order

/ˈɔːrdər//ˈɔːdə/

معنی: ترتیب، نظم، ارایش، انجمن، حواله، خط، دستور، فرمان، نوع، مقام، صنف، زمره، رسم، ارجاع، فرمایش، امر، سیاق، دسته، ضابطه، ردیف، رتبه، امریه، انتظام، ایین، سفارش، طرز قرار گیری، راسته، نظام، ایین و مراسم، فرقهیاجماعت مذهبی، گروهخاصی، دسته اجتماعی، درمان، سامان، ساز، تنظیم کردن، برات دستور دادن، سفارش دادن، مرتب کردن، منظم کردن، فرمان دادن، فرمودن
معانی دیگر: قوام، دهناد، سرواد، طبقه(ی اجتماعی)، ارج، رده، رسته، درجه، سلک، پیروی از قانون، نظم و ترتیب اجتماعی، نظم عمومی، مدال، نشان، دریافت کنندگان نشان، دارندگان مدال، رسته ی دارندگان نشان بخصوص، وضع، حالت، نهشت، بود وارش، حکم، گونه، قسم، جور، سفارش (برای خرید و غیره)، (کالا یا خدمات) سفارش داده شده، سفارشی، سپارش، (رستوران و غیره) خوراک سفارش داده شده، پرس، (دستور زبان) جمله بندی، طرز قرارگیری واژه ها، انسجام، (حقوق) حکم دادگاه، حکم قاضی، رای پارلمان، تصمیم شورا، (ریاضی) رایش، مرتبه، دوره، رایشی، ترتیب اعداد، ردیف نمرات، تعداد ستون ها (یا ردیف ها)، سامان دادن، سر و صورت دادن، حکم کردن، دستور دادن، امر کردن، (کالا یا خدمات و غیره) سفارش دادن، روش، مقیاس، اندازه، میزان، حد، حدودا، طرز قرارگیری و ترتیب چیزها یا رویدادها: سلسله، زنجیره، سازگان، رده بندی، طبقه بندی، زینه گذاری، سازمان، (دادگاه یا نیایش کلیسایی یا گردهمایی) روش معمول، (معماری) هریک از سبک های معماری کلاسیک (یونانی و رومی) که با شناخت شکل ستون و سرستون معین می شود، سبک معماری، نوع ستون (رجوع شود به: doric و ionic و corinthian)، (رده بندی گیاهان و جانوران) راسته (زیر رده و بالای تیره قرار دارد)، (اقتصاد و دارایی) دستور پرداخت (کتبی)، دستور تحویل، دستور استرداد، (الهیات مسیحی) هریک از نه طبقه ی فرشتگان، رتبه ی فرشته، رتبه یا طبقه ی کشیشان، (معمولا جمع) مقام کشیشان، انتصاب رسمی کشیش (holy orders هم می گویند)، (قدیمی) کشیش را رسما منصوب کردن، مرحله
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: in order, in order to
(1) تعریف: a direction or command.
مترادف: command, dictate, direction, directive, instruction
مشابه: behest, bidding, call, charge, decree, demand, edict, fiat, imperative, injunction, mandate, ukase, word

- Soldiers must the follow orders of their commanding officers.
[ترجمه SaRa] سربازان باید از دستورات فرماندهان خود پیروی کنند
|
[ترجمه ترجمه maha] سربازان باید از دستورات فرمانده پیروی کنند
|
[ترجمه ترگمان] سربازان باید از دستورهای فرمانده پیروی کنند
[ترجمه گوگل] سربازان باید دستورات فرماندهان خود را دنبال کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a request or direction to produce or deliver goods, or such goods themselves.
مترادف: requisition
مشابه: goods, request, supply, warrant

