اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد.
یعنی آدمی باید به خدا توکل کند و امید داشته باشد چرا که او روزی رسان است.
اما حکایتش: اربابی بود به نام اکبرشاه. او افراد چاپلوس را خیلی دوست داشت. کاری میکرد که همه از او تعریف کنند. پشت در قصر او دو گدا بودند که هرروز صدقه ای از اکبر میگرفتند. و روزگارشان را میگذراندند. یکی از دو گدا برای این که اکبر شاه خوشش بیایید، همیشه میگفت: اکبر بدهد. . . اما گدای دیگر میگفت: اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد. . . اکبرشاه تصمیم گرفت گدای دوم را تنبیه کند. مرغ بریانی را برای گدای اولی فرستاد وتوی آن هم چند سکه طلا مخفی گذاشت. اما برای گدای دوم فقط نان و ماست ساده فرستاد. گدای اول، خوشحال شد و با صدای بلند فریاد زد دیدی اکبر بدهد؟ بعد رو به گدای دوم کرد و گفت: دل درد شدیدی گرفتم و میترسم غذای سنگین را بخورم و نان و ماست برای من مناسبتر است و گویا این مرغ روزی توست. . غذای خود را با هم عوض کردند. گدای دومی در حین غذا نگاهش که به سکه ها افتاد فوراً برخاست و در افق ناپدید شد. فردا اکبر شاه به دیدن گداها رفت و دید گدای اولی همچنان میگوید اکبر بدهد، اما از گدای دومی خبری نیست. وقتی ماجرای مرغ را فهمید، با عصبانیت پس گردنی به گدای اولی زد و با صدای بلند گفت: بیچاره، اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد. من در داخل مرغ سکه طلا برایت گذاشته بودم، دوستت که چاپلوس نیست راست میگفت، واقعاً اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد. من به او چیزی ندادم، ولی آنچه راکه برای توی چاپلوس فرستاده بودم، خدا به دست او رساند. پس همه چیز به درست خداست، باید از خدا بخواهیم.
... [مشاهده متن کامل]
یعنی آدمی باید به خدا توکل کند و امید داشته باشد چرا که او روزی رسان است.
اما حکایتش: اربابی بود به نام اکبرشاه. او افراد چاپلوس را خیلی دوست داشت. کاری میکرد که همه از او تعریف کنند. پشت در قصر او دو گدا بودند که هرروز صدقه ای از اکبر میگرفتند. و روزگارشان را میگذراندند. یکی از دو گدا برای این که اکبر شاه خوشش بیایید، همیشه میگفت: اکبر بدهد. . . اما گدای دیگر میگفت: اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد. . . اکبرشاه تصمیم گرفت گدای دوم را تنبیه کند. مرغ بریانی را برای گدای اولی فرستاد وتوی آن هم چند سکه طلا مخفی گذاشت. اما برای گدای دوم فقط نان و ماست ساده فرستاد. گدای اول، خوشحال شد و با صدای بلند فریاد زد دیدی اکبر بدهد؟ بعد رو به گدای دوم کرد و گفت: دل درد شدیدی گرفتم و میترسم غذای سنگین را بخورم و نان و ماست برای من مناسبتر است و گویا این مرغ روزی توست. . غذای خود را با هم عوض کردند. گدای دومی در حین غذا نگاهش که به سکه ها افتاد فوراً برخاست و در افق ناپدید شد. فردا اکبر شاه به دیدن گداها رفت و دید گدای اولی همچنان میگوید اکبر بدهد، اما از گدای دومی خبری نیست. وقتی ماجرای مرغ را فهمید، با عصبانیت پس گردنی به گدای اولی زد و با صدای بلند گفت: بیچاره، اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد. من در داخل مرغ سکه طلا برایت گذاشته بودم، دوستت که چاپلوس نیست راست میگفت، واقعاً اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد. من به او چیزی ندادم، ولی آنچه راکه برای توی چاپلوس فرستاده بودم، خدا به دست او رساند. پس همه چیز به درست خداست، باید از خدا بخواهیم.
... [مشاهده متن کامل]