ترجمه‌های حمیدرضاخوش قامت آزاد (٨٩٣)

بازدید
٩٤٤
تاریخ
١ ماه پیش
متن
A willow warbler is similar to the greater whitethroat but smaller.
دیدگاه
١٠

چکاوک بیدی شبیه گلوسفید بزرگ است ولی ( با اندازه ای ) کوچکتر.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Looks like a worn and moulting Arctic Warbler.
دیدگاه
٩

شبیه یک چکاوک قطبی در حال پرریزی و آشفته ظاهر ست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The willow warbler is even prepared to assault a stuffed cuckoo head.
دیدگاه
٨

چکاوک بیدی حتا آماده حمله به یک فاخته عروسکی ( عروسک پرشده ) است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A yellow warbler will do just as well as a vireo, a spotted thrush as well as a song sparrow.
دیدگاه
٧

چکاوک زردبه همان خوبی یک ویریو ( پرنده ی حشره خوار بومی آمریکا ) ، یک باسترک خالداربه همان خوبی یک گنجشک آوازخوان . . .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Just one wide awake sedge warbler sang solo as stars began to twinkle in the darkening night sky.
دیدگاه
٦

همان طور که ستاره هادر آسمان شب که روبه تاریکی نهاده بود شروع به چشمک زدن نمودند، فقط یک چکاوک جگنزار کاملا ( سرحال و ) هشیارانه تک خوانی می کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A myrtle warbler in a flowering maple tree repeatedly probed into the massed flowers.
دیدگاه
٥

چکاوک گل تلفونی میان یک افرای پرشکوفه مداوما در حال کاووش انبوه گلها بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She idly watched a tame yellow warbler hopping back and forth across the window sill as Victor put the call through.
دیدگاه
٥

درحالیکه ویکتور گرم مکالمه بود، با بیحوصلگی چکاوک اهلی زردی را که در درگاه پنجره عقب و جلو می پرید نگاه می کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
More bird song: willow warbler, wren, robin - all in the first few minutes.
دیدگاه
٥

اغلب پرنده های آوازخوان:چکاوک بیدی، زیگ ( الیکایی ) ، سینه سرخ - همگی در همان چند دقیقه نخست. . .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In Britain the main hosts are the reed warbler, meadow pipit, dunnock and pied wagtail.
دیدگاه
٥

در بریتانیا میزبانان اصلی، چکاوک نیزاری، پی پیت ( از خانواده دمجنبانک ها ) چمنزار، صعوه جنگلی و دم جنبانک هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Close by, a willow warbler flicked jauntily from one overhanging twig to the next.
دیدگاه
٥

در همین نزدیکی، یک چکاوک بیدی با سرزندگی از شاخه ای آویزان به شاخه دیگر می پرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A tiny reed warbler, faced with a cuckoo, feeds a chick much larger than herself.
دیدگاه
٥

یک چکاوک کوچک نیزاری، با فاخته ای روبرو شده، به جوجه ای بزرگتر از خود غذا می دهد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Black cap, white throat and grasshopper warbler had been sighted.
دیدگاه
٦

چکاوک سرسیاه، گلو سفید و ملخ خوار ( راه راه ) رویت شده اند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They, too, have learnt what a great reed warbler egg looks like.
دیدگاه
٥

آنها ، نیز، یاد گرفته اند که تخم چکاوک نیزار بزرگ چه شکلی است .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This advocacy of the golden-cheeked warbler endangers the economic status of many people.
دیدگاه
٥

این طرفداری از چکاوک گونه طلایی، وضعیت اقتصادی مردمان بسیاری را به خطر می اندازد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A prothonotary warbler adds a splash of gold to a tableau of cherry blossoms along the Tidal Basin in Washington, D. C.
دیدگاه
٥

یک چکاوک کاکل زری ، به تابلوی زیبای شکوفه های گیلاس در امتداد حوضچه های جزر و مدی واشینگتن دی سی ، سرقلمی از رنگ طلایی می افزاید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A County-model Land-Rover had been backed up against a stack of firewood in the shelter of a thatched carport.
دیدگاه
٦

لندروور مدل کانتی کنار پشته ای هیزم در یک گاراژبدون سقف کاهگلی پناه گرفته بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Hicks looked up and down for police cars and rammed the Land-Rover out into the westbound traffic.
دیدگاه
٥

"هیکس" بدنبال ماشینهای پلیس نگاهی به پایین و بالا انداخت و لندروور را بطرف ترافیک غربی راند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Handling a long-wheelbase Land-Rover with its trailer over rough ground is an art that needs plenty of practice.
دیدگاه
٦

جابجایی یک لندروور مدل کشیده تر ( لیموزینی ) با تریلر آن روی زمین ناهموار هنری ست که نیاز مند تمرینات زیاد است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The carport and Land-Rover obstructed Trent's view of the windows.
دیدگاه
٦

گاراژ غیرمسقف و لندروور جلوی دید به بیرون پنجره ها را از "ترنت"گرفته بودند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The other, sure to be more popular, is a brand-new turbocharged diesel engine developed by Land-Rover.
دیدگاه
٦

( محصول ) دیگر، موتورتوربوشارژ دیزل تولیدی جدید ساخت لندرور که قطعا محبوب تر است می باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A group of silent people gathered slowly near the place where they stopped the Land-Rover.
دیدگاه
٦

دسته ای مردم بی سروصدا، به آرامی دورهم در جایی جمع شدند و لندروور را متوقف کردند .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The wind off the beach was so powerful it was difficult to hold the Land-Rover in lane.
دیدگاه
٦

باددرساحل آنقدر قدرتمند بود که بسختی می توانستی ماشین را در یک راسته خط نگه داری.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
As a hangover from rationing, they mixed butter and margarine.
دیدگاه
٦

بعنوان آثار بجا مانده از جیره بندی، کره حیوانی و. گیاهی را با هم مخلوط کردند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The military has promised to yield power.
دیدگاه
٢

ارتش قول واگذاری قدرت را داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Cloudy skies hang over the city before a rainstorm in Beijing, China.
دیدگاه
٤

پیش از توفان بارانی در پکن، چین، آسمانی ابری بر شهر سایه افکنده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They expect this situation to hang over till Saturday.
دیدگاه
٣

انتظار داشتند که شرایط تا شنبه پابرجا بماند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It was a picture, but not one you'd hang over the fireplace.
دیدگاه
٣

عکس بود، ولی نه اونی ( عکسی ) که تو بتونی روی شومینه آویزون کنی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In the Chouf now, the Druze holy colours hang over the militia checkpoints.
دیدگاه
٤

در "چوف"حال حاضر، رنگهای مقدس "دروز"بر ایست بازرسی های نیروهای شبه نظامی سایه افکنده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The excess should hang over the sides of the dish.
دیدگاه
٤

بخش اضافه باید از اطراف بشقاب آویزان شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
However, a question mark continued to hang over Kaliningrad, which was not specifically mentioned in the agreement.
دیدگاه
٤

اگرچه همچنان یک علامت سووال بر کالینگراد باقیست، که بوضوح در توافقنامه ذکر نشده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The clouds of war hang over the east.
دیدگاه
٤

ابرهای جنگ بر فراز شرق سایه افکنده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It seems that the suit has to hang over till its next session.
دیدگاه
٥

بنظر می رسد که باید کت و شلوار را تا جلسه دیگرش آویزان کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He's still sleeping off yesterday's hangover.
دیدگاه
٥

هنوز از خماری دیروز در خوابست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He appeared at breakfast bleary-eyed and with a hangover.
دیدگاه
٥

سر صبحانه با خماری و چشمانی پف کرده حاضر شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This procedure is a hangover from the old system.
دیدگاه
٥

این روند، بقایای سیستم قدیم است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The present political system is a hangover from the nineteenth century colonial era.
دیدگاه
٥

اوضاع سیاسی حاضر، بقایای دوران استعماری قرن نوزدهم ست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She woke up with a terrible hangover.
دیدگاه
٥

با خماری وحشتناکی از خواب برخاست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
His poor sight is a hangover from a bad illness he had.
دیدگاه
٤

ضعف بینایی اش بقایای بیماری بدی بود که داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I have a hangover.
دیدگاه
٥

خمارم!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Whiskey always gives me a terrible hangover.
دیدگاه
٣

همیشه ویسکی برام خماری وحشتناکی میآره!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This feeling was a hangover from her schooldays.
دیدگاه
٤

از زمان مدرسه همین حس خماری را داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He had an infallible cure for a hangover.
دیدگاه
٤

برای خماری روش درمان بی بروبرگردی داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I had a terrible hangover the next day.
دیدگاه
٤

روز بعد وحشتناک خمار بودم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I had a terrible hangover the next morning.
دیدگاه
٤

صبح فرداش وحشتناک خمار بودم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I had one hell of a hangover the next morning.
دیدگاه
٤

فردا صبحش بد جوری خمار بودم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He is the wise man who is the honest man.
دیدگاه
١

مرد عاقلیست که صداقت دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is a wise man that makes no mistakes.
دیدگاه
١

مرد عاقلیست که اشتباهی مرتکب نمی شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The quarterback threw an accurate pass.
دیدگاه
١

مهاجم پاس دقیقی داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He made a pass at her.
دیدگاه
١

بهش نخ داد. ( برای رابطه گوشه زد )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He made a pass at cleaning up the mess.
دیدگاه
١

بهم ریختگی اوضاع رو روبراه کرد

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He made a pass at cleaning up the mess.
دیدگاه
١

اوضاع درهم برهم رو رو براه کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
a mountain pass
دیدگاه
١

