shock

/ˈʃɑːk//ʃɒk/

معنی: تلاطم، ضرب، ضغطه، لطمه، تصادم، صدمه، تکان، خرمن، هول، تشنج سخت، هراس ناگهانی، توده، توده کردن، تکان دادن، ترساندن، تکان سخت خوردن، دچار هراس سخت شدن، هول و هراس پیدا کردن
معانی دیگر: تکانه، تکان شدید، کوبه، ضربه، برخورد شدید، کوبش، برق زدگی، شوک برقی، برق گرفتگی، (پزشکی - افت شدید و ناگهانی فشار خون و فعالیت کلیه ها و فزونی تپش قلب) تنکوب، توی شوک (رفتن)، روانکوب کردن، شوکه کردن، شوک وارد کردن، یکه وارد کردن، روانکوب شدن، شوکه شدن، یکه خوردن، تکان روانی، ضربه ی روحی، (عامیانه - مخفف) رجوع شود به: shock absorber، تنکوب کردن، (قدیمی) تصادم کردن، بنو، غله ی درو شده و توده شده، بستک -2خرمن کردن، بنو کردن، بستک کردن، (هر چیز پرپشت و درهم گوریده) خرمن گیسو، کاکل، انبوهه، ضربت سخت، خرمن کردن، ضربت سخت زدن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a sudden, sometimes violent, scare or other intense emotional disturbance.
مترادف: blow, jar, jolt

- The murder was a shock to the community.
[ترجمه ساره] قتل یک شوک برای جامعه بود
|
[ترجمه گوگل] این قتل یک شوک برای جامعه بود
[ترجمه ترگمان] قتل یه شوک برای جامعه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The news of their son's accident came as a shock to them.
[ترجمه گوگل] خبر تصادف پسرشان برایشان تکان دهنده بود
[ترجمه ترگمان] خبر تصادف پسر آن ها را شوکه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a sudden, violent impact.
مترادف: concussion, crash, impact
مشابه: buffet, collision, jolt

- The shock of the explosion knocked down trees and buildings.
[ترجمه گوگل] شوک ناشی از انفجار درختان و ساختمان ها را فرو ریخت
[ترجمه ترگمان] شوک ناشی از انفجار درختان و ساختمان ها را درهم کوبید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the physical response to electrical current passing through a living body.

- The boy inserted a pin into the electrical outlet and received a shock.
[ترجمه گوگل] پسر یک پین را به پریز برق وارد کرد و شوک دریافت کرد
[ترجمه ترگمان] پسر سنجاقی به خروجی الکتریکی وارد کرد و شوکی را دریافت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a failure of the circulatory system caused by serious injury or illness, characterized by depression of various vital signs.

- The patient went into shock before the ambulance reached the hospital.
[ترجمه گوگل] قبل از رسیدن آمبولانس به بیمارستان، بیمار دچار شوک شد
[ترجمه ترگمان] بیمار قبل از اینکه آمبولانس برسه به بیمارستان شوکه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: shocks, shocking, shocked
(1) تعریف: to agitate suddenly, causing intense surprise, dismay, disgust, or the like.
مترادف: dismay, electrify, jolt, stagger, stun, surprise
مشابه: agitate, appall, astonish, astound, bowl over, daze, discombobulate, discompose, disgust, disturb, dumbfound, horrify, offend, outrage, repel, revolt, rock, shake, startle, upset

- His wife shocked him with the news that she wanted a divorce.
[ترجمه Sh-i-ebrahimi] همسرش شوکه شد وقتی فهمید قرار است طلاق بگیرد
|
[ترجمه گوگل] همسرش با این خبر که می خواهد طلاق بگیرد او را شوکه کرد
[ترجمه ترگمان] زنش با شنیدن این خبر یکه خورد که می خواهد از او طلاق بگیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The leader's assassination shocked the public.
[ترجمه گوگل] ترور رهبر، افکار عمومی را شوکه کرد
[ترجمه ترگمان] ترور رهبر مردم را شوکه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It shocked me that he could be so cruel.
[ترجمه گوگل] من را شوکه کرد که او می تواند اینقدر بی رحم باشد
[ترجمه ترگمان] شوکه شدم که او می تواند این قدر سنگدل باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It shocked them to discover that all their money had been taken.
[ترجمه گوگل] آنها را شوکه کرد که متوجه شدند تمام پول آنها گرفته شده است
[ترجمه ترگمان] آن ها از اینکه همه پولشان را گرفته بودند شوکه شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It shocks people when they hear of such terrible things happening in their own neighborhood.
[ترجمه گوگل] وقتی می شنوند چنین اتفاقات وحشتناکی در محله خودشان رخ می دهد، مردم را شوکه می کند
[ترجمه ترگمان] این امر مردم را به هنگام شنیدن چنین اتفاقاتی که در همسایگی آن ها رخ می دهد، تحت تاثیر قرار می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to give an electric shock to.
مترادف: stun
مشابه: burn, electrify, electrocute, jolt

- The experimenters shocked the laboratory rats.
[ترجمه گوگل] آزمایش‌کنندگان موش‌های آزمایشگاهی را شوکه کردند
[ترجمه ترگمان] The، موش های آزمایشگاهی را شوکه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to hit or strike against with sudden violence.
مترادف: bash, hit, jolt, strike
مشابه: bang, crash, impact, wallop

- The giant wave shocked the side of the ship.
[ترجمه گوگل] موج غول پیکر کنار کشتی را شوکه کرد
[ترجمه ترگمان] موج غول پیکری طرف کشتی را تکان داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: shockable (adj.)
• : تعریف: to collide violently.
مترادف: collide, hit, strike
مشابه: crash, impact, smash
اسم ( noun )
• : تعریف: a bundle of stalks of corn or other grain standing upright against one another in a field.
مترادف: sheaf
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: shocks, shocking, shocked
• : تعریف: to bring together into shocks.
مشابه: bunch, bundle, cock, heap, pile, rick, stack
اسم ( noun )
• : تعریف: a thick mass of hair.
مترادف: thatch

جمله های نمونه

1. shock action
(ارتش) عملیات کوبشی

2. electric shock kills many children
برق گرفتگی کودکان بسیاری را می کشد.

3. the shock of an earthquake
تکان زلزله

4. zaynab doesn't shock easily
زینب به آسانی یکه نمی خورد.

5. in the middle of the operation, the patient went into shock
در وسط عمل جراحی بیمار رفت توی شوک.

6. The news of his death came as a shock to us all.
[ترجمه گوگل]خبر درگذشت او برای همه ما شوکه کننده بود
[ترجمه ترگمان]خبر مرگ او برای همه ما شوکه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. The shock wave from the blast blew out 2windows in the courthouse.
[ترجمه گوگل]موج شوک ناشی از انفجار 2 پنجره دادگاه را منفجر کرد
[ترجمه ترگمان]موج شوک ناشی از انفجار ۲ پنجره در دادگاه را منفجر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. The poor little bugger got an awful shock.
[ترجمه گوگل]بیچاره کوچولو شوک وحشتناکی گرفت
[ترجمه ترگمان] The بیچاره یه شوک وحشتناک داره
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. It was a real shock, the first time I heard my mother swear.
[ترجمه سهیلا سهرابی] اولین بار که فحش دادن مادرم را شنیدم برایم شوک بزرگی بود
|
[ترجمه گوگل]این یک شوک واقعی بود، اولین باری که شنیدم مادرم فحش می داد
[ترجمه ترگمان]اولین باری که صدای مادرم رو شنیدم یه شوک واقعی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. The reaction to the murders was one of shock and disbelief.
[ترجمه گوگل]واکنش به قتل‌ها یک شوک و ناباوری بود
[ترجمه ترگمان]واکنش به قتل یکی از ناباوری و ناباوری بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. He is receiving treatment for shock.
[ترجمه گوگل]او برای شوک تحت درمان است
[ترجمه ترگمان]او درمان را برای شوک دریافت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. The shock of the explosion was felt far away.
[ترجمه سهیلا سهرابی] شوک ناشی از انفجار از خیلی دورتر هم حس شد
|
[ترجمه گوگل]شوک انفجار از دور احساس شد
[ترجمه ترگمان]شوک ناشی از انفجار خیلی دور شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Julie walked in, ashen-faced with shock.
[ترجمه گوگل]جولی در حالی که مات و مبهوت شده بود وارد شد
[ترجمه ترگمان]جولی با چهره ای رنگ پریده وارد اتاق شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. I got a shock when I saw the bill.
[ترجمه گوگل]وقتی صورت حساب را دیدم شوکه شدم
[ترجمه ترگمان]وقتی صورت حساب را دیدم یکه خوردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. She still hadn't got over the shock of seeing him again.
[ترجمه سهیلا سهرابی] او هنوز از شوک دیدن دوباره ی آن مرد بیرون نیامده بود
|
[ترجمه گوگل]هنوز از شوک دیدن دوباره او غلبه نکرده بود
[ترجمه ترگمان]او هنوز از اینکه دوباره او را ببیند ناراحت نشده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. He's still in a state of shock.
[ترجمه گوگل]او هنوز در حالت شوک است
[ترجمه ترگمان]او هنوز در حالت شوک است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. She was in a state of shock.
[ترجمه گوگل]او در حالت شوک بود
[ترجمه ترگمان]او دچار شوک شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. The men were suffering from shell shock.
[ترجمه گوگل]مردان از شوک پوسته رنج می بردند
[ترجمه ترگمان]مردان از شوک او رنج می بردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. The shock of the blast shattered many windows.
[ترجمه گوگل]شوک ناشی از انفجار شیشه های بسیاری را شکست
[ترجمه ترگمان]شوک انفجار باعث از بین رفتن بسیاری از پنجره ها شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