- I placed an order for two textbooks, but I haven't received them yet.
[ترجمه ترگمان] برای دو کتاب درسی سفارش دادم، اما هنوز آن ها را نگرفته ام
[ترجمه گوگل] من برای دو کتاب درسی سفارش دادم، اما هنوز آنها را دریافت نکرده ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- This is not my order; I asked for the roast beef, not the steak.
[ترجمه علیرضا رحمانی] این سفارش من نیست من برای گوشت گاو بوداده سفارش فرستاده ام نه استیک
|
[ترجمه مهیار] این سفارش من نیست، من برای گوشت گاو درخواست داده بودم نه استیک
|
[ترجمه میثم نبی پور] این سفارش من نیست؛ من گوشت کباب شده می خواستم نه استیک.
|
[ترجمه ترگمان] این دستور من نیست، گوشت کبابی را خواستم، نه استیک
[ترجمه گوگل] این سفارش من نیست من برای گوشت گاو بو داده، نه استیک خواسته ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: the way something is organized or arranged in space or time.
مترادف: sequence
متضاد: disorder
مشابه: arrangement, array, classification, configuration, disposition, form, organization, position, series, shape, structure, succession, system

- The items on this list are not in the right order.
[ترجمه ترگمان] آیتم های موجود در این فهرست به ترتیب مناسب نیستند
[ترجمه گوگل] اقلام در این لیست در جهت درست نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The book titles are in alphabetical order.
[ترجمه 🎌Seheva] عناوین کتاب به ترتیب حروف الفبا است
|
[ترجمه ترگمان] عناوین کتاب به ترتیب الفبایی هستند
[ترجمه گوگل] عنوان کتاب ها به ترتیب حروف الفبا می باشند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a state of rational, systematic, or intelligible arrangement or organization.
متضاد: chaos
مشابه: harmony, organization

- Is there an order to the universe?
[ترجمه ترگمان] آیا برای جهان نظم و ترتیب وجود دارد؟
[ترجمه گوگل] آیا نظم به جهان وجود دارد؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He knew he was dying and wanted to put his affairs in order.
[ترجمه ترگمان] او می دانست که او در حال مرگ است و می خواهد امور خود را مرتب کند
[ترجمه گوگل] او می دانست که او در حال مرگ است و می خواهد امور خود را به ترتیب قرار دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: condition with respect to function or operation.
مترادف: condition, repair
مشابه: adjustment, operation, shape, state, trim

- The car is old, but it is in good working order.
[ترجمه ترگمان] ماشین قدیمی است، اما نظم کار خوبی دارد
[ترجمه گوگل] ماشین قدیمی است، اما در نظم کار خوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: adherence to the rules and laws of a society; social or civil peace.
مترادف: peace
متضاد: anarchy, chaos, confusion, disorder
مشابه: calm, control, discipline, quiet, tranquillity

- The police were unable to keep order during the riot.
[ترجمه ترگمان] پلیس در زمان شورش نتوانست نظم را حفظ کند
[ترجمه گوگل] پلیس در جریان شورش قادر به نظم نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: the established course of things, esp. political.
مترادف: establishment, power structure, system
مشابه: administration, government, management, regimen, structure

- The radicals wish to change the current order.
[ترجمه ترگمان] تندروها خواهان تغییر نظم فعلی هستند
[ترجمه گوگل] رادیکال ها مایل به تغییر نظم فعلی هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: in biology, the subdivision of a class.
مشابه: subclass, suborder

- Turtles and snakes belong to different orders of reptiles.
[ترجمه ترگمان] Turtles و مارها به دستورها متفاوت از خزندگان تعلق دارند
[ترجمه گوگل] لاک پشت ها و مارها متعلق به دستورات مختلف خزندگان هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: usual or customary way of proceeding.
مترادف: convention, custom, practice, procedure, routine
مشابه: manner, mores

- Getting up at dawn and having a big breakfast was the order of the day on the farm.
[ترجمه ترگمان] صبح زود از خواب بیدار شدم و صبحانه مفصلی خوردم، سفارش آن روز در مزرعه بود
[ترجمه گوگل] صبح روز بعد از ظهر و صبحانه بزرگ، سفارش روز در مزرعه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: a society of persons of a common profession or with common interests.
مترادف: association, organization, society
مشابه: brotherhood, club, confederacy, fellowship, fraternity, guild, sisterhood, sorority

- My father belonged to the Order of Moose.
[ترجمه ترگمان] پدرم به محفل گوزن تعلق داشت
[ترجمه گوگل] پدرم متعلق به نظم موسی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: a society of priests or nuns.
مشابه: community, denomination, sect, sisterhood, society

- Sister Mary Agnes joined the order when she was just eighteen.
[ترجمه ترگمان] وقتی که او فقط هیجده سال داشت، خواهر ماری اگنس به این امر پیوست
[ترجمه گوگل] خواهر ماریا آگنس وقتی که فقط هجده سال داشت، به نظم پیوست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(12) تعریف: degree, as of size or magnitude.
مترادف: degree
مشابه: class, grade, position, rank, scale

- The two earthquakes were of a similar order.
[ترجمه ترگمان] این دو زلزله نظم مشابهی داشتند
[ترجمه گوگل] دو زلزله از یک نظم مشابه بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: orders, ordering, ordered
(1) تعریف: to command or formally instruct.
مترادف: command, demand, direct, instruct
مشابه: adjure, bid, charge, dictate, enjoin, require, tell, will

- The police ordered everyone to leave the area.
[ترجمه ترگمان] پلیس به همه دستور داد تا منطقه را ترک کنند
[ترجمه گوگل] پلیس دستور داد همه را ترک کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The judge ordered that the prisoner be released.
[ترجمه MR.i] قاضی دستور داد که زندانی رها شود
|
[ترجمه ترگمان] قاضی دستور داد که زندانی آزاد شود
[ترجمه گوگل] قاضی دستور داد که زندانی آزاد شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to direct or request the production or delivery of.
مشابه: call, request, requisition

- I ordered my new curtains online.
[ترجمه ترگمان] پرده جدیدم رو آنلاین سفارش دادم
[ترجمه گوگل] من پرده های جدید خود را به صورت آنلاین سفارش دادم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- We ordered our food an hour ago, but it still hasn't come.
[ترجمه ترگمان] یک ساعت پیش غذای خودمان را سفارش دادیم، اما هنوز نیامده
[ترجمه گوگل] ما یک ساعت پیش به غذا دستور دادیم، اما هنوز هم نشده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Could you order me a cup of coffee when the waiter comes?
[ترجمه ترگمان] میشه یه فنجون قهوه بهم بدی وقتی پیشخدمت بیاد؟
[ترجمه گوگل] آیا می توانید یک فنجان قهوه را که پیشخدمت می آید، سفارش دهید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to put in order; organize.
مترادف: arrange, array, organize
متضاد: discompose, disorder, disorganize
مشابه: classify, collocate, coordinate, dispose, marshal, methodize, range, rank, sort, straighten, systematize

- He ordered the books on the shelf by topic.
[ترجمه miss] او کتاب هارا در قفسه براساس موضوع مرتب کرد
|
[ترجمه ترگمان] او دستور داد که کتاب ها با موضوع مورد بحث قرار بگیرند
[ترجمه گوگل] او کتاب ها را در قفسه به موضوع اختصاص داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: orderless (adj.), orderedness (n.)
• : تعریف: to command or issue instructions.
مترادف: command, dictate, direct, require
مشابه: bid, demand

- You must do as I order.
[ترجمه ترگمان] شما باید طبق دستور من عمل کنید
[ترجمه گوگل] شما باید سفارش خود را انجام دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. order about (or around)
تحکم کردن،(زیادی) دستور دادن

2. an order capable of execution
دستور قابل اجرا

3. an order for goods or services
سفارش کالا یا خدمات

4. an order of coleslaw
یک پرس سالاد کلم

5. an order of mind which is perpetually modern
نوعی تفکر که تا ابد امروزی است.

6. an order slip
برگ سفارش (کالا)

7. chronological order
ترتیب زمانی

8. court order
حکم دادگاه

9. don't order me around, i am not your servant!
به من تحکم نکن،نوکرت نیستم !

10. in order not to fall, the lad gripped the branch
پسرک به شاخه چسبید تا پایین نیافتد.

11. in order to avoid a heart attack
به منظور جلوگیری از سکته ی قلبی

12. in order to avoid observation
برای احتراز از دیده شدن

13. in order to build a more democratic society
برای ساختن اجتماعی دمکراتیک (مردمی) تر

14. in order to build up the sight vocabulary of children
برای تقویت واژگان نظری کودکان

15. in order to capture the imagination of youth
به منظور جلب تخیل جوانان

16. in order to conserve energy
به منظور پستایی کردن (صرفه جویی) انرژی

17. in order to correct the imbalance between the rich and poor countries
برای اصلاح عدم توازن بین کشورهای غنی و فقیر

18. in order to deceive the buyers, they salted the oil well
برای فریب دادن خریداران توی چاه نفت مقداری نفت ریختند.

19. in order to deglamorize the use of narcotics
به منظور جلوه زدایی کردن استعمال مواد مخدر

20. in order to eliminate the possibility of error
برای از میان بردن امکان لغزش

21. in order to entice more customers
به منظور جلب مشتریان بیشتر

22. in order to exist comfortably
برای راحت زیستن

23. in order to expand our exports
به منظور توسعه ی صادرات ما

24. in order to expedite the dam building project
به منظور تسریع برنامه ی سد سازی

25. in order to facilitate customs formalities
به منظور آسان کردن تشریفات گمرکی

26. in order to improve the workers' lives
به منظور بهتر کردن (شرایط) زندگی کارگران

27. in order to lay the gas pipe, they had to dig a trench ten miles long
برای کشیدن لوله ی گاز لازم بود که چاله ای به طول ده مایل حفر کنند.

28. in order to maintain the balance of power
برای حفظ برابری نیروها

29. in order to minimize its losses, the factory laid off half of its workers
برای کمینه کردن زیان،کارخانه نصف کارگران خود را بیکار کرد.

30. in order to obtain british citizenship
برای به دست آوردن شهروندی انگلیس

31. in order to optimize the distribution of drugs
به منظور بهینه کردن توزیع دارو

32. in order to popularize literacy in latin america
به منظور رواج دادن سواد آموزی در امریکای لاتین

33. in order to preserve a historical house
به منظور حفظ یک خانه ی تاریخی

34. in order to preserve chinese territorial entity
به منظور حفظ تمامیت ارضی کشور چین

35. in order to prevent an aggravation of the problem
به منظور جلوگیری از وخیم تر شدن آن مسئله

36. in order to promote world peace
به منظور گسترش صلح جهانی

37. in order to redress social ills
به منظور چاره سازی نابسامانی های اجتماعی

38. in order to reduce the old man's affliction
به منظور کاستن رنج پیرمرد

39. in order to relax the hair
برای نرم کردن و خواباندن مو

40. in order to relieve the burden on the hospital staff
به منظور سبک کردن بار کارکنان بیمارستان

41. in order to safeguard the country's independence
به منظور پاسداری استقلال کشور

42. in order to save wear and tear on your tires
برای جلوگیری از فرسودگی تایرهای (اتومبیل) شما

43. in order to shorten the book we have omitted some of its chapters
برای کوتاه سازی کتاب برخی از فصل های آن را حذف کرده ایم.

44. in order to stabilize prices
به منظور تثبیت قیمت ها

45. in order to strengthen the country's defensive forces
برای توان دادن به نیروهای پدآفندی کشور

46. in order to study the separate parts of the body
به منظور بررسی بخش های جداگانه ی بدن

47. reverse order
ترتیب وارونه

48. the order arrived in good condition
کالاهای سفارش داده شده سالم به دستمان رسید.

49. the order for the confiscation of his properties was rescinded
دستور مصادره ی اموال او را لغو کردند.

50. the order of merit
نشان لیاقت

51. the order of words in a sentence
ترتیب واژه ها در جمله

52. to order merchandise
کالا سفارش دادن

53. by order of
بنا به دستور،طبق حکم،به فرمان

54. in order that
تا این که،به منظور

55. in order to
به منظور،برای آنکه،تا،تا اینکه

56. money order
حواله

57. on order
سفارش داده شده (ولی هنوز تحویل نشده)

58. tall order
(امریکا - عامیانه) کار دشوار

59. to order
طبق سفارش،سفارشی،طبق دستور

60. a fax order
سفارش از طریق فکس

61. a firm order
سفارش لغو نشدنی

62. a retrograde order of enumeration
ترتیب شمارش وارونه (مثلا از ده به یک)

63. a standing order
دستوری که به قوت خود باقی است

64. an inverse order
ترتیب وارونه

65. close marching order
رژه در صفوف به هم فشرده

66. if, in order to get water, you follow a mirage
(عنصری) بهر آب ار روی سوی گوراب . . .

67. issuing an order
صدور حکم (دستور)

68. out of order
بی نظم و ترتیب،به هم خورده،خراب

69. peace and order were finally restored in the town
بالاخره دوباره نظم و آرامش در شهر برقرار شد.

70. the established order
ترتیب معمول

مترادف ها

ترتیب (اسم)
order, arrangement, run, sequence, discipline, system, setup, ordonnance, rank, ordering, serialization, regularity, scheme, assortment, configuration, layout, management, collocation

نظم (اسم)
order, arrangement, discipline, system, array, rank, regularity, verse, poetry, poem, rhyme, collocation, meter, rime

ارایش (اسم)
order, arrangement, muster, attire, garnish, ornament, array, embellishment, formation, toilet, dressing, polish, inflorescence, decor, purfle, toilette, habiliment, fig, finery, garnishment, ornamentation, toiletry, mounting

انجمن (اسم)
order, union, association, assemblage, faction, meeting, community, society, assembly, convention, institute, moot, group, company, council, convocation, congress, club, guild, coterie

حواله (اسم)
assignment, order, draft, check, transference, cheque

خط (اسم)
hand, order, groove, way, road, character, bar, mark, letter, row, line, file, feature, writing, track, script, streak, charter, letter missive, stripe, calligraphy, rut, ruler, ruck, message, legend, fascia, stria, handwriting, penmanship, printmaking, tails

دستور (اسم)
brief, formula, direction, order, rule, regulation, behest, program, permission, injunction, say-so

فرمان (اسم)
order, bill, word, edict, precept, instruction, command, decree, mandate, commission, errand, institute, sanction, ordonnance, charter, steering wheel, commandment, ordinance, handlebar, rescript

نوع (اسم)
breed, persuasion, order, quality, nature, suit, sort, manner, kind, type, stamp, brand, method, class, species, genre, gender, genus, ilk, kidney, variety, speckle

مقام (اسم)
post, stand, capacity, dwelling, residence, domicile, order, function, office, status, position, mode, title, tone, eminence, dignity, rank, pew, station, eminency, portfolio

صنف (اسم)
order, caste, fraternity, guild

زمره (اسم)
order, category, class

رسم (اسم)
order, way, wont, custom, tradition, mode, rule, picture, method, ceremony, drawing

ارجاع (اسم)
order, reference, errand, comission

فرمایش (اسم)
order, wish, word, remark, command

امر (اسم)
matter, order, circumstance, job, ploy, precept, affair, behest, fiat, ordinance

سیاق (اسم)
order, style, way, arithmetic, manner, form, method

دسته (اسم)
detachment, school, section, regimen, hand, party, order, stack, handle, shaft, sect, kind, clump, clique, set, troop, stem, fagot, lever, team, pack, sheaf, army, host, corps, group, company, category, class, gang, assortment, grouping, estate, junta, ear, helm, cluster, ensign, batch, deck, knob, handhold, handgrip, bevy, tuft, fascicle, genre, genus, brigade, wisp, parcel, clan, gens, confraternity, drove, congregation, covey, stud, haft, hilt, skein, helve, horde, nib, shook, rabble, skulk, squad, trusser

ضابطه (اسم)
order, criterion, rule, prototype, law

ردیف (اسم)
order, run, row, tier, string, series, line, rank, cue, succession

رتبه (اسم)
order, degree, grade, rating, dignity, rank, stratum, station, step

امریه (اسم)
order, precept, prescription, letter missive, directive, prescript

انتظام (اسم)
order, discipline

ایین (اسم)
order, religion, ethic, ordinance

سفارش (اسم)
order, instruction

طرز قرار گیری (اسم)
order, lineup

راسته (اسم)
order, row, phylum

نظام (اسم)
order, system

ایین و مراسم (اسم)
order

فرقهیاجماعت مذهبی (اسم)
order

گروه خاصی (اسم)
order

دسته اجتماعی (اسم)
order

درمان (اسم)
order, treatment, remedy, therapy

سامان (اسم)
capability, skill, wealth, border, abutment, order, country, region, knowledge, rest, target, welfare, calmness, furniture, arms, mind, wit, repose, well-being

ساز (اسم)
order, apparatus, harmony, accoutrements, tool, musical instrument, equipment, outfit, disposition, music, materiel, arms, mouth organ

تنظیم کردن (فعل)
order, adjust, modulate, regulate, redact, formulate, frame, control, regularize, regiment, make out, edit, line up

برات دستور دادن (فعل)
order

سفارش دادن (فعل)
order, indent

مرتب کردن (فعل)
order, range, regulate, arrange, set, serialize, dispose, marshal, collocate, put in order, regularize, classify, tidy, draw up, redd, line up, straighten

منظم کردن (فعل)
order, regulate, arrange, put in order, make regular, regularize, tidy

فرمان دادن (فعل)
order, command, ordain

فرمودن (فعل)
order, command, bid, mouth

تخصصی

[شیمی] مرتبه
[کامپیوتر] مرتب کردن، سفارش، دستور، رتبه، ترتیب .
[برق و الکترونیک] رتبه 1. بالاترین توان متغیر در مخرج تابع انتقال فیلتر که برابر با تعداد قطبها و در فیلتر خازنی سوییچ شده برابر با تعداد تقویت کننده های عملیاتی است ؛ این عدد تیزی افت در پاسخ فیلتر را تعیین می کند. 2. تعداد متغیرها یا متغیرهای نیم تناوب میدان در طول قطرهای یک موجبر مدور یا در طول طولانی ترین محور عمودی یک موجبر مستطیلی 3. سلسله مراتب عناوین یا رخدادها. - مرتبه، درجه
[مهندسی گاز] سفارش، سفارش دادن، دستوردادن
[زمین شناسی] راسته ( دیرینه شناسی)، مرتبه ( تکتونیک )
[صنعت] سفارش، دستور، مرتب کردن
[حقوق] دستور دادن، مقرر داشتن، سفارش دادن، قرار، حکم، دستور، سفارش، حواله
[ریاضیات] مرتبه
[آمار] مرتبه، ترتیب
[آب و خاک] رتبه
[آب و خاک] رتبه - رتبه

به انگلیسی

• arrangement; instruction; command; request for something; religious group
command; request something; arrange; manage
if someone in authority gives you an order, they tell you to do something.
if someone in authority orders people to do something or orders something to be done, they tell people to do it.
an order is something that you ask to be brought or sent to you, and that you are going to pay for.
when you order something that you are going to pay for, you ask for it to be brought or sent to you.
if a set of things are arranged or done in a particular order, one thing is put first or done first, another thing second, another thing third, and so on.
order is the situation that exists when everything is in the correct place or is done at the correct time.
order is also the situation that exists when people live together peacefully rather than fighting or causing trouble.
when people talk about a particular order, they mean the way society is organized at a particular time.
an order is also a group of monks or nuns who live according to certain rules.
if you refer to something of a particular order, you mean something of a particular quality, amount, or degree; a formal use.
see also ordered.
if you do something in order to achieve a particular thing, you do it because you want to achieve that thing.
if you are under orders to do something, you have been told to do it by someone in authority.
something that is on order, for example at a shop, has been asked for but has not yet been supplied.
if a set of things are done, arranged, or dealt with in order, they are done, arranged, or dealt with according to the correct sequence.
if you keep order or keep people in order, you prevent people from behaving in an excited or violent way.
a machine or device that is in working order is functioning properly and is not broken.
a machine or device that is out of order is broken and does not work.
if you tell someone to put their house in order, you tell them that they should organize their own affairs and solve their own problems before telling anyone else how to solve theirs.
you use in the order of or of the order of when giving an approximate figure; a formal expression.
if you order someone about or order them around, you always tell them what to do, in an unsympathetic way.

پیشنهاد کاربران

به منظور
سفارش دادن
سفارش
مرتبه
in order to = به منظور
دستور جلسه. صورت مجلس
دستور
نظم و ترتیب
ask for food, drink, etc in a restaurant or hotel
دستور ، سفارش
به درک

رتبه بندی
سفارش دادن


به این منظور
ترتیب دهی
سفارش دادن، سفارش
دستور دادن، دستور
in order to به منظورِ، برایِ
نظم
ترتیب
حکم صادر کردن ( دادگاه )
درجه ( در مهندسی و ریاضیات )
نظم و ترتیب
جایگاه
in order to =برای
راسته [ زیست شناسی]
دستور
فرمان
یک مثال از این کلمه
It is an order
اگر این کلمه در زمان عصبانیت گفته شه معنیش می شه این یک دستوره اما اگر معمولی بگیدش معنیش میشه این یک سفارشه
An order : دستور یا سفارش
Order: نظم
این دو تا فرق دارند.
I ordered my sister to bring me water
ask for food and drink. . in a hotel
مرتب کردن
سفارش دادن غذا و. . .
ترتیب، نظم
in order to:برای، واسه اینکه

موضوع
فرمان
طبقه بندی جاندارن ( به ترتیب ) :


Domain حوزه
Kingdom فرمانرو ( سلسله )
Division دسته ( گیاهان ) . Phylum شاخه ( جانوران )
Class رده
Order راسته
Family خانواده ( تیره )
Genus جنس ( سرده ) ,
Species گونه


category طبقه / categorization طبقه بندی
stratification طبقه بندی
classification دسته بندی

( دسته بندی ، رده بندی یا طبقه بندی . یکی رو بکار ببرید
زیاد وسواس نشید )




فرقه
Order of Physicians
انجمن پزشکان
Ask for food, drink, etc in a resttaurant or hotel
در بورس و بازارهای جهانی:
سفارش دادن، سفارش گیری
سفارش خرید دادن
برای مثال سفارش خرید بیت کوین در ۹۰۰۰دلار و فروش آن در ۱۰۰۰ دلار
Ask for food, drink, etc in restaurant or hotel
1.
Type
kind
Sort
nature
Quality
standard


2. Level
Degree
خاطر ( به خاطرِ:in order )
bid
suggest
آیین نامه
دردادگاه به وسیله رئیس دادگاه با زدن ضربه چکش مخصوص روی میز ش گفته میشه ومعنی آن :
نظم دادگاه رورعایت کنید !
محفل
فرقه، طریقت
۱ - نظم
۲ - ترتیب
۳ - قانون
۴ - سفارش دادن ( نوشیدنی و غذا و … )
۵ - دستور دادن
سفارش دادن یا سفارش
تمامی معانی این کلمه رو که در قسمت معانی هست به خوبی یاد بگیرید

این کلمه جزو کلمات پر کاربرد هست

قطعا به یکی دو تا معنی معمولش اکتفا نکنید

موفق باشید
در سرشماری حیوانات و احشام معی راس میده
مثلا:
پانزده راس پستاندار: Fifteen orders of mamals
in order to
تا هم میتوان معنی کرد
نظمیدن.
سامانیدن.
دَستوریدن.
اَمریدن به کسی.
In order to have the right to see your fianc�, you must have the consent and approval of your mother
It is unimpeded by me
به معنی "تجویز کردن" هم هست.
مثلا زمانی که میگه : The Doctor ordered to. . .
ترتیب، نظم، ارایش، انجمن، حواله، خط، دستور، فرمان، نوع، مقام، صنف، زمره، رسم، ارجاع، فرمایش، سفازش
تصمیم
order ( زیست‏شناسی )
واژه مصوب: راسته 1
تعریف: پنجمین رتبۀ رسمی در آرایه‏شناسی موجودات زنده، بالاتر از تیره و پایین‏تر از رده
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما