lean

/ˈliːn//liːn/

معنی: اندک، نحیف، کم سود، ضعیف، لاغر، بی حاصل، نزار، کج شدن، تمایل داشتن، خم شدن، خمیدن، تکیه زدن، تکیه کردن، پشت دادن، پشت گرمی داشتن، متکی شدن، تکیه دادن بطرف
معانی دیگر: خم شدن یا کردن، کج شدن یا کردن، (بدن را) خم کردن، لمیدن، (روی چیزی) تکیه دادن، لم دادن، (با: on یا upon) متکی بودن به، (با: to یا toward) متمایل بودن به، گرایش داشتن، لمیدگی، لم دادگی، تکیه، تمایل، میل، کجی، کژی، نازک اندام، لاغرو، استخوانی، (گوشت) کم چربی، لخم، کم حاصل، کم تولید، کم تغذیه، کم نیرو، ناقص، کاستی دار، (سبک هنری یا ادبی و غیره) موجز و مستقیم، عاری از زوائد، سر راست، گوشت لخم
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: leans, leaning, leaned
(1) تعریف: to bend or incline.
مترادف: bend, cant, incline, pitch, slant, slope, tilt, tip
مشابه: angle, bow, droop, hang, slouch, slump

- He leaned backwards as the large man pushed by him.
[ترجمه ترگمان] همان طور که مرد بزرگ هلش می داد به عقب تکیه داد
[ترجمه گوگل] او به عقب برمیگردد به عنوان مردی که او را تحت فشار قرار داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The lamp post leaned toward the street.
[ترجمه narjes.dl] لامپ پست به طرف خیابان خمیده شده بود
|
[ترجمه ترگمان] تیر چراغ برق به طرف خیابان خم شد
[ترجمه گوگل] پست لامپ به طرف خیابان افتاده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to prop oneself against something or be supported by it.
مشابه: loll, recline, repose, rest

- There was nowhere to sit, so he leaned against the wall.
[ترجمه ترگمان] جایی برای نشستن وجود نداشت، بنابراین به دیوار تکیه داد
[ترجمه گوگل] هیچ جا نشستن نبود، بنابراین او در برابر دیوار ایستاده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Don't lean on that little table. It's fragile.
[ترجمه ترگمان] روی اون میز کوچک تکیه نکن شکننده است
[ترجمه گوگل] بر روی آن میز کوچک تکیه نکنید شکننده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She leaned on my shoulder as we walked into the emergency room.
[ترجمه ترگمان] وقتی وارد اتاق اورژانس شدیم او روی شانه ام تکیه داد
[ترجمه گوگل] همانطور که ما در اتاق اورژانس راه می رفتیم، بر شانهام تکیه دادم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to favor (often fol. by toward).
مترادف: incline, tend toward
مشابه: elect, favor, gravitate, prefer, sway

- Voters seem to be leaning toward the other candidate now.
[ترجمه ترگمان] به نظر می رسد که رای دهندگان اکنون به سمت دیگر نامزدها تکیه می کنند
[ترجمه گوگل] به نظر می رسد رأی دهندگان نسبت به کاندید دیگر متکی باشند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They like a showy style, but we lean toward simplicity.
[ترجمه ترگمان] آن ها از سبک نمایشی خوششان می آید، اما ما به سمت سادگی خم می شویم
[ترجمه گوگل] آنها یک سبک شگفت انگیز را دوست دارند، اما ما به سمت سادگی می رویم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to depend.
مترادف: count on, depend, rely
مشابه: bank on, hang

- As he's gotten older, he's begun to lean on his son for help around the house.
[ترجمه ترگمان] وقتی بزرگ تر شد شروع به تکیه دادن به پسرش در اطراف خانه کرد
[ترجمه گوگل] همانطور که او بزرگتر شده است، او شروع به تکیه به پسرش برای کمک به اطراف خانه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I know you want to help him, but don't let him lean on you too much.
[ترجمه ترگمان] من می دانم که تو می خواهی به او کمک کنی، اما اجازه نده بیش از حد به تو تکیه کند
[ترجمه گوگل] من می دانم که می خواهید به او کمک کنید، اما اجازه ندهید او بیش از حد بر شما غلبه کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to incline.
مترادف: angle, bend, bow, cant, incline, slant, slope, tilt
مشابه: droop, pitch, slouch

- She leaned her head forward to hear better.
[ترجمه ترگمان] سرش را جلو آورد تا بهتر بشنود
[ترجمه گوگل] او سرش را به سمت جلو حرکت داد تا بهتر بشنود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to set so as to be supported in an inclined position.

- He leaned the ladder against the side of the house.
[ترجمه ترگمان] او نردبان را به کنار خانه تکیه داد
[ترجمه گوگل] او نردبان را در مقابل خانه قرار داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: the state of leaning.
مترادف: bend
مشابه: incline, pitch, slope

- The lean of the tower has fascinated people for centuries.
[ترجمه Maryam] کج شدن برج، مردم را قرن ها مجذوب کرده است.
|
[ترجمه ترگمان] لاغر شدن برج، مردم را برای قرن ها مجذوب کرده است
[ترجمه گوگل] لاغر برج، قرن ها را مجذوب مردم کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
حالات: leaner, leanest
(1) تعریف: of humans and animals, having little extra fat on the body.
مترادف: spare, thin
متضاد: chubby, fat, fleshy
مشابه: bony, emaciated, gangly, gaunt, haggard, lanky, scraggy, scrawny, skinny, slender, slight, slim, spindly, weedy, willowy

- All the runners were lean and fit.
[ترجمه ترگمان] تمام the لاغر و لاغر بودند
[ترجمه گوگل] تمام دونده ها لاغر و مناسب بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: containing little fat.
متضاد: fatty, greasy
مشابه: nonfat, sinewy, spare, thin, trim

- He eats only lean meat, in keeping with his low-fat diet.
[ترجمه B] او تنها گوشت کم چرب را در رژیم غذایی کم چربش استفاده می کند
|
[ترجمه ترگمان] او فقط گوشت لاغر می خورد و رژیم غذایی کم چرب اش را حفظ می کند
[ترجمه گوگل] او تنها گوشت لاغر را در رژیم غذایی کم چرب خود مصرف می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: having no fullness; meager.
مترادف: barren, impoverished, meager, spare
متضاد: affluent
مشابه: bare, empty, scant, scanty, sparse

- Those were lean years during the war.
[ترجمه ترگمان] اینها سال های دراز مدت جنگ بودند
[ترجمه گوگل] اینها در سالهای جنگ سالم بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The company laid off many workers during those lean times.
[ترجمه ترگمان] این شرکت بسیاری از کارگران را در دوران نزاری انداخته است
[ترجمه گوگل] این شرکت بسیاری از کارگران را در این زمان های نابود کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: leanly (adv.), leanness (n.)
(1) تعریف: in meat, the muscle tissue.
مترادف: muscle
مشابه: flexor, sinew, tendon, thews

- She eats only the lean.
[ترجمه ayliniw] او فقط گوشت بدون چربی میخورد.
|
[ترجمه محدثه] او فقط ( غذاهای ) کم چرب می خورد.
|
[ترجمه ترگمان] فقط لاغر می خوره
[ترجمه گوگل] او فقط لاغر می خورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: anything that is spare or lean.
مشابه: muscle

جمله های نمونه

1. lean natural resources
منابع طبیعی ناچیز

2. lean soil
خاک کم قوت

3. lean on
(خودمانی) تحت فشار قرار دادن،تهدید کردن

4. a lean cow
گاو استخوانی

5. a lean cut of meat
یک تکه گوشت کم چربی

6. don't lean out of the window!
از پنجره به بیرون خم نشو!

7. to lean back
به عقب تکیه دادن

8. to lean the ladder against the wall
نردبان را بر دیوار تکیه دادن

9. she looked lean and fraught
او لاغر و شوریده به نظر می رسید.

10. her poetry is lean and melodious
شعر او سر راست و آهنگین است.

11. she has a lean face
او صورت کشیده ای دارد.

12. they suffered seven lean years
آنها هفت سال دچار کم حاصلی بودند.

13. our profits have been lean this year
سود ما امسال کم بوده است.

14. seven fat years and seven lean years
هفت سال پرمحصول و هفت سال کم محصول

15. the wall has a noticeable lean
دیوار کجی قابل ملاحظه ای دارد.

16. the running champion was a tall, lean man
قهرمان دو،مردی قد بلند و لاغر بود.

17. the paralyzed child's hands were limp and lean
دستان کودک افلیج لخت و نحیف بودند.

18. she used to be fat but now she has become lean
او سابقا چاق بود ولی حالا لاغر شده است.

19. he prophesied that there would be seven fat years and seven lean years
او پیشگویی کرد که هفت سال فراوانی و هفت سال قحطی خواهد بود.

20. Lean hard-training women athletes may men-struate less frequently or not at all.
[ترجمه ترگمان]ورزش کاران زن به سختی آموزش می بینند - ورزش کاران زن ممکن است به دفعات کم تر یا اصلا و یا اصلا اینطور نباشند
[ترجمه گوگل]ورزشکاران زن ورزشکار سخت ورزشکار ممکن است کمتر از مردان ورزشکار باشند و یا به طور کلی نباشند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. From your parents you lean love and laughter and how to put one foot before the other. But when books are opened you discover that you have wings.
[ترجمه ترگمان]از پدر و مادرت عشق و خنده داری و چطور یک پا را جلوی بقیه قرار دهید اما وقتی کتاب باز می شود، متوجه می شوید که بال دارید
[ترجمه گوگل]از والدین شما، عشق و خنده را در بر می گیرید و چگونه یک پا را قبل از دیگری قرار دهید اما هنگامی که کتاب ها باز می شوند، کشف می کنید که بال دارید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. Tony was so tall that he had to lean down to get through the doorway.
[ترجمه ترگمان]تونی آنقدر بلند بود که ناچار بود خم شود و از در وارد شود
[ترجمه گوگل]تونی خیلی بلند بود که او مجبور بود از طریق در ورودی به پایین برود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. When we meet difficults,we can lean on each other. Then we will be okay!
[ترجمه ترگمان]وقتی همدیگر را می بینیم، می توانیم به هم تکیه کنیم پس ما خوب خواهیم بود!
[ترجمه گوگل]وقتی ما با مشکلات روبرو هستیم، می توانیم بر یکدیگر متمرکز شویم سپس ما خوب خواهیم شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. It has been a particularly lean year for the education department.
[ترجمه ترگمان]این یک سال خاص برای بخش آموزش بوده است
[ترجمه گوگل]این یک سال بسیار ویژه برای بخش آموزش بوده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. The couple lean on each other for support.
[ترجمه ترگمان]این زوج برای حمایت به یکدیگر تکیه می کنند
[ترجمه گوگل]این زوج برای حمایت از یکدیگر پشتیبانی می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. The company recovered well after going through several lean years.
[ترجمه ترگمان]این شرکت پس از چندین سال به خوبی بهبود یافت
[ترجمه گوگل]این شرکت پس از گذراندن چندین سال ناهنجار، به خوبی بهبود می یابد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. Like most athletes, she was lean and muscular.
[ترجمه ترگمان]او نیز مانند بسیاری از ورزش کاران لاغر و عضلانی بود
[ترجمه گوگل]مثل بسیاری از ورزشکاران، او لاغر و عضلانی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

اندک (صفت)
slight, light, little, frugal, lean, scant, low, niggling, scarce, skimpy, low-test

نحیف (صفت)
slight, gaunt, lean, feeble, thin, frail, scrimp, spare, skimp, scant, meager, haggard, skimpy, lank, wonky, slimpsy, slimsy

کم سود (صفت)
lean

ضعیف (صفت)
light, lean, anemic, weak, faint, weakly, feeble, flagging, anile, asthenic, slack, atonic, infirm, fragile, pusillanimous, sappy, puny, feeblish, languid, shaky, rickety, languorous, weakish, wonky, powerless

لاغر (صفت)
slight, gaunt, harsh, delicate, wizen, lean, weak, angular, skinny, thin, slim, emaciated, atrophic, spare, meager, exiguous, twiggy, gracile, scrannel, slink, lenten, scraggy, slab-sided, slimpsy, slimsy, unmelodious

بی حاصل (صفت)
barren, unfruitful, lean, ungainly, infertile

نزار (صفت)
lean, thin, heartsick, cachectic, meager, peaked

کج شدن (فعل)
lean, swerve, heel, slant, tilt, careen, lurch

تمایل داشتن (فعل)
desire, affect, fall off, incline, lean, trepan

خم شدن (فعل)
decline, bow, lean, bend, be inclined, stoop, sag, recline, leant, buckle, wilt

خمیدن (فعل)
decline, halt, cripple, bow, lean, hop, bend, limp, hobble, stoop

تکیه زدن (فعل)
lean

تکیه کردن (فعل)
lean, recline

پشت دادن (فعل)
lean

پشت گرمی داشتن (فعل)
lean

متکی شدن (فعل)
lean

تکیه دادن بطرف (فعل)
lean

تخصصی

[عمران و معماری] ضعیف - کم مایه - لاغر
[صنعت] ناب، مغز یک چیز، مخ، لُب

به انگلیسی

• inclination, tendency; meat in which there is more muscle than fat, lean meat
rest against; slant, bend, incline; tend toward, favor; depend; place against; cause to slant or tilt
thin, skinny; having little fat; meager, poor, lacking; spare; thrifty, economical
when you lean in a particular direction, you bend your body in that direction.
if you lean on something, you rest against it so that it partly supports your weight. if you lean an object on something, you place the object so that its weight is partly supported by the thing it is resting against.
a lean person is thin but looks strong and fit.
lean meat does not have very much fat.
a lean period of time is one in which people do not have very much food, money, or success.
see also leaning, leant.
if you lean on or lean upon someone, you try to influence them by threatening them.
to lean on or lean upon someone also means to depend on them for support and encouragement.
if you lean towards a particular idea or action, you approve of it and behave in accordance with it.

پیشنهاد کاربران

ناب
کارآمد
بدون چربی
متمایل شدن
کم یا بی چربی
Lean against= تکیه کردن
کم سود
لاغر
تکیه کردن یا تکیه زدن
rest on sth for support
Lean manufacturing = تولید ناب
میل کردن، گراییدن
تصفیه شده . خالص
تکیه دادن ، خم شدن ، کج شدن
A man was leaning out of the window
یه آقایی از پنجره به بیرون خم شده بود 👨‍👨‍👧‍👧
انسانی 94 ، ریاضی 86 ، هنر 86
گوشت کم چرب یا بدون چربی
کم حاصل
اگه صفت زمانی خاص قرار بگیر ه به معنای اینکه اون زمان توام با نداری و فقدان و کمبود هست
It is a particularly lean year for science funding.
It has been a particularly lean year for the education department.
Try to stay lean سعی در لاغر و خوش اندام موندن
در ورزش:خشک کردن بدن از چربی ، بدن کم چرب
در هیپ هاپ : شربت مخدر بنفش
1 ) She leaned on the box and pushed it aside
خم شد به سمت/طرف جعبه و هل ش داد کنار
2 ) He leant in and kissed her as I watched enviously
پسره مایل/خم شد به سمت دختره و بوسیدش درحالی که/همانطور که من با رشک و حسد داشتم تماشاشون می کردم
کم چربی
lean muscle tissue بافت ماهیچه ای کم چربی
( شرکت، رویکرد و. . . ) کارآمد
لاغر یا یک ماده غذایی ( گوشت ) کم چرب یا بدون چربی
متضاد چرب یا چربی
Lean#fatty
پشت گرمی داشتن
اهنگ lean with me از juice wrld : پشت گرم داشته باش با من ( البته فک کنم 😐💔👨‍🦯 )
کم خرج
come closer
lean ( علوم و فنّاوری غذا )
واژه مصوب: گوشت کم چربی
تعریف: گوشتی که چربی بسیار کمی دارد
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما