بانو شاعره فصل بهار/ ایران الدوله/ جنت
این بانوی هنرمند، نامش فصل بهار و ملقب به ایران الدوله متخلص به جنت، دختر مرحوم شاهزاده سلطان حسین میرزا نیرالدوله فرزند پرویز میرزا ( یکی از پسران فتحعلیشاه قاجار ) مادرش دختر حاج فرهاد میرزا متعمد الدوله است ( معتمد الدوله فرزند عباس میرزا ولیعهد فتحعلیشاه است ) ذوق سرشار و استعداد ذاتی شاعره جنت، وی را بر انگیخت که نخست نزد یکی از نوکران تربیت شده خانه خود خواندن و نوشتن فارسی را تحصیل کند و به مطالعه دواوین ( دیوان ها ) شعراء خصوصاً کلیات شیخ اجل سعدی و دیوان خواجه بزرگوار حافظ بپردازد و گاه گاهی شعر بگوید. بانو فصل بهار، در سیزده سالگی همسر مرحوم مصطفی قلیخان حاجب الدوله که مردی صاحب ذوق بود شد و بمناسبت ترغیب و تشویق همسر خود استعداد درونی و طبع شعر خداداد را بکار انداخت تا آنجا که آثار وی مورد توجه ارباب ذوق و ادیبان هم زمانش واقع شد و همدوش شعراء بزرگ زمان خود شهرت یافت و غزلیاتش در مطبوعات خصوصاً مجله ارمغان چاپ و نظر ارباب ذوق را جلب میکرد، و این بانوی هنر دوست، با شاعران بزرگ معاصر مانند استاد فقید ملک الشعراء بهار، شاهزاده افسر، شمس الشعراء ملک آراء، وثوق الدوله میرزاده عشقی معاشرت ادبی و مناظره شعری داشته است. تاریخ تولد جنت ۱۲۹۵ قمری هجری، و به سن ۶۴ سالگی در اول ماه رمضان ۱۳۵۹ قمری بدرود زندگانی گفته است. دیوان اشعار وی بالغ بر شش هزار بیت میشود و انواع نظم را از غزل و قصیده و قطعه و رباعی گفته و آثار نشر فارسی دارد، و در سال ۱۹۲۰ میلادی مسافرتی به اروپا داشته. ایران الدوله جنت گذشته از آنکه نظم و نثر فارسی را خوب میگفته و مینوشته در هنرهای نقاشی و گلدوزی و نواختن پیانو و تار سرآمد زنان معاصر خود بوده است. در نقاشی از شاگردان خوب استاد بزرگ کمال الملک بوده و تصدیق لیاقت و شایستگی در این فن را از آن استاد بزرگ بدست آورده،
... [مشاهده متن کامل]
باری ایران الدوله یکی از زنان هنرمند اوائل قرن حاضر و در دوران خود کم نظیر بوده و اگر نادره زمان پروین اعتصامی که حسابش از زنان شاعر و بلکه مردان جداست معاصر ایران الدوله نبود، جنت سر آمد زنان شاعر دوران خود بود.
غزل معروفش که زیاد شنیده اید:
هر دیده برخسار تو بر دوختنی نیست
هر سینه و دل لایق هر سوختنی نیست
ناصح بتو از زمزمه عشق چه گویم
این مسئله رمزی است که آموختنی نیست
گفتم که بجان میخرم یک بوسه ز لعلت
خندید و بر آشفت که بفروختنی نیست
زینسان که دریدم ز غمت حلیه جانرا
دیگر بجهان تا به ابد دوختنی نیست
این بانوی هنرمند، نامش فصل بهار و ملقب به ایران الدوله متخلص به جنت، دختر مرحوم شاهزاده سلطان حسین میرزا نیرالدوله فرزند پرویز میرزا ( یکی از پسران فتحعلیشاه قاجار ) مادرش دختر حاج فرهاد میرزا متعمد الدوله است ( معتمد الدوله فرزند عباس میرزا ولیعهد فتحعلیشاه است ) ذوق سرشار و استعداد ذاتی شاعره جنت، وی را بر انگیخت که نخست نزد یکی از نوکران تربیت شده خانه خود خواندن و نوشتن فارسی را تحصیل کند و به مطالعه دواوین ( دیوان ها ) شعراء خصوصاً کلیات شیخ اجل سعدی و دیوان خواجه بزرگوار حافظ بپردازد و گاه گاهی شعر بگوید. بانو فصل بهار، در سیزده سالگی همسر مرحوم مصطفی قلیخان حاجب الدوله که مردی صاحب ذوق بود شد و بمناسبت ترغیب و تشویق همسر خود استعداد درونی و طبع شعر خداداد را بکار انداخت تا آنجا که آثار وی مورد توجه ارباب ذوق و ادیبان هم زمانش واقع شد و همدوش شعراء بزرگ زمان خود شهرت یافت و غزلیاتش در مطبوعات خصوصاً مجله ارمغان چاپ و نظر ارباب ذوق را جلب میکرد، و این بانوی هنر دوست، با شاعران بزرگ معاصر مانند استاد فقید ملک الشعراء بهار، شاهزاده افسر، شمس الشعراء ملک آراء، وثوق الدوله میرزاده عشقی معاشرت ادبی و مناظره شعری داشته است. تاریخ تولد جنت ۱۲۹۵ قمری هجری، و به سن ۶۴ سالگی در اول ماه رمضان ۱۳۵۹ قمری بدرود زندگانی گفته است. دیوان اشعار وی بالغ بر شش هزار بیت میشود و انواع نظم را از غزل و قصیده و قطعه و رباعی گفته و آثار نشر فارسی دارد، و در سال ۱۹۲۰ میلادی مسافرتی به اروپا داشته. ایران الدوله جنت گذشته از آنکه نظم و نثر فارسی را خوب میگفته و مینوشته در هنرهای نقاشی و گلدوزی و نواختن پیانو و تار سرآمد زنان معاصر خود بوده است. در نقاشی از شاگردان خوب استاد بزرگ کمال الملک بوده و تصدیق لیاقت و شایستگی در این فن را از آن استاد بزرگ بدست آورده،
... [مشاهده متن کامل]
باری ایران الدوله یکی از زنان هنرمند اوائل قرن حاضر و در دوران خود کم نظیر بوده و اگر نادره زمان پروین اعتصامی که حسابش از زنان شاعر و بلکه مردان جداست معاصر ایران الدوله نبود، جنت سر آمد زنان شاعر دوران خود بود.
غزل معروفش که زیاد شنیده اید:
هر دیده برخسار تو بر دوختنی نیست
هر سینه و دل لایق هر سوختنی نیست
ناصح بتو از زمزمه عشق چه گویم
این مسئله رمزی است که آموختنی نیست
گفتم که بجان میخرم یک بوسه ز لعلت
خندید و بر آشفت که بفروختنی نیست
زینسان که دریدم ز غمت حلیه جانرا
دیگر بجهان تا به ابد دوختنی نیست