جفس
لغت نامه دهخدا
جفس. [ ج ِ ف ْ / ج َ ف ِ ] ( ع ص ) ناتوان. سست. ضعیف. || لئیم. ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || احمق. || گنگلاج. گنگ. الکن. کسی که لکنت و گرفتگی در زبان دارد. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ).
جفس. [ ج َ ف ِ ] ( ع ص ) جفاسة. ناگوارد. ( ناظم الاطباء ). رجوع به جفاسة شود.
فرهنگ فارسی
پیشنهاد کاربران
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: جَفس - Jafs خیلی بهم نزدیک و چسبیده. ( در فارسی نو جفس بمعنی دیگر، یعنی سست، ضعیف و احمق است ) مثال: هوا خنک بود به یکدیگر جفس شده ششتیم ( نشستیم ) ، یا: جفس تر شینیتان [بنشینید]، باز دو سه کس می گنجد، صندلیها را جفس جفس مانید. جفس از فعل جفسیدن است که در فرهنگ برهان چنین معنی شده است: جفسیدن به معنی چسبیدن است خواه چیزی را بچسبانند به چیزی و خواه به دست محکم بگیرند. عبارت جفس نشستن در یک غزل مولوی هم آمده است:
... [مشاهده متن کامل]
به پهلویم نشین بر جفس و بر من
رها کن ناز و آن خوهای پیشین
... [مشاهده متن کامل]
به پهلویم نشین بر جفس و بر من
رها کن ناز و آن خوهای پیشین