whipstitch

/ˈhwɪpˌstɪtʃ//ˈwɪpstɪtʃ/

معنی: مکث کوتاه، اهل بخیه، دارای مرز کردن، در مرز زمین شخم زدن
معانی دیگر: حاشیه ی تسمه یا شلاق را کوک زدن، حاشیه دوزی کردن، خیاط، مکک کوتاه، یک دقیقه

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: whipstitches, whipstitching, whipstitched
• : تعریف: to sew (an edge or edges of fabric) with long, spaced stitches.
اسم ( noun )
• : تعریف: one of a series of long, spaced stitches, as on the edge of a fabric.

مترادف ها

مکث کوتاه (اسم)
whipstitch

اهل بخیه (اسم)
whipstitch

دارای مرز کردن (فعل)
whipstitch

در مرز زمین شخم زدن (فعل)
whipstitch

پیشنهاد کاربران

در مرز زمین شخم زدن، دارای مرز کردن، خیاط، اهل بخیه، مکث کوتاه، یک دقیقه.