر ...
بانو شاعره فاطمه قوال از کتاب بهترین اشعار پژمان این قطعه از غزل وی به عنوان نمونه سبک ارائه میشود: ساکن کنشتم کرد خوش نگاه می نوشی کعبه را زیادم ...
بانو شاعره فاطمه سلطان صاحب آتشکده آذر او را دختر دختر میرزا حسین ( قاضی سمرقند ) نواده قائم مقام فراهانی که از جانب پدر و مادر هر دو به قائم مقام م ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
زنتا Zenta یا Senta شهری در شمال صربستان در ۱۳۰ کیلومتری شمال غربی بلگراد است و جنگ زنتا میان عثمانی و هابسبورگ ( اتریش ) در تاریخ عثمانی معروف است.
سازمان اداری و نظامی عثمانی به دلیل ۱۶ سال جنگ فرسایشی و سلطه مدیران ناشایست به شدت متلاشی بود. در این زمان عثمانی در چهار جبهه در برابر اتریش، لهستا ...
کوچکترین واحد ساختمان لغوی، کوچکترین قسمت صرف ونحوی کلمه.
دختری که در کلاس رقص یا کاباره در مقابل پول با مشتریان دیگر میرقصد.
واژه فنلاندی : پر جزئیات , به تفصیل, استادانه درست شده , به زحمت درست شده , به زحمت ساختن , دارای جزئیات , بادقت شرح دادن.
واژه فنلاندی : خلوت , تنهایی , پوشیدگی , پنهانی , اختفاء.
واژه ایتالیایی : تکان , صدمه , هول , هراس ناگهانی , لطمه , تصادم , تلاطم , ضربت سخت , تشنج سخت , توده , خرمن , توده کردن , خرمن کردن , تکان سخت خوردن ...
واژه ایتالیایی : صدای سوت , جیغ , سوت ( مخصوصا در نمایش که نشانه نارضایتی مردم است ) .
واژه ایتالیایی : تخم مرغ , تخم , تحریک کردن.
واژه ایتالیایی : دهاتی , اهل جای دور افتاده.
واژه ایتالیایی : روغن , مرهم , پماد.
واژه ایتالیایی : ناخن , سم , چنگال , چنگ , میخ , میخ سرپهن , گل میخ , با میخ کوبیدن , با میخ الصاق کردن , بدام انداختن , قاپیدن , زدن , کوبیدن , گرفت ...
واژه ایتالیایی : یازده , عدد یازده.
( teenager ، teener ) نوجوان ( از ۱۰ تا ۱۹ ساله )
دارای شش پرچمی که دو پرچمش بلندتر باشد.
ماشین مخصوص پخش وخشک کردن علف درو شده.
تکنتیوم ( عنصر فلزی ) .
( tetched ) مختل، بهم خورده
( teasel ، elztea ) بوته خار، خارخسک، شانه چوپان، خار، ماشین خارزنی، خارزدن، شانه زدن ( به پرز پارچه وغیره )
( teasel ، leztea ) بوته خار، خارخسک، شانه چوپان، خار، ماشین خارزنی، خارزدن، شانه زدن ( به پرز پارچه وغیره )
( tease ) آزاردادن، اذیت کردن، کسی را دست انداختن، سخنان نیشدارگفتن، اذیت، پوشدادن مو
( leztea ، elztea ) بوته خار، خارخسک، شانه چوپان، خار، ماشین خارزنی، خارزدن، شانه زدن ( به پرز پارچه وغیره )
بی اشک، تهی از اشک.
قطعه یا مقاله پاره شده از مجله یا روزنامه.
کامیون ران، راننده یک جفت حیوان یا دستگاه اسب و درشکه.
رنگ آبی مایل به خاکستری.
( teakwood ) درخت ساج، چوب ساج
( teak ) درخت ساج، چوب ساج
به قدر یک فنجان چای.
ماشین آموزش، ماشین تدریس.
فنجان چای.
معلمی، آموختاری.
دانش سرا.
آموختنی، تعلیم پذیر، یاد دادنی، قابل تعلیم.
فنجان چای خوری بی دسته.
گل چای.
باغ یا مزرعه چای کاری.
چای دم کن.
ته دانسان، مهمانی چای و رقص.
توخدائی، سرودنیایش خدا وعیسی.
( از ریشه ی فارسی: تاس ) پیاله ی پایه دار، پیاله، تاس، جام، سنگاب بزرگ کلیسا
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
گیلدر Guilder سکه طلای هلند است و همان سکه گلدن ( طلا ) میباشد که طبق الگوی دوکای ونیز ضرب میشد.
قدمت عثمانی به عنوان یک دولت اروپایی اندکی کمتر از دولت هابسبورگ است. آغاز سلطنت خاندان هابسبورگ در اروپا از سال ۱۲۷۳ میلادی است و آغاز استقرار دولت ...
نوح افندی ساکن ونیز بود. پس از مهاجرت به عثمانی به ظاهر مسلمان شد و در حوالی رجب ۱۱۱۹ قمری/. اواخر سال ۱۷۰۷ میلادی فوت کرد. او خلاصه ای از کتاب المل ...
زنتا Zenta یا Senta شهری در شمال صربستان در ۱۳۰ کیلومتری شمال غربی بلگراد است و جنگ زنتا میان عثمانی و هابسبورگ ( اتریش ) در تاریخ عثمانی معروف است.
سازمان اداری و نظامی عثمانی به دلیل ۱۶ سال جنگ فرسایشی و سلطه مدیران ناشایست به شدت متلاشی بود. در این زمان عثمانی در چهار جبهه در برابر اتریش، لهستا ...
( tiny ) ریز، ریزه، کوچک، ناچیز
رادار تلویزیونی، دستگاه هدایت هواپیما بوسیله تلویزیون ورادار.
( telephotography ) عکسبرداری از مسافات دور
تلفن کننده.
گوشی تلفن.
بسامه تلفنی.
دفتر تلفن.
ماهی استخوانی، وابسته به ماهی استخوانی.
پایان شناس.
( در اسکی ) پیچ اسکی به جلو و جلو بردن آن از اسکی دیگر.
افسر مامور رمز و مخابرات نیروی دریائی.
( افسانه یونان ) پسر ادیسیوس ( odysseus ) .
تلگرافچی.
تلگرافچی.
انتقال فرضی صفات و نفوذ اخلاقی شوهر اول در بچه های زن از شوهران بعدی.
دارای استعداد شرکت در برنامه های تلویزیونی، مناسب برای برنامه تلویزیونی.
دوربین مخصوص عکاسی از فواصل دور.
( tegmentum ) پوست طبیعی، پوست، غشاء پوششی
پوششی.
سفالی، آجری، پولک دار.
پوشش طبیعی پوست، جلد، پوشش اندام.
کاملا، کلا، تماما.
یویو.
طرفدار منع مسکرات.
برجستگی استخوان فک که حفره های دندانها بر آن قرار دارد.
الله کلنگ.
بی پروا، بی باک، متهور، تند، تصادفی.
استفاده از دستگاه نقاله برقی.
( telluric ) دارای تلوریوم، زمینی
شبه فلز کمیابی به علامت Te.
زمینی، خاکی، ساکن زمین، دستگاه سنجش حرکات زمین.
جدارضخیم آخرین مرحله ایجاد قارچ موجد زنگ گیاهی.
بیننده برنامه تلویزیون.
به برنامه های تلویزیونی نگاه کردن.
هاگ کامل وبالغ قارچ در آخر دوره باروری.
( teletype ) ماشین تحریر خود کار گیرنده پیام از مسافات دور، با ماشین تحریر از مسافات دور مطالبی تحریر کردن، تله تایپ، دور نگاره. ماشین تحریر راه دور، ...
متصدی دوره نگاره.
حروفچینی از دور.
حرارت سنج از مسافات دور.
احساس چیزی از مسافت دور بدون دخالت حواس پنجگانه.
ضربت بازی بولینگ ده میله ای، امر موفقیت آمیز.
فروشگاه دارای کالاهای ارزان.
فرصت طلب ومسامحه کار.
انباره موقت.
زائر بیت المقدس، معبدی، وابسته به معبد، عضو جمعیت فراماسون، عضو فرقه ای ازصلیبیون نظامی قرون وسطی.
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
خملنیک، Chmielnick یا خملنیتسک Khmelnitsk شهری است که در منطقه پودولیا ( اوکرائین ) قرار دارد.
گیلدر Guilder سکه طلای هلند است و همان سکه گلدن ( طلا ) میباشد که طبق الگوی دوکای ونیز ضرب میشد.
قدمت عثمانی به عنوان یک دولت اروپایی اندکی کمتر از دولت هابسبورگ است. آغاز سلطنت خاندان هابسبورگ در اروپا از سال ۱۲۷۳ میلادی است و آغاز استقرار دولت ...
نژاد عثمانی، سلاطین عثمانی طبق سنت سلجوقیان روم، به وصلتهای فراوان با اروپائیان دست زدند تا بدان حدّ که از نظر نژادی نیمه اروپایی به شمار میرفتند. نی ...
سردار اکرم، در حکومت عثمانی سردار اکرم به معنی فرماندهی کل قوا بوده.
ماهی گول آب شیرین اروپا وآسیا.
اجاره نشینی، اجاره داری، کلیه مستاجرین یک ملک.
بدون مستاجر، ( در مورد املاک ) خالی، اشغال نشده.
( tensometer ، tensimeter ) کشش سنج، آلت سنجش نیروی کشش و فشار گاز و بخار
( tensiometer ، tensometer ) کشش سنج، آلت سنجش نیروی کشش و فشار گاز و بخار
متمم نسبت به.
وابسته بتصدی، تصرفی، اجاره، وابسته به مدت تصرف یا اجاره.
بازی بولینگ ده میله ای.
زبانه، زبانه دار کردن.
وابسته به آلفردتنیسان شاعر انگلیسی.
( =sneaker ) کفش، تنیس، کفش کتانی
شامل ملک استیجاری، آپارتمانی.
( tenebrous=tenebrious تاریک وتیره، تاریکی آور، ظلمانی، تاریک کننده
( tenderhearted ) دل نازک، دل رحیم
دارای فکر حساس، رقیق القلب، مهربان.
توجه، مراقبت، مواظبت، پرستاری، حضور.
بانو شاعره سلطان چند شاعره با تخلص سلطان داریم، از جمله این بانو که دختر محمود میرزا فرزند فتحعلی شاه است. محمود میرزا تذکره ای بنام ( نقل مجلس ) تأ ...
بانو شاعره خدیجه سلطان خدیجه سلطان با تخلص سلطان. مرحوم تربیت نویسنده کتاب دانشمندان آذربایجان مینویسد: این بانو دختر حسنعلی خان داغستانی است که با ...
بانو شاعره عصمتی سمرقندی تذکرة الخواتین مینویسد اهل سمرقند و بانوئی بوده سخن دان و خوش طبع و این مطلع شعری از طبع اوست: تا فکند است مرا بخت بد از ی ...
بانو شاعره عصمت دولتشاهی خیرات حسان در مینویسد دختر فتحعلیشاه و خواهر تنی محمدعلی میرزای معروف به دولتشاه است، خط نسخ را مانند استادان فن مینوشته و ق ...
بانو شاعره عصمت بیگم خیرات حسان احتمالی، او را دختر سیف الملوک میرزا دانسته و اشاره کرده که از زنان با ذوق و صاحب طبع بوده و این رباعی را از او نقل ...
بانو شاعره عفت دختر فتحعلیشاه و خواهر تنی حسینعلی میرزا فرمانفرمای فارس و حسینعلی میرزا والی خراسان بوده، که خواهرش عصمت نیز طبع شعر و ذوق ادبی داشت ...
بانو شاعره عفتی اسفراینی نویسنده خیرات حسان مینویسد بعضی او را سمرقندی و بعضی اسفراینی میدانند و متذکر است که این بانو خوش نیت و زاهد و صالح بوده و ...
بانو شاعره عفت نسابه/ سکینه بیگم چنانکه مولف فارسنامه ناصری مینویسد وی دختر میرزا عبدالله نسابه اهل شیراز مقیم محله سردزک بوده و نام او را سکینه و ت ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
خملنیک، Chmielnick یا خملنیتسک Khmelnitsk شهری است که در منطقه پودولیا ( اوکرائین ) قرار دارد.
واژه ایتالیایی : نقض کردن , باطل کردن , الغا کردن , با ضربه زدن , له کردن , فرو نشاندن.
واژه ایتالیایی : لحاف , بالا پوش , مثل لحاف دوختن.
قوه کشش، سفتی، شدت، وخامت.
سفت شونده، سفت کننده، کشیدنی، کشیده شدنی، وخیم شونده.
( tensiometer ، tensimeter ) کشش سنج، آلت سنجش نیروی کشش و فشار گاز و بخار
ممدده ( momaddedeh ) ، کششی.
کرم صد پای پیله ساز.
کوک اریب.
بازو چه ای، دارای شاخک حساس، شبیه شاخک حساس.
وسائل چادر، چادر، خیمه زنی.
علامت مکث و وقفه در یونانی.
( =tentie ) متوجه، مراقب، مواظب، دقیق، بدقت
بی چادر، ( اسکاتلند ) بی توجه، بی دقت، لاابالی.
نازکی، باریکی، رقت، سادگی، لطافت، قلت.
( tercentennial ) ( جشن ) سیصد سالگی، سه قرن، سیصد ساله
تربیوم، عنصر فلزی کمیاب بعلامت Tb.
قوش نر، قوش چاردانگ.
( teapoy ) ( درهند ) میز چای خوری
کلاه لبه پهن نمدی سفید پوستان مناطق حاره.
تربانتین، سقز، سقزی.
گرد، مدور، حلقوی، استوانه ای شکل در برش عرضی.
( tercentenary ) ( جشن ) سیصد سالگی، سه قرن، سیصد ساله
درخت بنه.
مرتد، طفره رو.
انتهائی، بپایان رساننده، قطعی، خاتمه دهنده، مختوم کننده.
تاریخ پایان.
نماد پایان بخش.
نماد پایانی.
واحد پایانه، واحد پایانی.
بی وعده، بی مدت، بی پایان، غیر قابل توصیف، بدون شرط.
سه مبنائی، در مبنای سه. ( ternate ) سه برگچه ای سه گانه، سه تائی، سومین، گروه سه تائی.
( ternary ) سه برگچه ای، سه گانه، سه تائی، سومین، گروه سه تائی
( =terneplate ) ورق آلیاژی مرکب از چهار قسمت سرب ویک قسمت قلع، تیره رنگ، با قلع وسرب پوشاندن.
( =terne ) ورق آلیاژی مرکب از چهار قسمت سرب ویک قسمت قلع، تیره رنگ، با قلع وسرب پوشاندن
( terpenoid ) ترپن دار، مخلوط باترپن
( terpenic ) ترپن دار، مخلوط باترپن
رب النوع رقص وآوازهای دسته جمعی، رقاص، رقص.
وابسته به رقص، رقاص.
بانو شاعره شاه جهان بیگم در تذکرة الخواتین آمده: دختر جهانگیرخان بهادر شمشیر جنگ از طایفه میرزا خیل که یکی از طوایف مشهور افغانی است میباشد و متولد ...
بانو شاعره طاووس/ تاج الدوله همسر فتحعلی شاه بوده و لقبش تاج الدوله است، در تذکره نقل مجلس تالیف محمود میرزا مینویسد: این بانو اصفهانی بوده و زیر نظر ...
بانو شاعره طیبه سومین دختر فتحعلی شاه و خواهر تنی حسینعلی میرزا فرمانفرمای فارس، و حسینعلی میرزا والی خراسان بوده و محمود میرزا صاحب تذکره نقل مجلس ...
بانو شاعره عایشه مقبریه/ عاشی سمرقندی آتشکده آذر او را اهل سمرقند دانسته و تعریف و تمجید شعر او را نموده و این نمونه سبک او است: اشکی که زچشم من به ...
بانو شاعره عفاف از عموزادگان فتحعلیشاه و همسر شاهزاده حیدر قلی میرزا، پسر فتحعلیشاه بوده. نویسنده خیرات حسان مینویسد: خط شکسته را خوب مینوشته و دارا ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
آقاها، فرماندهان نظامی عثمانی آقاها لقب داشتند. در تاریخنگاری عثمانی بین سالهای ۱۶۴۸ تا ۱۶۵۱ میلادی به دوره سلطنت آقاها ( فرماندهان و ینگی چریک ها ) ...
روملیه یا روملی، به معنی سرزمین رومیها، به ایالتهای عثمانی در منطقه بالکان اطلاق میشد که قبلاً در قلمرو امپراتوری بیزانس بود. این ایالات را رجال بومی ...
در عثمانی ابخازیها با عنوان آبازه مشخص میشدند. ابخازیه منطقه ای است در گرجستان و ابخازها شاخه ای از قوم گرجی هستند.
کوپرو Kopru شهری است در آناتولی در کنار رود کوپرو، در ۱۲ فرسخی شهر آماسیه و ۶ فرسخی شهر مرزیفون در دامنه کوه تاشان واقع است. چون پلی از چوب بر یکی از ...
خملنیک، Chmielnick یا خملنیتسک Khmelnitsk شهری است که در منطقه پودولیا ( اوکرائین ) قرار دارد
کونتارینی Contarini یکی از ۱۲ خاندان اصلی اشرافی ونیز که از سال ۶۹۷ میلادی حکومت این شهر - دولت ایتالیایی را به دست داشتند. کونتارینی ها، مانند اعضای ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
جنگ آرمادا، الیزابت، ملکه انگلستان از سال ۱۵۵۸ تا ۱۶۰۳ بود، و فیلیپ دوم، مقتدرترین عضو خاندان هابسبورگ و امپراتور اسپانیا از سال ۱۵۵۶ تا ۱۵۹۸ و پرتغا ...
روملیه یا روملی، به معنی سرزمین رومیها، به ایالتهای عثمانی در منطقه بالکان اطلاق میشد که قبلاً در قلمرو امپراتوری بیزانس بود. این ایالات را رجال بومی ...
آقاها، فرماندهان نظامی عثمانی آقاها لقب داشتند. در تاریخنگاری عثمانی بین سالهای ۱۶۴۸ تا ۱۶۵۱ میلادی به دوره سلطنت آقاها ( فرماندهان و ینگی چریک ها ) ...
در عثمانی ابخازیها با عنوان آبازه مشخص میشدند. ابخازیه منطقه ای است در گرجستان و ابخازها شاخه ای از قوم گرجی هستند.
کوپرو Kopru شهری است در آناتولی در کنار رود کوپرو، در ۱۲ فرسخی شهر آماسیه و ۶ فرسخی شهر مرزیفون در دامنه کوه تاشان واقع است. چون پلی از چوب بر یکی از ...
خملنیک، Chmielnick یا خملنیتسک Khmelnitsk شهری است که در منطقه پودولیا ( اوکرائین ) قرار دارد.
کونتارینی Contarini یکی از ۱۲ خاندان اصلی اشرافی ونیز که از سال ۶۹۷ میلادی حکومت این شهر - دولت ایتالیایی را به دست داشتند. کونتارینی ها، مانند اعضای ...
ساری قمیش، عثمانیان به قزاق های منطقه رود دنیپر ساری قمیش میگفتند.
مواد معدنی سفید رنگ.
شامل خشکی ودریا، زمینی ودریائی.
موزائیک سیمانی مرمر نما.
خاکی، زمینی، دنیوی، زمین، سرزمین.
( territ ) حلقه اتصالی، قلاده گردن سگ
خاکزی، خاکی.
( terret ) حلقه اتصالی، قلاده گردن سگ
محدود به یک ناحیه کردن، بصورت خطه در آوردن، به نواحی متعدد تقسیم کردن، بصورت قلمرو در آوردن.
مربوط به سومین شاهپر بال پرندگان، سومین ردیف شاهپر.
سه ظرفیتی.
شعر مسمط بقافیه ( bcb ، aba ) .
کلمه عبور، اسم شب، قطعات کوچک مرمر یاشیشه مخصوص آجر موزائیک.
بانو شاعره ضیاء السلطنه/ شاه بیگم شاه بیگم ملقب به ضیاء السطنه دختر فتحعلیشاه و مادر او مریم بانو است که یهودی بوده و به ازدواج شاه در آمده. تاریخ ع ...
بانو شاعره ضعیفی نیشابوری تذکرة الخواتین آورده: بانوئی بوده معاصر حکیم آذری و این اشعار نمونه طبع این بانو است. در دلم بود آرزویت بیش از هر آرزو د ...
بانو شاعره صاحبه بانویی است که در منزل یکی از فرزندان فتحعلی شاه میزیسته و دارای طبع شعر و ذوق و استعداد بوده متخلص به صاحبه و مولف خیرات حسان یادآو ...
بانو شاعره شهباز دختر شهناز خان دنبلی از بزرگان ایران و نامش صاحبه سلطان بوده و چنانکه مولف خیرات حسان نقل میکند هنرمند و آراسته و صاحب طبع شاعرانه ...
بانو شاعره شاهدخت ملایری/ صدیقه در کتاب بهترین اشعار پژمان دو رباعی بنام شاهدخت ملایری که نامش صدیقه ضبط شده از استخوان بندی چهار پاره های اثر طبع ا ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
بغدان Boghdan مولداوی Moldavia سرزمینی پهناور در جنوب شرقی اروپا که امروزه در قلمرو کشورهای رومانی، اوکرائین و مولداوی قرار دارد. سرزمین مولداوی از ش ...
محمد افندی بیرگیوی، محمد بن پیر علی بیرگیوی ۹۲۸ تا ۹۸۱ قمری و ۱۵۲۲ تا ۱۵۷۳ میلادی، بیرگیلی نیز خوانده میشد. عالم دینی عثمانی که هنوز نیز در میان مردم ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
بغدان Boghdan مولداوی Moldavia سرزمینی پهناور در جنوب شرقی اروپا که امروزه در قلمرو کشورهای رومانی، اوکرائین و مولداوی قرار دارد. سرزمین مولداوی از ش ...
محمد افندی بیرگیوی، محمد بن پیر علی بیرگیوی ۹۲۸ تا ۹۸۱ قمری و ۱۵۲۲ تا ۱۵۷۳ میلادی، بیرگیلی نیز خوانده میشد. عالم دینی عثمانی که هنوز نیز در میان مردم ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
بغدان Boghdan مولداوی Moldavia سرزمینی پهناور در جنوب شرقی اروپا که امروزه در قلمرو کشورهای رومانی، اوکرائین و مولداوی قرار دارد. سرزمین مولداوی از ش ...
نیکوپولیس Nicopolis یا نیکوپول Nikopol شهری است در شمال بلغارستان در حاشیه رود دانوب. جنگ نیکوپولیس به تحریک پاپ بونیفیس نهم Boniface Pope آغاز شد. ا ...
محمد افندی بیرگیوی، محمد بن پیر علی بیرگیوی ۹۲۸ تا ۹۸۱ قمری و ۱۵۲۲ تا ۱۵۷۳ میلادی، بیرگیلی نیز خوانده میشد. عالم دینی عثمانی که هنوز نیز در میان مردم ...
فرارا Ferrara شهری است در شمال ایتالیا در حد فاصل ونیز و بولونا و در ۹۲ کیلومتری جنوب غربی ونیز. در مرکز منطقه ای است به همین نام.
فرارا Ferrara شهری است در شمال ایتالیا در حد فاصل ونیز و بولونا و در ۹۲ کیلومتری جنوب غربی ونیز. در مرکز منطقه ای است به همین نام.
کراکو، Craco پایتخت قبلی لهستان بود که در سال ۱۵۹۶ میلادی، پایتخت لهستان از کراکو به ورشو انتقال یافت.
کاغذ مخصوص آزمایش، ورقه امتحان، آزمون برگ.
مسابقه آزمایشی، مسابقات قهرمانی کریکت انگلیس واسترالیا.
برنامه آزماینده.
مسئله آزماینده.
روال آزماینده.
پوسته، تستا، کوزل، قشر خارجی دانه.
صدف دار، صدفی، نرم تن صدف دار.
صدفی، صدف دار، دارای رنگ آجر زرد.
دارای وصیت نامه بودن، نگارش وصیت نامه، تهیه وتدوین وصیت نامه.
خایه ای، خایه دار، بیضه مانند.
زودرنجی وکج خلقی.
مانند کاسه سنگ پشت، گنبد مانند، لاک پشت.
وابسته به کزاز.
( طب ) بحالت انقباض دائم در آوردن.
( teched ) مختل، بهم خورده
( = tetra ) پیشوندیست مشتق از کلمه یونانی بمعنی چهارودارای چهارقسمت واربعه
نوعی بازی دو نفره با راکت وتوپ.
فلورید مرکب از چهار اتم فلورین.
شامل چهاردسته اتیل در هر ملکول.
دارای چهار زاویه، چهار کنجی.
ترکیب شیمیائی شامل چهار مولکول آب.
دارای چهار هیدروکسیل در هر ملکول.
ماده مرکبی که از چهار واحد تشکیل شده باشد.
دارای چهار کاسبرگ.
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
چهارباله، دارای چهار بال، چهار جناحی.
چهارتائی.
چهارتائی، چهارلا، چهارگانه.
دارای چهار گلبرگ.
( tetrasporic ) چهار هاگی
چهاربیتی، چهار جزئی.
چهار هاگی
گروهی متشکل از چهار هاگ.
بیماریهای تاول دار پوست مثل زرد زخم.
( برق ) لامپ چهار قطبی.
ترکیب دارای چهار اتم اکسیژن، ترکیب چهار اکسیژنی.
چهار اتمی، چهار ظرفیتی.
استان تکزاس درکشورهای متحده آمریکا، وابسته به تکزاس.
عقیده برتری نژادی آلمان.
ساکن آلمان کردن، به آلمانی ترجمه کردن.
نژادقدیمی ژرمن، توتنی. توتونی.
وابسته به کتاب درسی، شبیه متن کتب درسی.
نقدگر متون ادبی، ناقد ادبی، منقد، نقد ادبی متون.
مربوط به متن، لفظی، متنی، متن.
دریائی، اقیانوسی، مربوط به دریا یاخلیج، بحری.
ایجاد کننده تالیوم.
مربوط به تالیوم.
سپاسگزار.
قلمرو یا موقعیت ومقام خان، مقام خانی.
قابل سپاسگزاری، قابل تشکر، قابل شکر.
مربوط به معجزه یا کار خارق العاده، خارق العاده، سحر.
theater
( thecate ) دارای پوشش کپسول دار، غلاف دار
تماشاخانه ای کردن، بصورت تاتر در آوردن، بروی صحنه آوردن.
( thecal ) دارای پوشش کپسول دار، غلاف دار
الکترونی که در اثر گرما صادر شود.
بی ثبات یا ناپایدار درمقابل حرارت، دماناپای.
ایجاد جریان برق در اثر حرارت، دما برق.
کسی که گرماسنجی کند، دمانگار.
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
قابل سفت شدن در مقابل حرارت.
دما واکنشی.
باثبات در اثر حرارت.
دماگرائی، حساسیت نسبت به گرما، گرماگرائی.
( thetic ) وضع شده، مقرر، معین، ثابت، مطلق، وابسته به یا شامل پایان نامه
گرماگرای، علاقمند به گرما، دماگرای.
قهرمان یونانی فاتح آمازون ها، ( افسانه یونان ) تزه یا تیسوس.
نیروی عضلانی، عضله، عادت، راه ورسم، رفتار، مشی، تقوی، وتر.
معجزه کننده، جادوگر.
معجزه، جادو، سحر.
( افسانه یونان ) حوری دریائی، مادر آشیل.
جادوئی، سحرانگیز، جادوگر، ساحر.
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
سکه دوکا یا دوکات ducat از واژه ایتالیایی ducato یعنی دوک نشین اخذ شده است. اولین سکه های دوکا در اواخر سده دوازدهم میلادی در دوک نشین آپولیا ضرب شد. ...
سکه دوکا یا دوکات ducat از واژه ایتالیایی ducato یعنی دوک نشین اخذ شده است. اولین سکه های دوکا در اواخر سده دوازدهم میلادی در دوک نشین آپولیا ضرب شد. ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
طلاب عثمانی ( طلاب علوم دینی ) ابتدا سوخته sukhte نامیده میشدند. این واژه بعدها به صورت سفته Softa رواج یافت.
جنبش بوگومیل Bogomil جنبش دینی مسیحی که در سده دهم میلادی در منطقه بالکان و سرزمینهای اسلاونشین ظهور کرد و فرقه ای به همین نام را پدید آورد که توسط ح ...
نسل کشی Genocide به معنی انهدام کامل جمعیت بومی یک سرزمین، میراث فرهنگی قبایل توتونی در اروپای جدید است، واژه Genocide را رافائل لمکین Raphael Lemkin ...
اکو یا اسکودو escudo سکه طلای اسپانیا و پرتغال بود که در مستعمرات قاره آمریکا نیز رواج داشت. سکه نقره اسپانیا ریال نام داشت. در سالهای ۱۵۴۰ تا ۱۵۸۰ ق ...
دوکا یا دوکات ducat از واژه ایتالیایی ducato یعنی دوک نشین اخذ شده است. اولین سکه های دوکا در اواخر سده دوازدهم میلادی در دوک نشین آپولیا ضرب شد. در ...
در ماخذ فارسی از پوند استرلینگ انگلستان با نام لیره انگلیس یاد میشود. لیره Lira از Libre لاتین گرفته شده و در علامت اختصاری پوند استرلینگ ( � ) حرف L ...
قادر به استقامت در برابر حرارت زیاد، دماپای.
لوله الکترونی که در آن الکترون بوسیله حرارت دادن به الکترود منتشر میشود، لوله گرما یونی.
گرمائی، وابسته بگرما، حرارتی.
( thein ) تئین که درچای یافت میشود
theine ، تئین که درچای یافت میشود
( thane ) ( حق. قدیم انگلیس ) خان، تیولدار آزاده
( وابسته به ) کف دست یا کف پا، برآمدگی کف دست.
خداوند کشور، طرفدار یزدان سالاری.
چشمه آب گرم، حمام آب گرم.
تریاک، تریاق، معجون، پادزهر، شیره قند، تریاقی.
در زیر آن، به موجب آن، در ذیل آن.
به آن، بدان، بضمیمیه آن، پیوسته به آن.
تا آن زمان، پیش از آنوقت.
درداخل آن در جزء آن، در ضمن آن.
پیرو آن، بدنبال آن، درتعقیب آن، بعدا.
مقوای محکم بسته بندی وبرچسب زنی وغیره.
آخرین قسمت، انتها.
( taffia ) مشروبی شبیه رم
قسمت فوقانی ومسطح عقب کشتی، نرده قسمت عقب کشتی.
دارای بافت تافته، ساده.
( tafia ) مشروبی شبیه رم
بیزاری از زندگی، خستگی از زندگی.
( tadjik ، tajik ) تاجیک
( hikztad ، tajik ) تاجیک
لمس، تماس، دست مالی.
سنگ چخماق دارای آهن کم.
میخ زننده، کوک زننده، جوش دهنده.
تند نویسی، تند نگاری.
وابسته به تند نویسی.
( tach ) گیره، قلاب، سگک، چنگک، نوار اتصال، گیره یا قلاب زدن به
( tace ) ( صورت امر فعل tacere ) ساکت باش، ساکت
( tasse ) ( درجمع ) صفحات فلزی زره زیرکمر. ( tacet ) ( صورت امر فعل tacere ) ساکت باش، ساکت
صمغ، بلسان مخصوص بخور معطر.
صمغ، بلسان مخصوص بخور معطر.
( درمورد ماشین تحریر ) جدول بند. جدول بند، جدول نویس.
( taboo ) تابو، حرام، منع یا نهی مذهبی، حرام شمرده.
( taborin ) ( tabourer ) ( taborer ) ( taboret ) تبیره زن
طبل کوچک، تبیره.
( taborin ) ( tabouret ) ( taboret ) ( taborer ) تبیره زن
( taborin ) ( tabourer ) ( taborer ) ( tabouret ) تبیره زن
( tabourer ) ( tabouret ) ( taborer ) ( taboret ) تبیره زن
( taborin ) ( tabouret ) ( taboret ) ( tabourer ) تبیره زن
دمبک، تنبک، تبیره، تنبور، طبل، تنبور زدن، تبیره زدن.
به قدر یک قاشق سوپ خوری.
مراجعه به جدول.
مقایسه کننده نوارها.
تیامیناز، آنزیمی که از بین بردن تیامین را تسریع میکند.
مدار غشایی ضخیم.
کودن، خشک مغز، بی ذوق.
بانو شاعره ژاله فراهانی/ عالم تاج عالم تاج نام اصلی این شاعره است و تخلص وی ژاله است، ایشان مادر شاعر شیرین سخن پژمان بختیاری است. پدرش میرزا فتح ال ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
در سده پانزدهم میلادی، حکمران والاشی ( افلاق ) Walachia, Aflagh شهرت شخصی بنام ولاد سوم دراکول Vlad III Dracul بود که به ولاد تپس Vlad Tepes ( ولاد چ ...
طلاب عثمانی ( طلاب علوم دینی ) ابتدا سوخته sukhte نامیده میشدند. این واژه بعدها به صورت سفته Softa رواج یافت.
طلاب عثمانی ( طلاب علوم دینی ) ابتدا سوخته sukhte نامیده میشدند. این واژه بعدها به صورت سفته Softa رواج یافت.
بوگومیل Bogomil جنبش دینی مسیحی که در سده دهم میلادی در منطقه بالکان و سرزمینهای اسلاونشین ظهور کرد و فرقه ای به همین نام را پدید آورد که توسط حکومت ...
بوگومیل Bogomil جنبش دینی مسیحی که در سده دهم میلادی در منطقه بالکان و سرزمینهای اسلاونشین ظهور کرد و فرقه ای به همین نام را پدید آورد که توسط حکومت ...
برانکوویچ Brankovich شاه صرب ها بود که در سال ۱۴۵۷ میلادی درگذشت. وارثان او حکومت خویش را تابع پاپ قرار دادند. مردم صرب شوریدند، اعلام کردند که حکومت ...
برانکوویچ Brankovich شاه صرب ها بود که در سال ۱۴۵۷ میلادی درگذشت. وارثان او حکومت خویش را تابع پاپ قرار دادند. مردم صرب شوریدند، اعلام کردند که حکومت ...
نسل کشی Genocide به معنی انهدام کامل جمعیت بومی یک سرزمین، میراث فرهنگی قبایل توتونی در اروپای جدید است، واژه Genocide را رافائل لمکین Raphael Lemkin ...
دوکا یا دوکات ducat از واژه ایتالیایی ducato یعنی دوک نشین اخذ شده است. اولین سکه های دوکا در اواخر سده دوازدهم میلادی در دوک نشین آپولیا ضرب شد. در ...
دوکا یا دوکات ducat از واژه ایتالیایی ducato یعنی دوک نشین اخذ شده است. اولین سکه های دوکا در اواخر سده دوازدهم میلادی در دوک نشین آپولیا ضرب شد. در ...
در ماخذ فارسی از پوند استرلینگ انگلستان با نام لیره انگلیس یاد میشود. لیره Lira از Libre لاتین گرفته شده و در علامت اختصاری پوند استرلینگ ( � ) حرف L ...
در ماخذ فارسی از پوند استرلینگ انگلستان با نام لیره انگلیس یاد میشود. لیره Lira از Libre لاتین گرفته شده و در علامت اختصاری پوند استرلینگ ( � ) حرف L ...
اکو یا اسکودو escudo سکه طلای اسپانیا و پرتغال بود که در مستعمرات قاره آمریکا نیز رواج داشت. سکه نقره اسپانیا ریال نام داشت. در سالهای ۱۵۴۰ تا ۱۵۸۰ ق ...
اکو یا اسکودو escudo سکه طلای اسپانیا و پرتغال بود که در مستعمرات قاره آمریکا نیز رواج داشت. سکه نقره اسپانیا ریال نام داشت. در سالهای ۱۵۴۰ تا ۱۵۸۰ ق ...
اکو یا اسکودو escudo سکه طلای اسپانیا و پرتغال بود که در مستعمرات قاره آمریکا نیز رواج داشت. سکه نقره اسپانیا ریال نام داشت. در سالهای ۱۵۴۰ تا ۱۵۸۰ ق ...
دوشیرمه در اصل به معنای یک پنجم ( خمس ) است. به نظامی اطلاق میشد که برای گزینش بهترین جوانان متعلق به خانواده های جدیدالاسلام مسیحی و آموزش و تربیت ا ...
از آن، ازآنجا، ناشی از آن.
( طب ) متخصص درمان شناسی، درمان شناس.
مبحث تداوی، درمان شناسی.
برهانی، متضمن برهان، قضیه ای، مبنی بر قاعده.
متخصص الهیات، دانشمند علم دین، طلبه علوم دینی.
وابسته به مطالعه وشناسائی اجداد واعقاب خدایان.
عالیجناب خاکستری eminences grise منظور چهره ناشناخته ای است که در پس پرده جای دارد و بر جریان علنی امور تأثیر تعیین کننده بر جای مینهد. واژه فوق به م ...
واژه ایتالیایی : لرزش و تحریر صدا در آواز، ارتعاش، ارتعاش داشتن.
بیشه زار، بیشه مانند.
پوشیده شده بوسیله جنگل ودرخت زار.
نسبتا ضخیم، نسبتا انبوه
احمق، نادان، کم هوش، خرف.
دزدی، سرقت.
خوگرفته به دزدی، دست کج، دزد وار، دزدانه، درخور دزدان.
بوته خاردار، بوته خار، تمشک جنگلی.
خار مانند.
عالیجناب خاکستری eminences grise منظور چهره ناشناخته ای است که در پس پرده جای دارد و بر جریان علنی امور تأثیر تعیین کننده بر جای مینهد. واژه فوق به م ...
مجرای سینه، مجرای صدری.
کشیدن، تحمل کردن، گذاردن، اجازه دادن، چوب یا میله اهرم پارو، گنبد، قبه.
میل پاروگیر، اهرم لوله توپ.
بانطرف، بدانسو.
بانطرف، بدانسو.
خاردار.
تا آن زمان، تا آن موقع، تاقبل از آن.
زائده پر مانند خار، کرک های روی خار.
تشنه.
سوراخ، حفره، پنجره، لرزش، طنین، سوراخ سوراخ کردن، دریدن، گرفتار کردن، محدود کردن.
( تش. ) بطن میانی مغز.
درجه سوم.
درجه سوم، پست.
( طبقه ) عوام.
بعد سوم، ضخامت، کلفتی، وابسته به بعد سوم.
نسبتا لاغر.
( فلسفه ) حقیقت غائی، شیئ در نفس خود.
مدار غشایی نازک.
شقایق نعمان، شبدر چمنی.
شعبده بازی کردن، ( بوسیله فنجان بازی ) گول زدن، فریب دادن، مغبون کردن.
فنجان باز، مهره باز، شعبده باز، فریبکار.
باندازه یک انگشتانه، یک خرده، یک جرعه
تمشک آمریکائی دارای میوه انگشتی شکل.
کامل، تمام، تمام وکمال
بانو شاعره رشحه/ بیگم هاتف کاشانی تذکرة الخواتین مینویسد وی همسر میرزا علی اکبر متخلص به نظیری است. پسری داشته موسوم به میرزا احمد متخلص به کشته، طبع ...
بانو شاعره زائری بانو زائری، تبریزی و دارای ذوق سرشار وطبع بلند بوده، خیرات حسان مینویسد: در کتاب آفتاب عالم تاب و نشر عشق و نتایج الاذکار وشمع انجم ...
بانو شاعره زهره تذکرة الخواتین مینویسد زهره بانوئی بوده هنرمند و با ذوق و زیبا و خوشروی، در فن رقص وعلم موسیقى بصیرت و وقوف کامل داشته، شعر و نثر ار ...
بانو شاعره زینت النساء بیگم تذکرة الخواتین مینویسد نامبرده خواهر زیب النساء که شرح حالش ذکر شد و دختر اورنگ زیب پادشاه هندوستان بودند، او نیز مانند ...
بانو شاعره زیبائی شاعره ای بوده معاصر عبدالرحمن جامی که طبع شعر داشته و مولف تذکره خیرات حسان در باره او چنین مینویسد: او را به مهارت و استادی ستوده ...
بانو شاعره زیور/ زیب النساء نامش که در اشعار خود به آن تخلص نموده زیب النساء و از طایفه شاملو، و چنانکه محمود میرزا نویسنده تذکره نقل مجلس متذکر میشو ...
دقیق گام، خوش روش، به همه جور قدم تربیت شده ( اسب ) ، قابل، حسابی.
تسمه چرمی متصل کننده بدنه کالسکه به فنر.
طرز تفکر.
یک هزارم، یک هزار، هزارم.
بندگی، اسارت، عبودیت
حالت نزع، رنج، درد، عصبانیت، خشم، دردبردن، دردکشیدن، پیچ خورده، دررفته.
لاف زن، از روی لاف وگزاف.
پیچ خورده، در رفته، خودسر، کج خلق.
