بی رویی

لغت نامه دهخدا

بی رویی. ( حامص مرکب ) بی مروتی. ( غیاث ). پرروئی. بی شرمی. بی حیائی. بی چشم و رویی :
بی رویی ار بروی کسی آری
بی شک برویت آید بی رویی.
ناصرخسرو.
|| رسوایی :
گر بپوشیمش ز بنده پروری
تو چرا بی رویی از حد می بری.
مولوی.
|| بی توجهی. ( غیاث ) ( آنندراج ) :
این است جفا که زود بگذشتی
از بی رویی چو روی ما دیدی.
عطار.
|| بیرونقی. ( غیاث ) ( آنندراج ).

پیشنهاد کاربران

1_بی حیایی
بی شرمی
2_کم رویی
بی توجهی
کم توجهی
کنون کز دیدن روی تو شادم
ز بی رویی تو بس نامرادم
ز بی رویی گذر رویی به من کن
ز روی مهر با من یک سخن کن
✏ جامی
1_بی شرمی
بی حیایی
2_بی محلی
کم رویی
کم توجهی
کنون کز دیدن روی تو شادم
ز بی رویی تو بس نامرادم
✏ جامی
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: بی رویی - Beryii ، بی رو یعنی بی شرم ( بی شرمی ) ، بی اندیشه. مثال: آن کس آدم بی رویی بوده است، بی رویی کرده هر چه به دهانش آمد، گفتن گرفت. بی رویی خود استعاره خوبی است، چون کم رو بودن را میرساند، اما احتمالاً این واژه مخفف شده واژه بی آبروی باشد که در سمرقند نیز، به همین معنی یعنی آدم بی شرم و بی حیا استعمال میشود. مولوی نیز به همین معنا بکار برده:
...
[مشاهده متن کامل]

گر بپوشیمش ز بنده پروری
تو چرا بی رویی از حد می بری؟