stop

/ˈstɑːp//stɒp/

معنی: ترک، تعلیق، ایست، توقف، نقطه، تکیه، ایستگاه، توقف کردن، مسدود ساختن، ایستاندن، سد کردن، تعطیل کردن، خواباندن، متوقف ساختن، نگاه داشتن، از کار افتادن، پر کردن، مانع شدن، خوابیدن، بند اوردن، ایستادگی کردن، ایستادن، موقوف کردن
معانی دیگر: وایستادن، ایست کردن، وایستاندن، متوقف کردن، از کار ایستادن، باز ایستادن، بند آوردن یا آمدن، جلوگیری کردن، بازداشتن، بستن، گرفته شدن (لوله و غیره)، گرفتن، مسدود کردن، شکست دادن، مغلوب کردن، گیج کردن، سردرگم کردن، پایان یافتن، خاتمه یافتن، تمام شدن، مکث کردن، (برای مدت کوتاه) ماندن، درنگ کردن، (معمولا با: by) سرزدن، ابا داشتن، رو گردان بودن، (از کاری) خودداری کردن، تردید کردن، دست کشیدن (از)، ول کردن، نکردن، وقفه، بندش، اتمام، سدراه، رادع، بازدار، گیر، ماندن (در محلی)، اقامت کردن، (اتوبوس و تاکسی و غیره) ایستگاه، محل توقف، وابسته به توقف یا وقفه، ایستشی، ایستی، بندشی، کشتن، (موتور و غیره) از کار انداختن، خاموش کردن، (خرید و فروش اوراق بهادار) دستور خرید یا فروش فقط به قیمت معینی را دادن (به دلال یا موسسه کارگزاری سهام)، (به بانک) دستور عدم پرداخت دادن، (انگلیس) نقطه، نقطه گذاری کردن، (مثلا در آخر جمله) نقطه گذاری، (لوله و غیره) گرفتگی، بند آمدگی، رجوع شود به: stopper، (سازهای بادی) سوراخ، سوراخ انگشتی، (کشتیرانی) طناب، (آوا شناسی) صامت انسدادی، بی واکه ی بسته، بستواج، (دوربین عکاسی) دهانه ی عدسی، استاپ، دیافراگم، (موسیقی) پرده، کلید، (انگلیس - دندان) پرکردن، منع، منزلگاه بین راه
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: stops, stopping, stopped
(1) تعریف: to halt or cause to halt.
مترادف: halt
متضاد: activate, start
مشابه: arrest, balk, brake, cease, check, discontinue, interrupt, kill, leave off, rest, stay, still

- The engineer stopped the train.
[ترجمه الینا] مهندس قطار را متوقف کرد
|
[ترجمه ترگمان] مهندس قطار را متوقف کرد
[ترجمه گوگل] مهندس قطار را متوقف کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to bring to an end or interrupt the process of.
مترادف: end, interrupt, terminate
متضاد: begin, commence, continue, start

- They stopped construction of the new tower when the funds ran out.
[ترجمه ترگمان] آن ها ساختمان برج جدید را هنگامی که سرمایه از بین رفت متوقف کردند
[ترجمه گوگل] هنگامی که بودجه خاتمه یافت، ساختمان برج جدید را متوقف ساختند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to cease from; desist.
مترادف: quit
متضاد: begin, continue
مشابه: can, cease, desist, discontinue, leave off

- The movie crew were forced to stop filming during the hurricane.
[ترجمه ترگمان] خدمه فیلم مجبور بودند در طول طوفان فیلم برداری را متوقف کنند
[ترجمه گوگل] خدمه فیلم مجبور شد از فیلمبرداری در طول طوفان جلوگیری کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The baby finally stopped crying and went to sleep.
[ترجمه ترگمان] بچه بالاخره دست از گریه کردن برداشت و به خواب رفت
[ترجمه گوگل] کودک سرانجام گریه می کند و به خواب می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Will you please stop yelling?
[ترجمه یوسف نادری] میشه لطفا داد نزنی؟
|
[ترجمه ترگمان] میشه داد نزنی؟
[ترجمه گوگل] آیا شما فریاد می زنید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to close.
مترادف: close, plug
متضاد: unstop
مشابه: bung, cork, occlude, seal, stopper, stopple, wall