بی نخ.
نخ مانند، باریک، نازک، چسبناک، رشته رشته، باصدای باریک.
نخ مانند.
سرزنش کردن، زدن، اصرار کردن.
تهدید کننده، ترساننده.
هرچیز سه طبقه ای یا سه لایه ای.
با سه نشانی.
( درمورد اسب ) یورتمه رو.
سه نفره، سه دستی.
افزایشگر با سه ورودی.
درست شده از سه قسمت، سه پارچه، سه تکه.
( در برق ) سه فاز.
سه لا، سه لایه.
دارای سه ضلع مساوی، بشکل مثلث، سوهان آهنگری دارای مقطع مثلث شکل.
دارای ارزش سه پنی.
سکه سه پنی.
شصت، شصت تائی، سه ضرب در بیست.
علم پرورش گیاهان وجانوران اهلی.
مرثیه خوان، روضه خوان، مرثیه نویس.
مرثیه، سوگ نامه.
مرثیه، سوگ شعر، شعر عزا.
اختلاف سطح آستانه ای.
ارزش آستانه ای.
منطق آستانه ای.
تابع آستانه ای.
دریچه آستانه ای.
عنصر آستانه ای.
ولخرج، بی عقل معاش، دست بباد.
تسمه زیر گلوی اسب که افسار را نگاه میدارد.
تسریع کننده انعقاد خون.
باسترک، دستگاه پشم ریسی.
خفه کننده.
دستپاچه، پریشانحال
دستپاچه، پریشانحال.
( زمان ماضی فعل thrive ) ، موفق شد، کامیاب شد.
پشم باف، نراد.
کارامازین Nikolay Mikhaylovich Karamzin نیکلای کارامازین، مورخ، شاعر و روزنامه نگار نامدار روس، است، وی دوست شخصی تزار آلکساندر اول بود و در سال ١٨٠٣ ...
کارامازین Nikolay Mikhaylovich Karamzin نیکلای کارامازین، مورخ، شاعر و روزنامه نگار نامدار روس، است، وی دوست شخصی تزار آلکساندر اول بود و در سال ١٨٠٣ ...
تالر Taler یا Thaler یا German Dollar سکه حکمرانان آلمانی در سده های پانزدهم تا نوزدهم میلادی. تالر، و دلار ( دالر ) کنونی، که از سال ۱۷۹۴ بصورت سکه ...
روغن معطر برگ کاج خمره ای.
هامبورگ، دومین شهر پرجمعیت آلمان، پس از برلین، و یکی از بنادر اصلی اروپاست. واقع در شمال آلمان - در کناره رودخانه های الب و الستر و حاشیه دریای شمال، ...
کارامازین Nikolay Mikhaylovich Karamzin نیکلای کارامازین، مورخ، شاعر و روزنامه نگار نامدار روس، است، وی دوست شخصی تزار آلکساندر اول بود و در سال ١٨٠٣ ...
کارامازین Nikolay Mikhaylovich Karamzin نیکلای کارامازین، مورخ، شاعر و روزنامه نگار نامدار روس، است، وی دوست شخصی تزار آلکساندر اول بود و در سال ١٨٠٣ ...
تالر Taler یا Thaler یا German Dollar سکه حکمرانان آلمانی در سده های پانزدهم تا نوزدهم میلادی. تالر، و دلار ( دالر ) کنونی، که از سال ۱۷۹۴ بصورت سکه ...
تالر Taler یا Thaler یا German Dollar سکه حکمرانان آلمانی در سده های پانزدهم تا نوزدهم میلادی. تالر، و دلار ( دالر ) کنونی، که از سال ۱۷۹۴ بصورت سکه ...
( در قدیم ) آخرین نقطه شمالی مسکون دنیا ( بعقیده بعضی نروژ ) .
غرش رعد، صدای رعد، غرش.
سنگ آذرخشی.
رگبار همراه با رعد وبرق.
دچار صاعقه شدن، دچار رعد وبرق شدن، صاعقه زدن، مبهوت شدن.
صاعقه زدگی، اصابت صاعقه.
مجمر، بخوردان، بخور سوز.
حامل مجمر، حامل بخوردان.
بانو شاعره دختر/ بنت/ نهانی نویسنده تذکرة الخواتین مینویسد بانوئی با تخلص دختر شعر میگفته و این مطلع معروف را از او نقل میکند: مگر رسوای عشق از مردم ...
بانو شاعره دلشاد: صاحب تذکرة الخوانین مینویسد: دلشاد بانوی شاعری بوده است که جزء سخن گویان بلیغ شمرده شده و بعضی گفته اند یکی از زنان فتحعلیشاه بوده ...
بانو شاعره رابعه قزداری بلخی: این زن که قدرت طبعش در شعر و شاعری قابل انکار نیست و در میان زنان پارسی گوی در رتبه اول بعد از پروین اعتصامی قرار دارد ...
مفصل خاصره گوسفند.
بطور اریب، بطور متقاطع، اریب، متقاطع.
آدمخوار.
( افسانه یونان ) فرزند پلوپس وبرادر اتریوس.
آویشنی، آویشن دار.
آویشنی، وابسته به غده تیموس.
آویشنی، آویشن دار.
لامپ گازی، تایراترون.
( یونان باستان ) نیزه ای که سر آن میوه کاج و یا شاخه انگور نصب شده، ( گیاه شناسی ) گل آذین خوشه ای.
دارای گل آذین خوشه ای.
دانشگاه توبینگن در شهر توبینگن در ورتمبرگ آلمان است و به خاطر دانش آموختگان نامدارش، چون کپلر و هگل، شهرت جهانی دارد.
واسیلی باژنف Vasily Ivanovich Bazhenov از معماران نامدار روسیه است. او در دهه ١٧٦٠ در پاریس به تحصیل معماری پرداخت و در همین زمان به فراماسونری جذب ش ...
ورتمبرگ Wurttemberg منطقه ای است در آلمان که مهمترین شهر آن اشتوتگارت است. کنتنشین ورتمبرگ در سده دوازدهم میلادی پدید شد.
شهر توبینگن در ورتمبرگ آلمان است.
واسیلی باژنف Vasily Ivanovich Bazhenov از معماران نامدار روسیه است. او در دهه ١٧٦٠ در پاریس به تحصیل معماری پرداخت و در همین زمان به فراماسونری جذب ش ...
ورتمبرگ Wurttemberg منطقه ای است در آلمان که مهمترین شهر آن اشتوتگارت است. کنتنشین ورتمبرگ در سده دوازدهم میلادی پدید شد.
سوس فلفل دار.
خرمگس، مگس سگ.
دیگری، دومی، دوم، بعدی، دیگر، نفر بعدی.
الا کلنگی 'تی'.
چیز بی ارزش، خرده ریز
چیز بی ارزش، خرده ریز
ریزی، کوچکی.
آتش زنه، آتش افروز، فتیله فندک، گیرانه
دارای ته رنگ، لونی، وابسته به رنگ یا رنگرزی.
رنگی، رنگ ( رقیق ) دار، دارای ته رنگ، رنگ، اثر یا رنگ جزئی.
بوره طبیعی، بوراق خام، تنکار.
قرقاول، پرنده خانواده ی tinamidae
کوچه موسیقی دانان وآهنگ سازان، جماعت موسیقی دانان.
کلاه خود فلزی.
ماهی کنسرو.
نقاره زن، طبال.
بانو شاعره خان زاده/ جمالی: بانو خان زاده، دختر امیر یادگار تبریزی و دارای طلعتی زیبا و طبع و ذوقی پسندیده بوده است و تذکرة الخواتین این مطلع را از ا ...
بانو شاعره دوستی/ آغا دوست/ نسائی: دختر درویش قیام سبزواری است و در تذکره ها از جمله تذکرة الخواتین یادآور شده که در ادبیات و علم عروض، وقوف و بصیرت ...
( اسکاتلند ) بموقع، بجا، بهنگام، زود
نمودار تنظیم وقت
شیار تنظیم وقت.
نمودار تنظیم وقت
کار از روی مقاطعه.
زمان سنج.
اشتراک وقت.
سند یا قبض مدت دار.
قفل ساعتی، گاه قفل.
وام مدت دار.
وام مدت دار، گاه وام.
وقت تلف کن، وقت کش.
مدت بازماندن دیافراگم دوربین عکاسی.
تسهیم زمانی.
برات مدت دار.
ثابت زمانی.
کارتی که ساعت حضور وغیاب کارگر روی آن قید میشود، گاه برگ.
سفته مدت دار، برنامه حرکت قطار.
دایره زنگی
جنگل، جنگل چوب الواری.
خوراکی مرکب از گوشت ماهی وجوجه وپنیر وغیره، خوراک دلمه.
نقاره، دهل، کوس
شیب سنج زمین.
میدان مبارزه نیزه بازان و سوارکاران
میدان مبارزه نیزه بازان و سوارکاران
درخت آناناس گرمسیری آمریکایی
قابل کشت وزرع.
درشکه روباز سبک دوچرخه.
طناب سیمی.
کم حرف، خاموش، رازدار
سفت کننده، تنگ کننده، کیپ کننده.
درنده خو، ببر صفت
درنده خو، ببر صفت
پروانه درشت اندام ودراز بال
گربه وحشی، ببر.
ردیف دار، ردیف شده.
مامور گمرک لب دریا، در انتظار فرصت، مترصد فرصت.
اثر جزر ومد، اثر سیل، میله شاخص جزر ومد، کشندنشان.
بی کشند، بدون جزر ومد، بی جزر ومد، بی فصل، بیموقع.
زمین ساحلی دستخوش جزر ومد.
یک نوع بازی دومینو، بچه
یک نوع بازی دومینو، بچه.
یک نوع بازی دومینو، بچه
حلبی ساز.
حلبی ساز.
بانو شاعره حیاتی/حاکمی/ بی بی عصمتی نویسنده تذکره خیرات حسان درباره او مینویسد: از اماء شواعر بوده و از بیت مسطور در ذیل که از نتایج افکار اوست معلو ...
بانو شاعره حیاتی/ تونی نویسنده تذکره جواهر العجایب مینویسد نامش حیاتی و همسر ملا بقائی و اهل هرات بود، زن و شوهر مصاحب و همدم عبیدالله خان بوده اند و ...
بانو شاعره حسن جهان/ والیه: از دختران بانو سنبل است که در صباحت منظر و لطافت طبع و فصاحت بیان کم نظیر بوده و خود را از پیروان اهل طریقت و وابستگان ع ...
بانو شاعره حجابی: تذکره جواهر العجایب مینویسد: دختر سپهر فضل و کمال یعنی بدرالدین هلالی است. و اشاره کرده که لطافت طبعش را از آثارش میتوان دریافت و ا ...
بانو شاعره بی بی جان/ حیاتی: نام او بی بی جان و همسر نور علیشاه مشهور بوده و به قواعد و اصطلاحات عرفانی در محضر شوهر خود آشنا شده و چون طبع و ذوق شا ...
بانو شاعره حیران: از زنان محترم طایفه دنبلی و در شهر تبریز تولد یافته مرحوم تربیت نویسنده کتاب دانشمندان آذربایجان مینویسد از خویشان او شنیدم در موقع ...
قلع وار، نازک، بطور ظریف.
دوران خودکامگی ایوان است که به دوران آپریشنین Oprichnina شهرت دارد و پیش نمونه تاریخی سیاستهای محمدعلی پاشا در مصر و رضا شاه در ایران را جلوه گر میسا ...
دوران خودکامگی ایوان است که به دوران آپریشنین Oprichnina شهرت دارد و پیش نمونه تاریخی سیاستهای محمدعلی پاشا در مصر و رضا شاه در ایران را جلوه گر میسا ...
دوران خودکامگی ایوان است که به دوران آپریشنین Oprichnina شهرت دارد و پیش نمونه تاریخی سیاستهای محمدعلی پاشا در مصر و رضا شاه در ایران را جلوه گر میسا ...
در اروپای سده دوم میلادی به بردگانی که رومیها آنان را به بردگی گرفته و به کار بر روی زمین وامیداشتند کُلُنی coloni خوانده میشدند. واژگان جدید کُلُنی ...
زمین بندگان و خانه زادان، در تمایز بنده و سرف، نورمانهای فاتح در سده های یازدهم و دوازدهم میلادی پدید نظام سرف را در انگلستان مستقر کردند و طبقه ای ا ...
زمین بندگان و خانه زادان، در تمایز بنده و سرف، نورمانهای فاتح در سده های یازدهم و دوازدهم میلادی پدید نظام سرف را در انگلستان مستقر کردند و طبقه ای ا ...
زمین بندگان و خانه زادان، در تمایز بنده و سرف، نورمانهای فاتح در سده های یازدهم و دوازدهم میلادی پدید نظام سرف را در انگلستان مستقر کردند و طبقه ای ا ...
سلطنت استبدادی ملکه آنا ایوانووا Anna Ivanovna در روسیه ( ١٧٤٠ - ١٧٣٠ ) فضای مناسبی را برای تکاپوی انواع دسیسه گران و شعبده بازان سیاسی و مالی فراهم ...
سلطنت استبدادی ملکه آنا ایوانووا Anna Ivanovna در روسیه ( ١٧٤٠ - ١٧٣٠ ) فضای مناسبی را برای تکاپوی انواع دسیسه گران و شعبده بازان سیاسی و مالی فراهم ...
فراماسونری روسیه، نخستین هسته های فراماسونری روسیه به ماههای نخستین اقتدار محفل سه نفره برون - اوسترمن - مونیخ در دربار روسیه باز میگردد. اولین اطلاع ...
فراماسونری روسیه، نخستین هسته های فراماسونری روسیه به ماههای نخستین اقتدار محفل سه نفره برون - اوسترمن - مونیخ در دربار روسیه باز میگردد. اولین اطلاع ...
در سال ۱۷۵۰ در سن پطرزبورگ لژ خاموشی و در شهر ریگا لژ ستاره شمال تأسیس شد. به نوشته بوریس تلپنف Boris Telepnev در کتاب ماسونهای روسی، گزارشی متعلق به ...
در سال ۱۷۵۰ در سن پطرزبورگ لژ خاموشی و در شهر ریگا لژ ستاره شمال تأسیس شد. به نوشته بوریس تلپنف Boris Telepnev در کتاب ماسونهای روسی، گزارشی متعلق به ...
خاطرات یلاگین Yelagin به زبان روسی، با عنوان اسناد نویافته از تکاپوهای ماسونی؛ یادداشتهای روزانه ایوان پ. یلاگین، در سال ۱۸۶۴ در سن پطرزبورگ منتشر شد ...
هسته اصلی فراماسونری روسیه در بخش عمده دوران سلطنت کاترین، لژ ماسونی آستریا Astraea یا Astrea نام داشت که بعدها به گراندلژ ناحیه ای روسیه بدل شد.
نیکلای نویکوف Nikolai Ivanovich Novikov پدر ژورنالیسم روسیه است، وی روش های سیاسی و تبلیغاتی آشنا و ماسونی را جلوه گر کرد که یک سده بعد در تکاپوهای م ...
لژ وحدت کامل، Perfect Unity در سن پطرزبورگ در سال ۱۷۷۱ میلادی بوسیله گروهی از تجار انگلیسی تأسیس شد.
آهن سفید، با قلع پوشاندن، حلبی کردن، ورق حلبی.
معدن قلع، سنگ قلع.
شبیه صدای زنگ، دارای طنین.
رنگرز، رنگ کننده، رنگ پس دهنده.
بی رنگ، بدون سایه رنگ.
جرنگ جرنگ، طنین زنگ، طنین ناقوس.
ظروف حلبی، حلبی آلات.
قلع کاری، کارخانه قلع کاری.
بازی الک دولک، کلاه نوک تیز.
انعام دهنده، کج کننده، واژگون کننده، تخلیه کننده.
مستی، لولی، سرخوشی.
عصای سرفلزی، چماق دار، یساول.
قنداق جدا شونده تفنگ یا اسلحه.
دوران خودکامگی ایوان است که به دوران آپریشنین Oprichnina شهرت دارد و پیش نمونه تاریخی سیاستهای محمدعلی پاشا در مصر و رضا شاه در ایران را جلوه گر میسا ...
دوران خودکامگی ایوان است که به دوران آپریشنین Oprichnina شهرت دارد و پیش نمونه تاریخی سیاستهای محمدعلی پاشا در مصر و رضا شاه در ایران را جلوه گر میسا ...
دوران خودکامگی ایوان است که به دوران آپریشنین Oprichnina شهرت دارد و پیش نمونه تاریخی سیاستهای محمدعلی پاشا در مصر و رضا شاه در ایران را جلوه گر میسا ...
در اروپای سده دوم میلادی به بردگانی که رومیها آنان را به بردگی گرفته و به کار بر روی زمین وامیداشتند کُلُنی coloni خوانده میشدند. واژگان جدید کُلُنی ...
زمین بندگان و خانه زادان، در تمایز بنده و سرف، نورمانهای فاتح در سده های یازدهم و دوازدهم میلادی پدید نظام سرف را در انگلستان مستقر کردند و طبقه ای ا ...
زمین بندگان و خانه زادان، در تمایز بنده و سرف، نورمانهای فاتح در سده های یازدهم و دوازدهم میلادی پدید نظام سرف را در انگلستان مستقر کردند و طبقه ای ا ...
سلطنت استبدادی ملکه آنا ایوانووا Anna Ivanovna در روسیه ( ١٧٤٠ - ١٧٣٠ ) فضای مناسبی را برای تکاپوی انواع دسیسه گران و شعبده بازان سیاسی و مالی فراهم ...
فراماسونری روسیه، نخستین هسته های فراماسونری روسیه به ماههای نخستین اقتدار محفل سه نفره برون - اوسترمن - مونیخ در دربار روسیه باز میگردد. اولین اطلاع ...
خاطرات یلاگین Yelagin به زبان روسی، با عنوان اسناد نویافته از تکاپوهای ماسونی؛ یادداشتهای روزانه ایوان پ. یلاگین، در سال ۱۸۶۴ در سن پطرزبورگ منتشر شد ...
نیکلای نویکوف Nikolai Ivanovich Novikov پدر ژورنالیسم روسیه است، وی روش های سیاسی و تبلیغاتی آشنا و ماسونی را جلوه گر کرد که یک سده بعد در تکاپوهای م ...
لژ وحدت کامل، Perfect Unity در سن پطرزبورگ در سال ۱۷۷۱ میلادی بوسیله گروهی از تجار انگلیسی تأسیس شد.
هلشتاین و گوتورپ، Holstein منطقه ای است در جنوب شبه جزیره یوتلند ( دانمارک ) که از جنوب با هامبورگ و ساکسونی سفلی، از شرق با دریای بالتیک و از غرب با ...
گوتورپ Gottorp نام قلعه ای است در نزدیکی بندر شلسویگ که مقر حکومت دوکهای هلشتاین بود و به این دلیل به خاندان هلشتاین گوتورپ یا شلسویگ - هلشتاین - گوت ...
بوریس گالیتسین Boris Golitsyn سالهای ۱۶۵۴ تا ۱۷۱۴، از سال ۱۶۷۶ معلم پطر بود. او در عین حال با سوفیای نایب السلطنه نیز رابطه نزدیک داشت؛ معهذا گرایش و ...
( افسانه یونانی ) غیب گوی نابینای شهر تبس در یونان.
( درتئاتر ) محل تعویض لباس هنرپیشه.
کشیدن نخ، لرزاندن ( بوسیله کشیدن نخ ) ، مرتعش کردن، لرزش، ارتعاش، صدایارتعاش نخ یاکش.
زن غول پیکر.
حاوی تیتانیوم، مولد تیتانیوم.
غول آسائی، عظیم الجثگی، شورش گرائی.
اولین تهاجم روسها به ایران در سال ٣٠٠ ق/ ٩١٢ م. و متعلق به دورانی است که هنوز شیوه زیست و فرهنگ وایکینگی ( ورنجی ) بر روسها غلبه داشت و ایشان قبایلی ...
گوتورپ Gottorp نام قلعه ای است در نزدیکی بندر شلسویگ که مقر حکومت دوکهای هلشتاین بود و به این دلیل به خاندان هلشتاین گوتورپ یا شلسویگ - هلشتاین - گوت ...
هلشتاین و گوتورپ، Holstein منطقه ای است در جنوب شبه جزیره یوتلند ( دانمارک ) که از جنوب با هامبورگ و ساکسونی سفلی، از شرق با دریای بالتیک و از غرب با ...
بوریس گالیتسین Boris Golitsyn سالهای ۱۶۵۴ تا ۱۷۱۴، از سال ۱۶۷۶ معلم پطر بود. او در عین حال با سوفیای نایب السلطنه نیز رابطه نزدیک داشت؛ معهذا گرایش و ...
تیتانیوم دار، حاوی تیتانیوم.
عشر دهنده، عشر گرفتن، مشمول عشریه.
عشر دهنده، عشر گیرنده.
غلغلک آور.
زیبا کردن، آراستن، زیبا شدن.
آراستگی، پیراستگی.
قابل عیارگیری.
عیارچیزی را معین کردن، عیار گرفتن.
عیارسنج، عیارسنجی.
زیبا کردن، آراستن، زیبا شدن.
ذره، خرده، نقطه، همزه.
جست وخیز ( از خوشحالی ) ، جفتک زدن.
چاخان، متملق.
کتان وحشی، گل کتانی.
چاپلوسی، تملق، مداهنه، کاسه لیسی.
بانوی معرفی کننده ناطق سر میز غذا.
تنباکو فروش، توتون فروش، توتونچی.
سورتمه سوار.
سورتمه دراز و باریک، با سورتمه رفتن.
کفل، سرین، لنبر، خیابان، جاده اصلی، راه زنی.
سورتمه سوار.
بانو شاعره فصل بهار/ ایران الدوله/ جنت این بانوی هنرمند، نامش فصل بهار و ملقب به ایران الدوله متخلص به جنت، دختر مرحوم شاهزاده سلطان حسین میرزا نیرال ...
بانو شاعره مهدعلیا/ جهان دختر محمد قاسمخان قوانلوی قاجار همسر محمد شاه و مادر ناصرالدین شاه است، و در سال ۱۲۰۴ هجری با محمد شاه ازدواج نموده و در دوش ...
شیادان دروغین، در دوران فروپاشی صفویه افراد متعددی پدید شدند که خود را از تبار شاهان صفوی و وارث مشروع سلطنت ایران خواندند و حوادثی آفریدند: در سالها ...
دوران پریشانی، دوران ۱۵ ساله پس از پایان سلطنت خاندان روریک روسیه ۱۵۹۸ تا صعود خاندان رومانوف ۱۶۱۳ در تاریخنگاری روسیه به دوران پریشانی شهرت دارد. سر ...
زمسکی سوبور Sobor Zemski مجمع کشوری، اجتماع بزرگ بایارهای روسیه در فوریه ۱۶۱۳ بنام مجمع کشوری که سرانجام، میخائیل رومانوف، پسر شانزده ساله و بیمار فی ...
زمسکی سوبور Sobor Zemski مجمع کشوری، اجتماع بزرگ بایارهای روسیه در فوریه ۱۶۱۳ بنام مجمع کشوری که سرانجام، میخائیل رومانوف، پسر شانزده ساله و بیمار فی ...
فیودور رومانوف Fyodor Romanov در سال ۱۶۰۱ با نام فیلارت Filaret کشیش شد و در دوران سلطنت پسرعمه اش، فیودور اول، یکی از عناصر مقتدر دربار روسیه بود و ...
فیودور رومانوف Fyodor Romanov در سال ۱۶۰۱ با نام فیلارت Filaret کشیش شد و در دوران سلطنت پسرعمه اش، فیودور اول، یکی از عناصر مقتدر دربار روسیه بود و ...
دزد توشینو لقب دمیتری دروغین دوم است که در بهار ۱۶۰۸ میلادی دربار خود را در روستای توشینو در ۱۴ کیلومتری غرب مسکو مستقر کرد. دمیتری دوم، بدلیل غارتگر ...
توشینو Tushino روستایی در ۱۴ کیلومتری غرب مسکو.
آزادی بزرگ szlachta زیگیسموند واسا سوم Sigismund III Vasa یا Zygmunt Waza از ۱۵۶۶ تا ۱۶۳۲ حاصل وصلت جان سوم، دومین پادشاه سوئد از خاندان واسا، و کاتر ...
دمیتری، کوچکترین پسر ایوان چهارم، است که در سال ۱۵۹۱ بطرزی مشکوک مرده، وی که مصروع بود، در نه سالگی با کارد کشته شد. در آن زمان، برخی بایارها، مانند ...
زیگیسموند واسا سوم Sigismund III Vasa یا Zygmunt Waza از ۱۵۶۶ تا ۱۶۳۲ حاصل وصلت جان سوم، دومین پادشاه سوئد از خاندان واسا، و کاترین، خواهر زیگیسموند ...
قوم تاتار: تاتارها در اصل قبایل کوچ نشین شمال شرقی مغولستان بودند که در سده سیزدهم میلادی بعنوان بخشی از لشکریان چنگیز خان به غرب و روسیه مهاجرت کردن ...
حلب در زبانهای ایتالیایی، انگلیسی و آلمانی Aleppo و به فرانسه Alep نامیده میشود. از اواخر دوران ممالیک، این شهر بزرگترین بازار و مرکز تجاری سراسر منط ...
پترولیوم petroleum واژه لاتین است مرکب از پترا ( تخته سنگ، صخره ) و اولئوم ( روغن ) به معنی روغن سنگ. جفری دوکت انگلیسی در سال ۱۵۷۴ و در اسناد تاریخی ...
زیگیسموند دوم اگوستوس Sigismund II Augustus متولد ۱۵۲۰ میلادی از سال ۱۵۳۰ بعنوان شریک پدرش در تاج و تخت لهستان تاجگذاری کرد و با مرگ پدر در سال ۱۵۴۸ ...
بداق خان قاجار، دومین قجر سرشناسی است که نام او در منابع تاریخ ایران دیده میشود. اولین قجر سرشناس تاریخ ایران پیری بیگ قجر است که از نظامیان همراه شا ...
پیری بیگ قجر، اولین قجر سرشناسی است که نام او در منابع تاریخ ایران دیده میشود، که از نظامیان همراه شاه اسماعیل اوّل صفوی در جنگ با امیرزاده الوند آق ...
گوکچه سلطان قجر، سومین قجر سرشناسی است که نام او در منابع تاریخ ایران دیده میشود. اولین قجر سرشناس تاریخ ایران پیری بیگ قجر است که از نظامیان همراه ش ...
زیگیسموند دوم اگوستوس Sigismund II Augustus متولد ۱۵۲۰ میلادی از سال ۱۵۳۰ بعنوان شریک پدرش در تاج و تخت لهستان تاجگذاری کرد و با مرگ پدر در سال ۱۵۴۸ ...
حلب در زبانهای ایتالیایی، انگلیسی و آلمانی Aleppo و به فرانسه Alep نامیده میشود. از اواخر دوران ممالیک، این شهر بزرگترین بازار و مرکز تجاری سراسر منط ...
زیگیسموند واسا سوم Sigismund III Vasa یا Zygmunt Waza از ۱۵۶۶ تا ۱۶۳۲ حاصل وصلت جان سوم، دومین پادشاه سوئد از خاندان واسا، و کاترین، خواهر زیگیسموند ...
زیگیسموند واسا سوم Sigismund III Vasa یا Zygmunt Waza از ۱۵۶۶ تا ۱۶۳۲ حاصل وصلت جان سوم، دومین پادشاه سوئد از خاندان واسا، و کاترین، خواهر زیگیسموند ...
آزادی بزرگ szlachta زیگیسموند واسا سوم Sigismund III Vasa یا Zygmunt Waza از ۱۵۶۶ تا ۱۶۳۲ حاصل وصلت جان سوم، دومین پادشاه سوئد از خاندان واسا، و کاتر ...
توشینو Tushino روستایی در ۱۴ کیلومتری غرب مسکو.
فیودور رومانوف Fyodor Romanov در سال ۱۶۰۱ با نام فیلارت Filaret کشیش شد و در دوران سلطنت پسرعمه اش، فیودور اول، یکی از عناصر مقتدر دربار روسیه بود و ...
فیودور رومانوف Fyodor Romanov در سال ۱۶۰۱ با نام فیلارت Filaret کشیش شد و در دوران سلطنت پسرعمه اش، فیودور اول، یکی از عناصر مقتدر دربار روسیه بود و ...
زمسکی سوبور Sobor Zemski مجمع کشوری، اجتماع بزرگ بایارهای روسیه در فوریه ۱۶۱۳ بنام مجمع کشوری که سرانجام، میخائیل رومانوف، پسر شانزده ساله و بیمار فی ...
جهیزیه، جیهزیه دادن، جهاز دادن.
علم مامائی، مبحث زایمان ومامائی.
زنگ، آژیر، سوت یا زنگ خطر.
رقص رو نوک پا، رقاصه روی نوک پا.
چرم لایه سرپنجه کفش.
بدون پنجه.
نعل پنجه کفش.
تافی، آب نبات شامل شکر زرد وشیره.
عرصه خانه ومتعلقات آن، خانه رعیتی، بلندی، پشته، تپه کوچک.
الا کلنگ ضامنی.
رخت، جامه، ملبوس، یراق ودهانه اسب، ( درجمع ) لباس فروشی.
مبحث مترادفات ومتشابهات زبان.
اتفاق، باهمی.
کرباس، پارچه کتان نازک.
درود و تشکر از ilax011 عزیز از تذکر و یادآوری، سپاسگزارم و اصلاحش کردم. سربلند و مانا باشید🙏
زحمتکش، رنجبر.
پرزحمت، زحمتکش، ساعی.
انگور سفید یا ارغوانی بیضی، شراب شیرین مجارستان.
علم مامائی، مبحث زایمان ومامائی.
گیشه دریافت عوارض راه، نواقل، زندان، تالار ( پذیرائی ) .
حلبی منقوش وجلادار.
مخابره تلفنی خارج شهری.
باجداری، محل پرداخت عوارض.
مامور نواقل و نقلیه، راهدار.
نوعی مشروب الکلی مرکب از جین وآب وغیره.
مسبار، مطلا، فلز زرورق.
نوعی قمار شبیه لوتو.
آدم نادان، احمق، بلید، دلقک، لوده.
سینه سرخ جنگلی.
( در گرامافون ) آلت سوزن نگهدار گرامافون.
زبانهای آهنگی ( مثل چینی که تغییر آهنگ وطرز تلفظ کلمه معنی آن را تغییر میدهد ) .
شماره گیری آهنگی.
شعر سمفونی، شعر متشابه التلفظ، شعر دارای ترادف.
کلمه متشابه، لفظی که در السنه آهنگی تلفظ خاصی داشته باشد.
دارای تلفظ مشابه.
مبحث مترادفات ومتشابهات زبان.
بی زبان، گنگ.
زبان مانند.
کشتی دارای تعداد معینی ظرفیت، کامیون دارای ظرفیت معینی.
وابسته به سلمانی، دلاکی.
ابزارخانه، انبار ابزار.
ابزار نگهدار اتومبیل.
خالی، تهی، فاقد، لاغر، دراز، کم هوش آهنگ، صدا، دانگ.
اتاق ابزار.
مواظب، شیپور زن.
بانو شاعره جهان دهلویه تذکرة الخوانین مینویسد: شاعرۀ یکی از امراء بود و این بیت از اوست: گل باغ و رخ آن غنچه دهن هر دو یکی است قد رعنای وی و سرو چ ...
دارای منقار مضرس.
چرخه دندانه دار.
قسمت گِرد ( gerd ) گوشت کبابی.
رویه شیر، سرشیر، روشیر.
عالی، درجه یک.
چکمه سواری، کروک اتومبیل.
بالاترین قسمت آگهی سینما، صدر اعلان.
نمای فوقانی.
بطور سطحی پاشیدن، سطحی ریختن.
باده گسار، میگسار، دائم الخمر، کوسه ماهی اروپائی.
پر، مالامال، لبریز.
سکوب بالای دکل کشتی، بالاترین شکوب دکل کشتی، وسائل بی مصرف کشتی.
وابسته به مکان شناسی.
دومین دکل کشتی از عرشه.
بالاترین بادبان، از سر، سراسیمه.
بالاسو، قسمت بالا، در عرشه، در راس.
سنگ راس، سنگ فوقانی.
درهم وبرهمی، اغتشاش، آشفتگی.
پیوند از جنس دیگری به درخت زدن.
تورات، شریعت موسی.
گاوباز پیاده.
قهرمان گاو باز سوار بر اسب.
فن حکاکی وقلم زنی ( بر روی فلز ) .
هسته مغناطیسی چنبره ای.
متورم، برجسته، شکم داده، استوانه ای شکل ودارای برجستگی های متناوب.
استعاره، معنی مجازی، طعنه.
ناو اژدرافکن.
سوزانی، داغی.
سوزانی، داغی.
کیک تخم مرغ وشکر ومغز گردو.
خوراک رشته فرنگی پر از چاشنی جوشانده
پروانه بید درشت اندام، وابسته به پروانه بید.
پروانه بید درشت اندام، وابسته به پروانه بید.
پروانه بید درشت اندام، وابسته به پروانه بید.
اصول وعقاید حزب محافظه کار، محافظه کاری.
تابع کامل.
ماشین جمع زنی، ماشین ثبت شرط بندی اسب دوانی.
تبدیل بحکومت یکه تاز کردن، بصورت حکومت مطلقه و استبدادی اداره کردن.
کلی کردن، کامل کردن، جمع زدن.
ماشین جمع زنی، ماشین ثبت شرط بندی اسب دوانی.
ماشین جمع زنی، ماشین ثبت شرط بندی اسب دوانی.
داروی ضد مالاریا مرکب از گنه گنه وترکیبات دیگرآن.
داروی ضد مالاریا مرکب از گنه گنه وترکیبات دیگرآن.
جاده مخصوص حمل لوازم وذخائر به محلی.
معتقد بوجود روح حافظ یک قوم یا قبیله.
معتقد بوجود روح حافظ یک قوم یا قبیله.
وابسته به توتم.
دیگری، دومی، دوم، بعدی، دیگر، نفر بعدی.
ناپایدار، سست، لزان، مرتعش، بچه.
لرزان، مرتعش، متزلزل، ناپیدار، سست.
سوراخ جای فتیله در توپهای قدیمی.
آدم خشن، مسئله بغرنج.
گردباد، گرداب، آتش بازی گردبادی.
مسابقه، مسابقه دادن.
کشیدن، دست زدن، اذیت کردن، اندامهای کسی را کشیدن، جدا کردن، کشیده شدن، چروک شدن.
جار زن.
کشش، عوارض یدک کشی، یدک کشی.
واژه ایتالیایی : ولگردی , دربدری , بی خانمانی.
واژه ایتالیایی : گاوچران.
واژه ایتالیایی : واکسن زدن به , برضد بیماری تلقیح شدن.
واژه ایتالیایی : واکسن زنی , تلقیح , آبله کوبی.
واژه ایتالیایی : وابسته به واکسن.
واژه فنلاندی : تاسیس , استقرار , تشکیل , بنا , برقراری , بنگاه , موسسه , دسته کارکنان , برپایی.
واژه فنلاندی : بالا یی , فوقانی.
واژه فنلاندی : بالا , در حال کار, بالا یی , روببالا , روبترقی , بطرف بالا.
حائک: بافنده , نساج , جولا.
حائط: دیوار , جدار , حصار , محصور کردن , حصار دار کردن , دیوار کشیدن , دیواری.
سِکین در عربی: کارد و چاقو. وَآتَتْ کلَّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکینًا ( یوسف/۳۱ ) و به دست هر یک از آن زنان کاردی داد.
مساعد، سازگار، امید بخش، مطلوب، خوش آتیه، کامیاب، نرم.
سهره آمریکائی.
کارمند شهرداری یا فرمانداری.
جارچی.
شهردار انتصابی.
واژه ایتالیایی : مایه آبله , واکسن.
سباستیان Sebastian پادشاه پرتغال بین سالهای ۱۵۵۴ تا ۱۵۷۸ نوه ژان سوم Sebasti�o در سال ۱۵۶۸ پادشاه پرتغال شد. در سال ۱۵۷۸ لشکر صلیبی انبوهی مرکب از پر ...
بانو شاعره جهان آراء بیگم تذکرة الخواتین درباره این بانو مینویسد: دختر شاه جهان پادشاه هندوستان، و مادرش بانو بیگم ملقب به ممتاز محل است، این بانو چ ...
بانو شاعره جهان خاتون صاحب تذکره دولتشاهی مینویسد بانو جهان خاتون، ظریفه و مستعده روزگار وجمیله دهر وشهرۀ شهر بوده و اشعار دلپذیر دارد و از آن جمله ...
بانو شاعره حاجیه زند طواف کعبه مرا حاجیه میسر شد خدا زیارت اهل دلی نصیب کند این شاعره از اولاد شیخعلیخان زند و همسر فتحعلیشاه قاجار بوده، و شیخعلی ...
بانو شاعره ماه تابان، قمر السلطنه، دختر فتحعلیشاه همسر میرزا حسینخان سپهسالار که دانش و فضل و طبع شعر داشته نیز از خاندان زندیه است، یعنی مادرش بانو ...
شاه طهماسب اول، ۱۵۶۲ میلادی، ۹۶۹ قمری، حبیب لوی تصویری دروغین و به غایت منفی از نگرش شاه طهماسب به یهودیان بدست میدهد و مینویسد: این پادشاه نفرت کامل ...
سباستیان Sebastian پادشاه پرتغال بین سالهای ۱۵۵۴ تا ۱۵۷۸ نوه ژان سوم Sebasti�o در سال ۱۵۶۸ پادشاه پرتغال شد. در سال ۱۵۷۸ لشکر صلیبی انبوهی مرکب از پر ...
سباستیان Sebastian پادشاه پرتغال بین سالهای ۱۵۵۴ تا ۱۵۷۸ نوه ژان سوم Sebasti�o در سال ۱۵۶۸ پادشاه پرتغال شد. در سال ۱۵۷۸ لشکر صلیبی انبوهی مرکب از پر ...
سباستیان Sebastian پادشاه پرتغال بین سالهای ۱۵۵۴ تا ۱۵۷۸ نوه ژان سوم Sebasti�o در سال ۱۵۶۸ پادشاه پرتغال شد. در سال ۱۵۷۸ لشکر صلیبی انبوهی مرکب از پر ...
شهرستان، ساکنین قصبه یاشهرستان.
زن شهری، دختر شهری، فاحشه.
واژه پارسی سمرقندی: دلیل است.
واژه پارسی سمرقندی: سنت، فرهنگ
واژه پارسی سمرقندی: آموخته و فرا گرفته
واژه پارسی سمرقندی: پاره ای، قسمتی
واژه پارسی سمرقندی: چیره دست
واژه پارسی سمرقندی: هنرمند
واژه پارسی سمرقندی: فارغ التحصیلان
واژه پارسی سمرقندی: مادربزرگ، جده
واژه پارسی سمرقندی از ریشه واژه ترکی: نوعی نان روغنی
واژه پارسی سمرقندی: ظریف، لطیف
اهل شهر، شهری.
زهر زا، تولید کننده محصولات سمی.
وابسته به زهر شناسی.
علم تیراندازی باتیر وکمان.
دوستدار تیروکمان، تیرانداز، کماندار.
عروسک وار، مثل اسباب بازی.
سازنده اسباب بازی.
درخت راج سفید گل سواحل کالیفرنیا.
ساخته شده بوسیله تیرهای افقی.
مربوط به نای، نائی، نای مانند.
مربوط به نای، نائی، نای مانند.
نای دار، دارای قصبه الریه.
( طب ) بریدن نای، برش نای.
سبب خستگی یا دردسر، روی زمین کشیدن، ناپاک کردن، چرک کردن، تصادم کردن، خسته کردن بزحمت انداختن.
( طب ) آماس نای.
دارای زبره سنگ.
روال ردیاب، روال رسام.
نماد پیگردی.
بی نشان، بی رد پا، بی جاده، بی ریل، بی اثر، بیراهه.
ریل گذار.
بازرس ریل گذاری راه آهن.
مقاله نویس، چاپ کننده ویا انتشار دهنده، رساله، مقاله، مذاکره، بحث، گفتگو.
واژه ایتالیایی : آونگ نوسان , حرکت نوسانی , دودلی.
رساله، مقاله، مذاکره، بحث، گفتگو.
واژه ایتالیایی : دودل بودن , دل دل کردن , تردید داشتن , مردد بودن , نوسان کردن , جنبیدن , تلوتلو خوردن.
کشیده شدنی، نرم، لوله شو، دراز شدنی، قابل کشش، قابل اتساع.
کشش دار، وابسته به نیروی کشش، کشنده.
افترا زنی، بدنام سازی.
برات قبولی.
تخفیف عمده از طرف تولید کننده به خریدار.
عضو اتحادیه صنفی.
برگ بیدی.
تاجران، سودا گران.
تمبری که برای تشویق در مقابل خرید کالا بخریدار میدهند.
سنتی کردن، بصورت حدیث در آوردن، بصورت سنت درآوردن.
حدیثی، روایتی، نقلی، روایت شده، باستانی.
بی سنت.
دادگاه تخلفات رانندگی.
بازیگر تراژدی ( زن ) .
قرقاول رنگارنگ هندی.
واژه فنلاندی : شیرینی پنجره ای , نان فطیر.
واژه فنلاندی : معمولا.
زبانه گوش، غضروف جلو گوش.
محل استقرار ترایلربا اتاقهای چرخدار متصل به وسائط نقلیه.
کارت پشت بند.
محل استقرار ترایلر با اتاقهای چرخدار متصل به وسائط نقلیه.
برچسب پشت بند.
مدرک پشت بند.
ساکن اتاقهای متحرک بوسیله وسائط نقلیه.
واژه ایتالیایی : حفره ای , حفره دار , حفره مانند.
اختراع و رواج تفنگ، تا زمان شاه عباس کبیر اسلحه بیشتر تیر و کمان و شمشیر و نیزه و خنجر و تبرزین و سپر بود و استفاده جدید از تفنگ را، که در سپاه عثمان ...
ملح الدباغین پتاسیم است، در ساخت باروت سیاه ۷۵ درصد نیترات پتاسیم، ۱۴ درصد زغال چوب و ۱۱ درصد سولفور بکار میرود. نیترات پتاسیم ( شوره، شورج، ملح الدب ...
ایالت سوفولک Suffolk انگلستان در سده شانزدهم بدلیل بافت منسوجات پشمی شهرت داشت. مشهورترین این پارچه ها به دو روستای کرسی Kersey و لیندسی Lindsey در م ...
پارچه کرسی Kersi مرغوب ترین پارچه بافت انگلیس بوده است، در سده شانزدهم، ایالت سوفولک Suffolk انگلستان بدلیل بافت منسوجات پشمی شهرت داشت. این پارچه ها ...
سوسا Souza , Sousa محلی است در شرق بندر لیسبون. احتمال دارد شکل پرتغالی نام شوش مندرج در عهد عتیق Susa باشد/ زرسالاران یهود، جلد چهارم، عبدالله شهباز ...
اختراع و رواج تفنگ، تا زمان شاه عباس کبیر اسلحه بیشتر تیر و کمان و شمشیر و نیزه و خنجر و تبرزین و سپر بود و استفاده جدید از تفنگ را، که در سپاه عثمان ...
ملح الدباغین پتاسیم است، در ساخت باروت سیاه ۷۵ درصد نیترات پتاسیم، ۱۴ درصد زغال چوب و ۱۱ درصد سولفور بکار میرود. نیترات پتاسیم ( شوره، شورج، ملح الدب ...
سوسا Souza , Sousa محلی است در شرق بندر لیسبون. احتمال دارد شکل پرتغالی نام شوش مندرج در عهد عتیق Susa باشد/ زرسالاران یهود، جلد چهارم، عبدالله شهباز ...
سوسا Souza , Sousa محلی است در شرق بندر لیسبون. احتمال دارد شکل پرتغالی نام شوش مندرج در عهد عتیق Susa باشد/ زرسالاران یهود، جلد چهارم، عبدالله شهباز ...
سوسا Souza , Sousa محلی است در شرق بندر لیسبون. احتمال دارد شکل پرتغالی نام شوش مندرج در عهد عتیق Susa باشد/ زرسالاران یهود، جلد چهارم، عبدالله شهباز ...
پشتی، عقبی.
روغن بالن، روغن نهنگ.
کسی که دنباله لباس دیگری را میگیرد، دنباله کش.
گروه نظامی تعلیمات دیده.
دانشسرا.
( در مورد مسافر ترن ) دچار بهم خوردگی حال.
زن خائن.
واگن شهری، تراموای.
واقع در ماوراء جبال آلپ، بیگانه، وراکوهی.
جاده مخصوص تراموا وواگن برقی.
واقع در آنسوی کوه آلپ، ماورای آلپی.
قابل تغییر شکل، دگرگونی پذیر
ورارو، برتری، مافوق، افضل، فائق ماورای مقررات.
اسباب عجیب وغریب، زیور.
واژه آلمانی : دوم , دومی , ثانی , دومین بار, ثانوی , مجدد, ثانیه , پشتیبان , کمک , لحظه , درجه دوم بودن , دوم شدن , پشتیبانی کردن , تایید کردن.
واژه فرانسوی : درنوردیدن , سفر کردن مسافرت کردن , رهسپار شدن , مسافرت , سفر , حرکت , جنبش , گردش , جهانگردی.
واژه فنلاندی : عمومی , جامع , همگانی , متداول , کلی , معمولی , همگان , ژنرال , ارتشبد, آشکار , مردم, همیشگی , معمول , عادی , مرسوم.
واژه ایتالیایی : ولگردی , دربدری , بیخانمانی.
واژه ایتالیایی : سیخک , سیخ , دیلم , گوه , نیزه , سنان , میله , اندازه گیری طول , شلاق سیخی , بخدا , ترابخدا , میله زدن به , با میله بستن , با میخ مح ...
واژه ایتالیایی : کمارگر دوره گرد , دوره گردی کردن.
واژه ایتالیایی : سیخک , سیخ , دیلم , گوه , نیزه , سنان , میله , اندازه گیری طول , شلاق سیخی , بخدا , ترابخدا , میله زدن به , با میله بستن , با میخ مح ...
واژه ایتالیایی : سرگردان بودن , آواره بودن , منحرف شدن.
واژه ایتالیایی : مبهم , غیر معلوم , سر بسته وابهام دار.
واژه ایتالیایی : واگن , ارابه , بارکش , با واگن حمل کردن.
واژه ایتالیایی : رخنه , درز , دهنه , جای باز , وقفه , اختلاف زیاد , شکافدار کردن.
واژه ایتالیایی : معتبر سازی , تصدیق.
واژه ایتالیایی : کیف اسناد , کیف.
در ساخت باروت سیاه ۷۵ درصد نیترات پتاسیم، ۱۴ درصد زغال چوب و ۱۱ درصد سولفور بکار میرود. نیترات پتاسیم ( شوره، شورج، ملح الدباغین، پتاس ) همان ماده سف ...
ایالت سوفولک Suffolk انگلستان در سده شانزدهم بدلیل بافت منسوجات پشمی شهرت داشت. مشهورترین این پارچه ها به دو روستای کرسی Kersey و لیندسی Lindsey در م ...
پارچه کرسی Kersi مرغوب ترین پارچه بافت انگلیس بوده است، در سده شانزدهم، ایالت سوفولک Suffolk انگلستان بدلیل بافت منسوجات پشمی شهرت داشت. این پارچه ها ...
دولت شیبانی، توسط عبدالله خان شیبانی ( ازبک ) ، پسر اسکندرخان، وی یکسال و نیم پیش از سفر جنکینسون، در رجب ۹۶۴ ق/. مه ۱۵۵۷ م. شهر بخارا را تصرف کرد و ...
عبدالله خان شیبانی ( ازبک ) ، پسر اسکندرخان، یکسال و نیم پیش از سفر جنکینسون، در رجب ۹۶۴ ق/. مه ۱۵۵۷ م. شهر بخارا را تصرف کرد و آن را مرکز حکومت خویش ...
شیبک خان خصم شاه اسماعیل صفوی بود و سرانجام در جریان لشکرکشی شاه اسماعیل به مرو ( ٩١٦ ق /. ١٥١٠ م. ) در ٦١ سالگی به قتل رسید. روابط ایران و دولت شیبا ...
دولت شیبانی ترکستان و ماوراءالنهر در سال ٩٠٦ ق /. ١٥٠٠ م. به دست محمد خان ازبک، معروف به شیبک خان، از تبار جوجی خان بن چنگیزخان، تأسیس شد. این خاندان ...
انقال نور از خلال عضوی بعضو دیگری.
قابلیت ترجمه، قابلیت انقال.
ترانزیستور.
داده های تراکنشی.
تراکنش گر.
پرونده تراکنش.
نوار تراکنش.
معامله گر، سوداگر.
عبور کننده از پوست، ماوراء پوستی، ورا پوستی.
عبور کننده از پوست، ماوراء پوستی، ورا پوستی.
مقابله، انتقال.
واژه ایتالیایی : دره , وادی , میانکوه , گودی , شیار.
واژه ایتالیایی : دره کوچک , حفره , خلیج و غیره , ماهور.
واژه ایتالیایی : دلاور , دلیر , شجاع , عالی , خوش لباس , جنتلمن , زن نواز , متعارف وخوش زبان در پیش زنان , زن باز , دلاوری کردن , زن بازی کردن , ملاز ...
واژه ایتالیایی : دلاور , تهم , شجاع , دلیر , دلیرانه , عالی , با دلیری و رشادت با امری مواجه شدن , آراستن , لاف زدن , بالیدن.
واژه ایتالیایی : تشخیص دادن , تعیین کردن , بستن , مالیات بستن بر , خراج گذاردن بر , جریمه کردن , ارزیابی , تقویم کردن.
واژه ایتالیایی : موزیک و رقص , والس , والس رقصیدن , وابسته به والس.
واژه ایتالیایی : تشخیص , تعیین مالیات , وضع مالیات , ارزیابی , تقویم , براورد , تخمین , اظهارنظر.
واژه ایتالیایی : دگرگون شدنی , دگرگون پذیر , متلون , تغییر پذیر , ناپایدار.
واژه ایتالیایی : اتومبیل یا هواپیمای کهنه و اسقاط.
واژه ایتالیایی : پیر , سالخورده , کهنسال , مسن , فرسوده , دیرینه , قدیمی , کهنه کار , پیرانه , کهنه , گذشته , سابقی , باستانی , کهنه , کهن , پیشین , ...
واژه ایتالیایی : دیدن , مشاهده کردن , نگاه کردن , فهمیدن , مقر یا حوزه اسقفی , بنگر.
واژه ایتالیایی : بیوه زنی که از شوهرش به او دارایی یا مقامی به ارث رسیده باشد , وارثه , بیوه , بیوه زن , بیوه کردن , بیوه شدن.
واژه ایتالیایی : مرد زن مرده.
واژه ایتالیایی : گیاه خوار , گیاهخواری.
واژه ایتالیایی : بیداری , شب زنده داری , شب نشینی , احیاء , شب زنده داری کردن , از خواب بیدار کردن , رد پا , دنباله کشتی.
واژه ایتالیایی : وسیله نقلیه , ناقل , حامل , رسانه , برندگر , رسانگر.
واژه ایتالیایی : مایه ء هلا کت , زهر ( درترکیب ) , جانی , قاتل , مخرب زندگی.
واژه ایتالیایی : قایق بادبانی , کشتی بادبانی , کشتی بادی.
واژه ایتالیایی : هواپیما , طیاره.
مفسر انتقال.
دستور العمل انتقال.
رسانه انتقال.
عمل انتقال.
دهنده، منتقل کننده، مصالح، انتقال دهنده.
انتقالی.
انتقال دهنده.
قابل تزریق در جسم دیگری.
قابل تزریق در جسم دیگری.
نقل وانقال بار وغیره از یک وسیله یا کشتی به وسیله یا کشتی دیگری.
واکنش گذرا.
خرابی گذرا.
( طب ) عبور نور از یک عضو.
ترانزیستوری.
دارای ترانسیتور کردن.
نمودار گذارها، گذارنما.
هنگام ترجمه، حین ترجمه.
مجازی، استعاری، ترجمه ای، انتقالی، پچواکی.
فرا دریا، واقع در آنسوی دریا، متعلق به ماوراء بحار.
نرخ مخابره، سرعت مخابره.
انتقال، سرایت، عبور، ارسال، مخابره، پراکنش.
انتقال، سرایت، عبور، ارسال، مخابره، پراکنش.
ماوراء کوهستانی، فرا کوهی.
واژه سوئدی : زپلین, کشتی هوایی آلمانی, بالون.
وابسته بسرتاسر اقیانوس آرام، واقع درآنسوی اقیانوس آرام.
واژه سوئدی : کولی, شبیه کولی, زبان کولیها.
واژه سوئدی : زودیاک, منطقه البروج, دایره البروج.
واژه سوئدی : منطقه ای, مداری, ناحیه ای, غشایی, جداری.
واژه اسپانیایی : روباه صفت, حیله باز, حنایی, ترشیده.
واژه اسپانیایی : نابخرد, نادان, جاهل, ابله, احمق, ابلهانه, مزخرف, کند ذهن, نفهم, گیج, احمق, خنگ, دبنگ.
واژه فنلاندی : بار , ملا قات رسمی , حضار , مستمعین , شنودگان, عمومی , آشکار , مردم.
واژه فنلاندی : عمومی , معمولی , متعارف , عادی , مشترک , پیش پاافتاده , پست , عوامانه , : مردم عوام , عمومی , مشارکت کردن , مشاع بودن , مشترکا استفاده ...
واژه فنلاندی : بی مراقبت.
واژه فنلاندی : وابسته به همه جهان , بین المللی, جهانی , مربوط به سرتاسر جهان ( مخصوصا در مورد کلیساها گفته میشود ) , عام, کلی , عمومی , عالمگیر , جام ...
واژه فنلاندی : برون یابی کردن, تعمیم دادن , کلیت بخشیدن, استنتاج کردن , استنباط کردن , پی بردن به , حدس زدن , اشاره کردن بر.
واژه فنلاندی : ترفیع , ترقی , پیشرفت , جلو اندازی , ترویج.
واژه فنلاندی : عمومیت دادن.
واژه ایتالیایی : فروش , حراج.
فرانمائی، پشت نمائی، شفافیت، حالت زجاجی.
رسوخ کردن، سرتاسرسوراخ کردن، سرتاسر سوراخ شدن.
فرا آشکار، شفاف، روشن، آشکار، واضح.
پیوند شدنی، قابل برداشتن وکاشتن درمحل دیگری.
دستگاه گیرنده یا اداری که بمحض دریافت مخابره ای بطور خودکار آن را جواب میدهد.
قابل جابجا شدن، جابجا شدنی.
فرستنده و گیرنده.
ترادیسی، ترادیسیدن، تبدیل کردن.
دارای عدد اتمی بیشتر از اورانیم.
دارای عدد اتمی بیشتر از اورانیم.
سنجیدن ارزش برحسب معیار جدیدی، نوسنجیدن.
سنجیدن ارزش برحسب معیار جدیدی، نوسنجیدن.
قاعده ذوزنقه ای.
عضو فرقه ای از راهبان مرتاض اهل سکوت.
بند بازی، طناب بند بازی، ذوذنقه.
بند باز، آکروبات.
به کشتی یا وسیله نقلیه دیگری انتقال دادن.
روان زخم، ( طب ) ضربه، تصادم، اثر ضربت، ضغطه.
تیر، الوار، چهارچوب اسب بندی.
چک مسافرتی.
بورس تحصیلی شامل هزینه مسافرت و تحقیقات در خارج از محل خود.
فروشنده سیار.
درنرودیدن، سفر کردن مسافرت کردن، رهسپار شدن، مسافرت، سفر، حرکت، جنبش، گردش، جهانگردی.
سخنرانی درباره مسافرت.
عمل پیمودن، عمل طی کردن، پیمایش.
ارابه یا وسیله نقلیه قدیمی سرخ پوستان آمریکا.
خیانت آمیز، قابل ارتکاب خیانت، خائنانه.
خیانت آمیز، قابل ارتکاب خیانت، خائنانه.
اندوختنی.
خزانه داری.
اسکناس صادره از طرف خزانه.
طرف معامله، مذاکره کننده، طرف گفتگو.
علامت کلید G ( سل ) موسیقی.
بطور سه برابر، سه گانه، سه لا.
عدد یک با صفر بتوان.
( هنر وادب ایتالیا ) قرن چهاردهم میلادی.
محوطه درخت کاری جنگل ( برای استفاده تجارتی ) ، خزانه درخت.
درخت عرعر.
ویژه گر برش و قطع بخشهای بیماری زده یا پوسیده درختان.
ساخت درختی.
تشریح علمی درخت.
میخ بزرگ چوبی، با میخ چوبی یا گوِه بهم کوبیدن.
شبکه، داربست، چفته مو.
شبدر سه برگه، سه پره
داربست بندی، شبکه، چیز شبکه مانند، شبکه داربست.
لرزش دار، لرزان، موجد لرزش.
لرزش، تکان، جنبش، تپش، رعشه، لرزه.
میخ بزرگ چوبی، با میخ چوبی یا گوِه بهم کوبیدن.
چاقوی مخصوص مبارزه دست به یقه.
تجاوز کردن، تعدی کردن، پا فرا گذاشتن، تخطی کردن، تخلف، تخطی، تجاوز.
مته کاری ( جمجمه ) .
ترسو، کمرو.
لرزان، مرتعش، ترسان، مرتعش کننده، ترسناک.
بافته شده، طره شده، طره طره.
سه پایه، ستون را روی پایه قرار دادن.
شلوار چسبان یا نیم شلواری جوراب دار چسبان.
تیرها و پایه های چوبی و فلزی زیر ساختمان یا پل.
آزمایش کردنی، آزمودنی.
( در دادگاه ) هیئت منصفه.
وکیل دادگستری که در دادگاههای جنائی حضور مییابد.
مثلثی شکل، سه گوشی، سه پهلوئی.
مثلث بندی.
دارای سه اتم، سه اتمی، سه بنیانی.
سه محوری، سه جزئی.
فیزیک اصطکاکی، مبحث اصطکاک در فیزیک.
ایجاد برق در اثر اصطکاک، برق مالشی.
خِفَّت دادن، آزار کردن.
مقام یامسند قضاوت.
مقام حامی ملت.
با کرم گوشت خوک آلوده شدن.
کرم گوشت خوک، تریشین.
آلودگی باتریشین یا کرم گوشت خوک.
موئی، شبیه موی.
مربوط به کرم انگل گوشت خوک
جانور آغازی تاژکدار دارای موهای کرک مانند.
کرک گیاهی، مویک، مویچه.
سه بخشی، به سه بخش تقسیم شده، دارای سه قسمت.
تقسیم وجود انسان به سه قسمت ( تن وجان و روح ) ، تقسیم به سه بخش.
( در بلور ) سه رنگی، وقوع در سه حالت.
سه رنگ، سه رنگی.
بازی تخته نرد قدیمی.
حقه باز، نیرنگ باز، گول زن، شیاد.
از روی حقه بازی.
حقه بازی، دغل زنی.
حیله گرانه، شیادانه، مزورانه، از روی حیله وتزویر.
نهر باریک.
پارچه ابریشم مصنوعی لباس زنانه.
کلاه سه ترک، سه گوش، دارای سه شاخ.
پرچم ملی سه رنگ فرانسه، سه رنگ.
دارای سه گوشه.
کلاه سه ترک، سه گوش، دارای سه شاخ.
سه دنده ای، دارای سه دنده.
پارچه زبر لباسی خانه خانه.
نبض سه ضربه ای، ضربان نبض بطور سه ضربه ای.
نبض سه ضربه ای، ضربان نبض بطور سه ضربه ای.
بازی تخته نرد قدیمی.
دارای سه لخت، دارای سه چین در دریچه قلب.
سه انگشتی، سه وتدی
سه انگشتی، سه وتدی.
نیزه سه شاخه، عصای سه دندانه، سه دندانه ای.
سه بعدی
عبادت سه روزه، سه روز، ایام ثلاثه.
حالت سه بعدی.
سه جزئی، سه شاخه، سه دندانه، سه شکافی.
دوره سه ساله.
دارای سه فاصله کانونی ومرکزی، سه کانونی.
بی اهمیت، جزئی.
سه برگ، سه برگی.
دارای سه نشریه، سه برگ.
شبدر.
واژه ایتالیایی : قابل فروش , فروختنی , قابل خرید , معامله ای.
واژه ایتالیایی : لعنتی.
واژه ایتالیایی : راست , پابرجا , ثابت , واقعی , حقیقی , راستگو , خالصانه , صحیح , ثابت یاحقیقی کردن , درست , راستین , فریور.
واژه ایتالیایی : بسوی شرق , رو به مشرق.
واژه ایتالیایی : کلم پیچ , سوپ کلم.
واژه ایتالیایی : پرچم , بیرق , نشان , علا مت , علم , درفش.
واژه ایتالیایی : مرهم گذاری وزخم بندی , مرهم , چاشنی , ( درجمع ) مخلفات , آرایش , لباس.
واژه ایتالیایی : لباس پوشیدن , جامه بتن کردن , مزین کردن , لباس , درست کردن موی سر , پانسمان کردن , پیراستن. , جامه بلند زنانه , روپوش , لباس شب , خر ...
واژه ایتالیایی : شیشه , آبگینه , لیوان , گیلاس , جام , استکان , آیینه , شیشه دوربین , شیشه ذره بین , عدسی , شیشه آلا ت , آلت شیشه ای , عینک , شیشه گر ...
سه دهانی، سه بابی.
دارای شکل سه تائی، سه شکلی، شکل سه تائی.
به سه شاخه تقسیم شدن، به سه قسمت منقسم شدن، چیز سه انشعابی.
مدار رها ساز.
ماهیان رنگارنگ دارای بدن ضخیم.
لامپ رها ساز.
وابسته به تزئینات برجسته سه ترک.
ماشه کش، آدمکش سریع العمل درمیان جماعت اوباش.
دارای سه زاویه، سه زاویه ای، چلیپائی، مثلث.
سه وجهی، سه روی، سه سطحی.
سه حرفی که مجموعاً نمایشگر یک صوت باشد، سه حرف متحد التلفظ.
دارای سه جفت برگچه، سه زوج برگچه ای.
هیدورکسیدی دارای سه بنیان هیدروکسیل.
واژه فنلاندی : مفرط , بیش ازاندازه, گزافگر , غیرمعقول , عجیب , غریب , گزاف , مفرط, بسیار مغرور.
واژه فنلاندی : عیاشی , شراب خواری , میگساری, بلع کردن , قورت دادن , سیرکردن, حریصانه خوردن , بلعیدن, پر کردن , اشباء کردن , پر خوردن, گلو , حلق , دره ...
واژه ایتالیایی : حامل , بردار , مسیر , جهت , خط سیر , شعاع حامل , بوسیله برداررهبری کردن.
واژه ایتالیایی : راننده تاکسی.
واژه ایتالیایی : سفر , مسافرت , سیاحت , سفر کردن. , درنوردیدن , سفر کردن مسافرت کردن , رهسپار شدن , مسافرت , سفر , حرکت , جنبش , گردش , جهانگردی.
سه ضلعی، حالت سه جانبی.
سه خطی، دارای سه خط.
سه حرفی، ثلاثی، کلمه سه حرفی.
حالت سه حرفی، ثلاثی.
سه قطعه، سه تکه ای.
سه قطعه ای، سه تکه.
بند پایان خرچنگی دارای بدن سه بند.
دارای سه حفره، سه یاخته ای.
دارای سه حفره، سه یاخته ای.
اندازه طبیعی ( پس از پرداخت وبریدن زاویه چیزی ) .
شعر سه وتدی.
سه ذره ای، دارای سه ملکول.
سه شکلی، سه وجهی، سه حالتی.
هر سه ماه یکبار.
سه شکلی، سه وجهی، سه حالتی.
سه گانه، سه تائی، دارای سه متغیر.
هواپیمای سه موتوره.
سه گانه، سه تائی، دارای سه متغیر.
فروشنده جواهر بدلی.
زیور آلات بدلی.
جواهر الات بدلی
لامپ سه قطبی، سه راه.
چکش اهرمی لنگری.
تقسیم به سه قسمت، سه قسمتی کردن، قسمت سوم.
دارای سه کلبرگ، سه پر، سه گلبرگی.
سه حیاتی، سه خاصیتی، هواپیمای دریائی.
سه حیاتی، سه خاصیتی، هواپیمای دریائی.
سه سوزنی، دارای آرایش سوزنی.
هواپیمای سه طبقه یا سه باله.
با دقت سه برابر.
با نشانی سه گانه.
دو سطر در میان. دو خط در میان کردن.
نت های سه تائی را بسرعت باساز نائی زدن.
سه نسخه سای، تثلیث، تهیه در سه نسخه.
سه نسخه سای، تثلیث، تهیه در سه نسخه.
دارای سه غشاء سلولی ابتدائی.
سه قسمتی، حالت سه تائی.
سه پایه، ( در دانشکده کمبریج ) امتحان حساب.
زبانه یا برجستگی چرخ که در فواصل معین به چرخ دیگر میخورد.
دارای سه گوشه تند، مثلثی شکل، سه گوشه.
کشتی جنگی روم و یونان باستان.
دارای سه شعاع، سه شاخه، سه شعاعی.
به سه بخش مساوی تقسیم کردن، سه بخش کردن، تقسیم به سه قسمت.
شکلی مرکب از سه پره یا سه انشعاب، سه ترکی.
قسمت کننده به سه بخش.
شکلی مرکب از سه پره یا سه انشعاب، سه ترکی.
واژه ایتالیایی : همسایگی , مجاورت , اهل محل.
اندوهناک، گرفته، محزون، غمگین
واژه ایتالیایی : همسایه , نزدیک , مجاور , همسایه شدن با.
واژه ایتالیایی : کوچه , راه باریک , گلو , نای , راه دریایی , مسیر که باخط کشی مشخص میشود , خط سیر هوایی , کوچه ساختن , منشعب کردن.
واژه ایتالیایی : تابو , حرام , منع یا نهی مذهبی , حرام شمرده.
واژه ایتالیایی : مراقبت , مواظبت , شب زنده داری , کشیک , آمادگی , چالاکی , احتیاط , گوش بزنگی.
واژه ایتالیایی : مرخصی رونده , گشت گر ایام تعطیلات.
واژه ایتالیایی : مرخصی رونده , گشت گر ایام تعطیلات.
واژه ایتالیایی : بردن , پیروز شدن , فاتح شدن , غلبه یافتن بر , بدست آوردن , تحصیل کردن , فتح , پیروزی , بُرد.
واژه ایتالیایی : شراب , باده , می, شراب نوشیدن.
واژه ایتالیایی : شب بوی زرد.
واژه ایتالیایی : کوچه , راه باریک , گلو , نای , راه دریایی , مسیر که باخط کشی مشخص میشود , خط سیر هوایی , کوچه ساختن , منشعب کردن.
واژه ایتالیایی : ماشین جمع , افعی , مار جعفری.
واژه ایتالیایی : مردی , رجولیت , آدمیت , مردانگی , شجاعت.
واژه ایتالیایی : قابل مراعات , قابل مشاهده , قابل گفتن.
واژه ایتالیایی : گوساله , نرمه ساق پا , ماهیچه ساق پا , چرم گوساله , تیماج.
واژه ایتالیایی : خواربار تامین کردن , غذا ذخیره کردن ( انبارکردن ) , تهیه آذوقه , ماکولا ت , آذوقه.
واژه ایتالیایی : پیروزی , فیروزی , ظفر , فتح , نصرت , فتح و ظفر , غلبه.
واژه ایتالیایی : پرواز , پرواز کننده , پردار , سریع السیر , بال وپر زن , بسرعت گذرنده , مسافرت هوایی
اهل کشور تبت، تبتی.
ساختمان سه ستونی، وضع سه ستونی.
سه ستونی، سه پایه.
پرستنده سه خدا، سه اقنومی.
سه یزدان گرائی، سه خدائی، اعتقاد باقانیم ثلاثه مسیحیت.
فاصله سه آهنگ، فاصله سه گام.
سائیدن، نرم کردن، بصورت پودر درآوردن.
بصورت پودر در آوردنی، سائیدنی.
سایش، خردسازی، نرم سازی، پودر سازی.
کهنه، پوسیده، مبتذل، بطور مبتذل، بطور پوسیده.
آسیاب کننده، ساینده.
یکی از سه زمامدار روم قدیم، سه نفری.
ترکیب سه بنیانی، سه ترکیبی، سه ارزش.
ترکیب سه بنیانی، سه ترکیبی، سه ارزش.
سه دریچه ای.
واژه ایتالیایی : خواست , خواسته , خواستن , لازم داشتن , نیازمند بودن به , نداشتن , کم داشتن , فاقد بودن , محتاج بودن , کسر داشتن , فقدان , نداشتن , ع ...
واژه ایتالیایی : دوست داشتن , مایل بودن , دل خواستن , نظیر بودن , بشکل یا شبیه ( چیزی یا کسی ) بودن , مانند , مثل , قرین , نظیر , همانند , متشابه , ش ...
واژه ایتالیایی : رجوع شود به، مانند، فی المثل.
هر سه هفته یکبار، سه هفته ای.
چرخی، شبیه چرخ.
( شعر ) وتد یا قافیه دو هجائی که هجای اولش بلند یا موکد وهجای دومش کوتاه یاخفیف باشد.
( زمان ماضی قدیمی فعل tread ) ، گام زد.
تروگن، مرغان رنگارنگ.
واژه آلمانی : دوچرخه پایی , دوچرخه سواری کردن.
واژه فنلاندی : شکم پرستی.
واگن برقب شهری، اتوبوس برقی.
شیپور زن، ترومبون نواز.
غربال سیمی استوانه شکلی مخصوص سنگ معدن.
قپان، بازار، میدان.
نیرو بر.
ماده مغذیه سیتوپلاسم.
دارای مواد مغذی سیتوپلاسم
دارای مواد مغذی سیتوپلاسم
گرمسیری، مَجاز، مَجازی، دارای تفسیر اخلاقی.
ترجمه یا تفسیر مجازی و روحانی، استعاره سازی.
واژه اسپانیایی : کنده, کلوخه, قید, پابند, ترمز, : سنگین کردن, کندکردن, مسدودکردن, بستن ( لوله ) , متراکم وانباشته کردن, پابند.
واژه ایتالیایی : زیلوفون , سنتور چوبی.
واژه ایتالیایی : دشمن بیگانه , بیگانه ترس.
واژه ایتالیایی : بیگانه هراسی , بیم از بیگانه.
واژه ایتالیایی : زعفران , زعفرانی , زعفرانی کردن , زعفران زدن به.
واژه ایتالیایی : باختر باد , باد صبا , باد مغرب , نسیم باد مغرب.
واژه ایتالیایی : ریزش , جریان , فوران , جوش , تراوش , روان شدن , جاری شدن , فواره زدن.
واژه ایتالیایی : ماسه , هرچیز سنگینی چون شن و ماسه که در ته کشتی میریزند تا از واژگون شدنش جلوگیری کند , بالا ست , سنگینی , شن و خرده سنگی که در راه ...
نامزدی، نامزد شدن، نامزد کردن.
نخ قلاب ماهی گیری.
مزاحم، موجب تصدیع خاطر، مزاحمت.
رنجه آور، پر زحمت، طاقت فرسا، پردردسر، مزاحم.
مرغ انجیر خوار آمریکائی
جهاز عروس، جامه یا رخت عروس.
دارای تعداد زیادی ماهی قزل آلا.
دادخواهی بر ضد کسی که چیزی را یافته و به صاحبش مسترد نمی کند، محاکمه ی یابنده، مطالبه ی خسارت از یابنده، یابنده.
بانو شاعره پریرخ/ حقیقی: پری رخ بانو: دختر شاه طهماسب اول پادشاه صفوی و خواهر شاه اسمعیل دوم است، این زن ماجراجو و حادثه طلب که حس جاه طلبی و لیاقت ذ ...
بانو شاعره بلقیس/ تصویر بانو تصویر که نامش را میرجوشش عظیم آبادی برای نویسنده تذکرة الخواتین بلقیس ذکر نموده بانوئی اهل مرشد آباد هندوستان بوده که ب ...
بانو شاعره پنجه: تذکره حسینی این زن را که باین نام یاد کرده دختر ملاعلی مشهدی و همسر میر مرتضی ارتیمانی معرفی کرده است: صراحی کز غمی داری زبخت سرنگو ...
بانو شاعره تونی: صاحب تذکرة الخوانین مینویسد: تونی از زنان ایران و در حسن صورت و شیرین زبانی و لطیفه گوئی بحد کمال بوده و شوهری داشته که با امردی الف ...
بانو شاعره جانان بیگم: تذکرة الخواتین مینویسد: از بانوان کشور هندوستان و دختر عبدالرحمن بن بیرامخان ملقب بخان خانان که مردی فاضل و دانشمند بوده و تفس ...
بانو شاعره جمیله/ جمالی: تذکره مرآت الخیال مینویسد این زن زیبا روی و خوش اندام بوده و بیش از این در باره اش چیزی ننوشته و مطلع ذیل را از او ذکر کرده: ...
هامر پورگشتال یوسف ناسی را یهودی بزرگ نامیده و این بدلیل جایگاه منحصر بفرد او در جامعه یهودی عصر عثمانی است. همچنین اروپائیان سلیمان قانونی را ترک بز ...
هامر پورگشتال یوسف ناسی را یهودی بزرگ نامیده و این بدلیل جایگاه منحصر بفرد او در جامعه یهودی عصر عثمانی است. همچنین اروپائیان سلیمان قانونی را ترک بز ...
نَرسینگره Narsinghgarh منطقه ای در مرکز هند، واقع در ایالت مادهیا پرادش کنونی. در حوالی نیمه سده شانزدهم در جنگلهای دورافتاده منطقه فوق خاندانی موسوم ...
شاه عباس کبیر: شاه عباس کبیر در سالهای اولیه سلطنت خود، بدلیل ضعف دولت صفوی و تهدید ازبکان در خراسان، بناچار با عثمانی صلح کرد و طبق پیمان سال ٩٩٩ ق ...
اسرای آذربایجان: حکومت عثمانی با ادعای مسلمان بودن، تهاجم و لشکرکشی به قفقاز و شمال ایران، آذربایجان و شروان، و تصرف آن، و با اسیر نمودن زنان و کودکا ...
سنجاق بیگی: واژه سنجاق به معنی ایالت و سنجاق بیگی به معنی والی ایالت بوده است.
یهودی بزرگ: هامر پورگشتال یوسف ناسی را یهودی بزرگ نامیده و این بدلیل جایگاه منحصر بفرد او در جامعه یهودی عصر عثمانی است. همچنین اروپائیان سلیمان قانو ...
عصر سلطنت زنان: اقتدار کانون یهود در دربار و حرمسرای سلیمان اول با تکوین آن دوران از تاریخ عثمانی پیوند دارد که حدود یک سده، تا صعود محمد کوپرولو ( ١ ...
گراسیا ناسی: برجسته ترین زن یهودی از زمان سقوط دولت یهود تا به امروز خوانده میشود، مهاجرت گراسیا ناسی ( مندس ) به عثمانی ( ١٥٥٣ ) و اندکی بعد، پیوستن ...
نوربانو سلطان: در اوایل صدارت رستم پاشا و حدود هفت سال پیش از استقرار گراسیا و یوسف ناسی در امپراتوری عثمانی، به همسری سلیم درآمد و مادر پسری از او ش ...
روش خدمات تفریحی: entertainment مهمترین روش یهودیان در تاریخ گذشته و برای نفوذ در دربار عثمانی، مانند دربارهای اروپا، ارائه خدمات تفریحی بوده. این کا ...
آقچه asper آسپر aspre سکه نقره سلجوقیان عراق و دولت عثمانی. هر ۱۲۰ آقچه معادل یک سکه طلای عثمانی بوده. آقچه واژه ای ترکی است و به معنی سفید کوچک است ...
ینگی چریک یا ینی چری، مرکب از دو واژه ینگی ( نو ) و چری ( چریک ) ، به معنی چریک جدید یا قشون جدید است، این نیرو مهمترین و زبده ترین بخش قشون عثمانی ر ...
شایسته سالاری Meritocracy رویه ای است که مناصب را در اختیار لایق ترین و کاردان ترین مدیران قرار میدهد. معمولا در برابر خویشاوندسالاری Nepotism بکار م ...
خویشاوندسالاری Nepotism رویه ای است که مناصب را در اختیار خویشان و آشنایان و دوستان مدیران قرار میدهد. معمولا در برابر شایسته سالاری Meritocracy بکا ...
آقچه asper آسپر aspre سکه نقره سلجوقیان عراق و دولت عثمانی. هر ۱۲۰ آقچه معادل یک سکه طلای عثمانی بوده. آقچه واژه ای ترکی است و به معنی سفید کوچک است ...
نَرسینگره Narsinghgarh منطقه ای در مرکز هند، واقع در ایالت مادهیا پرادش کنونی. در حوالی نیمه سده شانزدهم در جنگلهای دورافتاده منطقه فوق خاندانی موسوم ...
واژه آلمانی : دوم , دومی , ثانی , دومین بار, ثانوی , مجدد, ثانیه , پشتیبان , کمک , لحظه , درجه دوم بودن , دوم شدن , پشتیبانی کردن , تایید کردن.
واژه آلمانی : آلو, گوجه , آلوی برقانی , کار یا چیز دلچسب.
واژه فرانسوی : درنوردیدن , سفر کردن مسافرت کردن , رهسپار شدن , مسافرت , سفر , حرکت , جنبش , گردش , جهانگردی.
واژه فرانسوی : مسافر , پی سپار , رهنورد.
واژه فرانسوی : درنوردیدن , سفر کردن مسافرت کردن , رهسپار شدن , مسافرت , سفر , حرکت , جنبش , گردش , جهانگردی.
واژه فرانسوی : واکه , صوتی , صدادار , مصوته , واکه دار کردن.
واژه سوئدی : جانور شناس, ویژه گر جانورشناسی.
واژه سوئدی : جانور شناسی, حیوان شناسی.
واژه سوئدی : وابسته به جانور شناسی, حیوان ( به شوخی ) .
واژه فنلاندی : بلند کردن , بالا بردن , عالی کردن , نشاط دادن , افراشتن, ترفیع دادن , ترقی دادن , ترویج کردن, بهبود امکانات , ترفیع.
واژه اسپانیایی : مورداستهزاء قراردادن, دست انداختن, شوخی کنایه دار, خوشمزگی.
واژه اسپانیایی : زنگ اخبار, وزوز کن.
واژه فنلاندی : در بالا , بالا ی , بالا ی سر , نام برده , بالا تر , برتر , مافوق , واقع دربالا , سابق الذکر , مذکوردرفوق, بالا سری , هوایی, بالا , در ...
واژه فنلاندی : در بالا , بالای , بالای سر , نام برده , بالاتر , برتر , مافوق , واقع دربالا , سابق الذکر , مذکوردرفوق.
واژه فنلاندی : سرتاسر , ازاین سو بان سو , درمیان , ازعرض , ازمیان , ازوسط , ازاین طرف بان طرف, آنسوی , آنطرف ماوراء , دورتر , برتر از, بالای , روی , ...
واژه فنلاندی : پشم گوسفند وجانوران دیگر , پارچه خوابدار , خواب پارچه , پشم چیدن از , چاپیدن , گوش بریدن , سرکیسه کردن, قلاب , چنگک , دام , تله , ضربه ...
واژه فنلاندی : زیادتی , مازاد , زائد , باقی مانده , اضافه , زیادی.
واژه ایتالیایی : باختر باد , باد صبا , باد مغرب , نسیم باد مغرب.
واژه ایتالیایی : فدایی , مجاهد , غیور , باغیرت , هواخواه.
واژه ایتالیایی : ایثار، جانفشانی، شوق , ذوق , حرارت , غیرت , حمیت , گرمی , تعصب , خیر خواهی , غیور , متعصب.
واژه ایتالیایی : تعصب , هوا خواهی , غیرت , شوق و اشتیاق.
واژه ایتالیایی : غیور , آدم متعصب یاهواخواه , مجاهد , جانفشان.
واژه ایتالیایی : سمت الراس , بالا ترین نقطه آسمان , قله , اوج.
عیب زدائی، رفع عیب
ترایلر کامیون، ارابه بی موتوری که توسط کامیون برده شود.
مبادله جنسی، مبادله، معامله، بارکشی با کامیون.
حرکت دهنده یا غلتاننده چرخ، چاپلوس.
سرویس باربری
شخصی که مامور خرید وفروش میان سرخ پوستان است.
معامله گر، راننده کامیون.
وحشیگری، سبعیت، خشونت
شنای کرال
راه پیما، سالک، قدم زننده.
عاری از لطف، بیمزه، بدیهی، مبتذل.
فاحشه، دختر جوان، کلفت ( kolfat ) .
نسبت ناروا دادن، دروغ بافتن، تهمت زدن.
شیپور زن، شیپورچی، کرنازن، جارچی.
غلتاننده، غلتان، غلتک زن.
شاه مدار، معبر مشترک.
شلوار کوتاهی که تانیمه ران میرسیده.
واژه سوئدی : اهل ناتال در جنوب آفریقا, ناتالی
واژه سوئدی : تخم گشنیده شده, سلول گشنیده شده یا لقاح شده, یاخته ای که از ترکیب دو سلول جنسی بوجود آید, تخم بارور, تخم.
واژه سوئدی : تشریح حیوانات, جانور شکافی.
واژه سوئدی : باغ وحش. پیشوند بمعنی حیوان - جانور و متحرک.
واژه اسپانیایی : رفوکردن, رفو, لعنتی, فحش.
واژه اسپانیایی : آبدار, شیره دار, شاداب, پر آب, بارانی.
واژه اسپانیایی : آب میوه, شیره, عصاره, شربت, جوهر, شیره, شیره گیاهی, عصاره, خون, شیره کشیده از, ضعیف کردن.
واژه اسپانیایی : آزاردادن, اذیت کردن, کسی را دست انداختن, سخنان نیشدارگفتن, اذیت, پوش دادن مو.
واژه اسپانیایی : وزوز کردن, ورور کردن, نامشخص حرف زدن, وزوز, ورور, شایعه, همهمه, آوازه, وزوز کردن, همهمه کردن, صدا کردن ( مثل فرفره ) , زمزمه کردن, د ...
واژه اسپانیایی : ورور کردن, نامشخص حرف زدن, وزوز, ورور, شایعه, همهمه, آوازه, زنبور عسل نر, سخن یکنواخت, یکنواخت سخن گفتن, وزوز کردن, همهمه کردن, صدا ...
واژه ایتالیایی : هواپیما را با سرعت وبازاویه تند ببالا راندن , زوم , با صدای وزوز حرکت کردن , وزوز , بسرعت ترقی کردن یا بالا رفتن , ( در فیلمبرداری ) ...
واژه ایتالیایی : قند , شکر , شیرینی , ماده قندی , با شکر مخلوط کردن , تبدیل به شکر کردن , شیرین کردن , متبلور شدن.
واژه ایتالیایی : بچه ای که پریان بجای بچه حقیقی بگذارند , بچه ناقص الخلقه , ساده لوح.
واژه ایتالیایی : جانور شناس , ویژه گر جانورشناسی.
واژه ایتالیایی : دارای خدایان مجسم بشکل جانور , شبیه جانور , جانورسان , تجسم خدا یا خدایان بشکل حیوانات پست , استعمال اشکال حیوانات در هنر بعنوان علا ...
واژه ایتالیایی : وابسته به جانور شناسی , حیوان ( به شوخی ) .
واژه ایتالیایی : جانور شناسی , حیوان شناسی.
واژه ایتالیایی : جانور گیاه سان , انواع جانوران مهره داری که رشد آنها شبیه گیاه میباشد.
واژه ایتالیایی : زودیاک , منطقه البروج , دایره البروج.
واژه ایتالیایی : زودیاک , منطقه البروج , دایره البروج.
واژه ایتالیایی : کولی , شبیه کولی.
واژه ایتالیایی : روی , فلز روی , روح , قطب پیل ولتا.
واژه ایتالیایی : جناغی , منشاری , شکسته , کج و معوج , دارای پیچ و خم کردن , منکسر کردن.
واژه ایتالیایی : حصیر یا فرش جلو در , کفش پاک کن.
واژه فنلاندی : تعجب , شگفت , حیرت , متعجب ساختن , غافلگیر کردن.
واژه فنلاندی : تند , پرتگاه دار , سراشیبی , ناگهان , ناگهانی , بیخبر , درشت , جداکردن , بی مقدمه , فوری , تند , بطور غافلگیر , غیر منتظره , سریع
واژه فنلاندی : بی اطلا ع , بی خبر , ناگهان , غفلتاً , سراسیمه , ناخوداگاه , ناخود آگاهانه.
واژه فنلاندی : نگهداشت, تحمل کردن , حمایت کردن , متکفل بودن , نگاهداری , تقویت , تایید , کمک , پشتیبان زیر برد , زیر بری , پشتیبانی کردن.
واژه فنلاندی : نگهداشتن , متحمل شدن , تحمل کردن , تقویت کردن , حمایت کردن از.
واژه فنلاندی : تعجب , شگفت , حیرت , متعجب ساختن , غافلگیر کردن.
واژه فنلاندی : بالا خانه , دراشکوب بالا , ساختمان فوقانی.
واژه آلمانی : دوم , دومی , ثانی , دومین بار, ثانوی , مجدد, ثانیه , پشتیبان , کمک , لحظه , درجه دوم بودن , دوم شدن , پشتیبانی کردن , تایید کردن.
واژه آلمانی : دوازده , دوازده گانه , یک دوجین.
واژه آلمانی : سازوارگر, وفق دهنده , جرح و تعدیل کننده.
واژه آلمانی : فضا, وسعت , مساحت , جا, فاصله , مهلت , فرصت , مدت معین , زمان کوتاه , دوره , درفضا جا دادن , فاصله دادن , فاصله داشتن.
واژه آلمانی : ریسمان چند لا , نخ قند, پیچ , بهم بافتن , دربرگرفتن.
واژه فرانسوی : عصاره گیری , عصاره , اصل ونسب , استخراج.
واژه فرانسوی : آسیب پذیری.
واژه فرانسوی : اصطلا ح عوامانه , عوامیت , پستی , وحشیگری.
واژه فرانسوی : آسیب پذیر.
واژه فرانسوی : عوامانه , عامیانه , پست , رکیک , مبتذل.
واژه فرانسوی : لباس پوشیدن , جامه بتن کردن , مزین کردن , لباس , درست کردن موی سر , پانسمان کردن , پیراستن.
واژه فرانسوی : لباس پوشیدن , جامه بتن کردن , مزین کردن , لباس , درست کردن موی سر , پانسمان کردن , پیراستن.
واژه فرانسوی : جامه , پوشاک , جامه رو , رخت.
واژه فرانسوی : خالص , اصل , اصلی , واقعی , حقیقی , درست.
واژه فرانسوی : خرک ( برای بالا بردن چرخ ) جک اتومبیل , سرباز , جک زدن.
واژه فرانسوی : بازبینی کردن , تحقیق کردن.
واژه فرانسوی : بازبینی کردن , تحقیق کردن.
واژه فرانسوی : رسیدگی , تحقیق , ممیزی , تصدیق , تایید.
واژه فرانسوی : محتملا , شاید.
واژه فرانسوی : قابل رسیدگی , قابل تصدیق و تایید.
واژه فرانسوی : صادقانه , باشرافت , موافق باحقایق , بدرستی , بطور قانونی , بخوبی.
واژه فرانسوی : راستگویی , صداقت , راستی , صحت.
واژه فرانسوی : دیدن , مشاهده کردن , نگاه کردن , فهمیدن
واژه فرانسوی : دیدن , مشاهده کردن , نگاه کردن , فهمیدن , مقر یا حوزه اسقفی , بنگر.
واژه فرانسوی : شراب شیرین یا تلخ اسپانیولی.
واژه فرانسوی : صفر , هیچ , مبداء , محل شروع , پایین ترین نقطه , نقطه گذاری کردن , روی صفرمیزان کردن.
واژه فرانسوی : جانور شناس , ویژه گر جانورشناسی.
واژه فرانسوی : جانور شناسی , حیوان شناسی.
واژه فرانسوی : مساحت , فضا , ناحیه.
واژه آلمانی : نوار, بانوار بستن.
واژه آلمانی : ریسمان چند لا , نخ قند, پیچ , بهم بافتن , دربرگرفتن.
واژه آلمانی : چشمک زدن , با چشم اشاره کردن , برق زدن , باز و بسته شدن , چشمک , اغماض کردن.
واژه آلمانی : در لانه سگ زیستن , درلانه زیستن , درلانه قراردادن , لانه کردن , لانه سگ یا روباه.
واژه فرانسوی : مزه , رغبت , میل , خوشمزه کردن.
واژه فنلاندی : تجاوز کردن , متجاوز بودن, قدم فرانهادن , از حد خود تجاوز کردن, پیش افتادن از , بهتر بودن از , تفوق جستن, سر , نوک , فرق , رو , قله , ا ...
واژه فنلاندی : قدم فرانهادن , تجاوز کردن , از حد خود تجاوز کردن, تجاوز کردن از , تخلف کردن از , تخطی کردن از , سرپیچی کردن از.
واژه فنلاندی : فراوان , پرپشت , فیض بخش , پربرکت.
واژه فنلاندی : ستودن , ستایش کردن, تمجید کردن , مدح کردن , ستایش , نیایش , تحسین , پرستش , تمجید وستایش کردن , نیایش کردن , تعریف کردن , ستودن.
واژه فنلاندی : روی هم رفته , از همه جهت , یکسره , تماما , همگی , مجموع , کاملا , منصفا.
واژه فنلاندی : کالج , دانشگاه, دانشگاه.
واژه فنلاندی : عضو دسته ی اشراف , طرفدار حکومت اشراف , نجیب زاده, عضو طبقه اشراف , اشراف زاده , اعیان زاده , شریف , اشرافی.
واژه فنلاندی : گردن فراز , متکبر , خودبین , گستاخ , پرنخوت, بسیار مغرور, مغرور , خود فروش , از روی خود خواهی.
پل دارای اسکلت آهنی.
چوب بست زننده، بسته، دسته، محکم شده، بشکه ساز.
ناحیه تحت قیمومت شورای امنیت سازمان ملل متحد.
قابلیت اعتماد.
جدول درستی، جدول صحت.
کوره آجری دارای سه پایه کار گذارده شده در آن.
مگس تسه تسه ناقل تریپانوزوم.
تونیز، توهم بیا بمیدان ( بصورت دعوت حریف بعمل متقابل گفته میشود ) .
وابسته به لوله رحمی یا گذرگاه تخم، لوله رحم، لوله ای.
متناسب برای لوله یا تغار یا بشکه.
دارای شکل لوله، لوله مانند.
تغار ساز، طشت ساز، گازر، شستشو دهنده.
آزخی، آزخ دار، برآمدگی دار، سلی، مسلول.
تکمه ای، دارای برآمدگیهای سلی، مبتلا بمرض سل.
دارای برآمدگی یا دکمه، مسلول، سلی.
مواد سمی که از باسیل کخ ترشح میشود.
دکمه، برجستگی.
حالت لوله ای، چیز مجوف.
دارای گلهای لوله ای وطبقی شکل، وابسته به استکانیان.
دارای گلهای لوله ای وطبقی شکل، وابسته به استکانیان.
دریچه کوچک لوله ای.
بند کشی کردن درزهای آجر وسنگ ( باسیمان یا آهک وگچ ) .
شمشیر ساز، خوراک، تامین غذا کردن.
خوشه نرسیده ذرت هندی.
هر سه شنبه، سه شنبه ها
صندلی یا نشیمن کوتاه، کلاله، خوشه.
واژه آلمانی : دو برابر, دوتا, جفت , دولا , دوسر, المثنی , همزاد
واژه آلمانی : پیاز.
واژه فرانسوی : سمت الراس , بالا ترین نقطه آسمان , قله , اوج.
واژه فنلاندی : زیادی , زائد , فوق العاده , اضافی , بزرگ , یدکی , خارجی , بسیار , خیلی, دارای اطناب , حشو , افزونه, بعدی , آنطرف , در درجه دوم اهمیت , ...
کسی که شکار را رم میدهد، شکارچی.
یدک کش، کسیکه کوشش وتقلا میکند، وسیله نقاله.
زره ران وپهلو.
شهریه، حق تدریس، تعلیم، تدریس، آموزانه.
پارچه توری ابریشمی نازک مخصوص روسری ولباس زنانه.
شعر بی قاعده وبی وزن قدیمی.
آلت شکنجه، گیوتین، گاری، قایق ته صاف، آدم مست وتلوتلو خور.
آلت شکنجه، گیوتین، گاری، قایق ته صاف، آدم مست وتلوتلو خور.
متورم، آماس دار.
آماس، ورم، حالت تورم
ورم، آماس، غرور، بادکردگی.
تپه، توده درختان واقع بر روی تپه، توده، انبوه، انباشته.
پرآشوب، آشفته، پر سر وصدا.
بشکه بزرگ، بقدر یک بشکه، آدم یا چیز بشکه مانند، لوله بخاری، لیوان، قدح، دربشکه ریختن.
خوش نوا، خوش آهنگ، کوک، موزون، تنظیم پذیر.
خوش نوا، خوش آهنگ، کوک، موزون، تنظیم پذیر.
دیود نقبی، دیود تونلی.
ناکوک، بی آهنگ، نارسا، ناموزون.
تنگستن، تونگستن، فلزی از جنس کروم.
دارای تنگستن.
غشاء پوششی، نام قبیله ای از سرخ پوستان آمریکا.
نیام دار، پوشش دار، پیراهن پوش، جانور نیام دار.
نیام دار، پوشش دار، پیراهن پوش، جانور نیام دار.
پوشش یاپیراهن کوتاه وکوچک، لباس روئی کشیش در عشاء ربانی، لباس کوتاه.
نای مخصوص کوک ومیزان کردن بعضی آلات موسیقی.
هر نوع ماهی اسقومری اقیانوسی.
کلاه بافته پشمی زمستانی.
تورانی، مردمی از نژاد آلتائی اورال. همی گوید ای رزم دیده سوار چه پویانی اسب اندرین مرغزار کز افراسیاب اندر آیدت بد ز توران زمین بر تو نفرین سزد/ ...
زلال سنجی.
پیچی شکل، فرفره ای.
اتومبیل توربین دار.
دستگاه مولد برق دارای توربین.
موتور هواپیمای دارای توربین جت.
موتور جت مجهز به موتور توربین.
اسباب مخصوص بهم زدن مایعات.
آشفتگی، اغتشاش، آشوب، گردنکشی، تلاطم.
آماس کننده، متورم، باد کرده، پرطمطراق.
تورم، برآمدگی، آماس، بادکردگی، تکبر.
واژه فنلاندی : گروهبان دوم.
ماشین تورینگ.
ترک، اهل کشور ترکیه.
زبانهای ترکی شامل جغتائی وعثمانی
زبانهای ترکی شامل جغتائی وعثمانی
گرمابه بخار، حمام ( بنوعی که در ایران وترکیه مرسوم است ) .
حوله مخمل نما.
آداب وسنن ترکی، اصطلاحات ترکی.
ترکمن، ترکمنی
کاکتوس هند غربی
کاکتوس هند غربی.
خراطی، تراش کاری، دکان خراطی، کارخانه تراش، ماشین تراش، اشیاء تراشیدنی، منبت کاری.
خانواده بلدرچین
اسکنه ماشین تراش، قلم ماشین تراش.
خانواده بلدرچین
بانو شاعره پرتوی: این بانو اهل تبریز بوده و کیفیت حالاتش معلوم نشد ولی از سیاق نقل احوال پرتوی و به دلالت سبک وشیوه شعرش قطعا باید مربوط به پیش از قر ...
سیورغتمش سلطان فردی دسیسه گر و برادر هم سن و سال پادشاه خاتون حاکم کرمان در دوره مغولان بوده، در یکسال و یکماه متولد شدند که از مادر جدا بودند، تلاش ...
پادشاه خاتون، متخلص به لاله خاتون، این بانو در زمان مغولان در کرمان حاکم و پادشاه بوده، برادری جدا زاد و توطئه گر داشته که همسال او بوده و تلاش میکرد ...
پادشاه خاتون، متخلص به لاله خاتون، این بانو در زمان مغولان در کرمان حاکم و پادشاه بوده، برادری جدا زاد و توطئه گر داشته که همسال او بوده و تلاش میکرد ...
بانو شاعره بیجه منجمه: امیر علی شیر نوائی در مجالس النفایس مینویسد: این زن خواهر مولانا علاء الدین کرمانی وهم زمان سلطان حسین بایقرا ومولانا جامی بود ...
بلمونت Belmonte شهری است در شمال پرتغال، در نزدیکی مرز اسپانیا، که در سده پانزدهم از مراکز مهم زندگی یهودیان مخفی بود.
در سالهای ١٥٦٦ تا ١٥٦٨ بازار مبادلات مالی سلطنتی Royal Exchange لندن تأسیس شد که با نام بورس Bourse شهرت یافت. این نهاد جدید، که بی تردید به تقلید از ...
در سالهای ١٥٦٦ تا ١٥٦٨ بازار مبادلات مالی سلطنتی Royal Exchange لندن تأسیس شد که با نام بورس Bourse شهرت یافت. این نهاد جدید، که بی تردید به تقلید از ...
سکه نقره شیلینگ انگلیس اولین بار در زمان هنری هفتم به سال ۱۵۰۴ میلادی ضرب شد.
در زمان ادوارد ششم سکه شیلینگ جدیدی ضرب شد که برای اولین بار در انگلیس اعداد و حروف عربی بر روی آن نقش بسته بود.
نهادی که با نام اینتلیجنس سرویس بریتانیا Secret Intelligence Service ( SIS ) شهرت جهانی یافته و بعنوان مادر سازمانهای اطلاعاتی دنیای غرب شناخته میشود ...
سابقه اولین ارتباط سیاسی ایران و انگلیس به زمان ادوارد اوّل و گیخاتو میرسد. ادوارد بمنظور اتحاد نظامی با ایلخانان مغول علیه ممالیک مصر، هیئتی ٢٣ نفره ...
سابقه اولین ارتباط سیاسی ایران و انگلیس به زمان ادوارد اوّل و گیخاتو میرسد. ادوارد بمنظور اتحاد نظامی با ایلخانان مغول علیه ممالیک مصر، هیئتی ٢٣ نفره ...
ریودیلاپلاتا Rio de la Plata در جنوب امریکای جنوبی است، یعنی منطقه ای که شامل کشورهای آرژانتین، اروگوئه، پاراگوئه و بولیوی امروز است.
اوسپ ناپیه Osep Napea همان جوزف ناپیر است، اولین سفیر روسیه در انگلستان است که، طبق نظر برخی مورخین، از اسلاف خاندان اسکاتلندی ناپیر است؛ یعنی همان خ ...
اوسپ ناپیه Osep Napea همان جوزف ناپیر است، اولین سفیر روسیه در انگلستان است که، طبق نظر برخی مورخین، از اسلاف خاندان اسکاتلندی ناپیر است؛ یعنی همان خ ...
کمپانی مسکوی: در سال ۱۵۵۵ کمپانی مسکوی در لندن برای تجارت با روسیه و ایران تأسیس شد و از سال ۱۵۵۷ مأموریت های آنتونی جنکینسون در روسیه و ایران آغاز گ ...
کمپانی مسکوی: در سال ۱۵۵۵ کمپانی مسکوی در لندن برای تجارت با روسیه و ایران تأسیس شد و از سال ۱۵۵۷ مأموریت های آنتونی جنکینسون در روسیه و ایران آغاز گ ...
بلمونت Belmonte شهری است در شمال پرتغال، در نزدیکی مرز اسپانیا، که در سده پانزدهم از مراکز مهم زندگی یهودیان مخفی بود.
در سالهای ١٥٦٦ تا ١٥٦٨ بازار مبادلات مالی سلطنتی Royal Exchange لندن تأسیس شد که با نام بورس Bourse شهرت یافت. این نهاد جدید، که بی تردید به تقلید از ...
نهادی که با نام اینتلیجنس سرویس بریتانیا Secret Intelligence Service ( SIS ) شهرت جهانی یافته و بعنوان مادر سازمانهای اطلاعاتی دنیای غرب شناخته میشود ...
ریودیلاپلاتا Rio de la Plata در جنوب امریکای جنوبی است، یعنی منطقه ای که شامل کشورهای آرژانتین، اروگوئه، پاراگوئه و بولیوی امروز است.
اوسپ ناپیه Osep Napea همان جوزف ناپیر است، اولین سفیر روسیه در انگلستان است که، طبق نظر برخی مورخین، از اسلاف خاندان اسکاتلندی ناپیر است؛ یعنی همان خ ...
بانو شاعره بیگم دهلوی: تذکرة الخواتین این زن را شاعر معرفی کرده و سر بسته مینویسد اهل شاه جهان آباد هندوستان است و این بیت را ازاو نقل میکند: گر میس ...
بانو شاعره بیدلی حزین بی بی: تذکرة الخواتین از قول بیدلی حزین بی بی را خواهر عبدالله و جزء زنانی که طبع شعر داشته یاد مینماید و مطلع ذیل از وی است: ...
واژه فنلاندی : دریافتن , توقیف کردن , بیم داشتن , هراسیدن, قطب نما , پرگار, دریافتن , درک کردن , فهمیدن , فرا گرفتن, حفر , کاوش , حفاری , کنایه , کند ...
واژه فنلاندی : درک , فهم , بیم , هراس , دستگیری, تشخیص , تمیز , بصیرت , بینایی , دریافت, هوش , فهم , قوه درک , عقل , خرد , سابقه, دلیل , سبب , علت , ...
واژه فنلاندی : فراوان , پرپشت , فیض بخش , پربرکت, پر آب , آبدار , شاداب , پرپشت , با شکوه , مست کردن , مشروبخوار , الکلی, وافر , مجلل , انبوه , پربرک ...
واژه فنلاندی : سخت کردن , تشدید کردن , شدید شدن, نیرومند کردن , قوی کردن , تقویت دادن , تقویت یافتن , تحکیم کردن.
واژه فنلاندی : رسیدن به , نائل شدن به , کشش , حصول , رسایی , برد.
واژه فنلاندی : بالا , در حال کار, بالا یی , روببالا , روبترقی , بطرف بالا.
واژه فنلاندی : در بالا , بالای , بالای سر , نام برده , بالا تر , برتر , مافوق , واقع دربالا , سابق الذکر , مذکوردرفوق.
واژه فنلاندی : مباهات , بهترین , سربلندی , برتنی , فخر , افاده , غرور , تکبر , سبب مباهات , تفاخر کردن.
واژه فنلاندی : گرانسر , برتن , مغرور , متکبر , مفتخر , سربلند.
واژه فنلاندی : سربالا یی , فراز , صعود , ترقی , عروج , فرازروی, بالا رفتن , صعود کردن , ترقی کردن, بهبود امکانات , ترفیع , جاده سربالا , دشوار , مشکل.
واژه فنلاندی : سیخک , سیخ , خار , مهمیز , انگیزه , تحریک کردن , آزردن , سک , سک زدن, تحریک , تهییج , انگیزش, مهمیز , سیخ , مهمیز زدن.
گل آفتاب گردان، گیاه تورنسل.
سقزدار، دارای تربانتین
سقزدار، دارای تربانتین
کاسه پشت، لاک پشت، هر چیز برجسته بیضی شکل، عرشه منحنی عقب یا جلوکشتی.
( صورت جمع کلمه turf ) ، مرغزار، چمنها.
جوهر چاپ مخصوص طراحی و گراور سازی.
زبانه یا گیره ای که دارای زبانه های کوچکتری باشد بطوری که رویهم بشکل پله یاتضاریس پله ای درآیند.
کرم ابریشم شرقی
فیل عاج دار، گراز، دارای دندان گراز.
کرم ابریشم شرقی
دسته علف، دسته مو، دسته انبوه، کلاله.
علف چمن وچراگاه، چمن باتلاقی.
کرم ابریشم شرقی
موئی، پشمالو، پوشیده از کلاله مو یا علف.
کسی که تحت سرپرستی لله و معلم سرخانه باشد.
معلمی، آموزانه، سرپرستی، قیمومت، للگی.
دوم شخص مفرد را در مکالمه بکار بردن، در محاوره ( تو ) استعمال کردن.
دهانه لوله، دهانه دم آهنگری.
چرند گو، مهمل گو، چرند نویس.
دو، دوتا، جفت، زوج، توام، دوقلو، چند قلو.
دارای صدای دنگ دنگ، تودماغی.
انواع ثعلب دارای برگ زوجی، لیستر، جریان.
( درمورد پارچه ) پشم ونخ راه راه، فاستونی.
کندن مو، ( طب ) انبرک
کندن مو، ( طب ) انبرک.
ورق کاغذ دوازده ورقی، قطع ورقی.
سوراخ سطر دوازدهم.
قطع کاغذ یاکتاب ورقی.
دوباره زاد، تجسم ثانوی، تولد تازه روحانی یافته.
ساخته شده از انتهای رشته های طناب.
تاریک وروشن، گرگ ومیش، نیمه روشن.
پارچه جناغی، پارچه جناغی بافتن.
مقابله توام، بررسی توام.
دوقلو بدنیا آمده.
( ریسمان ریسی ) چندلا کننده، چیزی که میپیچد یا دورمیزند، پیچنده.
( گیاه شناسی ) پیچ امین الدوله معطر آمریکائی.
پیچ دهنده، چرخاننده.
پارچه راه راه مارپیچی.
تکان ناگهانی، ناگهان کشیدن، جمع شدن، بهم کشیدن، گره زدن، فشردن، پیچاندن، سرکوفت دادن، منقبض شدن، کشش، حرکت یا کشش ناگهانی.
واژه فنلاندی : برانگیختن , جرات دادن , تربیت کردن , تشویق ( به عمل بد ) کردن , معاونت کردن ( درجرم ) , تشویق , تقویت , ترغیب ( به کار بد ) , تشویق کر ...
سدومی، sodomy، لواط کار، سدوم و عموره قوم لوط هستند، در واژه غربی به لواط کار سدومی گفته میشود.
گومورا: همان شهر عموره است، سدوم و عموره قوم لوط هستند که به عذاب الهی نابود شدند.
توماس پالئولوگوس، خاندان یونانی پالئولوگوس در سده یازدهم میلادی به اقتدار رسید و از طریق وصلت با خاندان سلطنتی کومننوس و سایر خاندانهای درجه اول بیزا ...
سیبر واژه ترکی - مغولی به معنی سرزمین خفته است. این سرزمین از سده سوم پیش از میلاد مأوای قبایل ترک و مغول بود.
خانات سیبر، سیبر واژه ترکی - مغولی به معنی سرزمین خفته است. این سرزمین از سده سوم پیش از میلاد مأوای قبایل ترک و مغول بود. در دوران چنگیز خان در قلمر ...
هشترخان، یا حاجی طرخان، یا استراخان، در آغاز دهکده ای بوده در حاشیه ولگای سفلی و در ۱۰۰ کیلومتری دریای خزر که در دوران خانات قبچاق، بدلیل استقر ار در ...
استراخان، یا هشترخان، یا حاجی طرخان، در آغاز دهکده ای بوده در حاشیه ولگای سفلی و در ۱۰۰ کیلومتری دریای خزر که در دوران خانات قبچاق، بدلیل استقر ار در ...
شهر غازان یا قازان، شهری است در حاشیه رود ولگا که در سده سیزدهم میلادی بدست مغولان قزل اردو تأسیس شد. در سال ١٤٤٥ اولومحمد، یکی از خان زادگان طغاتیمو ...
حاجی طرخان، یا هشترخان، یا استراخان، در آغاز دهکده ای بوده در حاشیه ولگای سفلی و در ۱۰۰ کیلومتری دریای خزر که در دوران خانات قبچاق، بدلیل استقر ار در ...
شهر قازان یا غازان، شهری است در حاشیه رود ولگا که در سده سیزدهم میلادی بدست مغولان قزل اردو تأسیس شد. در سال ١٤٤٥ اولومحمد، یکی از خان زادگان طغاتیمو ...
جزیره قرم، یا کریمه، شبه جزیره ای است به وسعت ٢٧ هزار کیلومتر مربع در شمال دریای سیاه که امروزه جمعیت آن حدود ٢/٥ میلیون نفر است. این سرزمین طی سده ه ...
توغتمش، تختامیش، Tokhtamysh از احفاد اورده برادر بزرگ باتو، خان سپید اردو ( آق اردو ) و متحد اولیه تیمور گورکانی، امیر ماوراءالنهر، بود. او در اوایل ...
جزیره کریمه، یا قرم، شبه جزیره ای است به وسعت ٢٧ هزار کیلومتر مربع در شمال دریای سیاه که امروزه جمعیت آن حدود ٢/٥ میلیون نفر است. این سرزمین طی سده ه ...
توغتمش، تختامیش، Tokhtamysh از احفاد اورده برادر بزرگ باتو، خان سپید اردو ( آق اردو ) و متحد اولیه تیمور گورکانی، امیر ماوراءالنهر، بود. او در اوایل ...
غیاث الدین محمد ازبک ( اوزبیگ ) دوران حکومت او از ١٣١٢ تا ١٣٤١ میلادی اوج اقتدار و شکوفایی خانات قبچاق شمرده میشود، در عین تعصب بر اسلامیت، در قبال پ ...
اوزبیگ در ترکی، اوز به معنای ١٠٠ و بیگ رئیس طایفه است.
توغتمش، تختامیش، Tokhtamysh از احفاد اورده برادر بزرگ باتو، خان سپید اردو ( آق اردو ) و متحد اولیه تیمور گورکانی، امیر ماوراءالنهر، بود. او در اوایل ...
واژه فنلاندی : کوشش کردن , قصد کردن , مبادرت کردن به , تقلا کردن , جستجو کردن , کوشش , قصد, کوشش کردن , سعی کردن , کوشیدن , آزمودن , محاکمه کردن , جد ...
واژه فنلاندی : اوردن , رساندن به , موجب شدن, لبه.
واژه فنلاندی : افزودن , اضافه کردن.
واژه فنلاندی : دایره , محیط دایره , محفل , حوزه , قلمرو , دورزدن , مدور ساختن , دور ( چیزی را ) گرفتن , احاطه کردن.
واژه فنلاندی : محیط , محیط دایره , پیرامون.
واژه فنلاندی : محیط , اطراف , احاطه , دور و بر , پرگیر, همسایگی , مجاورت , اهل محل.
واژه فنلاندی : گرداگرد , دور , پیرامون , دراطراف , درحوالی , در هر سو , در نزدیکی, گرد ( گعرد ) کردن , کامل کردن , تکمیل کردن , دور زدن , مدور , گردی ...
واژه فنلاندی : پیچیدن , پوشاندن , درلفاف گذاشتن , فراگرفتن , دورچیزی راگرفتن , احاطه کردن, فرا گرفتن , محاصره کردن , احاطه شدن , احاطه.
واژه فنلاندی : گرداگرد , دور , پیرامون , دراطراف , درحوالی , در هر سو , در نزدیکی.
واژه فنلاندی : تحقق بخشیدن , پی بردن, دیدن , مشاهده کردن , نگاه کردن , فهمیدن , مقر یا حوزه اسقفی , بنگر, فهمیدن , ملتفت شدن , دریافتن , درک کردن , ر ...
واژه فنلاندی : دریافتنی , قابل درک
واژه فنلاندی : مهربان , دلجو , خوش برخورد , خوشخو, دوستانه , مساعد , مهربان , موافق , تعاونی, گونه , نوع , قسم , جور , جنس , گروه , دسته , کیفیت , جن ...
واژه فنلاندی: همراه همدم , هم نشین , پهلو نشین , معاشرت کردن , همراهی کردن, دوست , رفیق , یار , دوست کردن , یاری نمودن, یار , شریک , همدست , رفیق شدن.
عصبانی، لرزان، تحریک شده.
رمز دو از پنج.
انباره دو سطحی.
منطق دوسطحی.
کاهشگر با دو ورودی.
افزایشگر با دو ورودی.
شدید، سخت، نیرومند، دومشتی.
دارای دو دست، قوی، محکم، استوار.
با دو نشانی.
هم گذر دو گذری.
دو گذری.
( ysi ( informal واژه فنلاندی: عدد نه , نه عدد , نه تا , نه نفر , نه چیز , نه تایی.
واژه فنلاندی: کوشش کردن , قصد کردن , مبادرت کردن به , تقلا کردن , جستجو کردن , کوشش , قصد, شرکت, تقلا , تلا ش , کوشش , سعی, عمل تهورامیز , امرخطیر , ...
واژه فنلاندی: زحمتکش , ساعی , کوشا , درس خوان , کتاب خوان , مشتاق , خواهان , پرزحمت , بلیغ , جاهد.
واژه فنلاندی: عمل تهورامیز , امرخطیر , اقدام مهم , , سرمایه گذاری , تشکیلا ت اقتصادی , مبادرت بکاری کردن , اقدام کردن.
ماشین دو فازه.
( در مورد برق ) دو فاز، دومرحله ای، دوحالتی، دو وهله ای.
دولا، دولاتاب.
دو مقیاسی، دودوئی.
دوستاره ای، سرلشکر، دریا دار.
جبر دو حالتی.
مدار دو حالتی.
جهش دو حالتی.
متغییر دو حالتی.
لیست دو طرفه.
مدار دو سیمه.
اتومبیل کرایه مسافری.
اهل شهر، شهری، همشهری.
سکه دو پنسی، کتاب اول ابتدائی بچه ها.
نسبت به دو.
طبل، جبهه کلیسا، پرده، غشائ
نقاره، دهل، کوس
طبل زن.
استسقائ طبل، نفخ شکم در اثر گاز.
طبل، جبهه کلیسا، پرده، غشائ
ورم، گزافه گوئی، مبالغه، صدای سنگین، طبل.
باماشین تحریر نوشتن، نوشتنی
شبیه نمونه، نمونه ای، شبیه حروف چاپی.
جنس یاگونه ( در تقسیم بندی ) ، نوع مشخص.
باماشین تحریر نوشتن، نوشتنی
حروفچین.
تیفوس، تیفوسی، حصبه ای
نمونه، علامت، شاخصیت، خصوصیت
ماشین حروف ریزی وحروف چینی.
مامور چاپخانه، چاپچی، مطبعه چی.
قاتل ستمگران، ستمگر کش، ستمگر کشی.
نوچه، نوآموز، تازه کار، مبتدی، کارآموز. مبتدی، تازه کار، نوچه.
سنخی، نوبتی، نوبه ای، برجسته، شاخص، معروف.
tzar تزار، امپراطور روسیه قدیم
ملکه روسیه تزاری.
محور وای.
اتصال ستاره ای.
سوراخ سطر دوازدهم.
طناب ساخته شده از الیاف نرم و سفید مانیل.
صاحب کشتی تفریحی، علاقمند به دریانوردی.
yahveh yahweh یهوه ( نام خدا درمیان قوم اسرائیل ) .
( در چین ) اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه، اداره دولتی.
اجناس ذرعی مانند پارچه و غیره. .
کسیکه برای اداره کارهای طویله اجیر میشود، مهتر گاو، متصدی محوطه.
میزان و مقدار چیزی بحسب یارد، مجموعه.
رئیس محوطه بارانداز راه آهن.
بومادران، بومادران هزار برگ.
بانو شاعره ارفع جهان بانی: ادیبی عالمه از خاندان قاجاریه، بانویی خوش ذوق و شاعره بوده: لب برلبم گذار که جان آیدم بلب عمری است برلب آمدن جانم آرزوست ...
بانو شاعره آقابیگم: شهرتش آقائی دختر مهتر قرائی خراسانی بوده که پدرش در خدمت محمد خان ترکمان مقام وجاهی داشته. آغا بیگم بطبع خود مغرور بوده و خود را ...
بانو شاعره آغا باجی: یکی از همسران فتحعلیشاه قاجار و دختر ابراهیم خان جوانشیر شوشی بوده است و فتحعلیشاه با آنکه از ابتدا باوی روابط زناشوئی نداشته با ...
بانو شاعره آغا کوچک: در تذکرة الخواتین این زن را دختر سیف اله میرزا قاجار مینویسد و اضافه میکند که مادرش بنام آغا دختر میرزا عبدالکریم پسر میرزا عبدا ...
بانو شاعره آفاق جلایر: تذکره جواهر العجایب تالیف فخری بن امیری هروی او را دختر امیر علی جلایر [۱] و همسر امیر درویشعلی کتابدار [۲] برادر امیر علی شی ...
بانو شاعره بزرگی: صاحب تذکره مرآت الخیال که معاصر شاه جهان پادشاه هندوستان بوده مینویسد بزرگی زنی است که اصلش از کشمیر و در زمان جهانگیر پادشاه هند ا ...
گراند اوریان فرانسه Grand Orient de France این سازمان جدید، که در آغاز خود را گراندلژ ملی فرانسه میخواند، کمی بعد به گراند اوریان فرانسه تغییر نام دا ...
دکتر ژزف گیوتین Joseph Ignace Guillotin از دوستان بنجامین فرانکلین بود. او همان کسی است که دستگاه مخوف گیوتین اعدام زمان انقلاب فرانسه بنام او شهرت ی ...
مردم روس: مردمی که امروزه روس خوانده میشوند، در سده نهم میلادی از آمیزش اسلاوهای شرقی با گروهی از مهاجمین اسکاندیناوی، موسوم به ورنجی ها، پدید آمدند/ ...
ریشه واژه روس Ros , Rus ناشناخته است. کهن ترین اشاره های مکتوب به آن در متون عربی است. این واژه در سده های نهم و دهم میلادی رواج کامل یافت.
واژه ورنجیان ( ورنگیان ) Varangians در اصطلاح مسلمانان و مورخان اولیه روس به اقوام شمال یا اسکاندیناویها اطلاق میشده و دریای بالتیک را نیز دریای ورنج ...
اسلاوها East Slav tribes قومی آسیایی بودند که در هزاره های سوم و دوم پیش از میلاد به اروپا مهاجرت کرده و در سده های نخست میلادی به همسایه شرقی قبایل ...
شهر نوگرود Novgorod از کهن ترین مراکز استقرار روس هاست. این شهر از سده سیزدهم به یکی از مراکز مهم تجاری اروپای شرقی بدل شد. حاکم نشین نوگرود از سده چ ...
شهر کیف Kievan Rus طبق داده های باستان شناسی، شهر کیف فعلی واقع در اوکراین بعنوان یکی از مهمترین مراکز محل سکونت اسلاوهای شرقی در سده ششم یا هفتم میل ...
صقالبه ( اسلاوهای شرقی ) صقالبه و روس دو نژاد جداگانه هستند که در مناطق بلغار و روسیه از قدیم میزیسته اند، ابن رسته در حوالی سال ٢٩٠ قمری. ٩٠٢ میلادی ...
شهر ولادیمیر Vladimir در سال ١١٠٨ بدست ولادیمیر دوم، حاکم اعظم کیف، تأسیس شد و در سده دوازدهم، با افول شهر کیف، به مقر حاکم نشین روسها بدل گردید. در ...
قزل اردو یا خانات قبچاق به بخش غربی امپراتوری مغول اطلاق میشود. در تاریخنگاری جدید اروپا این نام را به اردوی زرین Horde Golden ترجمه کرده اند و از ای ...
قزل اردو یا خانات قبچاق به بخش غربی امپراتوری مغول اطلاق میشود. در تاریخنگاری جدید اروپا این نام را به اردوی زرین Horde Golden ترجمه کرده اند و از ای ...
قزل اردو یا خانات قبچاق به بخش غربی امپراتوری مغول اطلاق میشود. در تاریخنگاری جدید اروپا این نام را به اردوی زرین Horde Golden ترجمه کرده اند و از ای ...
واژه بایار و بایارین boyar و boyarin روسی از ریشه ترکی بای ( بیگ ) است. این عنوان به متنفذین روس اطلاق میشد. بایارهای روس، مانند بیگ های ترک و مغول، ...
گراند اوریان فرانسه Grand Orient de France این سازمان جدید، که در آغاز خود را گراندلژ ملی فرانسه میخواند، کمی بعد به گراند اوریان فرانسه تغییر نام دا ...
دکتر ژزف گیوتین Joseph Ignace Guillotin از دوستان بنجامین فرانکلین بود. او همان کسی است که دستگاه مخوف گیوتین اعدام زمان انقلاب فرانسه بنام او شهرت ی ...
ریشه واژه روس Ros , Rus ناشناخته است. کهن ترین اشاره های مکتوب به آن در متون عربی است. این واژه در سده های نهم و دهم میلادی رواج کامل یافت.
واژه ورنجیان ( ورنگیان ) Varangians در اصطلاح مسلمانان و مورخان اولیه روس به اقوام شمال یا اسکاندیناویها اطلاق میشده و دریای بالتیک را نیز دریای ورنج ...
اسلاوها East Slav tribes قومی آسیایی بودند که در هزاره های سوم و دوم پیش از میلاد به اروپا مهاجرت کرده و در سده های نخست میلادی به همسایه شرقی قبایل ...
نوگرود Novgorod از کهن ترین مراکز استقرار روس هاست. این شهر از سده سیزدهم به یکی از مراکز مهم تجاری اروپای شرقی بدل شد. حاکم نشین نوگرود از سده چهارد ...
کیف Kievan Rus طبق داده های باستان شناسی، شهر کیف فعلی واقع در اوکراین بعنوان یکی از مهمترین مراکز محل سکونت اسلاوهای شرقی در سده ششم یا هفتم میلادی ...
کیف Kievan Rus طبق داده های باستان شناسی، شهر کیف فعلی واقع در اوکراین بعنوان یکی از مهمترین مراکز محل سکونت اسلاوهای شرقی در سده ششم یا هفتم میلادی ...
شهر ولادیمیر Vladimir در سال ١١٠٨ بدست ولادیمیر دوم، حاکم اعظم کیف، تأسیس شد و در سده دوازدهم، با افول شهر کیف، به مقر حاکم نشین روسها بدل گردید. در ...
قزل اردو یا خانات قبچاق به بخش غربی امپراتوری مغول اطلاق میشود. در تاریخنگاری جدید اروپا این نام را به اردوی زرین Horde Golden ترجمه کرده اند و از ای ...
واژه بایار و بایارین boyar و boyarin روسی از ریشه ترکی بای ( بیگ ) است. این عنوان به متنفذین روس اطلاق میشد. بایارهای روس، مانند بیگ های ترک و مغول، ...
واژه بایار و بایارین boyar و boyarin روسی از ریشه ترکی بای ( بیگ ) است. این عنوان به متنفذین روس اطلاق میشد. بایارهای روس، مانند بیگ های ترک و مغول، ...
نوزاده بره، بزغاله.
گل پنچ هزاری، گل ژاپونی.
جلبک دارای رنگدانه زرد تا سبز.
یلوه بزرگ زرد رنگ
توله
گارد سلطنتی محافظ جان پادشاه انگلیس.
( yeoman ) خرده مالک، کشاورز، مالک جزئی
خدمت صادقانه و از روی وفاداری و صمیمیت.
خرده مالکین، سواره نظام، سرباز داوطلب.
سیخ زدن، سک زدن، برانگیزاندن، شلاق زدن کوبیدن، قاپیدن وبردن، محکم بستن، فشار دادن، هل دادن، شکاف برداشتن، لگد، مشت، ضربت، حرکت سریع و شدید.
دیروز عصر، دیشب.
جیر جیر کردن، زوزه کشیدن، عوعو کردن، واغ واغ.
آواز خوان، دلی دلی گو.
( yogi ) جوکی، مرتاض هندی
فریاد تحریک و تشویق برای تازی شکاری مخصوص صید روباه، علامت تعجب در هیجان و خشم و خوشی و وجد.
( younker ) نجیب زاده جوان، جوان سلحشور، نوجوان.
خوک سفید از نژاد یورکشایر، ایالت یورکشایر درشمال انگلستان.
جوان وار، نسبتا جوان.
جوانتر، بچه تر.
( yonker ) نجیب زاده جوان، جوان سلحشور، نوجوان
ارادتمند شما. مخففyours truly
( =you have ) شما دارید
خیمه کروی قرقیزهای ساکن سیبریه ( yurt )
تشعشع اشعه مجهول.
محور ایکس.
سوراخ سطر یازدهم.
( اصطلاح طبی ) درمان با اشعه مجهول.
رسام مختصاتی.
گزانتین، ماده رنگی روناس و گل زرد.
زن سقراط، زن ستیزه جو، زن غوغائی ( xantippe )
شخص بور و سفید پوست، شخص مو زرد و سفید پوست.
زن سقراط، زن ستیزه جو، زن غوغایی ( xanthippe )
تصویر بردار. ( xerographiy ) عکس برداری وکپی برداری ازترسیمات بوسیله اثرنور برروی کاغذ و غیره.
همزیست با بیگانه.
چاپگر تصویر بردار.
قابل زیست در محیط های خشک، خشک زی.
قابل زیست در محیط های خشک، خشک زی.
ترادیسنده، مبدل.
خشک و گرم.
تخمیری، عفونی، واگیردار، مسری.
تقویت کننده قدرت آنزیم یا دیاستاز.
آنزیم سازی، آنزیم ساز، مولد دیاستاز.
تخمیر سنج، دستگاه اندازه گیری قدرت تخمیر.
مبحث تخمیر و شناسائی مخمرها، مخمرشناسی.
آمیخته، وابسته به لقاح، وابسته به گشنیدگی.
آمیختگی جنسی، ترکیب، پیوستگی، لقاح.
استخوان قوس وجنه، استخوان گونه
اهل ناتال در جنوب آفریقا، ناتالی
چمن خزنده پایای نواحی گرمسیر
یکی از افراد پیاده نظام فرانسوی در الجزایر
روش تربیت و رام کردن جانوران، فن اهلی کردن جانوران و حیوانات وحشی.
تشریح حیوانات، جانور شکافی
وابسته به فن تربیت حیوانات
کارشناس تربیت حیوانات، ویژه گر اهلی کردن جانوران.
هاگ تاژک دار غیر جنسی جلبک
جانور گیاه سان، انواع جانوران مهره داری که رشد آنها شبیه گیاه میباشد
انگل حیوانی، حیوان انگل
جانور خوار، گوشتخوار
تنها محصول یک نطفه واحد ( در مقابل Zooid ) ، هر یک از حیوانات منفرد متعلق به حیوان مرکب.
عدسی دوربین عکاسی دارای کانون متغیر
اندازه گیری اندامهای جانوران
باغ وحش
علامت تعجب، عجبا، در گویش عامیانه میگیم: زکیسه.
( زیست شناسی ) جانورسان، شبیه جانوران، شبه جانور، شبه حیوان، زیوه.
بچه زا، بچه گذار، زاینده، زایا.
کارشناس جغرافیای حیوانی
( زیست شناسی ) سلول، جنس متحرک ( مخصوصا در مورد جلبک ها ) .
قسمتی از علم جانور شناسی که در باره روابط جانور با محیط خود بحث میکند، بوم شناسی حیوانی
( زیست شناسی ) آغازیان شبه گیاه فاقد خاصیت جذب نور.
punch zone سوراخ دسته بندی
bit zone ذره دسته بندی
دارای مدار، غشادار، لایه دار، واقع بروی یک خط مانند بعضی از هاگ های چندتائی
zonal zonarys منطقه ای، مداری، ناحیه ای، غشائی، جداری
مارخداگرائی، اعتقاد به حلول و تجدید حیات جسمانی مرده.
zombi zombie زامبی، مارخدا، خدائی بشکل مار ( در میان سرخ پوستان ) ، روحی که بعقیده سرخ پوستان به بدن مرده حلول کرده و آنرا جان تازه بخشد، انسان زنده ...
سنگ معدن، دارای بلورهای هرمی شکل مرکب از سلیکات قلیائی و آلومینیومی
light zodiacal شفق بین الطلوعین، روشنائی صبح کاذب، حمره مغربیه.
zodiacal زودیاک، منطقه البروج، دایره البروج
code zip کد زیپ، زیپ کد، رمز منطقه پستی
اصطلاحی مربوط به دیرین شناسی، شبه انسان دارای ابروی کوتاه و دندان آسیاب بزرگ دوره پلیستوسن سفلی
zincoid شبیه فلز روی، روئی، روئین، قطب مثبت
گراور سازی روی فلز روی، قلمزنی روی
بشکل روی، دارای ظاهری شبیه فلز روی
oxid zinc اکسید روی بفرمول ZnO ، اکسید دو زنگ
zikyrat ikkuratz igguratz زیگورات درمعماری بابلیهای قدیم، برج بلند وطبقه ای به شکل هرمی شکل پلکان دار
zikkurat ( igguratz ، ikyratz ) ( درمعماری بابلیهای قدیم ) برج بلندوطبقه ای هرمی شکل پلکان دار، زیگورات
سمور، خز، خز سیاه، مربوط به سمور
( بدیع ) استعمال صفت یا قید یا فعلی برای دو یا چندکلمه بطوری که شامل همه یا یکی شود
suppression zero موقوف کردن صفرها
state zero حالت صفر
address level zero نشانی بلافصل
hour zero هنگام حمله یا حرکت تعیین شده قبلی، لحظه شروع آزمایشات سخت، لحظه بحرانی
fill zero پر کردن با صفر
address zero بدون نشانه
zeppelin زپلین، کشتی هوائی آ لمانی، بالون.
دار گونه باد صبا، باد صبا
zeolite زئولیت، هر نوع سیلیکات آبدار
buddhism zen فلسفه یا مذهب ذن بودائیسم.
حرف Z ، تلفظ آمریکائی حرف Z.
zachariah ( echariahz ) زکریا، یهود در قرن قبل از میلاد
سراج الدین علی خان هندی اکبر آبادی شاعر و متخلص به آرزو بوده و در شاعری و نویسندگی شهرتی بسزا داشته و کتب متعددی تالیف کرده و تولدش ۱۱۰۱ و در شهر لکن ...
بانو شاعره آرزو در تذکره الخواتین راجع باین زن مینویسد از مخدرات سمرقند و صاحب کلام دلپسند بود این دو مطلع از وی بیادگار نوشته میشود: شدیم خاک رهت ...
طغانشاه در سلاجقه دو نفر بوده اند یکی آنکه معاصر حکیم ازرقی بوده که بدست ابراهیم ینال اسیر شده بود و چشم اورا کور کرد و طغرل سلجوقی که دائی طغانشاه ...
بانو حاجیه ماه رخسار. این زن که ملقب به فخرالدوله و دختر عباس میرزا نایب السلطنه و خواهر محمد شاه قاجار و همسر محمد حسنخان سردار ایروانی بوده است در ...
بانو شاعره مطربه: هنر پیشه بمعنى اخص که امروز بصاحبان فنون ایجاد طرب و نشاط اطلاق میشود در قدیم نیز وجود داشته از آنجمله زنی بنام مطربه که در قرن پنج ...
زبیده مشهور به فرشته، متخلص به جهان، دختر فتحعلیشاه قاجار و همسر نصرت الملک قراگزلو همدانی است، وی مرید سر سپرده و پرو پا قرص مرحوم حاج میرزا علینقی ...
فاطمه نیشابوری یکی از اولیاء تصوف و عرفان است، این زن در عالم عرفان و تصوف آنچنان مقامی داشته که جامی در نفحات الانس میگوید فاطمه نیشابوری دارای مقام ...
آنتونی کورت دوژبلن Antoine Court de Gebelin کشیش و زبانشناس پروتستان فرانسوی، هوادار فعال استقلال آمریکا و دوست نزدیک فرانکلین. معروفترین اثر او تحلی ...
ژاک نکر Jacques Necker به یک خانواده پروتستان براندنبورگی ساکن سویس تعلق داشت و از ١٦ سالگی در کار صرافی و بانکداری بود. او در دوران جنگ هفت ساله از ...
لژ الهه ها نام دیگر لژ نه خواهران Lodge of the Nine Sisters یا Loge des Neuf Soeurs است، از متنفذترین لژهای ماسونی فرانسه پیش از انقلاب است که در آن ...
لژ نه خواهران Lodge of the Nine Sisters یا Loge des Neuf Soeurs از متنفذترین لژهای ماسونی فرانسه پیش از انقلاب است که در آن برخی از نامدارترین معاریف ...
لالاند، Joseph Jerome Lefrancois De Lalande منجم معروف فرانسوی، ۱۷۳۲ تا ۱۸۰۷ و اولین استاد اعظم لژ نه خواهران ماسونی فرانسه.
کورت دوژبلن Antoine Court de Gebelin کشیش و زبانشناس پروتستان فرانسوی، هوادار فعال استقلال آمریکا و دوست نزدیک فرانکلین. معروفترین اثر او تحلیلی از ج ...
جان پل جونز John Paul Jones عضو لژ ماسونی نه خواهران که به تجارت برده با جزایر هند غربی اشتغال داشت. او در سال ١٧٧٣ فرمانده یک ناوگان تجارت برده بود ...
برنارد فای Bernard Fay مورخ فرانسوی، وی سرشناس ترین مورخی است که درباره پیوند ماسونها با انقلابهای آمریکا و فرانسه به کاوش پرداخت و در این زمینه آثار ...
لویی آمیابل Louis Amiable نویسنده تاریخ رسمی لژ نه خواهران ۱۸۹۷، وی معتقد است: بی تردید فراماسونری یکی از عوامل دگرگونیهای عظیمی بود که در آمریکای شم ...
دنیس دیده رو: Denis Diderot اندیشمند و ادیب فرانسوی ۱۷۱۳ تا ۱۷۸۴ و سر ویراستار ( ١٧٧٢ تا ١٧٤٥ ) دائره المعارف که از آثار اصلی عصـر روشنگری به شمار می ...
لژ الهه ها: نام دیگر لژ نه خواهران Lodge of the Nine Sisters یا Loge des Neuf Soeurs از متنفذترین لژهای ماسونی فرانسه پیش از انقلاب است که در آن برخی ...
لالاند، Joseph Jerome Lefrancois De Lalande منجم معروف فرانسوی، ۱۷۳۲ تا ۱۸۰۷ و اولین استاد اعظم لژ نه خواهران ماسونی فرانسه.
کورت دوژبلن Antoine Court de Gebelin کشیش و زبانشناس پروتستان فرانسوی، هوادار فعال استقلال آمریکا و دوست نزدیک فرانکلین. معروفترین اثر او تحلیلی از ج ...
دنیس دیده رو: Denis Diderot اندیشمند و ادیب فرانسوی ۱۷۱۳ تا ۱۷۸۴ و سر ویراستار ( ١٧٧٢ تا ١٧٤٥ ) دائره المعارف که از آثار اصلی عصـر روشنگری به شمار می ...
دائرةالمعارف ملخص Encyclop�die نام مجموعه ای است که در سالهای ١٧٥١ تا ١٧٧٢ با عنوان دائرةالمعارف، یا فرهنگ منظم علوم، هنرها و تجارت در ٢٨ جلد منتشر ش ...
سلطان الملک الکامل ( ناصرالدین محمد ) در سالهای ٦٣٥ تا ٦١٥ قمری و �١٢٣٨ تا ١٢١٨ میلادی بر مصر سلطنت کرد.
جنگ صلیبی کودکان Children’s Crusade ماجرای مشکوک جنگ صلیبی کودکان که طی آن هزاران کودک فرانسوی و آلمانی، دختر و پسر و عموماً از مردم تهیدست، ظاهراً د ...
ارنست و فالک Ernst und Falk از بهترین آثاری است که تاکنون در توضیح آرمانهای فراماسونری نگاشته شده است.
کادوش Kadosh واژه ماسونی کادوش برگرفته از واژه قدس است. منظور از معبد کادوش، معبد مقدس ( معبد سلیمان ) است. در فراماسونری ایران این واژه به شکل کادوش ...
یانکی: با وجود پژوهش های بسیار هنوز منشاء واژه Yankee ناشناخته است. احتمالاً از Jan Kees هلندی اخذ شده. این نامی است که انگلیسیها به دزدان دریایی هلن ...
کریستوفر گست Christopher Gist گست در رأس اولین گروه اکتشافی جای داشته که در پاییز ١٧٥٠ از سوی کمپانی اوهایو جهت تصرف اراضی سرخپوستان ایروکوئی اعزام ش ...
روفوس پاتنام Rufus Putnam از ماجراجویان شاغل در کمپانی اوهایو بود. او نیز در زمره فرماندهان جنگ استقلال آمریکا جای گرفت و به درجه سرتیپی رسید. پس از ...
کمپانی اوهایو Ohio Company این کمپانی در سال ١٧٤٨ با هدف تصرف اراضی سرخپوستان ایروکوئی در جلگه رودخانه اوهایو تأسیس شد. مالدوین جونز در تاریخ آکسفورد ...
رابرت دنویدی Robert Dinwiddie در اسکاتلند به دنیا آمد. ابتدا به تجارت اشتغال داشت و در ٣٤ سالگی ( ١٧٢٧ ) بعنوان پیمانکار مالیاتی جزایر برمودا به استخ ...
جرج ماسون George Mason پلانت دار و همسایه خانواده واشنگتن که در زمره زمین خوارانی جای داشت که کمپانی اوهایو را بنیان نهادند و بعدها، وی در زمره رهبرا ...
جنگ خز Fur War مورخین سلطه سرمایه گذاران و تجار و ماجراجویان بریتانیایی بر تجارت خز کانادا را یکی از دستاوردهای اصلی این جنگ میدانند. این منبع ثروت چ ...
ژاک نکر Jacques Necker به یک خانواده پروتستان براندنبورگی ساکن سویس تعلق داشت و از ١٦ سالگی در کار صرافی و بانکداری بود. او در دوران جنگ هفت ساله از ...
لژ نه خواهران Lodge of the Nine Sisters یا Loge des Neuf Soeurs از متنفذترین لژهای ماسونی فرانسه پیش از انقلاب است که در آن برخی از نامدارترین معاریف ...
Lalande منجم معروف فرانسوی، ۱۷۳۲ تا ۱۸۰۷ و اولین استاد اعظم لژ نه خواهران ماسونی فرانسه.
جان پل جونز به تجارت برده با جزایر هند غربی اشتغال داشت. او در سـال ١٧٧٣ فرمـانده یـک ناوگان تجارت برده بود و در این سمت به کشتار ملوانان متمرد دست ز ...
برنارد فای Bernard Fay مورخ فرانسوی، وی سرشناس ترین مورخی است که درباره پیوند ماسونها با انقلابهای آمریکا و فرانسه به کاوش پرداخت و در این زمینه آثار ...
جان پل جونز John Paul Jones عضو لژ ماسونی نه خواهران که به تجارت برده با جزایر هند غربی اشتغال داشت. او در سال ١٧٧٣ فرمانده یک ناوگان تجارت برده بود ...
لویی آمیابل Louis Amiable نویسنده تاریخ رسمی لژ نه خواهران ۱۸۹۷، وی معتقد است: بی تردید فراماسونری یکی از عوامل دگرگونیهای عظیمی بود که در آمریکای شم ...
واژه فنلاندی haalea نیم گرم , ولرم , ملول , غیر صمیمی , بی اشتیاق, کمرنگ , رنگ پریده , رنگ رفته , بی نور , رنگ پریده شدن , رنگ رفتن , در میان نرده مح ...
واژه فرانسوی gagneuse برنده بازی , برنده , فاتح.
واژه آلمانی geben واگذار کردن , دادن ( به ) , بخشیدن , دهش , دادن , پرداخت کردن , اتفاق افتادن , فدا کردن , اراءه دادن , بمعرض نمایش گذاشتن , رساندن ...
واژه سوئدی abortframkallande بچه انداز, سقط جنین کننده, سقط جنینی.
واژه ایتالیایی impaginare صفحه گذاری کردن , صفحه بندی کردن.
واژه اسپانیایی abajo درزیر, پایین, مادون, زیر, پایین, در زیر, از زیر, پایین تر از, روی خاک, کوچکتر, پست تر, زیرین, پایینی, پایین تر, تحتانی, تحت نفوذ ...
واژه انگلیسی fastigiate نوک دار، راست بالا رونده، بشکل مخروط.
دنیس دیده رو: Denis Diderot اندیشمند و ادیب فرانسوی ۱۷۱۳ تا ۱۷۸۴ و سر ویراستار ( ١٧٧٢ تا ١٧٤٥ ) دائره المعارف که از آثار اصلی عصـر روشنگری به شمار می ...
سلطان الملک الکامل ( ناصرالدین محمد ) در سالهای ٦٣٥ تا ٦١٥ قمری و �١٢٣٨ تا ١٢١٨ میلادی بر مصر سلطنت کرد.
دائرةالمعارف ملخص Encyclop�die نام مجموعه ای است که در سالهای ١٧٥١ تا ١٧٧٢ با عنوان دائرةالمعارف، یا فرهنگ منظم علوم، هنرها و تجارت در ٢٨ جلد منتشر ش ...
جنگ صلیبی کودکان Children’s Crusade ماجرای مشکوک جنگ صلیبی کودکان که طی آن هزاران کودک فرانسوی و آلمانی، دختر و پسر و عموماً از مردم تهیدست، ظاهراً د ...
فسطاط شهر قاهره در مصر. زمانی به نام مصر الفسطاط نیز شناخته میشد، اولین پایتخت مصر تحت حکومت مسلمانان بود و مرکز تاریخی شهر امروزی قاهره بشمار میرفت.
ارنست و فالک Ernst und Falk از بهترین آثاری است که تاکنون در توضیح آرمانهای فراماسونری نگاشته شده است.
کادوش Kadosh واژه ماسونی کادوش برگرفته از واژه قدس است. منظور از معبد کادوش، معبد مقدس ( معبد سلیمان ) است. در فراماسونری ایران این واژه به شکل کادوش ...
یانکی: با وجود پژوهش های بسیار هنوز منشاء واژه Yankee ناشناخته است. احتمالاً از Jan Kees هلندی اخذ شده. این نامی است که انگلیسیها به دزدان دریایی هلن ...
کریستوفر گست Christopher Gist گست در رأس اولین گروه اکتشافی جای داشته که در پاییز ١٧٥٠ از سوی کمپانی اوهایو جهت تصرف اراضی سرخپوستان ایروکوئی اعزام ش ...
روفوس پاتنام Rufus Putnam از ماجراجویان شاغل در کمپانی اوهایو بود. او نیز در زمره فرماندهان جنگ استقلال آمریکا جای گرفت و به درجه سرتیپی رسید. پس از ...
کمپانی اوهایو Ohio Company این کمپانی در سال ١٧٤٨ با هدف تصرف اراضی سرخپوستان ایروکوئی در جلگه رودخانه اوهایو تأسیس شد. مالدوین جونز در تاریخ آکسفورد ...
رابرت دنویدی Robert Dinwiddie در اسکاتلند به دنیا آمد. ابتدا به تجارت اشتغال داشت و در ٣٤ سالگی ( ١٧٢٧ ) بعنوان پیمانکار مالیاتی جزایر برمودا به استخ ...
جرج ماسون George Mason پلانت دار و همسایه خانواده واشنگتن که در زمره زمین خوارانی جای داشت که کمپانی اوهایو را بنیان نهادند و بعدها، وی در زمره رهبرا ...
جنگ خز Fur War مورخین سلطه سرمایه گذاران و تجار و ماجراجویان بریتانیایی بر تجارت خز کانادا را یکی از دستاوردهای اصلی این جنگ میدانند. این منبع ثروت چ ...
بانو شاعره رخشنده اعتصامی ( ۲۵ اسفندِ ۱۲۸۵ تا ۱۵ فروردینِ ۱۳۲۰ ) ، متخلص به پروین اعتصامی، شاعره ایرانی بود که بیشتر بدلیل بکار بردن سبک شعریِ مناظره ...
شاعره دوران قاجاریه عفت نسابه شیرازی سر خیل بانوان شاعر در آن دوران بوده است.
شاعره مهستی معاصر سلاجقه در ردیف شعراء در باری سلطان سنجر سلجوقی بوده. سلطان سنجر سلجوقی ( سلطان سنجر در تاریخ ۴۷۹ هجری متولد و در ۵۵۱ وفات کرد و در ...
رابعه بنت کعب قزداری، معاصر سلسله سامانیان و هم زمان قافله سالار شاعران فارسی سرا یعنی شاعری قلمداد میشود که پابه پای رودکی در طریق ادبیات و شعر فارس ...
بانو هاشمیه: دختر مرحوم حاج سید محمد علی اصفهانی و خواهر مرحوم حاج امین التجار اصفهانی از زنان دانشمند بافضلی است که در فقه و اصول بدرجه اجتهاد رسیده ...
عباس مروزی: قصیده سرا در مدح مامون فرزند هارون گفته، اولین شاعر فارسی سرای بعد از اسلام که اثری از او باقی مانده. عوفی در لباب الالباب میگوید عباس مر ...
محمود وراق هروی: ادیب و شاعر معاصر�طاهریان�و�صفاریان که در سال ۲۲۱ هجری زندگی را بدرود گفت: نگارینا بنقد جانت ندهم گرانی در بها ارزانت ندهم گرفتست ...
شاعر فیروز مشرقی: ادیب و شاعر معاصر صفاریان متوفی بسال ۲۸۲ هجری: نوحه گر کرد زبان چنک حزین از غم گل موی بگشاده و بر روی زنان ناخونا گه قنینه بسجود ...
پاراسلسیست Paracelsist پیروان پاراسلسوس، مراجعه کنید به واژه پاراسلسوس.
اراستوس Erastus از شاگردان پاراسلسوس که بعد از دو سال شاگردی، شیادی های استاد خود را فاش کرد، برای آگاهی بیشتر مراجعه کنید به جلد چهارم زر سالاران یه ...
پرونس Provence در جنوب شرقی فرانسه کنونی، در حاشیه دریای مدیترانه، واقع و بنادر مهم آن مارسی و تولون است. استقرار یهودیان در بنادر و شهرهای این سرزمی ...
انجمن یسوعی Society of Jesus این فرقه مرموز ساختاری به شدت متمرکز و همراه با پنهان کاری داشت و سازمان کابالایی آن در سده شانزدهم بر تبعیت اکید از ماف ...
ایگناتیوس لویولائی Ignatius of Loyola بنیانگذار فرقه یسوعی است، مراجعه کنید به واژه فرقه یسوعی.
عنوان شهسوار عقاب Knight of the Eagle از نشان های شوالیه آئین کمال، آئین اسکاتی، امپراتوران شرق و غرب و ماسون های درجه ۱۸ است.
خاندان براگانزا Bragan�a, Braganza شهری است کوچک در منتهی الیه شمال شرقی پرتغال که امروزه جمعیت آن حدود ده هزار نفر است. شهرت این شهر بخاطر خاندان دو ...
فرقه روزنکروتس Rosoe Crucis در ترجمه های فارسی بجای روزنکروتس معمولا معادل صلیب گلگون را به کار برده اند. این معادل دقیق نیست زیرا منظور گل سرخ ( رز ...
جریان روزیکروسیانیسم Rosicrucianism مراجعه کنید به واژه روزنکروتس، روزنکروتس Rosoe Crucis در ترجمه های فارسی بجای روزنکروتس معمولا معادل صلیب گلگون ر ...
آرکئولوژی Archeology دانش جدید باستانشناسی است که با آنتیک شناسی تفاوت دارد. این دانش شامل آشنایی با زبان و نسخ کهن انگلیسی و یونانی و لاتین و عبری ...
توماس هرن Thomas Hearne در سالهای ١٦٩٩ تا ١٧١٥ کتابدار کتابخانه بادلین آکسفورد بود. او بدلیل مخالفت با سلطنت هانوور از کار برکنار و تا پایان عمر خانه ...
توماس دوکوینزی Thomas De Quincey ادیب و منتقد نامدار انگلیسی، وی کتاب اعترافات یک تریاک خور انگلیسی را نوشت که از شاهکارهای ادبیات انگلیسی است. او در ...
شهسوار عقاب Knight of the Eagle از نشان های شوالیه آئین کمال، آئین اسکاتی، امپراتوران شرق و غرب و ماسون های درجه ۱۸ است.
لسینگ، Lessing ادیب، و شاعر و متفکر آلمانی، است. پسر یک کشیش پروتستان، در کودکی و نوجوانی با زبانهای عبری، یونانی و لاتین آشنا شد و از ١٧ سالگی در حو ...
ایگناتیوس لویولائی Ignatius of Loyola بنیانگذار فرقه یسوعی است، این فرقه مرموز ساختاری به شدت متمرکز و همراه با پنهان کاری داشت و سازمان کابالایی آن ...
توماس هرن Thomas Hearne در سالهای ١٦٩٩ تا ١٧١٥ کتابدار کتابخانه بادلین آکسفورد بود. او بدلیل مخالفت با سلطنت هانوور از کار برکنار و تا پایان عمر خانه ...
توماس دوکوینزی Thomas De Quincey ادیب و منتقد نامدار انگلیسی، وی کتاب اعترافات یک تریاک خور انگلیسی را نوشت که از شاهکارهای ادبیات انگلیسی است. او در ...
پاراسلسیست Paracelsist پیروان پاراسلسوس، مراجعه کنید به واژه پاراسلسوس.
اراستوس Erastus از شاگردان پاراسلسوس که بعد از دو سال شاگردی، شیادی های استاد خود را فاش کرد، برای آگاهی بیشتر مراجعه کنید به جلد چهارم زر سالاران یه ...
پرونس Provence در جنوب شرقی فرانسه کنونی، در حاشیه دریای مدیترانه، واقع و بنادر مهم آن مارسی و تولون است. استقرار یهودیان در بنادر و شهرهای این سرزمی ...
لویولائی Ignatius of Loyola بنیانگذار فرقه یسوعی است. انجمن یسوعی Society of Jesus این فرقه مرموز ساختاری به شدت متمرکز و همراه با پنهان کاری داشت و ...
Bragan�a, شهری است کوچک در منتهی الیه شمال شرقی پرتغال که امروزه جمعیت آن حدود ده هزار نفر است. شهرت این شهر بخاطر خاندان دوکهای براگانزاست که در سال ...
شهری است کوچک در منتهی الیه شمال شرقی پرتغال که امروزه جمعیت آن حدود ده هزار نفر است. شهرت این شهر بخاطر خاندان دوکهای براگانزاست که در سالهای ١٦٤٠ ت ...
روزنکروتس Rosoe Crucis در ترجمه های فارسی بجای روزنکروتس معمولا معادل صلیب گلگون را به کار برده اند. این معادل دقیق نیست زیرا منظور گل سرخ ( رز ) است ...
هرن Thomas Hearne در سالهای ١٦٩٩ تا ١٧١٥ کتابدار کتابخانه بادلین آکسفورد بود. او بدلیل مخالفت با سلطنت هانوور از کار برکنار و تا پایان عمر خانه نشین ...
کوینزی Thomas De Quincey ادیب و منتقد نامدار انگلیسی، وی کتاب اعترافات یک تریاک خور انگلیسی را نوشت که از شاهکارهای ادبیات انگلیسی است. او در ١٩ سالگ ...
شهسوار عقاب Knight of the Eagle از نشان های شوالیه آئین کمال، آئین اسکاتی، امپراتوران شرق و غرب و ماسون های درجه ۱۸ است.
لسینگ، Lessing ادیب، و شاعر و متفکر آلمانی، است. پسر یک کشیش پروتستان، در کودکی و نوجوانی با زبانهای عبری، یونانی و لاتین آشنا شد و از ١٧ سالگی در حو ...
ابوسلک گرگانی: ادیب و شاعر معاصر فیروز مشرقی که بتقریب در اواخر قرن سوم وفات یافته: خون خود را گر بریزی بر زمین به که آب روی ریزی در کنار بت پرستی ...
محمد بن وصیف: دبیر مخصوص یعقوب لیث که تا سالهای آخر قرن سوم زنده بوده و آثاری از او در تاریخ سیستان مندرج است و این قصیده را راجع شکست عمار در سال ۲۵ ...
بسام کورد: از شاعران ایرانی دوره صفاریان که بسام کورد همان کرد و منسوب بکردستان است/تاریخ سیستان
شاعر محمد مخلد: از شاعران ایرانی و فاضل و شاعر بوده است معاصر صفاریان/کتاب تاریخ سیستان
ابو شکور بلخی: ادیب و شاعر آغاز دوران سامانیان بوده که ظاهرا در نیمه اول قرن چهارم وفات یافته، معروف ترین بیت وی: تا بدانجا رسید دانش من که بدانم ه ...
ابوالحسن شهید بلخی: گذشته از آنکه شاعری توانا بوده از مشاهیر فضلای عصر سامانی است و در فلسفه نیز مهارت داشته و شعر معروفش: دوشم گذر افتاد بویرانه طو ...
هنری دریانورد در سواحل ساگرش: Sagres در سال ۱۴۱۹ در جنوبی ترین نقطه پرتغال، در سواحل صخره ای ساگرش پایگاهی ساخت و مجموعه ای را گرد خود جمع نمود شامل ...
جزیره مالت: Malta جزیره ای کوچک در دریای مدیترانه ( جنوب سیسیل ) به مساحت ٢٤٦ کیلومتر مربع.
مالکیت قبرس در سالهای ۵۲۵ تا ٣٣٣ پیش از میلاد در قلمرو دولت ایران بود، سپس به تصر ف اسکندر مقدونی درآمد و در سال ۵۸ پیش از میلاد به امپراتوری روم منض ...
ژاک دموله Jacques de Molay در سال ۱۲۶۵ به عضویت فرقه شهسواران معبد درآمد. به جبهه فلسطین اعزام شد و در جنگ به شهرت رسید. با سقوط عکا ( ١٢٩١ ) به همرا ...
عنوان شاپیتر رزکروا Chapter of Rose Croix نشان خانقاه، از نشان های آئین کمال، آئین اسکاتی، امپراتوران شرق و غرب و شوالیه ماسون های درجه ۱۵ تا ۱۸ است. ...
عنوان شهزاده بااختیار رزکرو شکل دیگر شهسوار رزکروا Knight Rose Croix می باشد.
عنوان شهزاده رزکروا شکل دیگر شهسوار رزکروا Knight Rose Croix می باشد و طبق اسناد شناخته شده، اولین ایرانی که به شهسوار رزکروا ملقب شد، میرزا یوسف خان ...
عنوان شهسوار پلیکان Knight of the Pelican از نشان های شوالیه آئین کمال، آئین اسکاتی، امپراتوران شرق و غرب و ماسون های درجه ۱۸ است.
عنوان شهسوار پلیکان Knight of the Pelican از نشان های شوالیه آئین کمال، آئین اسکاتی، امپراتوران شرق و غرب و ماسون های درجه ۱۸ است.
عنوان شهسوار رزکروا Knight Rose Croix از نشان های شوالیه آئین کمال، آئین اسکاتی، امپراتوران شرق و غرب و ماسون های درجه ۱۸ است و طبق اسناد شناخته شده، ...
شاپیتر رزکروا Chapter of Rose Croix نشان خانقاه، از نشان های آئین کمال، آئین اسکاتی، امپراتوران شرق و غرب و شوالیه ماسون های درجه ۱۵ تا ۱۸ است. محمدع ...
ژاک دموله Jacques de Molay در سال ۱۲۶۵ به عضویت فرقه شهسواران معبد درآمد. به جبهه فلسطین اعزام شد و در جنگ به شهرت رسید. با سقوط عکا ( ١٢٩١ ) به همرا ...
جزیره مالت: Malta جزیره ای کوچک در دریای مدیترانه ( جنوب سیسیل ) به مساحت ٢٤٦ کیلومتر مربع.
فتح غرناطه، ایبری و غارت مسلمانان. پیوند خاندان لاوی با طریقت شهسواران معبد گویای این است که اعضای سازمان شهسواران معبد، شبه جزیره ایبری را مکانی منا ...
هنری شیر برونسویکی، Henry the Lion of Brunswick دخترزادة لوثر سوم و تنها پسر هنری مغرور، را قدرتمندترین حکمران آلمانی زمان خود، پس از امپراتور، میدان ...
خاندان آسکانی Ascanian خاندان حکومتگر آلمانی است که اقتدار آنان تا سده بیستم تداوم داشت. نام آنان از قلعه آسکرسلبن Aschersleben اخذ شده. در آغاز کنت ...
خاندان ویتلزباخ Wittelsbach از خاندانهای حکومتگر آلمانی که نام آنها از قلعه ویتلزباخ در باواریای علیا گرفته شده است. سرآغاز تاریخ خاندان ویتلزباخ به ...
فرقه ابیونی Ebionite از واژه عبری ابیونیم به معنی فقیر، ابیونی ها فرقه ای از یهودیان ناصره و سایر نقاط فلسطین بودند که در سده های دوم تا چهارم میلادی ...
ویتلزباخ Wittelsbach از خاندانهای حکومتگر آلمانی که نام آنها از قلعه ویتلزباخ در باواریای علیا گرفته شده است. سرآغاز تاریخ خاندان ویتلزباخ به نیمه دو ...
هنری شیر لقب برونسویکی است زیرا وی در کنار شهر کوچک برونسویک قلعه ای استوار برپا کرد و آن را مرکز حکومت خود قرار داد؛ و در برابر این قلعه مجسمه شیری ...
آلبرت خرس براندنبورگی Albert the Bear of Brandenburg اولین حاکم مرزبان ( مارگریو ) براندنبورگ و از رهبران توسعه طلبی آلمانی سده دوازدهم در شرق اروپا. ...
آسکانی Ascanian خاندان حکومتگر آلمانی است که اقتدار آنان تا سده بیستم تداوم داشت. نام آنان از قلعه آسکرسلبن Aschersleben اخذ شده. در آغاز کنت بودند و ...
واژه موناد monad از موناس monas یونانی به معنی واحد اخذ شده. این مفهوم را فیثاغورثیان بکار میبردند بمعنای عدد یک که تمامی اعداد بعدی از آن مشتق شده. ...
زندگینامه میلتون نام رساله ای نوشته جان تولاند John Toland در سال ( ١٦٩٨ ) است. جان تولاند در یک خانواده انگلیسی مقیم ایرلند به دنیا آمد و تحصیلاتش ر ...
مسیحیت نه راز Christianity Not Mysterious نام رساله ای نوشته جان تولاند John Toland به سال ١٦٩٦ است، جان تولاند در یک خانواده انگلیسی مقیم ایرلند به ...
جان تولاند John Toland در یک خانواده انگلیسی مقیم ایرلند به دنیا آمد و تحصیلاتش را طی سالهای ١٦٨٧ تا ١٦٩٥ در گلاسگو، ادنبورگ، لیدن ( هلند ) و آکسفورد ...
ابیونی Ebionite از واژه عبری ابیونیم به معنی فقیر، ابیونی ها فرقه ای از یهودیان ناصره و سایر نقاط فلسطین بودند که در سده های دوم تا چهارم میلادی حضور ...
جوزف ادیسون، Joseph Addison روزنامه نگاری انگلیسی است. وی کار خود را بعنوان مدیحه سرا آغاز کرد؛ در سال ١٦٩٤ منظومه ای در ستایش ویلیام سوم سرود، آن را ...
ارل وارتون، پدر دوک وارتون استاد اعظم گراندلژ انگلستان به سال ( ١٧٢٢ ) ، و او همان کسی است که او را هرزه ترین عضو شورای سلطنتی خوانده اند.
هنری شیر برونسویکی، Henry the Lion of Brunswick دخترزادة لوثر سوم و تنها پسر هنری مغرور، را قدرتمندترین حکمران آلمانی زمان خود، پس از امپراتور، میدان ...
خاندان ویتلزباخ Wittelsbach از خاندانهای حکومتگر آلمانی که نام آنها از قلعه ویتلزباخ در باواریای علیا گرفته شده است. سرآغاز تاریخ خاندان ویتلزباخ به ...
آلبرت خرس براندنبورگی Albert the Bear of Brandenburg اولین حاکم مرزبان ( مارگریو ) براندنبورگ و از رهبران توسعه طلبی آلمانی سده دوازدهم در شرق اروپا. ...
خاندان آسکانی Ascanian خاندان حکومتگر آلمانی است که اقتدار آنان تا سده بیستم تداوم داشت. نام آنان از قلعه آسکرسلبن Aschersleben اخذ شده. در آغاز کنت ...
جان تولاند John Toland در یک خانواده انگلیسی مقیم ایرلند به دنیا آمد و تحصیلاتش را طی سالهای ١٦٨٧ تا ١٦٩٥ در گلاسگو، ادنبورگ، لیدن ( هلند ) و آکسفورد ...
مسیحیت نه راز Christianity Not Mysterious رساله ای نوشته جان تولاند John Toland به سال ١٦٩٦ است، جان تولاند در یک خانواده انگلیسی مقیم ایرلند به دنیا ...
جوزف ادیسون، Joseph Addison روزنامه نگاری انگلیسی است. وی کار خود را بعنوان مدیحه سرا آغاز کرد؛ در سال ١٦٩٤ منظومه ای در ستایش ویلیام سوم سرود، آن را ...
فرقه ابیونی Ebionite از واژه عبری ابیونیم به معنی فقیر، ابیونی ها فرقه ای از یهودیان ناصره و سایر نقاط فلسطین بودند که در سده های دوم تا چهارم میلادی ...
اولین استاد اعظم فراماسونری آنتونی سایر Anthony Sayer که بخاطر مخفی کاری در اسناد تاریخی تقریبا هیچ اطلاع مفیدی در منابع از وی در دست نیست جز اینکه ب ...
آنتونی سایر: اولین استاد اعظم فراماسونری که بخاطر مخفی کاری در اسناد تاریخی تقریبا هیچ اطلاع مفیدی در منابع از وی در دست نیست جز اینکه بعنوان اولین ا ...
فیروز مشرقی: ادیب و شاعر معاصر صفاریان متوفی بسال ۲۸۲ هجری: نوحه گر کرد زبان چنک حزین از غم گل موی بگشاده و بر روی زنان ناخونا گه قنینه بسجود اوفت ...
محمد مخلد: از شاعران ایرانی و فاضل و شاعر بوده است معاصر صفاریان/تاریخ سیستان
ابوالحسن شهید بلخی: گذشته از آنکه شاعری توانا بوده از مشاهیر فضلای عصر سامانی است و در فلسفه نیز مهارت داشته و شعر معروفش: دوشم گذر افتاد بویرانه طو ...
دانشمند معروف گیوم پستل Guillaume Postel دانشمند سرشناس فرانسوی است و از رهبران کابالیسم مسیحی سده شانزدهم، و از مروجین بزرگ جادوگری است.
گیوم پستل Guillaume Postel دانشمند سرشناس فرانسوی و از رهبران کابالیسم مسیحی سده شانزدهم، و از مروجین بزرگ جادوگری است.
شهسوار رزکروا Knight Rose Croix از نشان های شوالیه آئین کمال، آئین اسکاتی، امپراتوران شرق و غرب و ماسون های درجه ۱۸ است و طبق اسناد شناخته شده، اولین ...
عنوان شهسوار رزکروا Knight Rose Croix از نشان های شوالیه آئین کمال، آئین اسکاتی، امپراتوران شرق و غرب و ماسون های درجه ۱۸ است و طبق اسناد شناخته شده، ...
تبار بوربن ها: بربنها از تبار رابرت دو فرانس، کنت کلرمون، ششمین پسر لویی نهم هستند. پسر کنت کلرمون، بنام لویی، در سال ١٣٢٧ دوک منطقه بوربن فرانسه شد. ...
قلمرو قبرس در سالهای ۵۲۵ تا ٣٣٣ پیش از میلاد در قلمرو دولت ایران بود، سپس به تصر ف اسکندر مقدونی درآمد و در سال ۵۸ پیش از میلاد به امپراتوری روم منضم ...
سواحل ساگرش: Sagres هنری دریانورد در سال ۱۴۱۹ در جنوبی ترین نقطه پرتغال، در سواحل صخره ای ساگرش پایگاهی ساخت و مجموعه ای را گرد خود جمع نمود شامل دزد ...
سواحل ساگرش: Sagres هنری دریانورد در سال ۱۴۱۹ در جنوبی ترین نقطه پرتغال، در سواحل صخره ای ساگرش پایگاهی ساخت و مجموعه ای را گرد خود جمع نمود شامل دزد ...
فتح غرناطه، ایبری و غارت مسلمانان. پیوند خاندان لاوی با طریقت شهسواران معبد گویای این است که اعضای سازمان شهسواران معبد، شبه جزیره ایبری را مکانی منا ...
جزیره رودز: Rhodes جزیره ای در دریای اژه، واقع در جنوب شرقی یونان، در نزدیکی سواحل ترکیه. از سال ١٥٢٢ در قلمرو دولت عثمانی بود و در سال ١٩١٢ به تصرف ...
جزیره رودز: Rhodes جزیره ای در دریای اژه، واقع در جنوب شرقی یونان، در نزدیکی سواحل ترکیه. از سال ١٥٢٢ در قلمرو دولت عثمانی بود و در سال ١٩١٢ به تصرف ...
شهسواران توتوتی: Teutonic بزرگترین سازمان مسلح آلمانی در دوران جنگهای صلیبی فرقه شهسواران توتونی زائرسرای مریم مقدس است که بطور خلاصه به شهسواران توت ...
شهسواران توتوتی: Teutonic بزرگترین سازمان مسلح آلمانی در دوران جنگهای صلیبی فرقه شهسواران توتونی زائرسرای مریم مقدس است که بطور خلاصه به شهسواران توت ...
مازوویا: Mazovia منطقه ای در لهستان که شهر ورشو در آن واقع است.
مازوویا: Mazovia منطقه ای در لهستان که شهر ورشو در آن واقع است.
رودکی سمرقندی ابو عبدالله جعفر بن محمد اشعر و اشهر شعرای دوره سامانیان و قافله سالار دوران رواج شعر و شاعری است و مستغنی از توصیف و تشریح، و شعر معرو ...
محمد ذهنی افندی نویسنده و مولف کتاب مشاهیر النساء است که به معرفی زنان فرهیخته و شاعر پرداخته و نسخه اصلی این کتاب را بزبان ترکی نوشته و بفارسی ترجمه ...
گیلد: guild اصولا واژه انگلیسی گیلد به معنی پرداخت کردن و اخذ شده؛ و منظور افرادی بوده که ریشه ساکسون گیلدن به طور جمعی مالیات و خراج خود را پرداخت م ...
آتش سوزی بزرگ لندن از ۲ تا ۵ سپتامبر ۱۶۶۶ در زمان سلطنت چارلز دوم، رخ داد و دو سوم شهر را به خاکستر تبدیل نمود. این مصیبت بارترین و شدیدترین آتش سوزی ...
کتاب مشاهیر النساء تالیف محمد ذهنی افندی که بزبان ترکی نوشته شده و بفارسی ترجمه وبتذکرة الخواتین موسوم و در سال ۱۳۰۶ هجری قمری با اضافاتی در هندوستان ...
پاراسلسوس Paracelsus شخصیتی آلمانی با نام اصلی، فیلیپوس فن هوهنهایم، که با نام لاتین پاراسلسوس شهرت دارد و از مروجین بزرگ کابالا و جادوگری در نیمه او ...
پاراسلسوس Paracelsus شخصیتی آلمانی با نام اصلی، فیلیپوس فن هوهنهایم، که با نام لاتین پاراسلسوس شهرت دارد و از مروجین بزرگ کابالا و جادوگری در نیمه او ...
تایثینگ Tithing جامعه غیراشرافی انگلیس سده ۱۱ به بعد، به گروه های کوچک ده نفره ای تقسیم میشد بنام تایثینگ ( ده تایی ) ؛ و این نظام تمامی مردان را از ...
فرانک پلج Frankpledge یعنی ضمانت و تضمین در گروه ده تایی. یعنی هر فرد در مقابل ۹ نفر دیگر از اعضا گروه گیلد ضامن و مسئول است و باید جوابگوی اشتباهات ...
فرانک پلج Frankpledge یعنی ضمانت و تضمین در گروه ده تایی. یعنی هر فرد در مقابل ۹ نفر دیگر از اعضا گروه گیلد ضامن و مسئول است و باید جوابگوی اشتباهات ...
فرانک پلج Frankpledge یعنی ضمانت و تضمین، هر یک از اعضا اگر خطا کنند ۹ نفر مابقی عضو تایثینگ ضامن هستند و در دادگاه گیلد محاکمه میشوند.
کتاب سده ها، از میشل نوتردامی که با نام نوستراداموس Nostradamus شناخته میشود، وی به یک خانواده یهودی ساکن پرونس تعلق داشت که در اوج تکاپوی کابالا ظهو ...
میشل نوتردامی که با نام نوستراداموس Nostradamus شناخته میشود، به یک خانواده یهودی ساکن پرونس تعلق داشت که در اوج تکاپوی کابالا ظهور پیدا کرد و پس از ...
جنگ سی ساله Thirty Years’ War عنوانی است قراردادی و بسیار گمراه کننده که تنها به یک دوره سی ساله ( ١٦١٨ تا ١٦٤٨ ) از بیش از پنجاه سال ستیز قدرتهای ار ...
جنگ سی ساله Thirty Years’ War عنوانی است قراردادی و بسیار گمراه کننده که تنها به یک دوره سی ساله ( ١٦١٨ تا ١٦٤٨ ) از بیش از پنجاه سال ستیز قدرتهای ار ...
Philosopher’s Stone Philosopher Stone سنگ فرزانگان به عربی حجرالفلاسفه، سنگی که گویا میتوانست تمامی فلزات را به طلا و نقره تبدیل کند. این سنگ، که گا ...
سنگ فرزانگان به عربی حجرالفلاسفه Philosopher’s Stone سنگی که گویا میتوانست تمامی فلزات را به طلا و نقره تبدیل کند. این سنگ، که گاه بصورت پودر قرمز رن ...
ویلیام اوترد William Oughtred کشیش و ریاضیدان و مدرس مدرسه کینگ حوزه کمبریج در دوران انقلاب پوریتانی بدلیل هواداری از سلطنت آزار دید. در زمان خود شهر ...
ویلیام اوترد William Oughtred کشیش و ریاضیدان و مدرس مدرسه کینگ حوزه کمبریج در دوران انقلاب پوریتانی بدلیل هواداری از سلطنت آزار دید. در زمان خود شهر ...
جان درایدن John Dryden در ادبیات انگلستان نیمه دوم سده هفدهم تا بدان حد مهم است که گاه از این دوران با نام عصر درایدن یاد میشود. درایدن در سال ١٦٦٨ د ...
جان درایدن John Dryden در ادبیات انگلستان نیمه دوم سده هفدهم تا بدان حد مهم است که گاه از این دوران با نام عصر درایدن یاد میشود. درایدن در سال ١٦٦٨ د ...
کنستانتینوپول: نام رومی قسطنطنیه.
هنرهای سیاه، black arts در زمینه جادوگری و کابالا
هنرهای سیاه، در زمینه جادوگری و کابالا
صاحبکار lanaioli
مردم حقیر یا کثافتها، در نظام گیلدی مراجعه کنید به واژه ( نظام گیلدی )
فربهان و گردن کلفتها، در نظام گیلدی مراجعه کنید به واژه ( نظام گیلدی )
پنج گیلد کم اهمیت، در نظام گیلدی مراجعه کنید به واژه ( نظام گیلدی )
هفت گیلد اصلی، در نظام گیلدی مراجعه کنید به واژه ( نظام گیلدی )
نظام گیلدی: نظام گیلدی در فلورانس از اواخر سده سیزدهم میلادی است و این زمانی است که طبقه ای جدید از نخبگان از درون هفت گیلد اصلی arti maggiori شهر بو ...
کالجیا collegia نام دیگر گیلدها، از مردم اروپا و روم شرقی بیزانس، بویژه بیزانتیوم، استانبول کنونی .
کالجیا collegia نام دیگر گیلدها، از مردم اروپا و روم شرقی بیزانس، بویژه بیزانتیوم، استانبول کنونی .
دوران تاریکی Dark Ages گاه به حوالی سالهای ۴۷۶ تا ۸۰۰ میلادی اطلاق میشود یعنی دورانی که امپراتوری روم یا روم مقدس در اروپای غربی حضور نداشت. گاه این ...
عهد دیوکلتین: Diocletian امپراتور روم در سالهای ۲۸۴ تا ۳۰۵ میلادی که پس از دوران هرج و مرج رومی سده سوم میلادی حکومتی متمرکز، مقتدر، خودکامه و نظامی ...
عهد دیوکلتین: Diocletian امپراتور روم در سالهای ۲۸۴ تا ۳۰۵ میلادی که پس از دوران هرج و مرج رومی سده سوم میلادی حکومتی متمرکز، مقتدر، خودکامه و نظامی ...
دکتر جرج اولیور انگلیسی، به تعبیر کویل، او یکی از پرنویس ترین و نامعتبر ترین نویسندگان ماسون است. او مؤلف آثار فراوانی در زمینه فراماسونری است که به ...
ابوالموید بلخی: از بزرگان شعراء دوره سامانیان است: انگشت را ز خون دل من کند خضاب کفی کز او بلای تن و جان هر کس است عناب سیم اگر نبودمان روا بود ع ...
ابو حفص سغدی: حکیم، شاعر و نوازنده شهرود، اشعار ابو حفص متخصص نواختن شهرود است که یکی از آلات موسیقی است و در سال ۳۰۰ هجری میزیسته و با توجه باینکه ه ...
حنظله باد قیسی: ادیب و شاعر معاصر طاهریان که در سال ۲۲۰ هجری در گذشته: مهتری گربکام شیر در است شو خطر کن زکام شیر بجوی یا بزرگی و عزو نعمت و جاه ...
آمنه بیگم: در قرن یازدهم هجری یعنی پانصد سال پس از فاطمة الفقیهه بر علم حقوق اسلامی تسلط و وقوف داشته و بدین لحاظ تاریخ نامش را ثبت کرده است، وی دختر ...
فاطمته الفقیهه: نامش بانو رزین دختر دانشمند و فقیه کم نظیر قرن ۶ هجرى علاء الدین محمد بن احمد سمر قندی که اصالت کاشانی داشته، مؤلف کتاب معتبر و مشهور ...
baron Montesquieu بارون منتسکیو: نامدارترین چهره دوران اولیه تاریخ فراماسونری و کسی که در کنار دکتر دزاگولیه، ارل چسترفیلد، دوک ریچموند و دیگران نقش ...
baron Montesquieu بارون منتسکیو: نامدارترین چهره دوران اولیه تاریخ فراماسونری و کسی که در کنار دکتر دزاگولیه، ارل چسترفیلد، دوک ریچموند و دیگران نقش ...
Lorraine, Lothringen لورن: منطقه ای است در شمال شرقی فرانسه که از سده شانزدهم بر سر اداره آن میان پادشاهان فرانسه و امپراتوران هابسبورگ اختلاف بود. ا ...
Lorraine, Lothringen لورن: منطقه ای است در شمال شرقی فرانسه که از سده شانزدهم بر سر اداره آن میان پادشاهان فرانسه و امپراتوران هابسبورگ اختلاف بود. ا ...
Lorraine, Lothringen لورن: منطقه ای است در شمال شرقی فرانسه که از سده شانزدهم بر سر اداره آن میان پادشاهان فرانسه و امپراتوران هابسبورگ اختلاف بود. ا ...
مریلین مونرو: Marilyn Monroe مریلین مونرو: نماد سلبریتی سازی غرب، و بازیگر موطلایی هالیوود، با وجود جذابیت های جنسی و ظاهری، هنر چندانی در بازیگری ند ...
مریلین مونرو: Marilyn Monroe مریلین مونرو: نماد سلبریتی سازی غرب، و بازیگر موطلایی هالیوود، با وجود جذابیت های جنسی و ظاهری، هنر چندانی در بازیگری ند ...
میگوئل دو مولینوس بنیانگذار فرقه خموشان: Quietism فرقه ای از کاتولیکهای سده هیجدهم که، مانند برخی فرقه های هندو، خموشی را بهترین راه پیوند با خداوند ...
میگوئل دو�مولینوس بنیانگذار فرقه خموشان: Quietism فرقه ای از کاتولیکهای سده هیجدهم که، مانند برخی فرقه های هندو، خموشی را بهترین راه پیوند با خداوند ...
فرقه خموشان: Quietism فرقه ای از کاتولیکهای سده هیجدهم که، مانند برخی فرقه های هندو، خموشی را بهترین راه پیوند با خداوند میدانستند و به شکلی افراطی ب ...
بلک الک� ( Black Elk ) یا گوزن سیاه نام طبیب و روحانی معروف سرخپوستان سو است. شوان خود را، در مقام منجی و رئیس برگزیده سرخپوستان از سوی�عالم غیب، با ...
بلک الک� ( Black Elk ) یا گوزن سیاه نام طبیب و روحانی معروف سرخپوستان سو است. شوان خود را، در مقام منجی و رئیس برگزیده سرخپوستان از سوی�عالم غیب، با ...
Boston Tea Party محموله چای بوستن: این ماجرا مربوط است به زمانی که انگلیس تعرفه مالیاتی مستعمرات داخلی را وضع نمود که این اقدام طبعاً ضربه سنگینی بر ...
Dissenters مرتدین ( دیزنترها ) یا "معاندین" ( نانکانفورمیست ها ) فرقه ای از پروتستان ها هستند که با اصول و منش کلیسای انگلستان مخالفند. اعضای این فرق ...
فیلسوف، مورخ و اقتصاددان اسکاتلندی که شهرت او بیشتر به خاطر عقاید فلسفی اش است. معهذا، تاریخ انگلستان او ( شش جلد، 1754 - 1762 ) ، که در سده نوزدهم ح ...
مشیرالدوله نیای این خاندان، در نوجوانی به فروش دعا و شاگردی قهوه خانه اشتغال داشت. بعدها در دستگاه میرزاعلی اصغرخان امین السلطان برکشیده شد، به مقام ...
Dorset منطقه ای کشاورزی و جنگلی در جنوب غربی انگلیس به مساحت 2654 کیلومتر مربع که امروزه جزء هامپشایر است. جمعیت آن در سال 1991 حدود 645 هزار نفر گزا ...
عنوان دوک نیوکاسل در سال ۱۶۶۵ به یکی از اعضای خانواده کاوندیش تعلق گرفت. جان هولز ابتدا ارل کلیر لقب داشت و داماد هنری کاوندیش، دوک دوم نیوکاسل، بود. ...
ساندویچ Sandwich در اصل نام روستایی است در منطقه کنت انگلیس. جمعیت آن امروزه کمتر از ۵ هزار نفر است. شهری در ایالات متحده آمریکا نیز به همین نام خوان ...
پیکت ها در شرق و شمال شرقی اسکاتلند میزیستند و احتمالاً بقایای بومیان اسکاتلند پیش از ورود قبایل سلتی بودند. نام پیکت Pict از واژه لاتین Picti به معن ...
نام فوق نام خاندانی معروف در بریتانیاست که بصورت Campbells of Argyll کمپبل نوشته میشود و کمبل خوانده میشود، این امر در مورد نام لمبتون ( لمتون ) و اس ...
خاندان اسکات Anne Scott از متنفذترین خاندانهای اشرافی اسکاتلند است که تبارشان به نیمه دوم سده سیزدهم میرسد. در نیمه دوم سده پانزدهم، در دربار جیمز دو ...
خاندان بروس Bruce از سران قبایل آنگلو - نورمان بودند که در اوایل سده دوازدهم میلادی به اسکاتلند مهاجرت کردند و به مدعی حکومت این سرزمین بدل شدند. رؤس ...
دانیل دوفوئه Daniel Defoe نویسنده داستان معروف رابینسون کروزوئه ۱۷۱۹ تا ۱۷۲۲ دوفوئه از ۲۳ سالگی به تجارت داخلی و خارجی مشغول بوده و در ۳۲ سالگی ورشکس ...
پاملا، Pamela اثر ساموئل ریچاردسون، Samuel Richardson داستان زندگی یک مستخدمه دختر است. پاملا در برابر تمامی سختیها و تلاشهایی که برای فریب دادن و تج ...
جیمز ادوارد استوارت تنها پسر جیمز دوم از همسر فرانسوی اش بود که پرنس ولز و ولیعهد بریتانیا شد. پس از خلع جیمز، به همراه پدر در فرانسه در تبعید به سر ...
نیوتن جاه طلب: نیوتون را جاه طلب و خودکامه توصیف کرده اند که از جایگاه خود در انجمن سلطنتی برای مقاصد شخصی سود می برد. از جمله، انتشار رساله های فلام ...
خاندانهای سلطنتی انگلستان، از سده یازدهم تا سده هیجدهم، بشرح زیر است: خاندان نورماندی. بنیانگذار سلطنت این خاندان ویلیام اول ( ویلیام فاتح ) است و حک ...
واژه انگلیسی Lord لرد به معنای خداوند، ارباب و آقا است و در معنای عالیجناب به شخصیتهای روحانی نیز اطلاق میشود مانند: عالیجناب اسقف، برخی مناصب عالی د ...
یکی از چهار ایالت کانادا واقع در حاشیه اقیانوس اطلس Nova Scotia است. مساحت آن ۵۵۴۹۰ کیلومتر مربع است و حدود ۹۰۰ هزار نفر در آن سکونت دارند. در اصل مأ ...
دوک: این واژه duke از dux لاتین به معنای رهبر و رئیس مشتق شده است. عنوان دوک از نظر اهمیت پس از پرنس است. عنوانی است که در امپراتوری روم و بیزانس به ...
آلبوئین: رئیس قبایل لومبارد، لومباردها ( Lombards ) از قبایل توتونی آلمانی بودند که در آغاز در اسکاندیناوی یا شمال آلمان مأوا داشتند. آنها پس از فروپ ...
آلبوئین: رئیس قبایل لومبارد، لومباردها ( Lombards ) از قبایل توتونی آلمانی بودند که در آغاز در اسکاندیناوی یا شمال آلمان مأوا داشتند. آنها پس از فروپ ...
لومباردها ( Lombards ) از قبایل توتونی آلمانی بودند که در آغاز در اسکاندیناوی یا شمال آلمان مأوا داشتند. آنها پس از فروپاشی امپراتوری روم، طی سالهای ...
لومباردها ( Lombards ) از قبایل توتونی آلمانی بودند که در آغاز در اسکاندیناوی یا شمال آلمان مأوا داشتند. آنها پس از فروپاشی امپراتوری روم، طی سالهای ...
بورگوندی: ( Burgundy, Bourgogne ) منطقه ای تاریخی در شرق فرانسه که به قبایل بورگوندی منسوب است. بورگوندی ها قبایلی توتونی ( آلمانی ) بودند که نخستین ...
بورگوندی: ( Burgundy, Bourgogne ) منطقه ای تاریخی در شرق فرانسه که به قبایل بورگوندی منسوب است. بورگوندی ها قبایلی توتونی ( آلمانی ) بودند که نخستین ...
والوا: ( Valois ) منطقه ای تاریخی در فرانسه. در سال ۱۲۱۴ فیلیپ دوم، پادشاه فرانسه از خاندان کاپه، حکومت والوا را به خاندان سلطنتی منتقل کرد. پسر فیلی ...
جنگ صد ساله: ( Hundred Years’ War ) اصطلاح جنگ صد ساله در دهه ۱۸۲۰ در فرانسه ساخته شد و در نیمه دوم سده نوزدهم در آثار مورخین فرانسوی و انگلیسی رواج ...
کنت، ارل: عنوان انگلیسی ارل ( earl ) معادل کنت ( count ) اروپایی شناخته میشود و به این دلیل در زبان انگلیسی نیز مؤنث آن کنتس ( countess ) است. منشاء ...
ویسکونت: ( viscount ) عنوانی است پایین تر از کنت اروپایی یا ارل انگلیسی. در گذشته به نایب دوک ها یا کنت ها اطلاق میشد و به همین معنا نیز هست: جانشین ...
بارونت: ( baronet ) پایین ترین عنوان موروثی در بریتانیاست. بارونت رده ای در میان لرد و شهسوار محسوب میشود و به این دلیل دارندگان این عنوان در مجلس لر ...
بارونت: ( baronet ) پایین ترین عنوان موروثی در بریتانیاست. بارونت رده ای در میان لرد و شهسوار محسوب میشود و به این دلیل دارندگان این عنوان در مجلس لر ...
فیف fief پایه ی اصلی نظام زمینداری اروپاست که به فئودالیسم شهرت یافته است. در هر فیف بین ۱۵ تا ۳۰ خانوار دهقان غیر آزاد کار میکردند. ارباب فیف به واس ...
شهسوار ( شوالیه ) ، واژه cniht ساکسون، که به knight انگلیسی بدل شد، در آغاز به معنی جوان و خدمتکار مسلح بود. بعدها، به کسانی اطلاق شد که در رأس گروه ...
نشان لیاقت: را ادوارد هفتم در سال ۱۹۰۲ پدید ساخت. این عنوان تنها به ۲۴ تن از نویسندگان و دانشمندان و مقامات دولتی و سایر شخصیتهای برجسته بریتانیا اعط ...
نشان خدمات امپراتوری: در سال ۱۹۰۲ وضع شد و به غیرنظامیان شاغل در دستگاه دولتی بریتانیا به پاس خدمات طولانی اعطا میشود.
نشان صلیب نظامی: در سال ۱۹۰۲ وضع شد و به افسران نیروهای مسلح بریتانیا بخاطر شجاعت اعطا میگردد.
نشان خدمات برجسته: در سال ۱۸۸۶ وضع شد و نوعی نشان شجاعت است که به افسران نیروهای مسلح بریتانیا اعطا میگردد.
نشان همرهان شوکت: تنها در یک رده است و به افراد برجسته تبعه بریتانیا یا کشورهای مشترک المنافع ( کومنولث ) اعطا میگردد. تعداد اعضا به ۶۵ تن محدود است.
نشان سن مایکل و سن جرج: در سال ۱۸۱۸ وضع شد و این نیز در سه رتبه اعطا میشود: شهسوار صلیب بزرگ سن مایکل و سن جرج، شهسوار فرمانده سن مایکل و سن جرج، و ش ...
نشان ستاره هند: در سال ۱۸۶۱ وضع شد و در سه رتبه اعطا میگردد: شهسوار بزرگ فرمانده ستاره هند، شهسوار فرمانده ستاره هند و شهسوار ستاره هند. نشان امپرات ...
شهسوار سن پاتریک: را جرج سوم در سال ۱۷۸۳ پدید آورد. این عنوان تنها به اعضای خاندان سلطنتی بریتانیا و ۲۲ نفر دیگر اعطا میشود.
شهسوار شوالیه تیسل، همان نشان شهسوار خار شتر است، و نشانی است که جیمز دوم در سال ۱۶۸۷ پدید آورد. این عنوان به اعضای خاندان سلطنتی و ۱۶ نفر دیگر محدود ...
شهسوار خار شتر یا شوالیه تیسل، نشانی است که جیمز دوم در سال ۱۶۸۷ پدید آورد. این عنوان به اعضای خاندان سلطنتی و ۱۶ نفر دیگر محدود است. شهسوار سن پاتر ...
شهسوار اصغر حمام: از پایین ترین عناوین قدیمی نشان افتخار و شهسواری حمام انگلستان است که از سال ۱۳۹۹ میلادی پدید شد و بعدها به فراموشی سپرده شد. جرج ا ...
شهسوار حمام: از عناوین قدیمی نشان افتخار و شهسواری انگلستان است که در سال ۱۳۹۹ پدید شد و بعدها به فراموشی سپرده شد. جرج اول هانوور، به توصیه سِر رابر ...
واحد پول شیلینگ Shilling واحد پول انگلیس. معمولاً هر ۲۰ شیلینگ برابر با یک پوند بود. در ۱۵ فوریه ۱۹۷۱ واحد پول فوق از نظام پولی بریتانیا حذف و یکصد پ ...
داگلاس Douglas نام یک خاندان برگرفته از نام زادگاه شان در اسکاتلند است. داگلاس روستایی است کوچک در جنوب غربی لانارک که در اواخر سده نوزدهم جمعیت آن ۱ ...
ببر بیان را شاهنامه چنین توصیف کرده: یکی جامه دارد ز چرم پلنگ بپوشد بر و اندر آید بجنگ همی نام ببربیان خواندش ز خفتان و جوشن فزون داندش همانند شن ...
نشان هانوور همان نشان گوئلف است، نشان گوئلف از نشانهای بزرگ شهسواری دربار انگلستان است. گوئلف شکل تحریف شده ولف، نام اولیه خاندان هانوور، است. این نش ...
نشان گوئلف: نشان گوئلف هم از نشانهای بزرگ شهسواری دربار انگلستان است. گوئلف شکل تحریف شده ولف، نام اولیه خاندان هانوور، است. این نشان نیز در رده های ...
اروپا محوری: گالیله کاشف کرویت زمین تصور میشود، ویلیام هاروی کاشف گردش خون، اسحاق نیوتون کاشف قانون جاذبه و غیره و غیره. . . حال آنکه بسیاری از این ا ...
مارگریو آلمانی و معادل مارکیز هست. مارکیز: واژه مارکیز از مارک یعنی همون علامت، و نشانه گرفته شده که گاهی هم به معنای مرز هم به کار میرود. عنوان فوق ...
لیدی lady عنوان عامی است که به زنان اشراف انگلستان اطلاق میشود. دختر دوک، مارکیز و ارل و عروس دوک و مارکیز، لیدی خوانده میشوند. به همسر مارکیز، ارل، ...
دارندگان نشان بند جوراب در زمره برجسته ترین شخصیت های انگلستان بوده اند. به نوشته ی بریتانیکا، ۳۶ تن از آنان گردن زده شدند و تنها هنری هشتم شش تن از ...
The Most Noble Order of Garter در برخی کتب فارسی این عنوان را نشان زانوبند ترجمه کرده اند که صحیح نیست. معادل صحیح آن نشان بند جوراب است. شهسوار بند ...
آرتور شاه: از شاهان افسانه ای انگلیس است و از نظر تاریخی وجود واقعی ندارد، یعنی اصلاً چنین شاهی وجود نداشته و در اصل از افسانه های مردم منطقه ولز در ...
زرینه کفش: مرکب از زرینه و کفش، یعنی کفش زرین و طلایی. زرینه کفش از عناوین و درجات عالی سپاهیان و نظامیان و درباریان قدیم بوده، نظیر: زرین کلاه و زری ...
Stephen Langton استفن لنگتن در انگلستان زاده شد و تحصیلاتش را در حوزه علمیه پاریس به پایان برد. از دوران تحصیل دوست نزدیک لوثر سگنی ( پاپ اینوسن سوم ...
Pope Innocent III ( Lothair of Segni ) اینوسن سوم را مقتدرترین پاپ تاریخ مسیحیت میدانند و مینویسند در دوران او دستگاه پاپ به اوج اعتبار و قدرتش رسید ...
Richard I ( Lion - Heart, Coeur de Lion ) پادشاه انگلیس ۱۱۸۹ تا ۱۱۹۹ معروف به ریچارد شیردل، از سرداران جنگ صلیبی سوم. صلاح الدین ایوبی او را از فلسط ...
لویی نهم، ( Louis IX ) از خاندان کاپه، رهبر هفتمین جنگ صلیبی ۱۲۴۸ تا ۱۲۵۰ میلادی است و به این دلیل پس از مرگ از سوی کلیسای رم به لویی قدیس یا سن لویی ...
لویی نهم، ( Louis IX ) از خاندان کاپه، رهبر هفتمین جنگ صلیبی ۱۲۴۸ تا ۱۲۵۰ میلادی است و به این دلیل پس از مرگ از سوی کلیسای رم به لویی قدیس یا سن لویی ...
واژه ( Parlement ) پارلمان، از پارله ( Parler ) به معنای گفتگو، از زبان فرانسه به انگلیسی راه یافته.
قبایل انگلوساکسون: در قبایل انگلوساکسون، یک شورای مشورتی مرکب از بزرگان و ریش سفیدان وجود داشت که ویتان Witan یا ویتناگموت Witenagemot نامیده میشد. ا ...
رابرت گراستست: ( Robert Grosseteste ) در سالهای ۱۲۱۵ تا - ۱۲۲۱ رئیس حوزه علمیه آکسفورد بود و از سال ۱۲۵۳ اسقف لینکلن. گراستست به نظارت دین بر دولت با ...
منذر تازی: منذر از خاندان نصر بن ربیعه است که آنان را بنی لخم ومناذره نیز خوانده اند. خاندان فوق، که ابن خردادبه ایشان را تازیان شاه نامیده است، حکمر ...
بوسهل زوزنی: بوسهل زوزنی، از امرای محمود و مسعود غزنوی، دشمن حسنک و عامل اصلی دسیسه و قتل علیه او. بیهقی او را سیاست پیشه ای مکار و فرصت طلب توصیف کر ...
توتالیتاریانیسم: توتالیتاریانیسم واژه ای کاملاً نو است. در اولین دائره المعارف علوم اجتماعی چاپ سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۵ در ایالات متحده آمریکا مقاله ای ب ...
در انگلستان قدیم، شایر به منطقه ای اطلاق میشد که در رأس آن یک رئیس یا کلانتر قرار داشت. در دوران جدید فعلی، شایر به معنای ایالت یا استان است. مثلا، F ...
Fifeshire فایفشایر به معنای ایالت فایف است.
Aesir تلفظ درستش آئه سیر: ( Aesir ) شاه - خدایان قبایل اسکاندیناوی در دوران قبل از مسیحیت/ فرهنگ وبستر.
Merovingians مروونژی: شاهان، حاکمان یا بهتره بگیم کاهنان قبایل فرانک که بطور سنتی نخستین دودمان پادشاهی فرانسه انگاشته میشوند. متعلق به سالهای ۴۷۶ تا ...
legitimacy این واژه لجتمسین در زبان فارسی به مشروعیت ترجمه شده که غلط نیست. این واژه در زبان انگلیسی هم در اصل به همین معنای مشروعیت به کار میرفت و م ...
Presbyterian و Presbyter واژه پرسبیتر از پرسبیتروس ( presbyteros ) یونانی، به معنی بزرگ، گرفته شده است. در دوران اولیه تاریخ مسیحیت یک مقام روحانی بو ...
شاید مفهوم ترین تعریف این باشه که نوستالژی به معنای رویکرد شدید عاطفی به گذشته و آرزوی اعاده آن است، این رویکرد هم یک پدیده روانی فردی است و هم یک پد ...
پدران کاپیوشن شاخه کوچکی از فرقه فرانسیسکن است که از حوالی نیمه سده هفدهم بطور عمده به فعالیت های میسیونری اشتغال داشتند. توضیحات ویکی پدیا در این با ...
نام آلمانی فرانتس به انگلیسی فرانسیس و به فرانسه فرانسوا خوانده میشود.
کامورا، مانند�مافیا، هر دو به معنی دارودسته اشرار ( گنگ ) است. در نیمه اول سده نوزدهم واژه های مافیا و کامورا در منابع ایتالیایی دیده نمیشود. برای نخ ...
محاسبه تبارشناسی، در روش تبارشناسی معمولا هر چهل سال یک نسل به شمار میرود. شاه عباس اول در سال ١٠٣٨ق /. ١٦٢٩م. درگذشت و تهاجم محمود افغان به ایران و ...
روش تبارشناسی، در روش تبارشناسی معمولا هر چهل سال یک نسل به شمار میرود. شاه عباس اول در سال ١٠٣٨ق /. ١٦٢٩م. درگذشت و تهاجم محمود افغان به ایران و سق ...
واژه سانسکریت جی Jee , Ji در هند برای ادای احترام اطلاق میشود؛ مشابه آقا در فارسی. اختصاص به پارسیان ندارد. برای نمونه از گاندی با عنوان گاندی جی یاد ...
دیوان اشعار بابر در سال ١٩١٠ بوسیله سر دنیسون راس به چاپ رسید. واقعات بابری، یا خاطرات بابر، در اصل به زبان ترکی جغتایی است. پسرش، همایونشاه، شخصاً آ ...
زامورین، در سده های گذشته پرتغالیها به حاکمان محلی هند که با عنوان سامری نامیده میشدند را زامورین Zamorin میگفتند و در منابع خود اینگونه درج میکردند ...
لوانت، از واژه ایتالیایی levante به معنی برخاستن و طلوع گرفته شده و به معنی شرق است یعنی جایی که خورشید طلوع میکند. اصطلاحاً به حوزه فعالیت تجاری ارو ...
گینه، علاوه بر نام کشور، علاوه بر مخفف آبگینه در ادبیات فارسی، Guinea سکه طلای انگلیس در سال های ١٦٦٣ تا ١٨١٣ برابر با ٢١ شیلینگ است.
پیاستر Piaster واحد پول عثمانی در حوالی سال ۱۶۶۶ میلادی رواج تام داشته که یک پیاستر برابر با یک صدم پوند انگلیس بود.
گرگ آشتی، یعنی دو نفر به شکل گرگ دوستی دارند، یعنی هم به همدیگه محتاج هستند و در تعامل هستند و هم از همدیگه میترسند و با خوف احتیاط میکند. مثلاً در د ...
مَراوِدی سکه دینار طلای سلسله مرابطین مراکش و اندلس، برابر با ١/٣٤ ریال اسپانیای مسیحی.
لیوِر، سکه فرانسه در عهد شارلمانی.
مارانو به معنای خوک و انسان حریص است. این واژه رواج کامل دارد و در منابع یهودی نیز، بدون توجه به معنای منفی آن، در مورد خود به کار میبرند و اغلب منظو ...
فلورین سکه طلای رایج در اروپا که نام آن از بندر فلورانس گرفته شده، نخستین بار در سال ١٢٥٢ در این بندر ایتالیایی ضرب شد و به علت خلوص طلای آن اعتبار ف ...
در افسانه های سده شانزدهم آلمان فردی بنام دکتر فائوست Faust یا فائوستوس، در ازای ثروت و قدرت و عمر طولانی، روح خود را به شیطانی بنام مفیستوفلس Mephis ...
در افسانه های سده شانزدهم آلمان فردی بنام دکتر فائوست Faust یا فائوستوس، در ازای ثروت و قدرت و عمر طولانی، روح خود را به شیطانی بنام مفیستوفلس Mephis ...
زلوتی سکه طلای لهستان است.
اروب واحد وزن پرتغال برابر با ٣٢ پاوند انگلیس، زبان شناسان معتقدند این واژه از قرابه گرفته شده.
مترادف�اصطلاح: سَرَم بِره، �قولم نمیرِه ( سرم برود، قولم نمیرود ) در شاهنامه ی فردوسی. رستم در قبال همکاری اولاد در رسیدن به جایگاه دیو سپید در مازن ...
غروش: در ادبیات فارسی گاهی بجای خروش بکار رفته، در صدر اسلام، بعنوان واحد پول رایج در سرزمینهای عربی در مباحث دیه دیده میشود، بعنوان واحد مسکوک رایج ...
خیلی چاکریم، کلامی که زیاد شنیده ایم، ولی. . . خیلی شاکریم درسته، یعنی ممنونتم، قدر دانت هستم، بخاطر نزدیکی دو حرف ( چ و ش ) در گویش این کلمه تغییر ک ...
یه جوری حرف زدم طرف رو یه لقمه چپش کردم، لقمه چپ بی معنی هست و چپ و راست ندارد، در اصل لقمه چرب هست. ادبیاتمون و زبان پارسی مون خیلی پربار و غنی هست ...
خواتیم جمع خاتم به معنی پایان و خاتمه است. چون در گذشته انگشتر حکم مهر را داشته و در پایین نامه با انگشتر مهر و امضاء میزدند، به انگشتری که حکم مهر ...
شیلتاق و شلتاق احتمالاً ریشه ترکی داره، جفتک پرانی و افسارگسیختگی در حیوانات اهلی را میگویند، وقتی بچه ای لنگ و لگد میزند و شلوغ میکند میگویند شلتاق ...
بدخواه و دشمن مخفی، کسی که مخفیانه خصومت خود را اجرا میکند، از قدیم مرسوم بوده موقعی که کسی به کشاورزی قصد خسارت زدن داشت، شبانه آب آبیاری را در تاری ...
یعنی تند و سریع و عجولانه کاری را انجام دادن، مثلاً میگویند چاپار چاپار اومد و رفت. . یا چاپار چاپار غذا نخور. در اصطلاح عامیانه معادل هول هولکی هست.
ریش گرچه به معنی ( زخم و محاسن ) هست ولی در کلمه همریش ظاهراً نمیتونه هم زخم معنی بشه، گویا مخفف همریشه است، به این معنی که دو نفر باجناق و هم داماد ...
بنه کوه منطقه نمونه گردشگری بنه کوه در شمال شهر گرمسار واقع شده است. این منطقه به دلیل قرار داشتن بر سر راه باستانی گرمسار ( خوار ) به مازندران، از ...
معادن نمک گرمسار در منطقه سر دره گرمسار تعدادی راه فرعی در دو طرف جاده وجود دارد که به معادن نمک ختم می شود. در این منطقه ۲۷ معدن نمک وجود دارد که د ...
خانه تاریخی باقری ها ( موزه اقوام ) ساختمان تاریخی باقری یکی از خانه باغ های قدیمی و به جای مانده از اواخر دوره قاجار است که در دوطبقه ساخته شده اس ...
شهر گرمسار در منطقه ای واقع شده که در طول تاریخ سرزمین ایران شاهد فراز و نشیب های بسیاری بوده است، در دوران باستان و در کتیبه های آشوری از این محل به ...
اَرونه که به معنی شتر ماده هستش.
آرخُلُق نام نوعی قبا که قدیم می پوشیدند
نام قرچک به صورت اوستایی گِرِذَک و به شکل سنسکریتی گَرتَک به معنی محل شکاف و سوراخ بوده و اشاره به قنات آن دارد، قرچک از نظر جغرافیا در�استان�تهران، ...
اُغُنی اصطلاحی که بیشتر در گرمسار استفاده میشه به معنی حالت کباب نیم پز که هنوز آبش جمع نشده
ریال واحد پول ایران، سکه نقره اسپانیا و مستعمرات آن در قاره آمریکا بود. این نام در زمان صفویه در ایران رواج یافت و کوچکترین سکه نقره ایران، برابر با ...
پوزش بانو سادات خاتمی از دست کسی دلخور نشید من اشتباهن دستم خورد روی دیس لایک وجدان درد گرفتم چرا اینجوری شد پوزش🙏 بجاش شما دوتا دیس لایک بزن برام🙏
اِشلان نوعی مواد شوینده که از گیاهان شور کویری به دست می آید که بیشتر مردم گرمسار این لغت رو بکار میبرند.
اِشلان نوعی مواد شوینده که از گیاهان شور کویری به دست می آید.
اَلَلگزی یعنی بی حساب و کتاب و سر خودی.
آلاغوره یعنی انگور نارس. مرحله بین غوره و انگور
اُخُل لولو . موجودی ترسناک که برای ترساندن بچه ها بیان میشد و در نقاط دیگر لولو خورخوره متداول هست.
ابو عثمان عمرو بن بحر ( ۱۶۰ - ۲۵۵ ق ) مشهور به جاحظ ؛ ادیب معتزلی، آوازه وی بیشتر به دلیل مهارت او در فنون ادبی است؛ او بسیار زشت بوده و داستان معروف ...
superstition این واژه تقریباً معادل خرافه به معنی عقاید بی اساس ، عجیب و توخالی ست. این واژه از نام مردی از قبیله عُذره گرفته شده است. در تاریخ و رو ...
این واژه از نام مردی از قبیله عُذره گرفته شده است. در تاریخ و روایات آمده: طایفه ی اجنّه، مردی به نام خرافه را که شخص صالحی بود اسیر کردند. وی، مدتی ...
آستونک یعنی قصه
خُمبه: این کلمه شکسته شده ی کلمه خمره هست و نوعی توهین به فرد چاق معادل کلمات خیکی. گامبو. خامبو.
خامبو به معنی چاق هست معادل گامبو و خیکی
تَرتِلو tartelo ترتلو به معنی خیس هست زیر بارون ترتلو شده بود اومد نشست رو مبل همه جا رو ترتلو کرد. این واژه در گویش ها خیلی رایج هست. مادرها به بچه ...
چُغُلی به معنی فضله پرنده هست به معنی غیبت کردن و گزارش هم هست در کتب لغت: گناه نهفته کسی را به آنکس که جزا تواند داد بقصد ایذاء گفتن در گویش عامیانه ...
زازرون تِریا z�zruntery� پرنده
زازرونتِریا z�zruntery� واژه پهلوی به معنی پرنده
تخرمه درسته که در گویش عامیانه به غلط تخلمه گفته میشه یعنی شل و وارفته
کلمه تخرمه در اکثر شهرهای ایران بکار میره به معنی شل و وارفته اگر چه اغلب بصورت غلط تخلمه تلفظ میشه مثلا به آدم دست و پا چلفتی تخرمه گفته میشه . همین ...
سنگ را بستن و سگ را آزاد گذاشتن. کنایه از وارونه حرف زدن یا کاری کردن و معادل ( شیپور را از سمت گشادش زدن ) سعدی اینگونه گفته سنگ را بسته اند و سگ ...
فحش تو پاکتی. اصطلاحی عامیانه و کوچه بازاری به کسی که به ظاهر ستایش میکند ولی قصدش تمسخر و نیش زدن است.
پیکان ما از ژیانی اگزز نداشت. ضرب المثلی عامیانه معادل ( خر ما از کرگی دم نداشت )
خبر دروغ، شایعه بی اساس و به دروغ به چیزی شاخ و برگ دادن.
آدم چلاس و شکم دله که به هر خوراکی ناخونک میزند.
کلمه توهین آمیز خطاب به پیر سالخورده. معادل زپرتی و زهوار در رفته.
چلاس در فرهنگ عامیانه معادل همون ( خاله هوسک و شکم دله ) هست. کسی که از هرچیز خوردنی می خواهد بخورد، که به هر چیز خوردنی ناخنک زند.
در فرهنگ عامیانه معادل کلانتر محله. بزرگ و کلانتر محل یا رئیس لوطیان محلّه که در کارهای عمومی از او نظر خواهند و دستورش را اجرا کنند.
تن تنانی. حلوای تن تنانی. لن ترانی درسته که به مرور در گویش تغییر کرده. اشاره به چیزی کمیاب که کمتر کسی اونو دیده یا تجربه کرده. حلوای تن تنانی. ت ...
تن تنانی. حلوای تن تنانی. لن ترانی درسته که به مرور در گویش تغییر کرده. اشاره به چیزی کمیاب که کمتر کسی اونو دیده یا تجربه کرده. حلوای تن تنانی. ت ...
زُپِمان zopem�n قرض، وام، بدهی، دِین
زَبار zab�r نام کوهی در ری که رودخانه ی درجیک از آن سرچشمه می گیرد و خانه ی پدر زرتشت کنار این رود بوده است.
زایاکیْه z�y�kih استعلام، استفسار، استفتا.
زاز دراییتَن= z�z dr�yitan ژاژ خاییدن، بیهوده گویی کردن، بصورت عامیانه تر یعنی حرف مفت زدن.
زارِن z�ren برادر وَلگاش شاه ساسانی
زادیشنیْه z�dishnih التماس، استدعا، استغاثه، دعا، زاری، تضرع.
زاتِنیتار z�tenit�r پدر و مادر، والدین
زاتَن z�tan زادن، زاییدن، به دنیا آوردن
زاتَک z�tak فرزند، اولاد، بچه، زاده شده
حجی وَ رِحجی. کسانی که فخر به این کند که سلسله اجداد ما همه حاجی بودند و رفتن مکّه را مایه اعتبار و افتخار کنند ولیکن به قدر خر عیسی هم کمال نفسانی و ...
نجیم و نجیم زاده. به اصطلاحات اصفهانی ها عموم شاهزادگان و نوّابهای صفوی و نادری و شاهرخی و ساداتی که فقط نسب را کمال دانند و به این جهت بر مردم مزیدت ...
یلْ کَسَن. سرهنگانِ پیرِ مُنحنی از توپخانه و قورخانه و غیره که از فرط هِرَم [=پیری] قوّه حرکت نداشته باشد لیکن هنوز به شرارتِ باطنی مقطور و منقمر باش ...
مویز پی سُک . زن هایی که صاحب قبیله یا عشیره و اقوام زیاد باشد و همه روزه از مال شوهرش آنها را مهمان کند و دایماً در تکلّفاتِ آمد و شد آنها باشد.
مترسک سرِ خربوزه. فرّاشان و گماشتگان جدیدی که مأمور کارهای بزرگ نمایند و ابداً بصیرت در انجام آن کار نداشته باشد
قُوزولی مُزولَی . معادل ریزه میزه. اطفالی که از بی مئوونگی[بی مئونتی] مادرشان کم شیر شوند و به بی شیری و سختی بزرگ شوند و همچنین بعد از رضاع و ایامِ ...
جبر تاریخی ( Determinism ) اعتقاد به این که تاریخ به وسیله ی جبر یا شرایطی غیر از انگیزه ها و آزادی های فردی شکل می گیرد، ممکن است سابقه در دیدگاه سن ...
زات سْپَرَم z�t sparam نام مَتیانی ( = کتابی ) است با 19000 واژه به زبان پهلوی که آن را زادسپرم، موبد سیرجانی در سده ی نهم ژانگاسی ( = میلادی ) نوش ...
زاتان z�t�n زاده شدگان
هُمرُک از قبیل مشهدی رحیم کَن کَن و هر کس به این نمره درآید و این شکل آدم را درجنمِ طیورش که ببری شکل هما را دارد و در عالم سَبُعی هیئت گرگ دارد. و ا ...
قوِلدِنگ صاحب هیکل و ریشی که به ناخوشی اُبنه مبتلا باشد.
آنکه لباس های خوب قیمتی زیاد دارد و می پوشد؛ لیکن از لباس هنر و معرفت و کمالات عاری باشد و در حقیقت آبرو را و شخصیت را فقط به لباس و اسباب های خوب دا ...
آنکه پاک نظر نباشد و به خانه بزرگانی که محرم است به هر کس برسد در خفیه بند کند خواه کنارِ بزم یا دالان و مبال باشد خواه دَمِ طویله یا حمّام یا گُلخن ...
رژیم کهن ( Ancien regime ) نظام قدیم فرانسه. این اصطلاح برای تشریح اوضاع سیاسی و اجتماعی فرانسه قبل از انقلاب کبیر ( ۱۷۸۹ م. ) یا دوران ابسلوتیسم به ...
یر واقعی ( Counter – factual ) فرض کردن امری بر مبنای آن چه در صورت عدم وجود یک علت کلیدی یا شرایط ویژه ممکن است رخ دهد و یا رخ ندهد و یا پی آمد رخدا ...
ناکرونیسم ( Anachronism ) خارج شدن از ادراک مبتنی بر تاریخ و معیارهای بیگانه با یک دوره یا فرهنگ. بیشتر کاربرد این واژه در مورد عدم رعایت اصل توالی ...
ابسلوتیسم ( Absolutism ) در نظر و عمل به معنای رهایی قدرت دولت از هر قید و شرطی است. این اصطلاح به ویژه مربوط به پادشاهان اروپایی از قرن شانزدهم تا ه ...
مکتب آنالیز . ( Annales School ) روی کردی است در مطالعات تاریخی، و نام آن ماخوذ است از سالنامه ای با عنوان Annales d'histories economique et sociale. ...
زابزِبا. z�bzeb� آفتاب، خورشید
خحّه قُلوچه زن های خنجرگذارِ بی باک که چند شوهر کرده باشند و شوهرها را عمداً سوزانده باشند و به هوای چند شوهر دیگر هم باشند.
کنایه به کسانی که همّتشان جز به مال اموات خوردن مقصور نیست بوی حلوا اگر از سمت جهنّم شنوند فی المثل تا درک الاسفل از آن شوق روند.
زَئینی گاو zaini g�v نام یکی از نیاکان زهاک ( نادرست: ضحاک )
zairich نام دیوی از پیروان اهریمن
شپش لحاف کُهنه کنایه به فرّاشان و عمله حضور و نقاره خانه و صندوق خانه و سایر بیوتات که با تمکّن مالی از کثرت حرص در سن پیری هم در دوندگی است و آسوده ...
کمختهیعنی ساله و کنایه به زن های سطبر پوستِ کُلُفت هیکلِ درشت اعضای پیر که مدّعی نزاکت شوند و شوهر نازک پوست طلب اند.
قُدِرمُه . دامادهای کلّه خرِ گُنده هیکلِ قوی بنیه که دچار عروس های کوچکِ ضعیف البنیه شوند.
شاقول یا ریسمان بنایی. metmar مطمر
فیس و افاده ی ناهنجار و مشمئز کننده.
قِرغُو یعنی قورتی و غرابهای اهل دهات را می گویند که به بستگی یکی از اهل شهر قباهای سجاف قصب و ملبوس خارج از زی رعیتی بپوشد.
دُو دُور فُوطک . اسباب های خوب نفیس فرنگی را عموماً و اسباب های خرّازی و ساعت های کار مکُب را گویند.
ذُقَره کنایه از اشخاصی که کُلجه و خرقه های سنجاب و خز را محض تعلّقْ سال های سال نگه دارد و هرساله دمش را نو کند و محض اظهار اعتبار بپوشد و بطونش هیچ ...
بزرگی که ملبوسش در میان عمله و اَکَله اش امتیازی نداشته باشد و این عمل را شکسته نفسی بداند.
بی بندوبار، بی نظم، قذر، لچر، نامرتب، نامنظم، ولنگار، یالانچی
شخصی که خرج کند و زحمت های زیاد کشد برای وصول به کاری و سودش را دیگری ببرد.
شُرْبُ الیهود . بزم شرابی که ملّا و مسائل ملّایی در آن باشد و صحبت خلافِ مناسبتِ آن مجلس در آنجا شود و روضه خوان و مدّاح و عزیمه خوان و تعزیه خوان در ...
صاحب منصب ها و صاحب لقب هایی که هنوز دست چپ و راست خود را نمی داند و از عالم خودش بیرون نرفته است مدّعی کارهای بزرگ می شود و آن منصب و لقب را از عظم ...
اصطلاحی قدیمی به پیش خدمت های پیرمرد شکیل که هنوز امید معشوق به خود دارد و به آقایی و به ناز و عاشق کشی های قدیمی سلوک کند و هر که از این نمره باشد.
تاتوله و تاطوله. شراب و مسکرات را و بُرْش را خصوصاً می گویند.
تاطوله که بصورت تاتوله هم نوشته میشود. شراب و مسکرات را و بُرْش را خصوصاً می گویند.
سخره خواص. هزّال و فحّاش را گویند که به فحش های عِرضی بخواهد مردمان را بخنداند.
تُف دیوار . کسی که به مجالس اعیان و کارگزاران دولت یا ملّت برود و در آنجا یارای ادای مطلب نکند و مسکوت عنه بنشیند و بدون عرض حاجت مراجعت کند.
یکی از آداب احترام به متوفی مخصوصاً به پدر، باز نگاه داشتن یقه تا چهلم او بود که در آن روز چهلم . یکی از بزرگترها یقه را بسته و تکمه می نمود.
همان چشم بندی است. علمی که با آن در تصورات مردم تصرف کنند، یعنی اشیاء و احوالی به نظر آنها رسانند که وجود نداشته باشد و مناظری به تصورشان آورند که خا ...
کنایه از ضرب المثلی است که متهمی را به جرمی نزد حاکم می برند. حاکم حکم می کند یا فلان مقدار پیاز یا فلان تعداد چوب بخورد یا فلان مبلغ پول بپردازد. مت ...
زیارتگاهی در شرق کوچه ی گذر لوطی صالح
آشفته، درهم و برهم و بی نظم و انظباط. بی قاعده.
یکی از درجات نظامی که بعداً به گروهبان سه تغییر نام یافت.
یکی از درجات نظامی که بعداً به گروهبان دو تغییر نام یافت.
پیاله ای لب کنگره ای کوچک که در آن وسمه را جوشانده، برای سیاهی و قوت به ابرو می گذاشتند.
مشتری بد پول بده
چرمی اعلا از پوست گوسفند که لعاب براق روی آن داده باشند. معمولاً لعاب ورنی را مشکی می دادند.
محلی به ابعاد تقریبی دو متر در دو متر در حمام های عمومی قدیمی جهت زدودن موهای زائد با داروی بهداشتی ( واجبی = نوره )
پارچه ای به طول تقریبی یک متر و عرض هفتاد سانتیمتر که در دو طرف آن نوار دوخته و از آن ها چوب رد می کردند و دو سر آن را با طناب به دیوار یا درخت می بس ...
وسیله ای که شیره ی تریاک را روی آن بچسبانند، وسیله ای برای شیره کشی در شیره کش خانه ها
تنبیهاتی که به واسطه گرفتن پول و جریمه و امثال آن انجام شود و از این جهت داغ آن به دل بماند.
عضو پلیس
شهربانی
شکنجه گر. یکی از عواید دوستاقبانان و نسق چی ها این بود که حق داشتند محکومین را به صورت مورد استفاده قرار دهند. به این جهت آنان را زنجیر کرده، دور کوچ ...
با هم ندار هستند. دل و جان و مال یکی، یک رنگ بودن.
افسر نگهبان
ستاره بهرام. مارس
ستاره ی زهره
نام دیگر صبحانه برای عوام و ضعفا
نام دیگر صبحانه برای عوام و ضعفا.
در اصل به معنی پیشکشی است که اطرافیان شاه وقتی او شکاری را با تیر می زد، تقدیم می کردند. در معنی متداول امروز آن یعنی گرفتن پاداش یا انعام در ازای ان ...
در اصل به معنی پیشکشی است که اطرافیان شاه وقتی او شکاری را با تیر می زد، تقدیم می کردند. در معنی متداول امروز آن یعنی گرفتن پاداش یا انعام در ازای ان ...
چوب کلفت تراشیده ی مخروط دسته دار سنگین وزن بصورت گرز که در زورخانه جهت تقویت عضلات سرشانه استفاده می شود.
به میدان سید اسماعیل مراجعه شود. میدانی در جنوب بقعه ی امام زاده سید اسماعیل واقع در غرب خیابان سیروس نرسیده به چهارراه مولوی. در این میدان هرگونه ا ...
میدانی در جنوب بقعه ی امام زاده سید اسماعیل واقع در غرب خیابان سیروس نرسیده به چهارراه مولوی. در این میدان هرگونه امتعه ی نو و کهنه و دزدی خرید و فرو ...
میدان شاهپور ( وحدت اسلامی فعلی ) در ابتدا به دروازه قزوین معروف بوده است. در زمان ناصرالدین شاه با گسترش شهر، دروازه قزوین به میدان قزوین کنونی منتق ...
لش یا لاتی که دهانه ی میدان بارفروشی، مانند میدان میوه و تره بار را گرفته، بابت هر بار چیزی از مراجعان می گرفت. همچنین یکه تازی میدان نبرد.
میدان اعدام که در اوایل دوره ی قاجار در سبزه میدان واقع شده بود.
میخ چهار نبش بلند ضخیم حلقه دار که به زمین کوبیده، افسار مرکوب خود را به آن می بستند.
روضه ای زنانه که به مناسبت ولادت حضرت زهرا و ائمه انجام می شود.
روضه ای زنانه که به مناسبت ولادت حضرت زهرا و ائمه انجام می شود.
ردخور پیدا نمی کند
چوب سیاه گره دار، مخصوص قلندران به نشانه ناهمواری دنیا.
سکه ی طلا مربوط به کشور روسیه.
ملنگ یعنی سرخوش، مست. به آدم سر و پا برهنه نیز می گویند
جلوی سر را ملاج میگویند با میم مفتوح.
قلم مانندی که انتهای آن در چوب فرو رفته و دسته چوبی پیدا می کند، برای درست کردن شکاف در چوب استفاده می شود.
یکی از درجات نظامی که بعداً به استوار تغییر نام یافت
جمع کردن و سرگرم ساختن مردم را به هر طریق از قصه گویی، مرثیه خوانی، شعبده بازی، نمایش های پهلوانی و امثال آن را معرکه گیری می گفتند.
ظرف مسی استوانه شکل لب کنگره ای دسته دار که با آن آب به بدن می ریختند
پنبه یا کاغذ سستی در ته سیگار، برای گرفتن جرم توتون که امروزه به آن فیلتر می گویند.
ماساژ و مالش عضلات بدن، بخصوص عضلات سرشانه، دست ها و کمر که در حمام ها توسط کیسه کش انجام می شد.
زنی که کار او آرایش کردن و بزک کردن زنان است. مشاطه به معنی شانه کننده مونث است.
به مسافرانی اطلاق می شد که بدون هیچ وسیله ای، تنها با یک لنگ قرمز سفر می کردند. نیازهایشان از سایر مسافران و دیگران تأمین می شد و هنگام خوابیدن لنگ ر ...
اولین بیمارستان دولتی که در عهد احمد شاه قاجار به اسم مریضخانه ی دولتی نامیده شد و بعدها به بیمارستان سینا موسوم گردید.
پانزده مثقال زفت، چهار مثقال سقز، نود مثقال روغن زیتون و بیست مثقال موم را با هم می گداختند و با چهل و یک مثقال مردار سنگ سائیده شده مخلوط می کردند. ...
مخلوط سفیداب قلع، گل ارمنی ( glele Armani ) و سفیده ی تخم مرغ که برای معالجه ی سوختگی و آفتابزدگی و زخم آبله استفاده می شد.
مرکورکورم، جیوه خشک
مرده گردانی یکی دیگر از راه های گدایی بود که عمدتاً لش ها و گردن کلفت ها انجام می دادند. به این صورت که دو نفر همدست شده، یکی خودش را به حالت مرده بی ...
مجلس ترحیم، مجلسی که برای یادبود مرده ترتیب بدهند
لگن مستراح از جنس آهن سیاه با دهانه ی گشاد و انتهای تنگ که در پایین آن دریچه ای قرار گرفته بود که با ریختن فضولات باز و بسته می شد. خاصیت آن این بود ...
عضو دارایی
همه چیز را در لقمه فشردن و با میل و ولع تمام، بی اعتنا به همسفره و هم غذا، خوردن
دزد خر، گاو، گوسفند و شتر
علم شعبده که مثلاً از کاغذ بریده، پرنده به پرواز آورند و از مجسمه ی بی جان، جسم جاندار ارائه کنند و غیره.
علمی که از ریاضیات به هم رسد و چون کامل شود بتواند صاحبش را از مال دنیا بی نیاز گرداند، آنچه خواهد بدون زحمت و رنج حاصل شود و هر خواهش که جهت خود و غ ...
علم طلسمات و اعداد و حروف که با آن اعمال خارق عادت انجام دهند، مثل رسانیدن دو تن که معاشرت و معاشقت و زناشوئیشان غیرممکن باشد و احضار و طرد و بوجود آ ...
کسی را در معامله وکیل کردن. یعنی از طرف من وکیلی که به خیر من کار کنی و خدا شاهد وکالت تو باشد
کسی که پیشاپیش جنازه حرکت می کرد، قرآن تلاوت می کرد و متناسب با سن و وضع مرده برخی جملات در خصوص متوفی بیان می نمود.
کسی که در مستراح های عمومی برای مردم آفتابه پر می کرد
کسی که در مستراح های عمومی برای مردم آفتابه پر می کرد
یا لولئین، آفتابه ی سفالین. بعدها که آهن ورق و حلبی وارد شد آفتابه های سفالین کنار گذاشته شد. از مس، برنج، نقره و حتی طلا نیز برای متمکنین آفتابه ساخ ...
لولهنگ، آفتابه ی سفالین بعدها که آهن ورق و حلبی وارد شد آفتابه های سفالین کنار گذاشته شد. از مس، برنج، نقره و حتی طلا نیز برای متمکنین آفتابه ساخته شد
کرک گل نی ( kork - e - gol - e - nei )
میهمانی کسب اجازه ی شاگرد از استاد، به این معنی که شاگرد لیاقت انجام دادن کاری که به او محول شده است را یافته است.
مواظب و سرپرست اطفال اعیان و رجال
چراغ نفت سوز از یک تا ده شعله شمع
پاکت یا کیسه یا ظرفی که حدود یازده سیر و سه مثقال یعنی به گرم معادل ( 840 گرم ) محتوی داشته باشد.
کاغذ سیگار آماده شده که لبه هایش به وسیله ی ماشین چسبیده شده باشد. اگر سیگارت را با دست بپیچند به آن "کاغذ سیگار" می گفتند اما کلمه ی گیلز که در فارس ...
کاغذ سیگار آماده شده که لبه هایش به وسیله ی ماشین چسبیده شده باشد. اگر سیگارت را با دست بپیچند به آن "کاغذ سیگار" می گفتند اما کلمه ی گیلز که در فارس ...
یکی از گودها یا محله ی های قدیم تهران که ظاهراً خیلی خوشنام هم نبوده است
گلریزان جشنی ورزشی بود که هرچند یکبار در زورخانه جهت همراهی از پا افتاده یا حاجتمندی برپا می شد و عوایدش جهت بدهکاری، ورشکستگی، بیماری، خرج عروسی، سر ...
آتشکار حمام عمومی تون سوز حمام
خاک کرم رنگی که در رنگ های لعابی دیوار به دلیل هم رنگ بودن با رنگ آجر به کار می امد. ( گل ماشی هم می گویند. )
خاک کرم رنگی که در رنگ های لعابی دیوار به دلیل هم رنگ بودن با رنگ آجر به کار می امد. ( گل ماشین هم می گویند. )
نوعی بازی که از میان چند نفر، یک نفر به عنوان گرگ انتخاب می شود و دنبال بقیه می کند. هر کس که گرفتار گردد، گرگ می شود.
بعضی اشتباه معنی کردن و مدعی هستن که از اعجاز مرتضی علی ( علی ع ) می دانستند که گربه اش غیر از گربه های دیگر بوده و از هر طرف می انداختی اش، چهار دست ...
شستنی که با آبی مختصر یا یک ظرف آب انجام شود.
اولین هتل آبرومند به سبک اروپایی در ایران با سالنی زیبا که ابتدا جهت رقص و غذاخوری اختصاص یافت و سپس سالن بالماسکه و نمایش شد و چندی نیز صورت سینما ب ...
گذاری منشعب از جنوب چهارسوق بزرگ بازار. از بازارهای بدون سقف قدیمی تهران که قدمت آن به احتمال زیاد به دوره ی آقا محمدخان قاجار می رسد و بانی آن سرما ...
گتر با گاف کسره دار. روکشی از جنس ماهوت یا ضخیم تر به رنگ های کرم و قهوه ای به شکل ساقه ی جوراب که روی کفش می بستند و روی کفش را تا سرپنجه می پوشانی ...
کفش لاستیکی سیاه با آستر ماهوت قرمز که آن را در ابتدا از روسیه می آوردند و در میان زنان پیر و میانه سال زیاد طرفدار پیدا کرده بود.
گاری جهت حمل مسافر با ظرفیت سه خروار ( 900 کیلوگرم ) بار و 24 مسافر. در این گاری بارها را در کف گاری قرار داده، مسافران روی آن می نشستند و دیگر وسایل ...
گاری چهارچرخه ی روپوش دار با دو چرخ کوچکتر در جلو و دو چرخ بزرگتر در عقب که جزء وسایل نقلیه ی سریع السیر به شمار می آمد. همانطور که از اسم آن پیداست ...
جفتا جفت، کاملاً کنار هم
سرخ مایل به سیاه، سرخ سیاهگین یا سیاه سرخگین
کوزه ی آبخوری سفالین که در تهران مرسوم بود که آن را جلوی نسیم قرار می دادند و آب را خنک می نمود.
ظرفی قابلمه مانند از گل ( gel ) پخته که در کف گهواره برای دفع ادرار و مدفوع کودک جاسازی می کردند. به این صورت که طفل را طاقباز و بدون شلوار خوابانیده ...
کلانتری
دستمبو یا کمبزه میوه ای کوچکتر و سفت تر از خربزه با طعمی میان خیار و خربزه.
کمبزه یا دستمبو خربزه نارس نیست. خودش یه میوه هست کوچکتر از طالبی و سبز رنگ. میوه ای خیلی کوچکتر و سفت تر از خربزه با طعمی میان خیار و خربزه.
ظرفی مانند دیگچه با لبه ای صاف و دو دسته در دو طرف و دری جذم و جفت و دسته دار.
با کاف مضموم به معنی سرفه کردن. با کاف مفتوح به معنی پشیمان شدن، تحت تأثیر تبلیغ مخالف کسی قرار گرفتن، پس آوردن. دبه کردن.
به معنی کلوخ اندازان. خوش گذرانی، تلافی محرومیت از عیش و سرور را با افراط در آن ها درآوردن
خوش گذرانی، تلافی محرومیت از عیش و سرور را با افراط در آن ها درآوردن. کلاغ اندازان هم گفته میشه.
با ت فتحه دار. کلاه نمدی تخم مرغی شکل که آن را با سوزن زنی به دوازده یا چهارده ترک تقسیم کرده و در هر قسمت اسامی ائمه و اشعار و ابیاتی در مدح علی ( ...
کلاه پاپاخی هم گفته می شود. کلاهی از پوست گوسفند باپشم های بلند که پشم هایش تا روی چشم آمده و قیافه را مهیب می نمود.
کلاه پاخ پاخی هم گفته می شود. کلاهی از پوست گوسفند باپشم های بلند که پشم هایش تا روی چشم آمده و قیافه را مهیب می نمود.
حرف، حرف می آورد.
فردی که بر روی کفن آیات قرآن می نوشت.
دزدی که اسکناس درشت را برای خرد کردن به کسی عرضه نموده، پس از گرفتن اظهار انصراف می کند و در دادن و گرفتن پول خود، مقداری از آن را می رباید ( کف می ر ...
دو صندوق بدون در رو پوشیده که بر دو طرف قاطر یا شتر بسته می شد و در هر صندوق یک نفر قرار می گرفت. این وسیله برای حمل مسافر خصوصاً بانوان و اطفال استف ...
پرچمی پاچین مانند که بر چوبی کشیده شده، بر سرش قبه ای از برنج یا نقره یا چیزی شبیه پنجه نصب می کردند. چوبی که بر سرش پنجه یا گوی نصب کرده و آن را با ...
گیاهی با برگ های باریک و معطر با گل های کوچک ارغوانی که برای خوشبو ساختن ماست و دوغ و رفع رطوبت آن به کار می رود. عطر کاکوتی نزدیک به آویشن است.
کاغذی مخصوص سیگار پیچی از جنس مخصوص مانند پوست آهو که حتی در هزاران بار باز کردن و لول کردن عیب نمی کرد و سال ها مورد استفاده قرار می گرفت.
نوعی بازی که کودکان انجام می دادند به این صورت که با چوب کلفت و کوتاهی به طول هفتاد تا هشتاد سانتی متر به نام دولک به چوب کوتاهی به طول تقریبی پانزده ...
یکی از محلات قدیمی تهران، در امتداد بازار مسگرها. در این محل خانه ی معروفی قرار دارد که به احتمال زیاد متعلق به خاله ی ناصرالدین شاه بوده است.
یکی از محله ی های قدیمی تهران که اکنون در بازار قرار دارد.
گوژپشت
اسلحه سازی دولتی، مهمات سازی قشون. محل آن غرب خیابان باب همایون تا شرق خیابان خیام بود.
مکان ماه در برج عقرب. طبق قاعدهی نجوم، هر دو روز و چند ساعت ماه در یکی از بروج دوازده گانه منزل می کند که یکی از آن منازل عقرب یعنی برج عقرب می باشد ...
خمپاره
سوار کردن کودک بر روی شانه به صورتی که یک پایش از جلو و پای دیگرش از پشت حامل آویزان باشد.
رشوه، باج سبیل
یکی از وسایل سحر و جادو، برای زنانی که آبستن نمی شدند یا فاصله ی زیاد میان آبستنی آنها می افتاد استفاده می شد.
دیگی مسی با لبه ی کوتاه و دهان گشاد.
سربازانی که به تقلید از نظامیان روس لباس می پوشیدند و به سبک روسی تعلیمات نظامی دیده بودند
قدک پارچه ی دست باف از جنس پنبه که همانند متقال بود با بافتی ریزتر و رنگ آبی تیره که به کار قبا و لباس مردان می آمد. ضمنا یکی از اصطلاحات کفاشان قدیم ...
قدح یا ظرف بزرگ که بعضی تا پنجاه لیتر گنجایش داشت.
وزن کردن به وسیله ی قپان. نوعی شکنجه هم محسوب می شده که محکوم را به وسیله ی آن از سقف آویزان می کردند.
بلندی جلوی زین اسب است. به آن قبه و کوهه هم میگویند.
جسم کوچک و محدب به شکل نیم کره یا دکمه که به جایی چسبیده باشد. بیشتر منظور درجات بالای نظامی است. همچنین. گنبد و قربوس زین اسب هم معنی میده.
اقل منقل تلفظ درستش قبل منقل هست. متاسفانه اغلب غلط تلفظ میکنند. قبل با قاف و با . ضمه دار. بمعنی وسایل منقل. ظرفی از چرم مانند کیسه برای اسباب چا ...
قبل با قاف و با . ضمه دار. بمعنی وسایل منقل. ظرفی از چرم مانند کیسه برای اسباب چای و دود و دم، امثال قلیان و وافور. در گویش عامیانه بجای خرت و پرت ...
نوعی بازی که در آن چشم یک نفر را می بندند و یکی یا هر چند نفر دیگر که داخل بازی باشند در گوشه و کنار، قایم می شوند و آنگاه چشم وی را باز کرده و او با ...
نوعی بازی که در آن چشم یک نفر را می بندند و یکی یا هر چند نفر دیگر که داخل بازی باشند در گوشه و کنار، قایم می شوند و آنگاه چشم وی را باز کرده و او با ...
قایم باشک. نوعی بازی که در آن چشم یک نفر را می بندند و یکی یا هر چند نفر دیگر که داخل بازی باشند در گوشه و کنار، قایم می شوند و آنگاه چشم وی را باز ک ...
قاضی یا روحانی قشون و لشکر
هماوردی، سنگ واکندن، کلنجار رفتن
قاز واحد پول به ارزش یک هشتادم قران، یک چهارم شاهی و هر شاهی معادل یک بیستم ریال بود. صد من یک قاز یعنی کم ارزش. همینطور اصطلاح چندرقاز.
قاز واحد پول قدیم ما بوده. چهار قاز معادل یک شاهی است. واحد پول به ارزش یک هشتادم قران، یک چهارم شاهی و هر شاهی معادل یک بیستم ریال بود. اصطلاح چن ...
نوعی تخته بند. کلمه ای ترکی به معنی وسیله ای چوبی که دست ها و سر را با آن می بستند و سپس فرد را شلاق می زدند، شکنجه می کردند یا سر می بریدند.
تقلب کردن در فروش متاع، جا زن کردن و داخل زدن.
لنگ دار حمام عمومی.
فندق را روی شعله ی چراغ روغنی سوزانده، برای سیاه کردن ابرو به کار می بردند.
پارچه ی انگلیسی کت و شلواری پشمی به رنگ سیاه که معمولاً از آن کت تکی می دوختند و با شلوار سفید می پوشیدند.
اصطلاحی بود که به جوانان از فرنگ برگشته یا وطنی که صورت فرنگی مآبی به خود می گرفتند اطلاق می شد
رگ زن و دلاک حمام در گذشته.
کمربند پهن سوراخ دار چرمین یا برزنتی که خشاب های فشنگ در آن جا می گیرد و آن را به کمر بسته، سرنیزه و وسایلی از این قبیل را از قلاب های آن می آویزند. ...
کمربند پهن سوراخ دار چرمین یا برزنتی که خشاب های فشنگ در آن جا می گیرد و آن را به کمر بسته، سرنیزه و وسایلی از این قبیل را از قلاب های آن می آویزند. ...
فانوسی که حباب آن از پارچه ی موم آلود ساخته می شد بنام فانوس شمعی و و قتی بر زمین می نهادند بر روی هم چین می خورد و شمع آن ظاهر می شد. هر اعیان و ا ...
فانوسی که حباب آن از پارچه ی موم آلود ساخته می شد و و قتی بر زمین می نهادند بر روی هم چین می خورد و شمع آن ظاهر می شد. هر اعیان و اربابی، نوکری به نا ...
دو تا سه متر اطراف گنبد که با طاق کوتاه تری ساخته می شد را غلام گردش می گفتند. استفاده از این لفظ خصوصاً در زورخانه ها مرسوم بود
گداهایی که با غش کردن پول می گرفتند. به این صورت که نزدیک جوی آب و لجنی خود را لرزانده و در آن می انداختند و مردم گرد آمده، بیرونشان می کشیدند و غیه ...
شیشه ی شکم دار و گردن دار که دهانه ی آن کنگره مانند بوده و ته آن از داخل محدب می باشد.
پودر و سائیده ی برگی که رنگ سیاه از آن به دست می آمد و برای رنگ کردن موی سر به کار می رفت. به آن "رنگ" هم می گفتند.
نام محله ای در تهران قدیم واقع در شرق خیابان ناصریه ( ناصرخسرو ) منتهی به خیابان سیروس
لفظ ترکی به معنی دختر عمه ( عم قضی هم نوشته می شود که غلط است. )
همان علیشاه عوض است در گویش عامیانه. یکی از دهات شهریار، واقع در جنوب غربی تهران
کلمه ای که تازه واردان به افراد داخل حمام می گفتند. همچنین تعارفی بود که افراد داخل سربینه به کسانی که از گرمخانه بیرون می آمدند می کردند. همچنین بخ ...
گوی فولادی مذهب ( mozahab ) به اندازه هندوانه بزرگ که بالای آن پنجه ی کامل شبیه دست آدمی یا یک تیغه مانند تیغه ی علامت نصب کرده، با طاقشال و پارچه ها ...
یکی از وسایل سحر و جادو، که به کار عاشقان دل سوخته و دلدادگان پرتمنا می آمد
طلسمی دو رو که بر یک روی آن تصویر یک مرد و بر روی دیگر آن تصویر یک زن حک شده بود و بر روی صفحه ای از پولاد قرار داشت. این طلسم برای رفع بلا، دفع جن و ...
طلسمی از جنس برنج که حروف و کلماتی غیرخوانا و همچنین تصویر زن و مردی به چسبیده بر روی آن حک شده بود، برای طلسم کردن مرد به عشق یک زن مورد استفاده قرا ...
شعبه ای از عدلیه ( دادگستری ) شبیه اتاق اصناف یا شوراهای حل اختلاف
مهمانی، مجلس جشن و سرور، ضیافتی که برای اسم گذاردن یا کسب اجازه ی کار ترتیب داده شده باشد
محله در ضلع جنوب غربی میدان قزوین که در ابتدای قرن ساخته شد و فواحش تهران، که در محلات مختلف مستقر بودند را اجباراً به این محله منتقل کردند. بسیاری ا ...
جعبه ای که در داخلش نواری عکس دار از برابر نور چراغ می گذشت و بچه ها از پشت ذره بین های درشت جلوی آن به تماشا می نشستند و شهرفرنگی برایشان تعریف می ک ...
صابون پز، شمع ریز
شکر قرمز، شکر مازندرانی. چیزی دانه مانند و به هم چسبیده به رنگ زرد تیره، دارای خاصیت دارویی و طعم نامطبوع.
فردی که کفش کهنه های بی مصرف را خریده، قطعات آن ها را از هم جدا کرده، زیره و رویه و داخل و آستری را برای مصارف مختلف می فروختند
جارو و جمع آوری سردستی
محکم کاری، اتمام حجت
لیلاج یا قمار راه بیندازی که از قماربازها ده درصد پول می گرفتند.
سکه ی نقره به ارزش سه شاهی
لقبی که بعد از کشته شدن ناصرالدین شاه، درباریان و برخی از مردم بر او نهادند.
بسته های زرورق پیچیده به اندازه ی بسته های چای به اسم شانسی اقبالی، نوعی جیب بری که از میان بسته ها، یکی که برای خودشان نشان شده بود، چیزی قیمتی مانن ...
یک ور شدن، طرفی سبک و طرفی سنگین تر گردیدن
شالی از پشم و ابریشم، ظریف و زیبا، در رنگ های نارنجی و آلبالویی و آبی
سیاه کردن کسی و حقه بازی، کلاه سازی، چشم بندی، حیله گری
بدبختی و خوار و منفور و مطرود بودن
نقالی بخشی از داستان رستم و سهراب در قهوه خانه که اوج داستان های نقالی محسوب می شد و در آن شب ها قهوه خانه بسیار شلوغ می شد
کلمه ی توهین است به معنی کولی خودفروش و قحبه های ارزان قیمت.
باطل شدن، از میان رفتن
برو برگرد
ظرف گلدان مانند از جنس برنج با دری شبیه به دهانه ی قیف که داخل آن خاکستر می ریختند. وسیله ای که افراد مسن و بیماران در آن خلط و آب دهان می انداختند.
سین مضموم و لام مشدد. چهار میخ، میخ آویز.
بی آبرو کردن، ارزش آدمی را به اندازه ی یک پشیز ناچیز رسانیدن.
پر حرفی
عزیز بودن به نزد شوهر و داشتن همخوابگی
بیلچه مانندی توگود و دسته دار برای برداشتن اجناس و امتعه ی بقالی و عطاری مثل جبوبات، آرد، شکر، بلغور، فلفل و زردچوبه وغیره
اتاقک یا آلاچیق یا چیزی شبیه آن که سردستی ساخته شده، حافظ سرما، گرما یا آفتاب باشد.
لباسی بلند به شکل لباده بود با این تفاوت که در جلو تکمه نداشت و به طور آزاد به تن می ایستاد و البسه ی زیر آن نمایان می گردید. سرداری چند چین درشت یا ...
سرجوخه
نام محله ای قدیمی در تهران که در تقاطع خیابان بوذرجمهری ( پانزده خرداد ) و سیروس ( مصطفی خمینی ) واقع شده است.
محلی که سخنور به سخنوری پردازد. جای دم زدن، گفتار، دمیدن، سخن گفتن
کامل، تمام عیار، همه چیز تمام
نوعی از مشاعره. جلساتی متشکل از جمعی شعرشناس که دو مبارز سخنور، یعنی شعردان و حافظ شعر آن را اداره کرده و دیگران را سرگرم می کردند. این جلسات عمدتاً ...
خط کش خیاطی از جنس تخته ی نازک و بلند که با آن اندازه گرفته، میزان برش پارچه را حساب می کردند.
در گذشته از آنجا که مردم ( خصوصاً عوام ) با ساعت و تقویم بیگانه بودند، اتفاقات بزرگ از قبیل آمدن سیل، زلزله، وبا، به حکومت رسیدن سلطان و غیره ملاکی ب ...
چیزی شیروانی مانند یا پوششی از پارچه یا چادر که جهت آفتاب گیر بر سردر دکان ها نصب می کنند. طاقی که در معابر و بین کوچه ها می سازند تا پوششی برای آفتا ...
محل نگهداری زنبورک ها که در تهران قدیم به گود زنبورک خانه یا چال زنبورک خانه معروف بود. این محل در شمال خیابان مولوی و نزدیک سر قبر آقا واقع شده بود.
روغن عقرب. عقرب را زنده در قوطی یا شیشه ی روغن کنجد یا روغن کرچک می انداختند و در شیشه را محکم می کردند تا عقرب در آن خفه شود. این روغن برای معالجه ی ...
فصد و خون از رگ گرفتن
رشته به رشته
مکان حیاط مانند با حوض آب و جایگاه های طشت مانند از ساروج جهت رختشویی بانوان که آبشان در چاه فرو می ریخت و به خارج شهر منتقل می شد.
دهاتی
شمردن با کلمات بر مبنای حروف ابجد که برای میزان مقاومت پهلوان در زورخانه استفاده می شد و عدد کامل آن 117 بود که از نام الله، محمد، علی و 114 سوره ی ق ...
کفشی مانند گیوه یا دمپایی از چرم که پشت و پاشنه داشته باشد بدون بند و سگک.
دبیت در اصل دویت هست با دال مفتوح. پارچه ای نخی ریزبافت آهار خورده ی براق محصول کشور روسیه که عوام به آن دبیت می گفتند. و از آن جهت شلوار و پیراهن سی ...
با دال مفتوح. پارچه ای نخی ریزبافت آهار خورده ی براق محصول کشور روسیه که عوام به آن دبیت می گفتند. و از آن جهت شلوار و پیراهن سیاه و عزاداری استفاده ...
با سین مشدد. زندان، حبس خانه. بازداشتگاه
با سین مشدد. مخفف دوستاقبان. زندان بان. یکی از عواید دوستاقبانان و نسق چی ها این بود که حق داشتند محکومین را به هر صورت مورد استفاده قرار دهند. به ای ...
پاره پاره. بیشتر در مورد لباس و پارچه بکار میرود.
دو هزار، دو قران، دو ریال
عالمی رنج دیده و با کمال و معرفت. کسی که برای رسیدن به مقصود سختی زیادی کشیده است
لبه ی بخاری قدیمی را دوال میگویند.
تعمیرکاری سماور و آفتابه و چراغ. کسی که با جوش و لحیم و برنج و مفرغ و مانند آن سر و کار داشته باشد را دواتگر میگویند.
علاوه بر معنی اصلی آن: دارو، به عرق و شراب دوا گفته می شد. عرق را دوای سفید و شراب را دوای قرمز می گفتند
دنگ اسم ابزار قدیمی هست . وسیله ی کوبیدن. ابزار نمک کوبی و برنج کوبی.
نوعی درشکه است بصورت چهارچرخه مسقف با ظرفیت شش یا هشت مسافر که باربندهایی در سقف و پشت جهت بار مسافران داشت و با چهار اسب پهلوی هم کشیده می شد. در ای ...
دگنک در گویش به معنی سقلمه و سیخونک است.
شال و دستمال هایی که داش مشدی ها، زائران و قهوه چی ها به کمر بسته یا بجای کلاه یا عمامه به سر می پیچیدند
نوعی بازی که چیزی را ربودن و این به طرف آن و آن به طرف دیگری انداختن است. ( دستش ده هم می گویند )
مخفف دست رشته نوعی بازی که چیزی را ربودن و این به طرف آن و آن به طرف دیگری انداختن است. ( دستش ده هم می گویند )
نوعی بازی که چیزی را ربودن و این به طرف آن و آن به طرف دیگری انداختن است. ( دس رشته هم می گویند. )
انگشتری که رکاب آن بصورت دست خوش تراشی است که نگین را گرفته است.
گلدانی کوچک و ظریف از جنس بارفتن که دست خوش تراشی کمر آن را در خود گرفته بود.
دزدی شب کار که فقط شب ها دست به دزدی و لخت کردن و خانه بری و دکان بری و مثل آن می زند
دزدیدن. سرقت کردن. همینطور حساب کسی رو رسیدن. کسی رو آسفالت کردن.
دزد و سارق
دنگی با دال ضمه دار همان دانگی. شریکی، به شرکت
هر وسق , شصت صاع , یا یک بار شتر است .
اوساق جمع وسق است و هر وسق , شصت صاع , یا یک بار شتر است .
فریضه به معناى گوشت پاره میان پهلو و کتف که در وقت ترسیدن بلرزد. گرده .
جمع فریضه است وبه معناى گوشت پاره میان پهلو و کتف که در وقت ترسیدن بلرزد. گرده .
امـام حـسین علیه السلام درباره استدراج خداوندى مىیفرماید : استدراج خدا بنده خود را این است که به او نعمت فراوان دهد و شکرگزارى را از او بگیرد ( تحف ا ...
از ضلع جنوب غربی میدان شاهپور تا چهارراه عزیزسلطان
خیابان سعدی. این خیابان خیابان شیخ هم نامیده می شد. این خیابان از این جهت لختی نام گرفته بود که تردد در آن بسیار کم بود و حتی در روز روشن در آن خیابا ...
آن قسمت از خیابان لاله زار از خیابان استانبول ( جمهوری ) تا شاهرضا ( انقلاب )
خیابان ری
خیابان ایران
خیابان فردوسی
خیابان باب همایون
شاهپور: از میدان حسن آباد تا میدان شاهپور ( خیابان وحدت اسلامی )
در لغت به معناى رشته اى است که با آن مروارید ومانند آن را به رشته کشند.
نمط بمعناى جماعتی از مردم که یکپارچه و هم هدف باشند , امت , راه و روش .
ضرب المثلی است درباره کسی که هر رطب ویابس را گرد می آورد و فرق میان خوب وبد نمی گذارد هر چیزى را به زبان می آورد . کسی که هر حرفی به زبانش بیاید بدون ...
جفا : ترک صله و احسان , خشونت طبع و درشتخویی , رفتار خشونت آمیز در معاشرت با مردم , بیزارى و سردى در دوستی .
شهری است در بخش مرکزی که در جنوب شهرستان ساوه در استان مرکزی ایران قرار دارد. طبق برخی روایات این شهر پس از حملهٔ مغول به ایران . متروک گشت. مردم آو ...
شهر آبه. آوه فعلی در 25 کیلومترى ساوه واقع شده است .
شهر آبه. آوه فعلی در 25 کیلومترى ساوه واقع شده است .
به کسی میگویند که صحرانشینان در هنگام کوچ او را جلوتر می فرستند تا منزلی پر آب و علف یا جایی امن برایشان بیابد و به آنها خبر دهد . جلودار. پیشرو.
خیابان خیام، از چهارراه گلوبندک تا خیابان سپه ( امام خمینی )
پهلوی جنوبی از چهارراه پهلوی، پایین کاخ مرمر تا میدان راه آهن ( ولیعصر جنوبی فعلی )
خیابان فردوسی
خیابان سپه ( امام خمینی فعلی )
خیابان سپه ( امام خمینی فعلی )
دای قزی همان دائی قزی هست. لفظ ترکی به معنی دختر دایی .
لفظ ترکی به معنی دختر دایی ( دای قزی هم گفته می شود. )
خیابان اسماعیل بزاز. خیابان مولوی شرقی از چهارراه مولوی تا میدان شاه
خیابان مولوی شرقی از چهارراه مولوی تا میدان شاه
خیابان فرهنگ بین شاهپور و امیریه
خیابان شمالی مجلس شورای ملی ( خیابان ژاله، شهدای فعلی )
اصطلاحی به معنی آماده کردن، سر دماغ شدن، نشئه شدن، از کسالت و خماری بیرون آمدن
خرمای کم بهای خشک و نارس
خرمای کم بهای خشک و نارس
کسی که اسکلت شیروانی بر پا می کند.
اصطلاحی برای. دزدی که در سرقت اموال خانه تخصص دارد.
بله تصوره بنده هم همینه ولی برام تعجب داره که بسیاری از اساتید و تارنماهای رسمی از هر دو شکل ( خاله قضی و خاله قزی ) استفاده میکنند. درود بر شما.
همان خاله قضی هستش و در لفظ ترکی به معنی دختر خاله ( که خال قضی هم گفته می شود. ) املای درستش ( قزی ) هست.
لفظ ترکی به معنی دختر خاله ( خال قضی هم گفته می شود. ) املای درستش خاله قزی هست.
دو فرقه از دراویش در عصر ناصرالدین شاه قاجار. حیدری ها پیروان سید حیدر تونی و نعمتی ها مریدان شاه نعمت الله ولی بودند که هر یک خود را حق و پیرو علی م ...
روز اول رسمیت یافتن ازدواج، روزی که دست و پای عروس را با بستن حنا رنگین می کردند. اولین آرایش عروس.
اولین حمام دوش ایران که توسط کلنل سمینو در خیابان لختی ( اکباتان ) ساخته شد.
اصطلاحی برای شستن بدن یا لباس بصورت سردستی و بدون تمیز شستن.
رفتن به حمام عمومی فقط برای غسل کردن. حمام بدون استعمال کیسه و لیف و صابون.
اصطلاحی عامیانه . رفتن خانم ها به حمام عمومی با این نیت که به رقبا، هوو و سایرین دهن کجی نموده و به آنها بفهمانند که با همسر خود نزدیکی کرده اند.
حلوایی از آرد و شیر و شکر یا شیره که در سینی های گرد پهن کرده، رویشان شاهدانه ی فراوان پاشیده یا با شاهدانه ترکیب می کردند و بر سر گرفته، دور کوچه و ...
حقانه. حق فراش، حق گزمه، حق میرغضبی، یعنی حق ظلم و ستم و تعدی و زور و قلدری و بی رحمی و قساوت و خودسری. حق لباس دولتی ( با قاف مشدد )
حَجُمَت مخفف حجامت در گویش عامیانه. گرفتن خون از گودی پشت کمر. بین دو کتف یا پایین کمر و یا ماهیچه ی پشت ساق پا. به این صورت که محل حجامت را ابتدا با ...
گرفتن خون از گودی پشت. به این صورت که بین دو کتف را بادکش می کردند تا در آن ناحیه خون جمع شود، سپس با تیغ، یک یا چند شیار روی پوست ایجاد می کردند تا ...
از ظروف چینی به نام مرغی از جنس بسیار اعلا در نازکی و ظرافت با نقوش تقریباً برجسته از طیور و برگ و گل و بوته که از چین می آمد.
مخفف چهار میخ. مصلوب داشتن، کف دست ها و کف پاها را به دیوار با میخ کوبیدن
مصلوب داشتن، کف دست ها و کف پاها را به دیوار با میخ کوبیدن
مصلوب داشتن، کف دست ها و کف پاها را به دیوار با میخ کوبیدن
مخفف چهار قل. سوره های قل اعوذ برب الفلق، قل اعوذ برب الناس، قا یا ایها الکافرون و قل هو الله احد.
باتون پلیس
چوبی به قطر هشت تا ده سانتی متر و طول یک و نیم متر که در وسط آن رابه فاصله ی سی چهل سانتی متر سوراخ کرده، طناب رد کرده و گره می زدند. طرز کار آن به ا ...
ترکه ی درخت انار یا سنجد بود که خانه دارهایی که حساب جاری با قصاب و نانوا و بقال داشتند، آنرا به هنگام خرید با خود می بردند و پس از دریافت جنس، فروشن ...
چهل توپ که در گویش چلتوپ میگویند. بازی ای مانند الک دولک که به جای الک از توپ کوچکی که با نخ پیچیده در ست می شد استفاده می کردند.
چلتوپ مخفف چهل توپ. بازی ای مانند الک دولک که به جای الک از توپ کوچکی که با نخ پیچیده در ست می شد استفاده می کردند.
گودی میان ساعد و بازو
کفشی جهت اطفال شیرخوار تا یک ساله، مانند جوراب از پوست نرم بره و گوسفند، در رنگ های مختلف.
چرخشت با خ ضمه دار خم می، خمره ای که در آن شراب می اندازند.
چراغی نفت سوز که نفت تحت فشار هوا، از طریق یک مجرا به توری رسیده و می سوزد. این چراغ در اوایل قرن بیستم اختراع شد و هم اکنون نیز در برخی نقاط از آن ا ...
جوشانده ی دارچین و زنجبیل
استخر سرپوشیده در حمام عمومی
محله ای قدیمی در محدوده ی بازار تهران و نزدیک سر قبر آقا. این محله به این دلیل شهرت پیدا کرد که در زمان ناصرالدین شاه، برای اولین بار، زنان روسپی را ...
همان چاقچور است . پای پوشی مانند شلوار گشاد که از پارچه ی سیاه، با چین و چروک های زیاد دوخته میشد تا اندام پا ظاهر نشود. چاقچور از مج پا به پایین تنگ ...
کسی که چند خر و قاطر دارد، بار و مسافر را به وسیله ی آنها جابجا می کند و خودش هم همراه آنهاست. خرکچی. قاطرچی، مکاری. خرک دار.
ظرفی با گنجایش حدوداً یک لیتر مخصوص مایعات
پستچی و پیک
نام ادیبانه ی مدفوع انسان !
گردوی کوبیده که با قند و هل در میان برگه ی هلو یا قیسی گذارده و به نخ می کشیدند
با قاف مشدد نشان شیر و خورشید که پرهای لطیف بر آن نصب می شد.
میوه ی نوعی بوته ( خار ) . چیزی شبیه بادام پوست دار با رنگ قرمز آجری که تخمه هایش در حالت رسیده با حرکت دادن صدا می دهد. / اسباب بازی و وسیله ای برای ...
ظرفی مانند جوال اما چند برابر بزرگتر از آن از جنس پشم، پنبه یا علف جهت حمل بارهای پوک و سبک وزن مانند کاه، سوخت و پهن ( pehen )
دعای چهل کلید برای بخت گشایی و افزایش مهر و محبت بین زن و شوهر توصیه شده. این دعا از حضرت زهرا ( س ) نقل شده است
از اسباب سحر و جادو. جام برنجی یی که سوره ها و آیات فتح مثل اذا جاء نصراله و الفتح و انا فتحنا . . . بر آن کنده و چهل قطعه ی برنجی کوچک شبیه کلید به ...
از اسباب سحر و جادو. جام برنجی یی که سوره ها و آیات فتح مثل اذا جاء نصراله و الفتح و انا فتحنا . . . بر آن کنده و چهل قطعه ی برنجی کوچک شبیه کلید به ...
دیگ. ظرفی مانند پاتیل یا مجمعه ی توگود از جنس مس ضخیم که کف خزینه ی حمام کار می گذاشتند و اطراف آن را با گِل حرامزاده، که از خاک رس و آهک و سفیده ی ت ...
مایه، پول، استطاعت پرداخت، توانایی مالی
زیرزمینی دخمه مانند در زیر خزینه ی حمام که تون تاب از دو سه ساعت به غروب تا پاسی از شب، در آن آتش می افروخت و به این وسیله آب حمام گرم می شد. کانال خ ...
زیر چانه ضربه زدن
در هنگام تحویل سال در دروازه های تهران توپ در می کردند تا مردم بفهمند که سال تحویل شده است
اصطلاحی در کفش دوزی. فاصله ی میان زیره و کف کفش را کفاش ها با کاغذ و مقوا پر می کردند که به این کار توکاری می گفتند.
کیسه کش حمام یا دلاک
چفت و پشت بند در خانه برای بستن شب
عصایی نازک و سبک بدون خم. تعلیمی را معمولاً از چوب آبنوس سیاه با سر و ته نقره یا طلا می ساختند.
عصایی نازک و سبک بدون خم. تعلیمی را معمولاً از چوب آبنوس سیاه با سر و ته نقره یا طلا می ساختند.
بازی شاه و وزیر: یکی شاه، یکی وزیر، یکی دزد و یکی عاشق می شود. شاه به دزد و عاشق حکم می کند، مثلاً به دزد می گوید چیزی را در حضور جمع برباید به طوریک ...
ترنا . نام بازی شاه و وزیر: یکی شاه، یکی وزیر، یکی دزد و یکی عاشق می شود. شاه به دزد و عاشق حکم می کند، مثلاً به دزد می گوید چیزی را در حضور جمع بربا ...
ترنا . نام بازی شاه و وزیر: یکی شاه، یکی وزیر، یکی دزد و یکی عاشق می شود. شاه به دزد و عاشق حکم می کند، مثلاً به دزد می گوید چیزی را در حضور جمع بربا ...
همان ترازوی شاهینی در گویش عامه هست. ترازویی از تسمه ی ضخیمی از آهن با مدبری در وسط جهت آویختن و دو قلاب از دو طرف که بر آنها کفه می آویختند
ترازوی شاهینی ترازویی از تسمه ی ضخیمی از آهن با مدبری در وسط جهت آویختن و دو قلاب از دو طرف که بر آنها کفه می آویختند.
سازنده ی زیره ی گیوه. تخت کش کهنه های نم زده را به پهنای یک انگشت تا می زد و می کوبید و پهلوی هم می نشانید و با درفش بلند داغ رشته ای از چرم خام از ک ...
یک سر پارچه ی عمامه که از آن جدا نموده و از روی شانه بر روی سینه اندازند. عملی که امامان جماعت هنگام نماز انجام می دهند و کاری که بر آن قائل به ثواب ...
تجیر. پرده ای از پارچه که دهانه دهانه با چوب هایی بلندتر از اندام آدمی میان دو دسته از جماعت استوار می گردید. امروزه در بعضی مساجد از تجیر برای جدا ...
ظرفی از گل ( gel ) مانند پیاله ی پایه دار یا دسته ای مانند دسته ی فنجان و لبه ای به شکل لبه ی قهوه جوش که در پیاله ی آن فتیله می انداختند و روغن کرچک ...
چرک، دمل، آبسه.
بیماری لک و پیس، برص ( baras ) . به بدبختی هم می گفتند، مانند اینکه فلانی به پیسی افتاده است. فلاکت.
پیزر با ز. ضمه دار. حصیری از جنس پوشال که به دور شیشه های نسبتاً بزرگ می کشیدند تا از شکستن آن جلوگیری شود.
پوششی از چلوار یا ململ یا حریر برای نوزاد، بدون دوختن و سوزن بر آن زدن که وسط آن را چاک زده و به گردن طفل می انداختند. چیزی شبیه کفن به این معنی که آ ...
عرق فروشی، مشروب فروشی
پوست گوسفند، بره یا بز که قلندران به پشت کشیده، بستر و بالین می ساختند. پوستی که علامت درویشی و قلندری می باشد، مرشد ها و قطب ها به نشانه ی قناعت زیر ...
گرفتن آب در دهان و افشاندن
پسک با پ. س. مفتوح. پوششی جلیقه مانند از نمد . پستک هم گفته می شد
قهوه چی و آبدارچی
مرثیه خوانی که به صورت اعجازخوانی و روضه خوانی در حالت تجسم صحنه های مورد ذکر با نشان دادن صورت وقایع آن که در پرده آمده بود اجرا می شد.
پرده ای مشبک
دعوتی که برای اولین بار از عروس و داماد، پس از عروسی به عمل می آورند.
تصفیه حساب. صاف کردن حساب
کفشی بی بند و تسمه با پاشنه ی کلفت چوبی
کفشی بی بند و تسمه با پاشنه ی کلفت چوبی
مرکز، محل، جای کار، محل فروش متاع یا هر چیز که قابل ابتیاع باشد.
دو دروغگوی خودستا و گنده گو صحبت می کردند. یکیشان می گفت: " پدر من مسگر بود که سالی یک دیگ درست می کرد که از بزرگی چهارصد مسگر در آن کار می کردند. " ...
تلگرافخانه
بوی زخم با . زا. ضمه دار بوی ناخوش آیند. گوشت و مرغی که بدون پیاز و ادویه پخته شوند دارای بویی نامطبوع هستند که آن را زخم می گویند.
تشویش و امید، خوف و رجاء، حدیث نفس و سئوال و استفهام
مراسمی که یک یا دو روز قبل از عروسی در منزل عروس و با حضور خانم هایی از نزدیکان داماد انجام می شد و ابتدا تمام حاضرین و در آخر عروس بند می انداخت. ( ...
بند و زیر ابرو
شبی که بزرگترهای خانواده عروس و داماد در خانه ی عروس حاضر شده و در خصوص میزان مهریه و شیربها و خرج و جواهر و مقدمات مراسم عروسی توافق می کنند. پذیرای ...
شیشه ی کوتاه شکم دار با رنگ طبیعی آبی همراه با لبه ی کلفت و برگشته که پس از پر کردن، کهنه ای بر در آن گذاشته و با نخ می بستند.
یعنی تغییر در زندگی ات حاصل نمی شود، طالع ات این طور معلوم شده است.
برقو با با ضمه دار. میخ سردرشت و پایه کوتاه که به ته کفش سربازی می کوبیدند.
برچسب. نوار یا کاغذ دراز و باریکی که به دور یک کالا می بندند و نشان دهنده ی این است که کالا قبل از ارائه مورد بررسی نهایی قرار گرفته است.
انبار اسلحه و همچنین انبار مهمات قشون واقع در خیابان سپه ( امام خمینی فعلی )
مهدی موش یکی از مستخدمین ناصرالدین شاه بوده که در حوالی میدان شاهپور ( وحدت اسلامی ) بازارچه ای بنا کرده بود. این محل در دوره ی پهلوی به خیابان مهدیخ ...
از بازارچه های مسقف دوران ناصرالدین شاه که متعلق به زعفران باجی یکی از کنیزان و مطربان دربار شاه بود.
بازاری چند روزه که بازرگانان و مردم عادی در آن جمع می شوند و به خرید و فروش می پردازند. کنایه ازجای خیلی شلوغ و بی نظم و ترتیب
بادام را روی شعله ی چراغ روغنی سوزانده، برای سیاه کردن ابرو به کار می بردند. نوعی شیرینی هم هست.
باد سهمگین زهردار، باد مریض
شلوار چسبان پاچه تنگ که به تأسی از غرب در اوایل قرن حاضر در ایران مد شد.
گردن کلفت دریده ای که از کسبه ی محل و هر محل دیگر عایدات مانند قمارخانه یا فاحشه خانه، باج گردن کلفتی می گرفت. بیشتر باج گیر ها سبیل های کلفت وحشتناک ...
بوقلمون صفت بودن، باد به خود و گلو انداختن و سنگین نگریستن، هارت و پورت، دبدبه و کبکبه ی بی پایه داشتن
امپریال به معنی سکه ای طلا بزرگتر از اشرفی است.
تفاوت خر با الاغ این بود که: خر را بار می کردند و الاغ را سوار می شدند و از نظر شناخت: مقاوم و درشت اندام هایشان، خر و پر جست و خیز و ظریف و خوش سر و ...
تفاوت خر با الاغ این بود که: خر را بار می کردند و الاغ را سوار می شدند و از نظر شناخت: مقاوم و درشت اندام هایشان، خر و پر جست و خیز و ظریف و خوش سر و ...
ابزاری چوبی برای شکنجه که لای پنجه گذاشته و فشار می دادند.
جای پائی که از چوب بر روی بیل کار می گذارند. موقع کار با بیل . پا را روی اسپره میگذارند. گاهی در گویش های مختلف اسپره رو اسپرک هم میگویند
نوعی بازی که دو نفر مقابل هم بنشینند و دست های یکدیگر را گرفته و هر یک دیگری را به طرف خود بکشد.
همون ارخالق هست، نیمتنه ای یقه هفت با یراق دوزی و ملیله دوزی که از ترمه و شال دوخته می شد. امروزه نوع ساده تر اون رو بعضی چوپانها استفاده میکنند.
آفتابه ای شبیه آفتابه های معمولی اما کوچکتر که زمستان ها هم آن را جهت آب گرم کنار پایه ی کرسی قرار می دادند.
غروب . مغرب
گیوه ای با زیره ی چرم که چرم آن را با نخ تابیده ی کلفت آج داده، به طوریکه تختی بر روی تخت به وجود می آوردند و پاشنه ی آن را نعل می کوبیدند. آجیده گیو ...
آجان مخفف آجودان یا پلیس
گل گیوه خاک سفید سفتی بود که با خیساندن شبیه کشک می شد و با آن گیوه را پس از شستن سفید می کردند.
آشی که از مقداری خرده برنج پاک نکرده، همراه صدها آشغال و خاک و فضله ی موش و اندکی سبزی شسته نشده و کشک درست می کردند و به آن آش کشک! می گفتند. علت نا ...
نام شمشیر برنزی خمیده موسوم به خُپِش که در عصر فراعنه در مصر رواج زیادی یافت، احتمالا ابداع هیکسوس ها بوده است
درود فرستادن بر پیامبر و اهل بیت گفتن اللهم صل علی محمد و آل محمد . هم به معنی پیروی کردن و هم به معنی توجه کردن. اطاعت کردن. پیوند خوردن و پیوستگی ...
صلو به معنای پیروی است ، و صالی جحیم به معنای دنباله رو جهنم است. همینطور پیوستن. توجه کردن. ملحق شدن.
( کازه، کاشه کاژه ) : نام دخترانه - واژه کُردی و فارسی میانه ساسانی ( پارسیگ، پارسیک ) واژه انگلیسی Cache برگرفته شده از فارسی است! همچنین واژه کاز ...
در اصل یک گل دو گل هست که در گویش عامیانه یه قل دو قل گفته میشه. . این بازی با دو نفر و بیشتر اجرا میشه و با پنج ریگ در نانوایی های سنگک سرگرمی پسر ب ...
در اصل یک گل دو گل هست که در گویش عامیانه یه قل دو قل گفته میشه. . این بازی با دو نفر و بیشتر اجرا میشه و با پنج ریگ در نانوایی های سنگک سرگرمی پسر ب ...
وازد کردن یعنی پس زدن چیزی
وا زدن یعنی پس زدن از وازد و وازدن و وازدگی میاد . وازده یعنی دلزده، دلسرد، مایوس، واخورده، مردود، مطرود، منفور
وازد شدن به همان معنی وازده شدن هست یعنی دلزده، دلسرد، مایوس، واخورده، مردود، مطرود، منفور
سیم آخر یعنی وقتی میرفتند قمار سکه زرشان را که میباختند جیبشان را میگشتند و آخرین سکه سیم ( نقره ) را هم به قمار میزدند ! میزدند به سیم آخر !
ولیج و ولیجه هر دو به معنی شخص مورد اعتماد و تکیه گاه و مرجع قابل اطمینان هست
وای بر تو ای بیچاره معادل فارسی رویت سیاه باد
آبق یعنی گریزپا، فراری
ترف در فارسی قاراقورت و در عربی ثروتمند و رفاه معنی میده
جستجو کردن
لوکسورا یعنی باشکوه و پربرکت. اسم شهر تبس قدیم در سرزمین مصر هستش
بش انداختن - بای مکور/ نوعی از قرعه کشیدن است که اطفال در بازی به کار می بندند به این ترتیب که یکباره با هم هرکدام چندین انگشت خود را از پشت سر جلو م ...
همان آپاردی. هستش که آپارتی و هاپارتی هم گفته میشه به معنی زبان دراز و سلیطه و بی حیا میباشد.
همان آپاردی که آپارتی و هاپارتی هم گفته میشه به معنی زبان دراز و سلیطه و بی حیا میباشد.
آپاردی که آپارتی و هاپارتی هم گفته میشهبه معنی زبان دراز و سلیطه و بی حیا میباشد.
تگری زدن با تگری شدن فرق می کنه تگری زدن یعنی بالا آوردن از تهوع.
تگری شدن در مورد آب بکار میره یعنی خیلی سرد و خنک شدن آب.
حرفی که سنگین و ثقیل باشد و حرفی که فهمش سخت باشد.
نان تیموش یا نان توموشی یا تمشی یکی از غذاهای محلی استان هرمزگان و نان محلی بلوچستان است که طعم جذاب و متفاوتی دارد. توموشی را می توان یک نان اصیل ای ...
نان تیموش یا نان توموشی یا تمشی یکی از غذاهای محلی استان هرمزگان و نان محلی بلوچستان است که طعم جذاب و متفاوتی دارد. توموشی را می توان یک نان اصیل ای ...
نان تیموش یا نان توموشی یا تمشی یکی از غذاهای محلی استان هرمزگان و نان محلی بلوچستان است که طعم جذاب و متفاوتی دارد. توموشی را می توان یک نان اصیل ای ...
آزاد کننده ها و تفکیک کننده ها. همان مفکاة است.
جدا کننده ها و تفکیک کننده ها. با کاف مشدد.
جدا کننده و تفکیک کننده. به بعضی ابزار آلات مفکاک میگن چون جدا کننده هستند.
آزاد شده و رها شده ( به شتر از شیر گرفته شده هم گفته میشه چون از شیر خوارگی آزاد شده )
باز شده و رها شده
کاژه یعنی جان پناه و پایگاه ایمن
خلموک یعنی چیزی که به چشم نمیاد بخاطر فراوانیش و سهل الوصول بودن
کلمه "تافتون" در زبان فارسی به معنای نان . نوعی نان گرد و مسطح و نازک است که معمولاً در تنور پخته می شود
نوعی نان که در تنور بر روی سنگ ریزه پخته می شود.
سگریک که سجریک هم گفته میشه دهی از دهستان چالدران سیه چشمه شهرستان ماکو است.
سگرو یعنی مردم آزار
سگرمه یعنی اخم و چین و چروک به صورت انداختن
سگر یعنی جوجه تیغی و خارپشت
به معنی چشم زاغ
زقاق یعنی کوچه ی تنگ و باریک. این کلمه عربی هستش.
پیاپی و مکرر
آن که زیاد نق می زند و بهانه می گیرد.
پول تقلبی
کنگره
گلیمی است کوچک
گلیم
زیل یعنی پاره پاره کردن . جدا گردانیدن . دور کردن از جایی
اشاره به تنگی جا. در اتوبوس زورتپان شدیم. یعنی افراد زیادی در اتوبوس جا داده شدند
در گویش عامیانه چیزی را به زور در جایی فروبردن
چیزی را به زور در جایی فروبردن
پارچه ای که تارهای زر در آن به کار برده باشند؛ پارچۀ زردوزی شده؛ زربفت؛ زری.
مارموز یعنی میمون و بوزینه که در گویش عامیانه بجای توهین گفته میشه
کلمه "شومبول" به معنای �خاصیت شوم و بدی� یا �چیز یا موجودی که بدی و شوم بودن را به یاد می آورد� است. ولی در گویش عامیانه به آلت پسر بچه هم گفته میشه.
تور ابریشمی که زنان گیسوان خود را در آن میگذارند
آشفته و بلبشو
بی نظم و بی قانون
شیری در موتورهای توربین گازی که خروج هوا را ممکن می سازد
( در قدیم ) شیر افکن ، شکار کننده و افکنده شیر و ( به مجاز ) بسیار شجاع و قدرتمند
پدید آورنده ی گل
گیاهست از گل راعیان از علفی کوتاه تا درختچه ای بلند با گل های غالباً زرد که حدود ۴۰۰ گونه دارد و تقریباً در همۀ نواحی به جز نواحی قطبی و گرمسیری یافت ...
شنا و شناگری
شینا و شیناب هر دو به معنی شنا و آبورزیست
چیزی یا کسی یا وضعیتی که در عین سادگی بیش از حد مسخره هم باشه .
شغا و شگا یعنی ترکش و تیر دان
شگا و شغا یعنی ترکش و تیر دان
خجستگی و خوش شانسی
اهریمن و چیزی که پیاپی ظاهر و مخفی میشود
خنا یعنی آفات
جمع خنزیر به معنی خوکها و گرازها
سمساری که اجناس بنجل بفروشد
اجناس بی ارزش و بنجل
خوک و گراز که خوک وحشی است
خنزر یعنی بنجل و بی ارزش. خنزر پنزر هم گفته میشه
خنز یعنی بوی گوشت فاسد
کلمه سپاس در زبان فارسی به معنای قدردانی و شکرگزاری است و معمولاً به عنوان یک اسم به کار می رود. این واژه همیشه به همین شکل نوشته می شود و نیازی به ت ...
سرخ رنگ و قرمز رنگ
شادی کردن
شاد و خوشحال کردن
شادمانان و سرمستان
شاد و مسرور
شنگ به معنی شوخ و شیرین رفتار
شنگ به معنی شوخ و شیرین رفتار
پاسبان و نگهبان
پیمانی و وابسته به عهد
پیمانها جمع شرط
شهد و عسل
بدجنس و نابکار
سخن بیهوده و یاوه
شاهرگ و شاهراه از ریشه شری به معنی راه و جاده
شری به معنی فروختن در مقابل بیع به معنی خریدن ضمنا شری به معنی راه و جاده نیز هست.
پیمان و عهد بستن
پیش بها و پیش پرداخت
بیع به معنی خرید. در مقابل شری به معنی فروش ضمنا بیع به معنی گرفتن نیز هست. ریشه ی بیعت و بیعانه هستش.
گند زدن
اشتباه و خطا کردن. گاف دادن
خطا و اشتباه
اعصاب خورد
خانه ملت و مجلس شورا . معادل اتاق فکر
چاره اندیشی
چاره اندیش
مصلحت اندیش
نیک اندیشی و خیر خواهی
خیر خواه و نیک اندیش
نیک اندیش و نیک خواه
بد اندیش و بد خواه
اندیشنده و فکر کننده
فکر شده و اندیشیده شده
اندیشه کردن و فکر کردن
فکر و اندیشه
لَفّ و نَشر ( به معنای پیچیدن و پراکندن )
عطوفت و مهربانی
نام شاعر/ محمود درویش ( متولّد 1941 میلادی ) است . محمود درویش در یکی از دهکده های فلسطین اشغالی به دنیا آمد در شش سالگی به دلیل هجوم اشغالگران اسرائ ...
لف ، در لغت یعنی پیچیدن و تا کردن و نشر درلغت یعنی گستردن و بازکردن
نام شاعر/ جبرا سراینده ی شعر � در بیابان های تبعید � در سال 1926 میلادی در ناصره دیده به جهان گشود تحصیلات مقدّماتی را در فلسطین و دوره های عالی را د ...
جشنی ملی در سوریه که هنوز رواج دارد.
سبیل کلفت
نفله شدن و سوخت شدن
بد اخلاق و پرخاشگر
در زبان فارسی به معنای نوعی بست یا قفلی کوچک برای محکم کردن کمربند و یا اشیاء دیگر است.
بن در عربی به دو شکل جمع بسته میشه. ابنا به معنی فرزندان و پسران بنان به معنی انگشتان و سرانگشتان در قرآن هم داریم ( کلّ بنان )
انگشتان بن گاهی به معنی ابن و بنی و بنو هست یعنی پسر. بصورت مونث، بنت و ابنت صرف میشود. گاهی بن به معنی سرانگشت و نوک است، گاهی به معنی اطراف دست و ...
متناقض نما
بیجان و نحیف و مردنی
سرسبزی و طراوت و شادابی
سرمای شدید و سوزناک این کلمه یکبار در قرآن آمده در سوره دهر
زمج یا زمه یعنی زاج سفید ضمنا به معنی عصبانیت هم بکار میره
زمه همون زمج هستش به معنی زاج سفید.
حیدر عربی و به معنی مکرر پاره کننده و درنده و به همین خاطر به شیر در عربی حیدر میگویند و از القاب مولا علی ( ع ) است.
با جرأت و دلیر. بهادر. صف شکن در جنگ. در هم شکننده و پاره کننده صف دشمن. از القاب مولا علی ( ع )
در کتاب بحارالانوار، روایتی از حضرت علی علیه السلام وجود دارد که می گوید واقعه اصحاب کهف در شهر �افسوس� رخ داده و غار آن هم در نزدیکی این شهر قرار دا ...
سختی و دشواری کشیدن
سختی کشیدن
سختی و دشواری
دشوار . سخت. مشکل
هرّا یعنی صدا و غوغا
ابتدا و آغاز راه
ابتدای کار و نظر
بادی امر یعنی ابتدای کار
آغاز و ابتدا
درماندگی و عجز
نام دیگر این کوه ینایرداغ در ترکیه است که یک غار قدیمی در آن قرار دارد و بسیاری معتقدند که این همان غاری اصحاب کهف است.
ینایرداغ کوهی در ترکیه است که یک غار قدیمی در آن قرار دارد و بسیاری معتقدند که این همان غاری اصحاب کهف است ( توضیح: نام دیگر ش کوه اسحاق است )
بدبختی و شور بختی کلمه عربی است از ریشه دبر هم خانواده مدبر، تدبر، تدبیر
مزاحم وقت کسی شدن
مزاحم و دردسر دادن
تنگی و سختی و کم وسعت
محدود بودن وقت. کمبود وقت
نقاب و روبند
اکنون . فعلا. فورا
علّاف یعنی علف فروش کنایه از کار بی حاصل ( توضیح: در گذشته کم در آمد ترین کارها در مقایسه با هیزم فروشی . خارکنی بوده و علاف نماد ول معطلی بوده )
فرو افتادن و پست شدن
شکست خورده
ذوق و طبع و ابتکار
دهانه ی تیر
بز طلیقه، بلا گردان یا سپر بلا و در اصطلاح چوب خور دیگران ( توضیح: به بزی گفته می شد که یهودیان در گذشته در یکی از مراسم خود برمی گزیدند و خاخام بزرگ ...
درمانده و وامانده
توجه کردن
زمان و هنگام
اول هر چیزی
زُفت یعنی بی ارزش
درشت و خشن
بزرگ و فربه
اصرار کننده و سمج
اصرار کردن و سماجت
مدیون و بدهکار
آشکار و روشن
مسلم و قطعی
بدکاری و عیاشی
تدارکات و ملزومات شکل صحیح کلمه سیورسات هست به معنی توشه، جیره، زاد، علوفه
کالا و مال
فرمانروا و فرمانده، و همچنین، فرمان پذیر و فرمان بردار
پوطیفار اسمی عبری و همسر زلیخا
طعم و مزه
محکم و استوار
دستاورد
بلبل و هزارآوا
پراکندگی
پرستاری و نگهداری
سختی و آزار
گوشه نشینی و خانه نشینی
ماهر و کار آزموده
یعنی این راه رو من قبلا رفتم و تجربه کردم
مرتب و آراسته
کنایه از وارونگی اوضاع
ابروی پر مو و شلوغ که زشت نما باشد.
به رنگ و رو و شاداب شدن چهره
خبّاط کسی که زیاد گیج و سردرگم و خطاکار است.
دلتنگی و بی قراری
آسودگی خاطر
جدایی و دوری
دیرینه و کهنه
تساهل و تسامح به معنی سهل و آسان گرفتن
بخشش و بزرگواری
محجور یعنی بازداشته شده
مذمت شده و نکوهیده و ناپسند
پوشش و محفظه
گدوک یا گدیک گذرگاه بین دو کوه است مانند کوه آقاگدوک در بخش قاهان خلجستان.
گدیک و گدوک هر دو به معنی گردنه و گذرگاهی است که بین دو کوه واقع شده باشد.
آرام گرفتن ، آرامش و اطمینان داشتن
خصوصا. به ویژه
پا فشاری کردن
سرایت کننده، واگیر دار
گفتگو، گفتار، سخن
بر خلاف میل
خطا گیری معنی مناسبی هستش
تسویه یعنی مساوی کردن و متعادل کردن. ریشه ی این کلمه عربی و در قرآن آمده
دپ شدن مخفف دپرس شدن و افسردگی و دپ کردن مخفف دپو کردن و انبار کردن کالاست.
جوز در اصل بمعنی گردو است ولی در رپ از جوز بمعنی چت و توهم و جوزی کنایه از آدم توهمی است. جوز زدن یعنی توهم زدن و اوسکول شدن در اثر استفاده از بعضی ...
عَشَقِه را با نام های �پاپیتال�، �پیچک انگلیسی� و �داردوست� و همینطور سسک و سزک و سزنه� نیز می شناسند. این گیاه با ساقه های نرم و بالارونده، برگ هایی ...
کرم خراط کرمی است که از داخل درخت با جویدن چوب درخت تونل میزد و تخم ریزی کرده و با خشکاندن درخت به سراغ درختهای دیگر میرود و در زمستان و سرما در دل خ ...
پیستولت وسیله ایست برای پاشیدن رنگ هنگام رنگ کردن ماشین. مبل. کمد. درب و پنجره. خانه و غیره که توسط شلنگی به پمپ باد وصل میشود و به کمک فشار باد رنگ ...
وسیله ایست برای پاشیدن رنگ مشابه و کوچکتر از پیستولت با دقت و ظرافت بیشتر که در رنگ آمیزی مجسمه اغلب کاربرد حیاتی دارد.
آرماتور در مجسمه سازی بخش تقویت شده ی داخل مجسمه است که اغلب از مفتول و حکم استخوان داخل پیکره را دارد و از انهدام و فروفاشی مجسمه در مقابل ضربه جلوگ ...
آدم و آدام هر دو از آدم التراب گرفته شده و به معنی ادامه است. ادامه ی تکامل بشر از خاک. ضمنا آدم لقب و کنیه ی ابوالبشر است نه نام.
خورتاب مخفف خورشید تاب است و در قدیم بعضی مناطق اولین دشتی که صبحگاه مورد تابش خورشید قرار میگرفته و قطعا بالاتر از دشتهای دیگر بوده را خورتاب نامگذا ...
گابره همان گاو ره و مخفف گاواره است به معنی عبور گاه گاو است که در قدیم بسیار پر کاربرد بوده
ترتیل یعنی صحیح خواندن بگونه ای که واضح و قابل فهم باشد.
مدارا یعنی رفتاری میانه رو وقتی مگن با دشمن مدارا کن یعنی بین قهر و آشتی رفتار کن. نه بجنگ و نه تسلیم شو. وقتی میگن با نفس اماره مدارا کن یعنی نه کا ...
آدم هالو و شوت یا گیج/ کهنه پرست و اُمُّل
خروس کلیان یا خروس طوریان پرنده ای وحشی شبیه خروس
هاچ به معنی مناره هستش ولی در گویش عمومی بجای کلمه فنا بکار برده میشه مثلا وقتی میگن مواظب باش به هاچ نره یعنی به فنا نره
در اصل تغییر دهنده ذائقه هست ولی بجای دستاویز و بهانه و آتو ازش استفاده میشه مثلا گفته میشه: مواظب باش گزک دستش ندی چون اون دنبال انتقام گرفتنه.
ولی معانی متفاوت و حتی متضاد دارد مانند ارباب و کارگذار و در عین حال غلام و کارگر همچنین وصی. یار و دوست. ولایت دار
صل یعنی توجه داشتن و پیوند و اتصال خدا و فرشتگان به پیامبر توجه و پیوند دارند پس ای مومنین شما هم به پیامبر توجه و پیوند واتصال داشته باشید
تکیه گاه و معتمد و مرجع