واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَلَه - درد سختی که ناگاه در یک عضو بدن پیدا میشود. مثال: یکباره دلم خله زد و به جایم ششته ماندم، میانم خله میزند. حیرت، شاعر مشهور بخاری، گفته:
مگر معالج حیرت شوی ز پَر پی وصل
... [مشاهده متن کامل]
که ناگهی شب هجر گذشته ات خله شد
فعل خله کردن که به یک چیز ( میخ، چوب ) به عضو بدن آزار رسانیده است. چنان که برای آن که خر زودتر گردد، وی را به چوبی که نوکش تیز است، خله میکنند و همین چوب را ( خله چوب ) میگویند. در برهان چنین شرحی هست: چوب درازی که بدان کشتی ( بلم ) میرانند. در لغت فرس آمده: خله، راندن باشد، چون راندن کشتی و لشکر و آنچه بدین ماند.
فردوسی گفت:
شتر یافت چندان و چندان گله
که از بارگی شد سپه بی خله
مگر معالج حیرت شوی ز پَر پی وصل
... [مشاهده متن کامل]
که ناگهی شب هجر گذشته ات خله شد
فعل خله کردن که به یک چیز ( میخ، چوب ) به عضو بدن آزار رسانیده است. چنان که برای آن که خر زودتر گردد، وی را به چوبی که نوکش تیز است، خله میکنند و همین چوب را ( خله چوب ) میگویند. در برهان چنین شرحی هست: چوب درازی که بدان کشتی ( بلم ) میرانند. در لغت فرس آمده: خله، راندن باشد، چون راندن کشتی و لشکر و آنچه بدین ماند.
فردوسی گفت:
شتر یافت چندان و چندان گله
که از بارگی شد سپه بی خله