- He stopped the bottle with a cork.
[ترجمه ترگمان] بطری را با چوب پنبه باز کرد
[ترجمه گوگل] او بطری با چوب پنبه را متوقف کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to block; obstruct (often fol. by up).
مترادف: choke, clog, close
متضاد: unstop
مشابه: block, caulk, fill, impede, obstruct, occlude, plug, shut off, stanch

- The drain was stopped up with grease.
[ترجمه ترگمان] فاضلاب با روغن قطع شد
[ترجمه گوگل] تخلیه با گریس متوقف شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She stopped up the wound with a tourniquet.
[ترجمه ترگمان] اون زخم رو با یه شریان بند قطع کرد
[ترجمه گوگل] او زخم را با تورنی متوقف کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to restrain or hinder.
مترادف: hinder, intercept, restrain
مشابه: arrest, bar, check, constrain, control, deter, frustrate, impede, interrupt, obstruct, prevent, suppress, thwart

- Stop that thief!
[ترجمه ترگمان] ! اون دزد رو نگه دار
[ترجمه گوگل] این دزد را متوقف کن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to prevent from proceeding or traveling.
مترادف: arrest, interrupt
متضاد: advance, propel
مشابه: block, check, control, halt, obstruct, prevent, prohibit, stall

- It was impossible to stop the flow of water.
[ترجمه یوسف نادری] متوقف کردن جریان آب غیرممکن بود.
|
[ترجمه ترگمان] توقف جریان آب غیرممکن بود
[ترجمه گوگل] توقف جریان آب غیر ممکن بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The accident stopped traffic.
[ترجمه ترگمان] تصادف باعث توقف ترافیک شد
[ترجمه گوگل] تصادف ترافیک را متوقف کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: in boxing, to knock out or otherwise prevent (one's opponent) from continuing.
مشابه: beat, defeat, floor, knock out

- It only took a few rounds to stop him.
[ترجمه ترگمان] فقط چند گلوله طول کشید تا او را متوقف کند
[ترجمه گوگل] تنها چند بار برای متوقف کردن او اقدام کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: stop over
(1) تعریف: to cease moving, acting, or proceeding.
مترادف: cease, halt, quit
متضاد: continue, go, pass, start
مشابه: balk, brake, break, desist, discontinue, draw up, keep, leave off, rest, stand

- The train stopped suddenly.
[ترجمه ترگمان] قطار ناگهان متوقف شد
[ترجمه گوگل] قطار ناگهان متوقف شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He was hurrying to the interview, but he stopped for a moment to straighten his tie.
[ترجمه ترگمان] با عجله به مصاحبه رفت، اما لحظه ای ایستاد تا کراواتش را صاف کند
[ترجمه گوگل] او به مصاحبه عجله کرد، اما او برای لحظه ای متوقف شد تا کراوات خود را درست کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to reach an end; cease.
مترادف: conclude, end
متضاد: begin, commence, continue, start
مشابه: break, cease, close, culminate, die, discontinue, finish, quit, terminate

- The rain stopped.
[ترجمه ترگمان] باران بند آمد
[ترجمه گوگل] باران متوقف شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Work has stopped for today.
[ترجمه ترگمان] کار امروز متوقف شده است
[ترجمه گوگل] کار برای امروز متوقف شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to pause for a brief visit during a course or journey (often fol. by "at," "in," or "by").
مشابه: drop by, drop in, pause, sojourn, stay, visit

- We stopped at my aunt's house on the way to Chicago.
[ترجمه ترگمان] در راه شیکاگو در خانه عمه ام توقف کردیم
[ترجمه گوگل] ما در خانه عمه مان در راه به شیکاگو متوقف شدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Please stop by if you're in the neighborhood.
[ترجمه ترگمان] خواهش می کنم، اگه تو این محله هستی بس کن
[ترجمه گوگل] لطفا اگر شما در محله هستید، متوقف شوید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: the act of stopping or state of being stopped; cessation.
مترادف: cessation, discontinuance
متضاد: continuation
مشابه: cease, letup, stand, stay

- The bus came to a sudden stop.
[ترجمه ترگمان] اتوبوس ناگهان متوقف شد
[ترجمه گوگل] اتوبوس به توقف ناگهانی رسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I made two stops on my way to work.
[ترجمه ترگمان] سر راهم به سر کار دو نفر توقف کردم
[ترجمه گوگل] من دو راه برای کار خودم گذاشتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: end; finish.
مترادف: end, halt
متضاد: beginning, start

- I'll put a stop to that noise right now!
[ترجمه ترگمان] همین الان جلوی اون صدا رو می گیرم!
[ترجمه گوگل] من همین الان صبر میکنم!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a point where a bus or other public vehicle stops regularly for passengers.

- The passenger next to me was getting off the train at the same stop.
[ترجمه ترگمان] مسافری که کنار من ایستاده بود از قطار پیاده شد
[ترجمه گوگل] مسافر کنار من از همان قطار بیرون رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- There were a lot of people waiting at the stop that day.
[ترجمه ترگمان] اون روز آدمای زیادی توی ایستگاه منتظر بودن
[ترجمه گوگل] در آن روز بسیاری از مردم انتظار توقف داشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a device for plugging up or closing an opening; stopper.
مترادف: stopper, stopple
مشابه: plug

- You'll need to pull out all the stops.
[ترجمه ترگمان] تو باید تمام ترمز رو بکشی بیرون
[ترجمه گوگل] شما باید تمام توقف ها را بکشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: something that hinders movement or progress; obstacle.
مترادف: blockage, obstacle, obstruction
مشابه: bar, impediment

- We made it through the project with very few stops.
[ترجمه ترگمان] ما با تعداد بسیار کمی از این پروژه عبور کردیم
[ترجمه گوگل] ما آن را از طریق پروژه با چند توقف متوقف کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: in music, any device or movement, such as a flute hole or a pressing down of a violin string, that causes an instrument to produce a particular note.

(7) تعریف: the lens opening of a camera.
مترادف: aperture, f-stop

- an f-stop
[ترجمه ترگمان] یک f - stop
[ترجمه گوگل] f-stop
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. stop acting childishly!
بچگی را کنار بگذار!

2. stop arsing about and give back my glasses!
مسخره بازی را کنار بگذار و عینکم را بده !

3. stop being a bum, and go find a job!
بی عاری را کنار بگذار و برو شغلی پیدا کن !

4. stop being so sensitive about your color!
اینقدر درباره ی رنگ (پوست) خود حساس نباش !

5. stop bothering me!
دست از سرم بردار!

6. stop bothering your brother!
برادرت را اذیت نکن !

7. stop by on your way home
سر راهت به منزل (به اینجا یا آنجا) سری بزن.

8. stop crowding me, i can't write any faster!
اذیتم نکن ! از این تندتر نمی توانم بنویسم !

9. stop dogging him so!
این قدر پاپی او نشو!

10. stop fidgeting; go to sleep!
این قدر وول نخور،بگیر بخواب !

11. stop fucking around with my personal affairs
دست از دخالت در امور شخصی من بردار.

12. stop hassling me!
دست از سرم بردار!

13. stop it!
بس کن !

14. stop larking around!
دست از بازیگوشی بردار!

15. stop moaning; circumcision is easy!
این قدر ناله نکن ; ختنه که کاری نداره !

16. stop mumbling and say what you want!
من من نکن و بگو چه می خواهی !

17. stop puttering around! we have a lot of work to do!
وقت را تلف نکن ! خیلی کار داریم !

18. stop reading all this junk; read good books!
از خواندن این مزخرفات دست بردار و کتاب خوب بخوان !

19. stop riding him, he didn't do it on purpose!
دست از سرش بردار،از روی عمد آن کار را نکرد!

20. stop sign
علامت توقف،تابلو ایست

21. stop slacking and get on with that digging!
اتلاف وقت نکن و کندن را ادامه بده !

22. stop talking
حرف نزن.

23. stop wriggling about!
اینقدر وول نخور!

24. stop your fuss and listen to what i have to say!
کولی بازی درنیار و به حرفم گوش بده !

25. stop down
(دوربین عکاسی) دیافراگم را بستن

26. stop off
موقتا در سرراه توقف کردن

27. stop out
1- ترک تحصیل کردن(برای کار و امرار معاش) 2- دور بخشی را که نباید چاپ یا نقاشی یا باسمه شود خط کشیدن

28. stop over (or in)
سرزدن به،به ملاقات کسی رفتن

29. stop sign
(راهنمایی و رانندگی) علامت توقف،نشان ایست

30. a stop sign
علامت توقف،ایست نشان

31. bilabial stop
بستواج دولبی

32. hey, stop dilly-dallying and start getting ready to go
ای بابا دست از دو دلی بردار و برای رفتن آماده شو.

33. his stop in paris lasted a year
ماندن او در پاریس یک سال طول کشید.

34. to stop the flow of oil in a pipe
جریان نفت در لوله را قطع کردن

35. bus stop
ایستگاه اتوبوس (bus shelter هم می گویند به ویژه اگر تاق داشته باشد)

36. a bus stop
ایستگاه اتوبوس

37. a dead stop
توقف کامل

38. a short stop
ایست کوتاه

39. he couldn't stop hiccupping
نمی توانست از سکسکه خودداری کند.

40. he doesn't stop at the most outrageous lies
او از گفتن شاخدارترین دروغ ها هم ابا ندارد.

41. several buses stop here
چندین اتوبوس اینجا توقف می کنند.

42. we must stop bribery
باید جلو رشوه خواری را بگیریم.

43. will you stop this infernal noise!
این سر و صدای لعنتی را خاموش می کنی یا نه !

44. would you stop smoking in this room, please?
لطفا در این اتاق سیگار نکشید.

45. you can't stop people's mouths
جلو دهان مردم را نمی شود گرفت.

46. you must stop driving yourself
باید این همه به خودت فشار نیاوری

47. put a stop to
به پایان رساندن،خاتمه دادن

48. before i could stop her, she blurted out "dad says he is not home"
قبل از آن که بتوانم جلویش را بگیریم گفت ((بابا می گوید که منزل نیست)).

49. for god's sake stop fussing me!
تو را به خدا دست از سرم بردار!

50. take measures to stop someone
برای متوقف کردن کسی اقدام کردن

51. the car's sudden stop jolted the passengers forward
توقف ناگهانی ماشین مسافران را به جلو پرتاب کرد.

52. the train's overnight stop
توقف شبانه ی ترن

53. they want to stop the constant penetration of their country by illegal immigrants
آنان می خواهند رسوخ دایم مهاجران غیر قانونی به کشورشان را متوقف کنند.

54. to put a stop to cheating
به تقلب خاتمه دادن

55. we decided to stop overnight in ghom
تصمیم گرفتیم شب را در قم بمانیم.

56. will you please stop that noise!
لطفا به آن سر و صدا خاتمه بدهید!

57. building a dam to stop the outflow of water
ساختن سد برای جلوگیری از برون ریزی آب

58. he made a long stop in kashan to see his mother
برای دیدار مادرش در کاشان توقف طولانی کرد.

59. his death put a stop to the project
مرگ او آن طرح را خاتمه داد.

60. i asked her to stop nosing into my affairs
از او خواستم که کاری به کار (امور) من نداشته باشد.

61. it is difficult to stop smoking
ترک سیگار کار مشکلی است.

62. it is hard to stop the circulation of rumors
جلوگیری از انتشار شایعات مشکل است.

63. start helping me and stop shirking!
شروع کن به کمک کردن به من و از زیر کار در نرو!

64. the car braked to a stop
اتومبیل از حرکت باز ایستاد.

65. the shepherd hallooed me to stop
چوپان به من ندا داد که توقف کنم.

66. the train is scheduled to stop in ghom
طبق برنامه ترن در قم توقف خواهد کرد.

67. time . . . must have a stop
(شکسپیر) زمان . . . باید پایان داشته باشد.

68. he walked me to the bus stop
تا ایستگاه اتوبوس مرا همراهی کرد.

69. the police set up roadblocks to stop fugitives and to inspect vehicles
پلیس ها جاده را می بندند تا فراریان را متوقف و اتومبیل ها را بازرسی کنند.

70. they will seize any excuse to stop work
آنها از هر بهانه ای برای خواباندن کار استفاده خواهند کرد.

مترادف ها

ترک (اسم)
abandonment, dereliction, quit, crack, stop, turk, fracture, renunciation, craze, refuse, chap, proscription, split, cleft, desuetude, interstice, pillion

تعلیق (اسم)
stop, suspension, abeyance, pendency, hang, interruption

ایست (اسم)
stop, cessation, suspension, interval, standstill, stay, stand, halt, cease, close, period, timeout, caesura, flag stop, torpidity, stoppage

توقف (اسم)
stop, cessation, suspension, pause, stay, stand, cease, close, syncope, flag stop, holdback, tarriance, stopple

نقطه (اسم)
stop, ace, speck, point, spot, dot, part, jot, period, mark, prick, mote, minim, iota, plot, fleck, full stop, splotch, punctation, speckle, tittle

تکیه (اسم)
stop, support, stay, emphasis, rest, reliance, prop

ایستگاه (اسم)
stop, stand, station

توقف کردن (فعل)
stop, stay, stand

مسدود ساختن (فعل)
stop

ایستاندن (فعل)
stop

سد کردن (فعل)
stop

تعطیل کردن (فعل)
stop, shut, shut down, prorogate, prorogue, vacate

خواباندن (فعل)
stop, suppress, embed, appease, pacify, put to sleep, lull to sleep, cause to sleep, imbed, cause to subside, mollify, put an end to

متوقف ساختن (فعل)
stop, cease, lay off, discontinue

نگاه داشتن (فعل)
stop, stay, tackle, hold, keep, guard, withhold, commemorate, refrain, retain, save, preserve

از کار افتادن (فعل)
stop, conk, hogtie, incapacitate

پر کردن (فعل)
stop, fill, stuff, heap, load, glut, poison, infect, stud, deplume, fill in, stow, plenish, thwack, suffuse

مانع شدن (فعل)
stop, resist, suppress, bar, prevent, debar, balk, hinder, barricade, hamper, exclude, inhibit, rein, impede, stymie, hold back, hold up, interfere with, obstruct, obturate

خوابیدن (فعل)
stop, bed, kip, doss, sleep, lie, go down

بند اوردن (فعل)
stop, stanch, stem, block

ایستادگی کردن (فعل)
stop, abide, stand out, halt, resist

ایستادن (فعل)
stop, abide, stand, halt, cease

موقوف کردن (فعل)
stop, abolish, suppress, finish, put an end, suspend

تخصصی

[سینما] دیافراگم - شاسی توقف - هر درجه بسته شدن دیافراگم
[عمران و معماری] ایست - عایق کردن - ورجستن - توقف
[برق و الکترونیک] استپ روزنه یا سوراخ مفید عدسی که معمولاً با دیافراگم تنظیم می شود.
[مهندسی گاز] ایستادن، توقف کردن، ازکارافتادن

به انگلیسی

• cessation; end; visit; place at which someone or something stops; plug; obstacle, hindrance; lens aperture (photography); device or movement that changes the sound of a note (music)
halt; cease, quit; close, plug; block; hinder, impede; prevent; delay; pause during a journey
if you stop doing something, you no longer do it.
if you stop something, you prevent it from happening or continuing.
if an activity or process stops, it comes to an end.
if a machine or device stops or if you stop it, it no longer works or it is switched off.
when people or things that are moving stop, or if you stop them, they no longer move.
if something that is moving comes to a stop, it no longer moves.
a stop is a place where buses or trains regularly stop so that people can get on and off.
if you stop somewhere on a journey, you stay there for a short while before continuing.
a stop during a journey is a time or place at which you stop.
if you stop someone's pay or a cheque, you prevent the money from being paid.
if you pull out all the stops, or pull all the stops out, you do everything you can to make something happen or be successful.
if you put a stop to something, you prevent it from happening or continuing.
if someone will stop at nothing to get or achieve something, they are prepared to do anything in order to get or achieve it, even if it involves doing something wrong or dangerous.
if you stop by somewhere, you visit a place for a short time; used in american english.
if you stop off somewhere, you stay there for a short time in the middle of a journey.
to stop over means the same as to stop off.

پیشنهاد کاربران

Prevent
Stop=halt
قطع کردن،

Stop that noise
اون صدا رو قطع کن !


Don't stop the music
صدای موسیقی رو قطع نکن !


پایان دادن، پایان بخشیدن، پایان دهی، پایان بخشی
به آخر رسیدن
ایست!
حاشیه
stop
این واژه از نگر بیرونی و درونی هم خانواده با پارسی است
stop : st - op
st = ایست
op = پسوند ایرانوویچی ( هندو اروپایی ) که در پارسی به چهر - آب درآمده است مانند :
شاداب : شاد ( زاب یا صفت ) آب ( پسوند نام ساز )

دست شستن ( به معنای مجازی همان دست کشیدن و بی خیال شدن )
باز داشتن

ایست - ایستادن - معنی این واژه است هر 2 زبان هندو اُروپایی هستند
گاهی معنی اقامت کردن در جایی مثل هتل رو هم میده
There were only two Americans stopping at the hotel.
[The Weather Improves]
[Collocation]
the rain stops/​lets up/​holds off
این دست اون دست کردن
متوقف کردن، به آخر رسیدن، پایان دادن، ایست
بعضی اوقات معنی ایستگاه یا پایانه هم میده
stop ( verb ) = halt ( verb ) = cease ( verb )
به معناهای: متوقف شدن، بازداشتن، جلوی کسی یا چیزی را گرفتن
Bus stop = ایستگاه ( پایانه ) اتوبوس
دست نگهداشتن/نگاه داشتن
ایست، استپ کردن
the action or fact of telling your bank not to pay an amount of money to someone
جلوی پرداخت پول یا وجه را بستن

برای مثال :

I put a stop on that check to the store.
بس کن
تمومش کن stop it
( آواشناسی ) انسدادی
فعل stop به معنای مانع شدن
فعل stop در مفهوم مانع شدن به کسی را از کاری بازداشتن و یا جلوی اتفاقی را گرفتن اشاره دارد. مثال:
. something must be done to stop the fighting ( کاری باید انجام شود تا مانع دعوا شود. )

اسم stop به معنای ایستگاه
معادل فارسی اسم stop در این مفهوم ایستگاه است. stop یا ایستگاه، مکانی است که قطار یا اتوبوس مرتبا برای پیاده و سوار کردن مسافران در آن توقف می کند. مثال:
a bus stop ( یک ایستگاه اتوبوس )
. i'm getting off at the next stop ( من ایستگاه بعدی پیاده میشوم. )

اسم stop به معنای توقف
اسم stop در فارسی به معنای توقف است. stop یا توقف، به عمل توقف کردن و یا چیزی را متوقف کردن و به حالت سکون و عدم حرکت اشاره دارد. مثال:
. please remain in your seat until the plane comes to a complete stop ( لطفا در صندلی هایتان بمانید تا هواپیما توقف کامل کند. )
. we'd have been here sooner, but we made a few stops along the way ( ما زودتر اینجا می بودیم، اما سر راه چندین بار توقف کردیم. )

فعل stop به معنای متوقف کردن، ایستادن، بس کردن
از معادل های فارسی فعل stop می توان متوقف کردن، ایستادن، بس کردن را نام برد.
- stop یا متوقف [توقف] کردن، به معنای حرکت نکردن یا کسی یا چیزی را از حرکت بازداشتن و یا توقف خود به خودی چیزی است. مثال:
. ann stopped in front of the house ( ان در مقابل خانه توقف کرد. )
?when will it stop snowing ( بارش برف کی متوقف میشود؟ )
- stop یا بس کردن ( پایان دادن ) ، به معنای از انجام کاری دست کشیدن یا کسی یا چیزی را مجبور به دست کشیدن از کاری کردن و یا پایان دادن به کاری است. مثال:
!stop shouting, you're giving me a headache ( داد زدن را بس کن [داد نزن]، دارم سردرد میگیرم! )

منبع: سایت بیاموز
stop ( زبان‏شناسی )
واژه مصوب: انسدادی
تعریف: همخوانی که در نتیجۀ بست کامل در نقطه‏ای از مجرای گفتار تولید شود
ممنوع !
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما