roll

/roʊl//rəʊl/

معنی: گردش، صورت، توپ، لوله، نورد، فهرست، ثبت، غل، چرخش، طومار، فرد، غلتک، نان ساندویچی، چیز پیچیده، تمایل، گرد کردن، غلتیدن، غلت خوردن، غلتاندن، غلت دادن، غل دادن، غلتک زدن، بدوران انداختن، تراندن، تر دادن، تلاطم داشتن، گشتن، پیچیدن
معانی دیگر: تریدن، غلت زدن یا خوردن، (روی یک یا چند چرخ) حرکت کردن، (با وسیله ی چرخدار) سفر کردن، آمدن یا رفتن، به حرکت درآوردن یا درآمدن، گذشتن، سرآمدن، سپری شدن، دور شدن، (موج یا آب و غیره) خوردن به، جریان یافتن، باخود بردن، (باجریان) برده شدن، صدای بلند و نسبتا طولانی ایجاد کردن، غریدن، خروشیدن، غرمبیدن، (سخن یا صدا و غیره) نوسان کردن، واپژواک کردن، تحریر دادن، چهچهه زدن، تکریر کردن یا شدن، (صدا را) کش دادن، (با مالاندن و چرخاندن) به صورت استوانه یا لوله یا گردله در آوردن، لوله کردن یا شدن، گلوله کردن یا شدن، قلمبه کردن یا شدن، (سر یا چشم یا دستگاه و غیره را) چرخاندن، گرداندن، به طرفین کج شدن یا کج کردن، تلوتلوخوردن، چپ راست رفتن، گیلی گیلی خوردن، پیلی پیلی خوردن، (زیر غلتک یا نورد) صاف شدن یا کردن، پیشرفت کردن، پیش رفتن، روبراه شدن، دست به کار شدن، راه افتادن، راه انداختن، بسیار داشتن، غرق بودن در، (چرخ یا طوق و غیره را) چرخاندن، چرخیدن، (طبل را با ضربات تند و پیاپی) زدن، ضربات تند و پیاپی، (طبل) قرم قرم کردن، (تخته نرد و غیره - تاس ها را) انداختن، ریختن، آوردن، غلتش، صورت اسامی، دفتر کلاس، دفتر حضور و غیاب، (پارچه یا کاغذ یا فیلم و غیره) حلقه، طاقه، پیچه، هرچیز استوانه شکل، گندله، (نان یا گوشت یا شیرینی و غیره) گرده، رل، گردله، چونه، گردک، غرش، غرمبه، (سطح زمین و غیره) پستی و بلندی ملایم داشتن، پستی و بلندی ملایم، (خودمانی) پول، یک دسته (اسکناس)، (با: up) بالا زدن، بالاکشیدن (همراه با لوله کردن)، (با: down) پایین زدن، پائین کشیدن (همراه واپیچاندن)، (حقوقی یا سیاسی) سند، دستنویس، گشت زدن، پرسه زدن، (فوتبال امریکایی - برای پاس دادن) به یک سو دویدن (roll out هم می گویند)، (امریکا - خودمانی - جیب آدم خواب یا مست را) زدن، دزدیدن، (چاپ - با غلتک) مرکب مالیدن (روی حروف و غیره)، رجوع شود به: roller، چپ و راست روی، نوسان، (صدا) تحریر، کش دادگی (صدا)، (خلبانی) پیچش (یک چرخش کامل هواپیما در راستای محور آن)، (صحافی و جلد سازی) مهر گردان، مهر غلتکی، معلق زدن، توپ پارچه و غیره

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: rolls, rolling, rolled
عبارات: roll around, roll round
(1) تعریف: to move by rotating or turning over repeatedly.
مترادف: gyrate, revolve, rotate, spin, tumble, turn, twirl, wheel
مشابه: somersault, swirl, whirl

- The children rolled down the hill.
[ترجمه گل] بچه ها به پایین تپه غل خوردند
|
[ترجمه ترگمان] بچه ها از تپه سرازیر شدند
[ترجمه گوگل] بچه ها پایین تپه راندند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The ball rolled under the fence.
[ترجمه فاطیما] توپ از زیر حصار عبور کرد
|
[ترجمه ترگمان] گلوله از نرده گذشت
[ترجمه گوگل] توپ نورد زیر حصار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to move or travel by or as by means of wheels.
مترادف: cycle, trundle, wheel
مشابه: cart, coast, drive, ride, wagon

- The car rolled into the driveway.
[ترجمه ترگمان] اتومبیل چرخی زد و وارد جاده شد
[ترجمه گوگل] ماشین را به سمت درایو راندند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to rock from side to side.
مترادف: rock, sway, swing, toss
مشابه: lurch, pitch, turn

- The ship rolled on the stormy sea.
[ترجمه ترگمان] کشتی در دریای توفانی موج می زد
[ترجمه گوگل] کشتی در دریای طوفانی راند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to stretch out over an area in wavelike formations.
مترادف: billow, surge, undulate
مشابه: ripple, swell

- The flood rolled over the town.
[ترجمه ترگمان] سیل از شهر سرازیر شد
[ترجمه گوگل] سیل بر روی شهر ریخته شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to move; pass.
مترادف: flow, glide, pass, proceed
مشابه: cycle, march, move

- The hours rolled by.
[ترجمه ترگمان] ساعت ها می گذشت
[ترجمه گوگل] ساعت های رول شده توسط
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to have or make a rumbling sound.
مترادف: boom, growl, rumble, thunder
مشابه: drum, echo, resonate, resound, reverberate, roar

- The drums rolled.
[ترجمه ترگمان] طبل ها چرخیدند
[ترجمه گوگل] درام ها نورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: become flattened out, as under a rolling pin.
مترادف: flatten, spread
مشابه: even, unroll

- This dough rolls easily.
[ترجمه ترگمان] این خمیر به آسانی می چرخد
[ترجمه گوگل] این خمیر به راحتی رول می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to be formed into a curl, ball, or cylinder.
مترادف: ball up, coil, curl, furl, loop, wind
مشابه: ball, curve, ring, spiral, wave

(9) تعریف: to appear or occur in a continual stream.
مترادف: flow, run, stream
مشابه: course, flood, pour

- The money rolled in.
[ترجمه ترگمان] پول داخل شد
[ترجمه گوگل] پول در
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to cause to move by rotating or turning over repeatedly.
مترادف: revolve, rotate, spin, trundle, turn, wheel
مشابه: bowl, move, swirl, tumble, twirl, whirl, wind

- We rolled the tire into the garage.
[ترجمه ترگمان] ما لاستیک رو رفتیم تو گاراژ
[ترجمه گوگل] ما تایر را به گاراژ ریختیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cause to move or travel by or as by means of wheels.
مترادف: trundle, wheel
مشابه: cart, drive, glide, move

- They rolled the new beds into the hospital ward.
[ترجمه ترگمان] آن ها تخت جدید را به بخش بیمارستان منتقل کردند
[ترجمه گوگل] آنها تخت های جدید را به بخش بیمارستان انداختند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to cause to move forward with a wavelike motion.
مترادف: billow, undulate
مشابه: move, ripple, swell, swing

(4) تعریف: to cause to rock or move from side to side.
مترادف: sway, swing, toss, wave
مشابه: move, rock

(5) تعریف: to cause to spin or turn over.
مترادف: spin, turn, twirl, wheel
مشابه: move, pivot, reel, twist

- The veterinarian rolled the dog onto his other side.
[ترجمه ترگمان] دامپزشک سگ را در کنار او چرخاند
[ترجمه گوگل] دامپزشک سگ را بر روی طرف دیگرش گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to wrap; envelope.
مترادف: encircle, enfold, envelop, surround, wind, wrap
مشابه: coat, cover, encase

- The baker rolled the cookies in powdered sugar.
[ترجمه ترگمان] نانوا با پودر شکر شیرینی را لوله کرد
[ترجمه گوگل] نانوا کوکی ها را در شکر پودری ریخته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to make (something) into a curl, ball, or cylinder.
مترادف: ball up, coil, curl, furl, loop, twist, wind
مشابه: curve, ring, spiral, wave

- Do you roll your hair every night?
[ترجمه ترگمان] تو هر شب موهات رو می زنی؟
[ترجمه گوگل] هر شب موهای خود را رول می کنید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to spread out by uncurling or flattening with a roller or similar device.
مترادف: flatten, spread
مشابه: even, level, smooth, unroll

- She rolled the cookie dough.
[ترجمه ترگمان] اون خمیر کلوچه رو چرخ داد
[ترجمه گوگل] او خمیر کوکی را رول کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(9) تعریف: to move (the eyes) in a deliberate fashion, esp. upwards.

- The audience didn't laugh at the joke but merely rolled their eyes.
[ترجمه ترگمان] مردم به شوخی خندیدند اما فقط چشمانشان را چرخی داد
[ترجمه گوگل] تماشاچیان به شوخی خندیدند، اما فقط چشمشان را به طرفشان ریختند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: to beat (a drum) with a rapid succession of strokes.
مشابه: beat, drum, rap, tap

(11) تعریف: (slang) to rob (a helpless person such as a drunk).
مترادف: rip off, rob
مشابه: mug, prey on, victimize
اسم ( noun )
(1) تعریف: an instance or act of rolling.
مترادف: curl, gyration, revolution, rotation, spin, turn, twist, winding
مشابه: pitch, rock

- The roll of the boat made me feel sick.
[ترجمه ترگمان] چرخش قایق مرا احساس تهوع کرد
[ترجمه گوگل] رول قایق باعث شد من احساس بیمار کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: any material coiled into a round or cylindrical shape.
مترادف: ball, bolt, coil, curl, furl, loop, round, spool

- a roll of fabric
[ترجمه ترگمان] یک تکه پارچه
[ترجمه گوگل] یک رول از پارچه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a quantity of flexible material coiled into a cylindrical shape and sometimes considered as a unit of measure.
مترادف: reel, spool

- a roll of wire
[ترجمه ترگمان] یک تکه سیم
[ترجمه گوگل] رول سیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a cylindrical object around which certain material is coiled; roller.
مترادف: bobbin, reel, roller, spool

(5) تعریف: something with a cylindrical or tubelike shape.
مترادف: curl, cylinder, roller
مشابه: tube

- a roll of dollar bills
[ترجمه ترگمان] یک اسکناس یک دلاری
[ترجمه گوگل] یک رول از صورت حساب های دلاری
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: a thick, round type of bread, served as a single portion.
مترادف: bun

- She passed a roll to everyone at the table.
[ترجمه ترگمان] او به هر کسی که پشت میز بود نگاهی انداخت
[ترجمه گوگل] او یک رول را برای همه در جدول گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: a list or register, esp. a record of membership.
مترادف: roster

(8) تعریف: a piece of parchment or paper that is or may be rolled into the shape of a cylinder; scroll.
مترادف: scroll

(9) تعریف: a gently undulating movement or formation.
مترادف: billow, surge, swell, undulation, wave

- the roll of the sea
[ترجمه ترگمان] حلقه دریا،
[ترجمه گوگل] رول دریا
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- the roll of the hills
[ترجمه ترگمان] پیچیدن تپه های اطراف
[ترجمه گوگل] رول تپه ها
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(10) تعریف: a deep, rumbling sound.
مترادف: boom, drum, rumble, thunder
مشابه: roar

- the roll of thunder during a storm
[ترجمه ترگمان] در طوفان رعد و برق می زد،
[ترجمه گوگل] رول رعد و برق در طوفان
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(11) تعریف: a rapid succession of beats.
مترادف: drumming, rat-a-tat, tapping, tattoo

- drum rolls
[ترجمه ترگمان] رول بشکه
[ترجمه گوگل] رول درام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(12) تعریف: (informal) paper money.
مترادف: bankroll, wad

- He was careless about protecting his roll.
[ترجمه ترگمان] اون به خاطر محافظت از roll بی دقتی کرد
[ترجمه گوگل] او در مورد حفاظت از رول خود بی توجه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. roll the dough as flat as you can
تامی توانی خمیر را (با غلتک) پهن کن.

2. roll back
1- پس رفتن 2- قیمت ها را پایین آوردن

3. roll in
(به مقدار زیاد) آمدن،ظاهر شدن،گرد آمدن

4. roll in the isles
(به ویژه در تئاتر) بی اختیار خندیدن

5. roll into one
یکی کردن،ادغام کردن

6. roll one's own
(انگلیس - عامیانه) سیگار خود را پیچیدن،سیگار پیچیدنی کشیدن

7. roll out
1- گستردن،پهن کردن 2- (خودمانی) از بستر بلند شدن

8. roll out the red carpet
با شکوه تمام پذیرایی کردن

9. roll over
1- (اوراق قرضه - وام و غیره) تجدید کردن 2- دوباره سرمایه گذاری کردن

10. roll round
دوباره آمدن،مراجعت کردن،بازگشتن

11. roll up
1- لوله کردن،پیچیدن 2- انباشته کردن،جمع کردن 3- (عامیانه - با اتومبیل و غیره) رسیدن،وارد شدن

12. roll with the punch
(عامیانه) 1- (برای کاستن از شدت ضربه) در جهت ضربه خود را عقب کشیدن 2- در مقابل ناملایمات نرمش داشتن

13. a roll of cloth
یک توپ پارچه

14. a roll of film
یک حلقه فیلم

15. a roll of opium
یک لول تریاک

16. a roll of ten-dollar bills
یک دسته اسکناس ده دلاری

17. a roll of toilet paper
یک پیچه کاغذ مستراح

18. a roll of twine
یک گندله نخ قند

19. honor roll
فهرست ممتازان

20. the roll of elligible candidates
فهرست نام نامزدهای مجاز

21. the roll of the artillery
غرش توپخانه

22. the roll of the ball
غلتش (غلتیدن) گوی

23. the roll of thunder
غرش تندر

24. to roll (or cast or throw) the dice
تاس ریختن

25. to roll (or throw) the dice
تاس ریختن

26. to roll a child in a blanket
کودک را در پتو پیچیدن

27. to roll a cigarette
سیگار پیچیدن

28. to roll a field
زمین را صاف کردن

29. to roll out the red carpet for someone as a sign of welcome
فرش قرمز را به نشان خوشامد جلو کسی پهن کردن

30. to roll up a carpet
فرش را جمع (لوله) کردن

31. a roll in the hay
(خودمانی) جماع

32. a sausage roll
یک لوله (یا عدد) سوسیس

33. i always roll up my shirt sleeves
من همیشه آستین پیراهنم را بالا می زنم.

34. the irish roll their's their "r"
ایرلندی ها ((ر))های خود را می کشند.

35. call the roll
حاضر غایب کردن

36. heads will roll
سرها بریده خواهد شد،خیلی ها تنبیه خواهند شد

37. he flashed a roll of money
یک دسته اسکناس بیرون کشید.

38. he opened the roll and read it
طومار را باز کرد و آن را خواند.

39. enemy guns began to roll loudly
توپ های دشمن با صدای بلند به غرش درآمدند.

40. the monitor calls the roll every morning
مبصر هر بامداد حاضر غایب می کند.

41. it is your turn to roll the dice
نوبت شماست که تاس بریزید.

42. the children who were having a roll in the snow
بچه هایی که در برف غلت می زدند

مترادف ها

گردش (اسم)
flow, progress, operation, movement, travel, period, airing, circulation, turn, excursion, twirl, paseo, revolution, promenade, race, wrest, canter, roll, trip, circuit, circumvolution, itineracy, itinerancy, stroll, saunter, gyration, hike, jaunt, meander, nutation

صورت (اسم)
face, invoice, figure, physiognomy, sign, aspect, form, visage, picture, shape, hue, file, roll, muzzle, list, schedule, effigy, roster, phase, facies

توپ (اسم)
ordnance, ball, cannon, gun, roll, bluff

لوله (اسم)
spout, conduit, tube, cannon, roll, pipe, cylinder

نورد (اسم)
roll, carriage, roller

فهرست (اسم)
index, file, roll, list, inventory, schedule, registry, table, catalog, repertory, roster, concordance

ثبت (اسم)
entry, record, notation, roll, recording, inscription, registration, write-in

غل (اسم)
hate, hatred, shackle, roll, envy

چرخش (اسم)
trepan, turn, twirl, revolution, whirl, wrest, wheel, roll, tumble, evolution, rotation, wrench, spin, swirl, gyration, troll, volte-face

طومار (اسم)
volume, roll, scroll, furl

فرد (اسم)
man, odd, roll, list, individual, man jack

غلتک (اسم)
roll, roller, trundle, sledge

نان ساندویچی (اسم)
roll

چیز پیچیده (اسم)
roll

تمایل (اسم)
hang, addiction, inclination, appetence, appetency, disposition, liking, tendency, sentiment, trend, would, leaning, turn, anxiety, nisus, gust, gravitation, roll, streak, tilt, inclining, recumbency, fantasy, preoccupation, tenor, declination, yen, proclivity

گرد کردن (فعل)
gather, agglomerate, round, round off, conglobate, globe, roll

غلتیدن (فعل)
roll, slither, wallow

غلت خوردن (فعل)
roll, tumble

غلتاندن (فعل)
roll, trundle, turn over, trindle

غلت دادن (فعل)
roll

غل دادن (فعل)
roll

غلتک زدن (فعل)
roll

بدوران انداختن (فعل)
roll

تراندن (فعل)
roll, trundle

تر دادن (فعل)
roll

تلاطم داشتن (فعل)
roll

گشتن (فعل)
go, turn, grow, search, roll, trundle, roam, swirl, goggle, troll

پیچیدن (فعل)
envelop, impact, twinge, fake, wind, resonate, tie up, fold, roll, swathe, wrap, muffle, screw, twist, nest, involve, swab, wattle, reverberate, enfold, complicate, furl, convolve, lap, infold, enwrap, tweak, kink, trindle

تخصصی

[سینما] فرمان شروع فیلمبرداری - حلقه فیلم - حلقه فیلم - فرمان شروع فیلمبرداری
[عمران و معماری] غلتک - غلتک زدن
[برق و الکترونیک] غلت حرکت آهسته روبه بالا یا رو به پایین کل تصویر روی صفحه نمایش گیرند ه تلویزیونی در اثر از بین رفتن همزمانی عمودی .
[مهندسی گاز] چرخش، گردش، نورد
[زمین شناسی] نورد - مکانی بلند در کف یا یک مکان کم ارتفاع در بالای یک راهرو معدن - یک ضخیم شدگی محلی در لایه سقف یا کف که سبب باریک شدن رگه زغال می گردد
[صنعت] نورد، غلتک، رول
[حقوق] سوابق دادرسی، طومار، فهرست
[نساجی] رول - غلتک - نورد - استوانه گردان
[ریاضیات] نورد کردن، غلتک، نورد، غلتک کاری کردن، نورد کاری، نوردیدن
[پلیمر] غلتک، غلتاندن

به انگلیسی

• cylindrical object; small loaf of bread, bun; somersault; register, list of names; scroll, paper or papers rolled into a cylinder; long deep sound like that of thunder; rotation, revolution, one full spin
move by turning over and over; curl up, form into a cylinder; wrap around a spool, wind up; produce a long deep sound like that of thunder; begin, set out, commence activity (informal)
when something rolls, it moves along a surface, turning over many times.
when vehicles roll along, they move along.
if drops of liquid roll down a surface, they move quickly down it.
if you roll something into a cylinder or a ball, or if you roll it up, you form it into a cylinder or a ball by wrapping it several times around itself or by shaping it between your hands.
a roll of paper or cloth is a long piece of it that has been wrapped many times around itself or around a tube.
a roll is a small circular loaf of bread.
a roll is also an official list of people's names.
a roll of drums is a long rumbling sound made by drums, especially as part of an official ceremony.
see also rolling, rock and roll, sausage roll, toilet roll.
if something is several things rolled into one, it combines the main features of those things.
to roll back a situation or action means to do something so that it no longer exists or no longer has any effect.
if a government or company rolls back taxes or prices, or rolls back increases in them, it reduces the taxes or prices, often to a previous level; used in american english.
if money or profits are rolling in, they are being received in large quantities; an informal expression.
if someone who is lying down rolls over, they move so that a different part of them is facing upwards.
when a vehicle rolls over, it falls sideways and rolls so that it lands on its roof.
if you roll up something flexible, you wrap it several times around itself until it is shaped like a cylinder or a ball.
if you roll up your sleeves or trouser legs, you fold the edges over several times to make them shorter.

پیشنهاد کاربران

با غلتک صاف کردن
بالازده شده . تاشده
غلتیدن، قل خوردن، چرخیدن، چرخ زدن، گلوله شدن، ( آستین ) تا زدن، ( ماشین ) به کار انداختن
پیچیدن ماریجوانا
roll out
رونمایی ( از چیزی ) ، پرده برداری ( از چیزی )
roll out
آغاز کردن، پرداختن به، اقدام ( به کار تازه ای ) کردن، دست به کار شدن، سرگرم کاری شدن، دست به کاری زدن، گسترش دادن ( چیزی ) ، پرده برداری / رونمایی ( از چیزی برای نخستین بار )
Roll past
گردش و حرکت کردن ( قطار )

Cambridge IELTS 13:
A subway train roll past
نان مخصوص همبرگر
غلتک
غلتک نورد
boom, drum, echo, grumble, resound, reverberate, roar, rumble, thunder
نان باگت فرانسوی ( گرد )
عنوان یا شغل
به صدا درآمدن

◾صدای بلند و نسبتا طولانی ایجاد کردن، غریدن، خروشیدن، غرمبیدن
[Bad Weather]
[Collocation]
thunder rolls/​rumbles/​sounds
روی شانس بودن
be on a roll
فرمون فرررمون !
راه اندازی
راه افتاده
مثال:
To get the battery ready to roll, you have to charge it .

heads will roll
بشدت مجازات شدن
طومار، فهرست، فهرست اسامی
roll ( حمل‏ونقل دریایی )
واژه مصوب: پیچه 3
تعریف: کالایی با بسته‏بندی حلقوی
امدن

مثال
I roll twenty deep
من با بیست نفر میام
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما