پیخس

لغت نامه دهخدا

پیخس. [ پ َ / پ ِ خ َ ] ( اِ مص مرکب ) گمان بردن و از روی گمان فهمیدن و راه بچیزی بردن. ( برهان ) ( جهانگیری ). پیخست.

پیشنهاد کاربران

واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی: پَی خَس کردن - Payxas پی بردن، حس زدن، احتمال دادن. مثال: من آمدنش را پی خس هم نکرده ام، یا: من پی خس کردم که وی باید همین کار را کند. به این معنی در فرهنگ برهان نیز آمده است:
...
[مشاهده متن کامل]
به معنی گمان بردن و از روی گمان فهمیدن، راه به چیزی بردن. در این مورد در شکل پی خست نیز آمده است ( فرهنگ برهان ) .