تلاطم (اسم)
agitation, turbulence, shock, toss, emotion, lop, ruffle, turbulency

ضرب (اسم)
chop, impact, strike, stroke, hit, bop, shock, beat, butt, drum, blow, impulse, multiplication, coining, bruise, fib, box, buffet, buff, punch, slash, smite, cob, coinage, stab, wham, ictus, sock

ضغطه (اسم)
compression, shock, pressure, bruise, squeezing, compressing, contusion, forcing, trauma, pressuring

لطمه (اسم)
stroke, shock, brunt

تصادم (اسم)
smash, collision, clash, shock, crash, concussion, smash-up, traumatism

صدمه (اسم)
indemnity, hurt, shock, harm, maim, concussion, injury, disservice, displeasure, scathe

تکان (اسم)
stroke, move, movement, motion, hustle, shake, shock, rock, wag, jerk, jostle, jar, convulsion, tremor, jolt, tremour

خرمن (اسم)
stack, shock, harvest

هول (اسم)
shock

تشنج سخت (اسم)
shock

هراس ناگهانی (اسم)
shock

توده (اسم)
gross, stack, aggregate, accumulation, agglomeration, cumulation, mass, pile, lump, bulk, heap, volume, aggregation, hill, congeries, shock, block, wad, barrow, bloc, clot, cob, ruck, rick, dollop, conglomeration, cumulus, midden, riffraff, oodles, tump

توده کردن (فعل)
stack, cumulate, amass, aggregate, pile, lump, heap, hill, shock, pack, ruck, stockpile

تکان دادن (فعل)
agitate, twiddle, stir, move, hitch, hustle, shake, flick, wiggle, budge, shock, startle, impulse, pulsate, wag, shag, jar, concuss, convulse, jolt, jounce, shrug off

ترساندن (فعل)
bash, abhor, scare, frighten, intimidate, terrorize, deter, fray, shock, fright, shore, huff, awe, appal, appall, spook, tremble, daunt, threaten, buffalo, bullyrag, cow, horrify

تکان سخت خوردن (فعل)
shock

دچار هراس سخت شدن (فعل)
shock

هول و هراس پیدا کردن (فعل)
shock

تخصصی

[سینما] تأثیر یک ضربه
[عمران و معماری] تکان - ضربه - ضربت
[مهندسی گاز] ضربه
[نساجی] ضربه - شوک
[ریاضیات] ضربه، تکان، کوب
[پلیمر] شوک، ضربه
[آب و خاک] ضربه،شوک-نوسان

به انگلیسی

• jolt, collision; sudden disturbance of the emotions; state of circulatory failure caused by serious injury (medicine); physiological reaction caused by an electrical current passing through the body; bundle of grain or corn; mass of tangled hair
jolt, collide; upset, distress; offend, stun; subject to an electrical current; form bundles of grain or corn for drying
if you have a shock, you suddenly have an unpleasant or surprising experience.
shock is a person's emotional and physical condition when something frightening or upsetting has happened to them.
in medicine, shock is a serious physical condition in which your blood cannot circulate properly, for example because you have had a bad injury.
a shock is also a slight movement in something when it is hit by something else.
a shock is also the same as an electric shock.
if something shocks you, it makes you feel very upset.
you can also say that something shocks you when it upsets or offends you because you think it is rude or morally wrong.
a shock of hair is a thick mass of it; a literary use.
see also shocking.

پیشنهاد کاربران

اگر اسم باشد = شوک.
اگر فعل باشد = شوکه کردن.
تکانه
تکان دهنده بودن
شوکیدن = شوکه شدن
م. ث = آدم واقعا می شوکه وقتی این صحنه ها رو می بینه.

شوکاندن = شوکه کردن
م. ث = انگار که کاری به جز شوکوندن بقیه نداری؟!!!!!
بُهت، بُهت زدگی
در فیزیک یعنی ضربه مانند shock waves امواج ضربه ای
shock ( پزشکی )
واژه مصوب: شوک 1
تعریف: حالتی که به علت اُفت فشار خون سرخرگی و کم شدن حجم خون بروز کند
بیش از حد ترسیده ،
در اثر حادثه یا رویدادی از حالت هوشیاری خارج شدن ، بهت زده ، حیرت کرده
حیرت زده شوک
nasty shock/surprise
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما