پیشنهادهای عروسک گمنام صخرههای البرزکوه (٢٣٢)
ناقابل
گرمِ مطبوع، دل انگیز
مهار کردن
روال تکراری
گول زنک
مدهوش، مسحور، متحیر
بغض
کُرک، پشم حیوانات
دوست داشتن
پوچ
بدردنخور
بدون فکر، مثل آدم آهنی
سوز
علم کردن
نحسی
مشام
نرم خو
به خود آمدن، سر عقل آمدن
( در برخی موارد ) آدمک
دلنشین، قشنگ
بهداشت و درمان
جان دادن، جان سپردن
هوات رو دارم، پشتت ام
خاکریز، کناره، دیواره
خم به ابرو نیاورده
رسالت، آینده ی شغلی، موقعیت شغلی
ظاهر کردن از غیب
آدمک نان زنجبیلی
جان گرفتن، پررنگ شدن
خسته وکوفته، ازپاافتاده
محیط ناخوشایند و دلگیر
غریب کُش
تنه به چیزی زدن
دل بستن، وابسته شدن
دهستان
بی چیز
صوری
کبود
مواجهه
نشئگی
قضا و قدر، جبر
کاموا
درجا
محض اطمینان
حال کسی جا آمدن، از دمغی درآمدن
بقدر کافی
احساسات منفی
ادا و اطوار درآوردن
احساسات منفی و ناخوشایند
( برای صدا ) بغض آلود
گواه چیزی بودن
عق زدن
بینابین
خیال
منحصربفرد، یگانه
منحصربفرد بودن
دریاب
خیالپردازی
خاستگاه
بی رمق
شدت، قدرت ( ویرانگر )
بی امان
هول وولا
ابردوران
فضا
ازمعناتهی شده
وقتی سایه /خاطره ی چیزی در جایی حضور داشته باشد
تجربه عینی
به دل آدمها نشستن
یورش بردن
نیش و کنایه
ذکر
قُرشدگی
صدای خش خش
هم پیمان
مخفف dominate
فکروذکر آدم یه چیزی بشه
علت
دست بالا را پیدا کردن
گرفتاری، مصیبت
اقدام، تماس ( جنسی )
ناب، خالص
جا انداختن
بعد از کلمه بیاد می شه خود یک چیز یا چیز اصلی
حضرت والا، شازده
کم آوردن، تمام کردن چیزی
جان به لب کردن
کمابیش هیچ
کیسه ادرار
ولو
مجهول
در دوردست
تکه چوب شبیه کبریت برای انتقال شعله
خودت را پیدا کردن، فهمیدن اینکه کجایی
ازرمق افتاده
کنار
کوتاه
بی سروصدا
پیش رو، دم دست
منش، طرز رفتار
مسموم، سمی، خفقان آور
بی سرانجام، نافرجام، بی حاصل
تلطیف کننده
اسرارآمیز، مرموز
دالان
پوک
بی ربط
نخ نما
شب تا صبح/ تا صبح
کسی را غافلگیر کردن
پینَکی رفتن
چیزی را تداعی کردن/ به ذهن متبادر کردن
نوعی مدل مو که در برهه های تاریخی خاص در چین رواج داشته
بیقرار
( در مواردی ) تلطیف کردن
باری به هرجهت
بی فرجام
خانمان برانداز
ای داد بیداد
سردرگریبان بودن
زارزار گریستن
قد علم کردن
کم ارزش تر
میانه حال، متوسط ( از عامی بالاتر، از نخبه پایین تر )
دور از ذهن
لول
چشم ها را باز کردن
هلهله
مگه چیه
مارش عزا
کوران، بحبوحه
معنی دوم: ارابه ی دوچرخ اسب کش
( برای اسب ) سپیدمو، دورنگ
خوره
سربسته
عیان
فراخنا
شعور
بیربط، بعید
هنرنمایی، کارستان
اخت شدن، انس گرفتن
امرونهی کردن
به کسی رو دادن، به چیزی دامن زدن
هوادار پروپاقرص
جا خوردن، یکه خوردن
یکریز حرف زدن
دقیق، گویا
قول و قرار
بی چیز
گَر
احاله دادن
محقر بودن
هم و غمش فلان چیز باشد
حرف شاذ
متفرعنانه
دلگیر
چهارچوب
مصلحت سنجی
مناسبات
رابطه عاشقانه احساسات عاشقانه
چیزی جلودارش نیست
آویزان
چیزی که بودونبودش فرقی نکند
حساس
گوش فلک را کر کردن
بی مزد و منت
متظاهر
دست به سر کردن
سرک کشیدن
بی چون وچرا
با تمام وجود
تنگنا، گرفتاری
فهمیده
گروه فرشتگان، صفوف فرشتگان
تداوم، دنباله
دل قرص
فضا
مصیبت
داور
دل نگرانی، شور افتادن دل، چیزی به دل آدم افتادن
رصد کردن
سرگشته
خانمان برانداز
فارغ از. . .
بی حدوحصر
خارج از حیطه ی. . .
معنی شعبده هم می ده
قِل خوردن
مخیّله
مشکل داشتن، از پس کاری برنیامدن
مسخره
پتیاره
غم انگیز، دلگیر
نزدیک بودن به چیزی، تقریباً مثل چیزی بودن
هم ترسناک می شه هم ترسیده/ترسان
صفحه ی ساعت ( عقربه نیست )
از قلم نینداختن
به خود گرفتن
گمنامی، به فراموشی سپرده شدن
معنای دوم: وجود داشتن، صدق کردن
زنده بودن یاد و خاطره ی کسی
حق، توفیق
طنز روزگار
دوچندان شدن
محمل
اکیداً
تحقیرآمیز
خلاق
تحمیل کردن
عیش و عشرت
خودجوش
احتیاط
جسم، بدن
تصمیم
جاه طلبانه
بدش نمی آید که. . .
پوشال یا شرشره ی زرورقی
استنباط
نشئه
تلفظ صحیح این کلمه در انگلیسی لاگژری یا لاکشری است و معادل فرانسوی آن لوکس.
( در اشاره به شخص ) زمخت، بی نزاکت