گذرگاه کوهستانی

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The antique table passed from generation to generation in the family.
دیدگاه
١

میز عتیقه ( آنتیک ) نسل به نسل در خانواده دست به دست شده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Will you pass on the color of this dress?
دیدگاه
٠

رنگ این لباسو قبول داری؟رنگ این لباسو میپسندی!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She let the sarcasm pass without comment.
دیدگاه
١

بدون هیچ نظری زخم زبان را پشت سر گذاشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
So many things have passed since he went away.
دیدگاه
١

از وقتی رفته، خیلی چیزها پیش آمده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He passed on during the night.
دیدگاه
٠

در طول شب درگذشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The crisis finally passed.
دیدگاه
١

سرانجام بحران رد شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The news passed quickly through the community.
دیدگاه
١

اخبار بسرعت در جامعه پیچید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Come on! Pass me the ball!
دیدگاه
٣

یالا دیگه!پاس بده!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The circus used to pass through this town.
دیدگاه
١

یه زمانی سیرک ازاینجا رد می شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The soccer coach reminded the players to pass the ball to each other.
دیدگاه
٣

مربی به بازیکنان یادآور شد که توپ را به یکدیگر پاس بدهند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She passed the message to him under the table.
دیدگاه
٣

از زیر میز پیام را به او داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Could you pass me that envelope?
دیدگاه
٣

میشه لطف کنین اون پاکت رو بدین؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Please pass the salt.
دیدگاه
٣

نمک را بدید لطفا!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Please pass the salt.
دیدگاه
٣

نمک ( پاش ) را بدهید لطفا.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Let's pass this for now, and go on to the next one.
دیدگاه
٣

بیایید فعلا ازش بگذریم، بریم سراغ یکی بعدی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The truck was going slowly, and all the cars were trying to pass it.
دیدگاه
٣

کامیون آهسته میرفت، همه ماشین ها در تلاش بودند که از آن سبقت بگیرند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We passed a gas station a few miles back.
دیدگاه
٣

چند مایل پیش، از پمپ بنزین ردکردیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I pass her house every day on the way to work.
دیدگاه
٣

هرروز سرراه کارم، ، میرسونمش خونه.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The weather was absolutely fantastic.
دیدگاه
٠

هوا خیلی فوق العاده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She knocked up a fantastic meal in ten minutes.
دیدگاه
٠

غذای فوق العاده ای را در 10دقیقه سرهم کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The plot gets increasingly fantastic as the film goes on.
دیدگاه
٠

همین طور که فیلم پیش میرفت، طرح داستان خارق العاده تر می شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It seemed fantastic that they still remembered her 50 years later.
دیدگاه
٠

اینکه بعد از 50سال هنوز اورا بیاد داشتند خارق العاده بنظر می آمد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You look fantastic in that dress.
دیدگاه
٠

تو این لباس معرکه بنظر میای

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's a fantastic place, really beautiful!
دیدگاه
٠

جای فوق العادیه ، خیلی قشنگه!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She made a fantastic clay model of her dog.
دیدگاه
٠

مدل سفالی خارق العاده ای از سگش ساخت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Eloff is no longer a spring chicken - nor is he in control of Northern Transvaal.
دیدگاه
١

"ایلاف"نه دیگر کودکیست و نه تحت کنترل "ترنسوال شمالی".

تاریخ
١ ماه پیش
متن
After all, you're thirty now and no spring chicken yourself any more.
دیدگاه
١

با همه این حرفا، خودتم 30سالته و دیگه بچه کوچولو نیستی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She's no spring chicken, is she?
دیدگاه
١

دیگه بچه کوچولو نیس، مگه نه؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Take it easy. You're no spring chicken yourself, you know.
دیدگاه
١

سخت نگیر. میدونی که خودتم دیگه بچه نیستی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
At 8 he is no spring chicken, but Henry Cook is busier than ever.
دیدگاه
١

"هنری کوک"تو 8سالگی دیگه بچه نیست، ولی از همیشه سرش شلوغتره.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
a sketchy understanding of the topic
دیدگاه
٠

درکی ناکافی ( سرسری ) از موضوع

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This gesture of goodwill did little to improve the tense atmosphere at the talks.
دیدگاه
٠

این ژست از روی حسن نیت ، کمک چندانی به بهبود فضای مذاکرات نکرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She lifted her chin in a gesture that deliberately exposed the line of her throat.
دیدگاه
٠

عمدا، چانه اش را طوری بالا برد تا خط گلویش آشکار شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She opened her arms wide in an expansive gesture of welcome.
دیدگاه
٠

آغوشش را به نشانه ی استقبالی کاملاگرم گشود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A fund was set up as a goodwill gesture to survivors and their families.
دیدگاه
١

صندوقی برای حمایت از بازماندگان و خانواده یشان به نشانه حسن نیت تاسیس شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Spencer lifted his arms in a flamboyant gesture .
دیدگاه
٠

اسپنسر دستش را باحالتی پرطمطراق بلند کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Her gesture was indicative of contempt.
دیدگاه
٠

حرکتش نشان از تحقیر داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He waved them away with an impatient gesture.
دیدگاه
٠

با بی حوصلگی آنها را تاراند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
With an impatient gesture he thrust the food away from him.
دیدگاه
٠

با بی حوصلگی غذارا پس زد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I invited them to dinner, a gesture of goodwill.
دیدگاه
٠

به نشانه حسن نیت، به صرف شام دعوتشان کردم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Jim raised his hands in a despairing gesture.
دیدگاه
٠

جیم دستش را به نشانه ی ناامیدی بالا برد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was always an early bird, was Jack.
دیدگاه
٠

همیشه سحرخیز بود، جک بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Early bird discounts are usually available at the beginning of the season.
دیدگاه
٠

معمولا تخفیفات اولیه در آغاز فصل در دسترس اند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's the early bird that catches the worm.
دیدگاه
٠

سحرخیز باش تا کامروا شوی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He's a French national working in Italy.
دیدگاه
١

فرانسویی است که در ایتالیا کار می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Switzerland lies between France, Germany, Austria and Italy.
دیدگاه
١

سویس، میان فرانسه، آلمان، اتریش و ایتالیا قرار دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She is known in Italy for a number of minor roles in films.
دیدگاه
١

در ایتالیا با ایفای چند نقش فرعی در فیلم ها میشناسنش.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Italy consolidated their lead with a second goal.
دیدگاه
١

ایتالیا پیشتازی خود را با گل دوم مسجل کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We had a super time in Italy.
دیدگاه
٠

در ایتالیا اوقات خارق العاده ای داشتیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The refugees were put in camps in Italy before being resettled.
دیدگاه
٠

در ایتالیا پناهندگان نخست در کمپهااسکان داده می شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The game was transmitted live in Spain and Italy.
دیدگاه
٠

بازی در اسپانیا و ایتالیا پخش زنده شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
These spices were first brought to Italy from the East in medieval times.
دیدگاه
٠

این ادویه ها، اولین بار درقرون وسطااز شرق به ایتالیا آورده شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In Italy people hardly ever cohabit.
دیدگاه
٠

مردم ایتالیابندرت ازدواج سفید می نمایند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I love Italy, especially in summer.
دیدگاه
٠

من عاشق ایتالیام، مخصوصا تابستونا

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She's gone to Italy on a special assignment.
دیدگاه
٠

برای ماموریتی ویژه به ایتالیا رفته است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Gray is thought to be in hiding near the France/Italy border.
دیدگاه
٠

تصور میشه که " گری" در نزدیکی مرز فرانسه/ایتالیا مخفی شده باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We went to Italy on our honeymoon.
دیدگاه
٠

ما برا ماه عسلمون رفتیم ایتالیا.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Before I forget, there was a call from Italy for you.
دیدگاه
٠

قبل ازاینکه یادم بره. شما یه تماس از ایتالیا داشتین.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In Spanish, the word for "cat" is masculine and must be modified by a masculine adjective.
دیدگاه
٠

واژه" cat" در زبان اسپانیایی، مذکر است و باید با صفت مذکر نیز توصیف شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He grew a beard with the intention of looking more masculine.
دیدگاه
٠

به قصد اینکه قیافه اش مردانه بنظر برسد، ریش گذاشت. ( ریش گذاشت تا قیافه اش مردانه بنظر برسد )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
"John" is considered a masculine name.
دیدگاه
٠

"جان" نامی مردانه به حساب می آید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The object is most desirable, but quaere, is it practicable?
دیدگاه
٢

موضوع بسیار مطلوبست، ولی سووال اینجاست که آیا عملی ست؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's a sure thing that you will like this funny book.
دیدگاه
٣

قطعا شما این کتاب خنده دار را دوست خواهیدداشت. ( قطعا از این کتاب خنده دار خوشتان خواهد آمد )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Mary : Sure thing, but these money appears to be counterfeit notes.
دیدگاه
٤

"مری":صدالبته که این پولها تقلبی بنظر می رسند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
That is far from a sure thing, however.
دیدگاه
٣

بهرحال کاملا از قطعیت بدور است. ( امتحان قطعی بودنش بسیار ضعیف است. )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The only sure thing in Iowa is that nothing is sure.
دیدگاه
٣

تنها چیز قطعی در " آیوا" اینست که هیچ چیز قطعی نیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This proposal is by no means a sure thing.
دیدگاه
٣

این پیشنهاد مطلقا قطعی نیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In a world that was still under the shadow of Malthus, he could hardly propose adding more people.
دیدگاه
١

در دنیایی که هنوز زیر سایه مالتوس بود، بسختی می توانست پیشنهاد افزایش جمعیت را بدهد. ( استاد دانشگاه و اقتصاددان انگلیسی بود که تأثیر بسیار زیادی روی ...

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Both heroes fought under the shadow of certain death.
دیدگاه
١

هردو قهرمان زیر سایه مرگی حتمی، می جنگیدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
These people have been living for years under the shadow of fear.
دیدگاه
١

این مردم، سالها زیر سایه ترس زندگی کرده بودند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We are all living under the shadow of war.
دیدگاه
١

همگی ما زیر سایه جنگ زندگی می کنیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
For years, people had been living under the shadow of communism.
دیدگاه
٢

مردم سالها بود که زیرسایه کمونیسم زندگی می کردند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He picked up two hitchhiker s at the entrance to the motorway.
دیدگاه
٣

سر ورودی اتوبان، دو مسافر بین راهی را سوار کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Gucci: I've heard Hitchhiker would be on next week. I want to see it.
دیدگاه
٣

گوچی: شنیدم فیلم مسافربین راهی هفته دیگه میآد، میخوام ببینمش.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It was then that he noticed the hitchhiker by the road.
دیدگاه
٣

آن وقت بود که متوجه مسافر بین راهی کنار جاده شد

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A hitchhiker flagged me down on the highway.
دیدگاه
٣

مسافرسرراهی، در اتوبان به من علامت داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
That hitchhiker looks dangerous. Don't pick him up.
دیدگاه
٣

اون مسافربین راهی، خطرناک بنظر میآد، سوارش نکن.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The hitchhiker came into town looking for trouble.
دیدگاه
٣

مسافرسراهی وارد شهر شد، دنبال دردسر می گشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
But as one breed of hitchhiker vanished into folk legend, another kind has appeared.
دیدگاه
٢

ولی با ناپدید شدن یک نسل از مسافران بین راهی، گونه ای دیگر پدیدار شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
After the case he was asked by a reporter if he would offer advice to other hitch-hikers.
دیدگاه
٢

بعد ازاین قضیه، یک خبرنگارا او پرسید که آیا توصیه ای برای دیگر مسافران سرراهی دارد یا خیر.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Jack often picks up hitchhikers.
دیدگاه
٢

"جک" اغلب مسافران سرراهی را سوار می نماید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Hitchhikers pulled a gun and shot at him.
دیدگاه
٣

مسافربین راهی اسلحه ای کشید و اورا کشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The hitchhiker keeps showing up, like a bad dream, like the devil himself.
دیدگاه
٣

مسافران بین راهی دائم مثل یک خواب بد، مثل خود شیطان، ظاهر می شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I picked up a hitchhiker on our way back.
دیدگاه
٣

Hitchhiker شخصی است که بین راه سوار می شود و پولی نمی پردازد. معمولا با بالا گرفتن انگشت شست اشاره می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He picked up two hitch-hikers on the road to Salisbury.
دیدگاه
٣

سرراه سالزبوری، دو تا مسافر بین راهی را سوار کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I picked up a hitchhiker on our way back.
دیدگاه
٣

سرراه برگشت ، یه مسافر تو راهی رو سوار کردم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The amount of the award was less than the plaintiff hoped for.
دیدگاه
٠

مبلغ پاداش ( غرامت ) ، از چیزی که شاکی امیدوار داشت، کمتر بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The police officers involved in the arrest received awards for bravery from the police commissioner.
دیدگاه
٠

افسران پلیس دخیل در دستگیریها، بدلیل شجاعت از کمیسر پلیس جایزه دریافت نمودند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The plaintiff was awarded thousands of dollars in damages.
دیدگاه
٠

شاکی هزاران دلارخسارت ( غرامت ) دریافت کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Marie Curie was awarded two Nobel Prizes in science.
دیدگاه
٠

به ماری کوری دو جایزه نوبل در علوم اعطا شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The languages of Sweden and Norway are closely akin.
دیدگاه
٠

زبانهای سوئدی و نروژی خیلی شبیه هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She considers suicide to be akin to murder.
دیدگاه
٠

او خودکشی را شبیه قتل می دانست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
President Franklin Roosevelt and his wife Eleanor Roosevelt were akin, but only distantly.
دیدگاه
٠

رئیس جمهور فرانکلین روزولت و همسرش النور روزولت خویشاوند بودن ولی نسبتی دور داشتند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is less common nowadays to marry someone who is akin to you.
دیدگاه
٠

ازدواج با خویشاوندان چندان رایج نیست ( در برخی شاخه های مسیحیت، برخلاف یهودیت و اسلام ازدواج با فرزندان عمو، عمه، دایی و خاله جایز نیست )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is less common nowadays to marry someone who is akin to you.
دیدگاه
٠

امروزه ازدواج با بستگان کمتر اتفاق می افتد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
After paying passage, many steerage passengers were left with little or no money.
دیدگاه
٣

پس از پرداخت هزینه عبور، برای بسیاری از مسافران ماشین دار یا پولی نماند یا پول کمی باقی ماند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Their friends wished them a safe passage.
دیدگاه
٣

دوستانشان آرزوی عبوری امن برایشان نمودند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The ship's passage was marked by storms.
دیدگاه
٣

توفانها مسیر کشتی را مشخص نموده بودند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The village had changed with the passage of time.
دیدگاه
٣

دهکده در گذرزمان ، تغییر یافته بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The document granted them passage through the territory.
دیدگاه
٣

سند، به ایشان اجازه گذر از قلمرو را اعطا نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The author read a short passage from his new book.
دیدگاه
٢

نویسنده بخش کوتاهی از نوشته جدیدش را خواند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The buildings are linked by an underground passage.
دیدگاه
٢

ساختمان ها با گذرگاهی زیرزمینی به یکدیگر وصل ( متصل ) هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He felt that this event marked his passage into manhood.
دیدگاه
٣

احساس کرد این حادثه مسیراو به بزرگسالی را مشخص نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Their passage through the mountains was hindered by a snow storm.
دیدگاه
٣

کولاک برف گذرگاه کوهستانی آنها را، مسدود کرده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The dogs were running loose in the park.
دیدگاه
٠

سگها در پارک بدون بند قلاده می دویدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
loose clothes
دیدگاه
٠

لباس های آزاد ( گشاد )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She kept the reins loose.
دیدگاه
٠

افسار را شل کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Objectives : To compare the efficacy of methadone with mirtazapine or benzodiazepines in heroin detoxification.
دیدگاه
٠

اهداف:برای مقایسه تاثیر متادون با میرتازاپین یا بنزودیازپنیز در سم زدایی هروئین. . . ( متن ناقص است )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Conclusion: ABE combined with methadone was superior to methadone only in detoxification.
دیدگاه
٠

نتیجه: ترکیب abe و متادون از تجویز متادون بتنهایی، فقط در مواردسم زدایی بهتر است

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Conclusions Maintenance treatment with methadone can reduce frequency of access to drugs. The dosage is adjusted under clinical monitoring, and the safty factor is relative high.
دیدگاه
٠

نتایج حفظ درمان با متادون: درمان با متادون می تواند تعداد دفعات دسترسی به مواد مخدر را کاهش دهد. مقدار تجویز تحت نظارت کلینیک باشد و عامل ایمنی نسبتا ...

تاریخ
١ ماه پیش
متن
These findings show that methadone kills leukemia cells and breaks chemoresistance and apoptosis resistance.
دیدگاه
٠

این یافته ها نشانگر آنست که متادون سلول های سرطان خون را از بین می برد و مقاومت شیمیایی و مرگ سلولی برنامه ریزی شده را قطع می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Methadone does not produce the " high " brought on by heroin.
دیدگاه
٠

متادون مانند هروئین باعث نشئگی نمی شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Raw Material Medicine: Methyltestosterone, Atenolol, Nimodipine, Timolol Maleate, Methadone HCL, Verapamil HCL, Pergolide Mesylate, are all comply with USP/BP/EP standards.
دیدگاه
٠

مواد اولیه دارویی:متیل تستسترون، آتنونول، نیمودیپین، تیمولول ماله آت، متادونhcl, وراپامیل hcl، پرگولاید میسلیت، همگی با استانداردهایusp/bp/ep مطابقت ...

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Medicinal treatment includes drugs such as naltrexone, methadone and buprenorphine.
دیدگاه
٠

درمان دارویی شامل داروهایی مانند نالتر کسون، متادون و بوپرو نورفین می باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It would be like switching from heroin to methadone.
دیدگاه
٠

این مثه چرخش از هروئین به سمت متادون.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He lied about his address and so received methadone on a maintenance basis.
دیدگاه
٠

آدرسش را دروغ گفته بود، بهمین خاطر متادونش را کامل / سیستمی دریافت کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Carcinoma, methadone, diabetes, depression, miscarriage and angina have poured down as unremittingly as the weather.
دیدگاه
٠

کارسینوما ( یا خوش چنگار، نوعی سرطان خوش خیم ) ، متادون، دیابت، افسردگی، سقط جنین، و آنژین مثل هوای پیرامون برسرمان هوار شده.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I would like a maintenance methadone course, y'know, if possible.
دیدگاه
٠

میدونین، اگه ممکنه میخوام، دوره متادون برقرار بمونه.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We have generous methadone prescriptions under pseudonyms.
دیدگاه
٠

نسخه های بسیار زیاد متادون تحت نام های قلابی داریم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The methadone is beginning to take effect.
دیدگاه
٠

متادون شروع به تاثیر گذاری کرده.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I don't dare to visit the methadone clinic tomorrow.
دیدگاه
٠

جرات ندارم فردا، به کلینیک متادون سربزنم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was going to pieces inside, just as Lorton intended, and he didn't like it.
دیدگاه
٠

همانطور که لورتون میخواست، داشت از درون متلاشی می شد، و او این را دوست نداشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It seems he goes to pieces in a crisis, then.
دیدگاه
٠

پس، بنظر می رسد در طول بحران خرد می شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Keeping busy was the only thing that kept her from going to pieces during the divorce.
دیدگاه
٠

در دوران طلاق، سرگرم شدن، تنها چیزی بود که مانع خرد شدنش میشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The ship broke in half, tumbled over the precipice, and went to pieces.
دیدگاه
٠

کشتی به دونیم شد، از پرتگاه واژگون گردید، و خرد شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
With their old taboos discredited, they immediately go to pieces, disintegrate, and become re-sorts of vice and disease.
دیدگاه
٠

با از سکه افتادن بایدنبایدهاشان، آنا از هم پاشیدن، گسیختند و بنوعی شرور و بیمارگونه شدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
With their old taboos discredited, they immediately go to pieces, disintegrate, and become re-sorts of vice and disease.
دیدگاه
٠

با از سکه افتادن باید ها و نبایدهاشان، آنا از هم پاشیدند، گسیختند و بنوعی شرور و بیمارگونه شدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I almost went to pieces in that room.
دیدگاه
٠

تقریبا در آن اتاق از دست رفتم. . . . به فنا رفتم

تاریخ
١ ماه پیش
متن
That's perhaps why things began to go to pieces when the boy was born.
دیدگاه
٠

شاید این دلیل آن باشد که چرا وقتی پسر بدنیا آمد همه چیز از هم پاشید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Her performance goes to pieces when her father is watching.
دیدگاه
٠

وقتی پدرش در حال تماشاست، اجرای نمایشش داغون میشه.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He just went to pieces after his wife died.
دیدگاه
٠

وقتی همسرش مرد، به معنای واقعی کلمه ( دقیقا ) خرد شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
After the car accident, she seemed to go to pieces.
دیدگاه
٠

بنظر می رسید بعد از تصادف رانندگی، خرد شده باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She's a strong woman, but she nearly went to pieces when Arnie died.
دیدگاه
٠

زنی قویست ولی وقتی"آرنی" مرد، تقریبا خرد شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She just goes to pieces in exams.
دیدگاه
٠

درطول امتحانات دقیقا خرد می شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In his leisure, he likes to read mystery novels.
دیدگاه
٠

دوست دارد در اوقات فراغتش، رمان های جنایی ( معمایی ) بخواند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Life was hard for our ancestors, and they had little leisure.
دیدگاه
٠

زندگی پیشینیان مان دشوار بود و فراغت اندکی داشتند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Two of the soldiers swiftly began making a sweep of the premises.
دیدگاه
١

دو سرباز به سرعت، سرگرم جاروی ساختمان شدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Give the room a good sweep.
دیدگاه
١

اتاق رو یه جاروی حسابی بزن.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He began to sweep the pieces of glass into a pile .
دیدگاه
١

شروع به کپه کردن خرده شیشه ها با جارو نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Romania made a clean sweep of the medals.
دیدگاه
١

رومانی همه ی مدال ها را جارو کرد ( درو کرد ) .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
With one sweep of her hand she threw back the sheets.
دیدگاه
٠

با یک بار حرکت دست، تمام کاغذها را پس زد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Did you sweep up all the broken glass?
دیدگاه
١

تمام شیشه خرده ها را جارو کردی؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The kitchen needs a good sweep.
دیدگاه
١

آشپزخانه یه جاروی حسابی میخواد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You'd better damp down the ground and then sweep it.
دیدگاه
١

بهتر است زمین را مرطوب و بعد جارو کنی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The house overlooks the great sweep of the St Lawrence river.
دیدگاه
١

خانه چشم انداز عالی از رود سن لورنس را دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The military has promised to yield power.
دیدگاه
٣

ارتش قول تسلیم قدرت را داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's best to yield to your grief for a time, then you will be able to deal with your feelings.
دیدگاه
٥

بهترست برای مدتی تسلیم غم خودگردید و آنگاه خواهی توانست با احساسات خود روبرو شوید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We were forced to yield the city.
دیدگاه
٥

مجبور به تسلیم شهر شدیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Old bees yield no honey.
دیدگاه
٥

زنبورهای پیر عسلی تولید نمی کنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's very easy to yield to temptation and spend too much money.
دیدگاه
٥

بسیار آسانست که تسلیم وسوسه ها شد و پول زیادی خرج کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A brave man may fall, but he cannot yield.
دیدگاه
٥

شاید دلیرمردان سقوط کنند ولی تسلیم هرگز. ( تسلیم نمی شوند )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Weeds straggle over the garden.
دیدگاه
٠

علفها همه جای باغ پراکنده بودند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Keep up with the rest of us and don't straggle.
دیدگاه
٠

نزدیک بقیه ما بایستید و پراکنده نشوید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Close up . Don't straggle along.
دیدگاه
٠

نزدیک وایستا. جدانشو.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We straggle behind our years, hugging our childhood as if we could not tear ourselves away.
دیدگاه
٠

پس سالها می پراکنیم، طوری کودکیمان را درآغوش گرفته ایم که گویی نمی توانیم خودرا ازآن جدا کنیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Behind them, the pokey glycine ions straggle along as best they can (they do move, but with lower mobility than the chloride ions).
دیدگاه
٠

پشت سرآنها، یون های محبوس گلیسین به بهترین وجه ممکن پراکنده می شوند، ( قطعا حرکت می کنند ولی با تحرکی کمتر از یون های کلراید )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Yet sill we straggle to make a difference to change the world, to dream of hope.
دیدگاه
٠

با اینهمه، می کوشیم تفاوتی بیآفرینیم تا دنیارا دگرگون کنیم، امیدرا رویاپردازی کنیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Spartans: Why does our god straggle!
دیدگاه
٠

اسپارتانها:چرا خدایمان ما را می پراکند!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The long straggle between the strikers and their employers has not yet played out.
دیدگاه
٠

کشمکش طولانی بین اعتصاب کنندگان و کارفرماهایشان هنوز نتیجه ای دربرداشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They were watched by a straggle of housewives and schoolchildren, and a photographer from the local paper.
دیدگاه
٠

عده پراکنده ای از زنان خانه دار و بچه مدرسه ایها و یک عکاس روزنامه محلی، داشتند نگاهشان می کردند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Soon the rest of the girls would straggle in, the mail would arrive and another week would be under way.
دیدگاه
٠

بزودی بقیه دخترا ها پراکنده می شدند، نامه ها می رسید و هفته ای دیگر درراه بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Unpainted wooden buildings straggle along the main road out of town.
دیدگاه
٠

ساختمان های چوبی رنگ نشده در امتداد جاده اصلی بیرون شهر پراکنده بودند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The children were beginning to straggle in from the playground.
دیدگاه
٠

بچه ها شروع کردند به پراکنده شدن از زمین بازی. از زمین بازی متفرق شدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The villages straggle in the mountains.
دیدگاه
٠

روستاها در اطراف کوهستان پراکنده می شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Some people stare at their screen and fidget.
دیدگاه
٠

بعضی از مردم به صفحه شان خیره می شوند و وول می خورند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
People don't actually fidget and look away when they're lying.
دیدگاه
٠

در واقعیت، مردم هنگام دروغ گفتن، بیقراری نمی کنند و چشمشان را نمیگردانند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They tend to fidget and lose focus easily.
دیدگاه
٠

دلشان میخواست وول بخورند و براحتی تمرکزشان بهم بخورد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Romeo's father: Don't you feel fidget? should we go on acting? We are leading roles!
دیدگاه
٠

پدر رومیو :احساس بیقراری نداری؟ باید نقشبازی را ادامه دهیم؟ ما رُلهای اصلی هستیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Michael's younger sister found him a fidget in church and thought it was fidgeting to excess.
دیدگاه
٠

خواهر جوانتر مایکل فهمید که او خیلی در کلیسا وول می خورد و باخود فکر کرد, بی قراریش رو به فزونیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You must cobble together whatever both / and hybrid design will get the job done.
دیدگاه
٣

باید هردو را ترکیب کنید، طرح تلفیقی کاررا در می آورد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The hybrid of commonwealth, long ascendant, is waning.
دیدگاه
٣

ترکیب مشترک المنافع مدتهاست درحال صعود بود، رو به زوال است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The result is a hybrid virus that will multiply readily when given to humans but will not cause disease.
دیدگاه
٣

نتیجه ویروسی ست ترکیبی که هرگاه به انسان داده شود، بسرعت تکثیر می شود ولی باعث بیماری نمی شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Brownies are a hybrid, part fudge, part cake.
دیدگاه
٣

براونیز ترکیبی ست از شیرینی فاج ( شیرینی که از شیر و شکلات و قند درست می شود ) و بخشی هم کیک

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She could hardly resist the urge to turn and run.
دیدگاه
٠

بزحمت می توانست جلوی خود را بگیرد تا نچرخد و ندود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He had an urge to open a shop of his own.
دیدگاه
٠

خیلی دلش می خواست مغازه خودش رو باز کنه.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Tim's a terrible fidget.
دیدگاه
٠

"تیم" وول خور وحشتناکیه ( وحشتناک وول میخوره )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
What a fidget you are!
دیدگاه
٠

عجب وول خوری هستی تو!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The children grumble and fidget, getting more and more impatient.
دیدگاه
٠

بچه ها غرولند می کردند وُول می زدند و بیشتر و بیشتر بی قرار می شدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Keith started to fidget, opening and closing his great hands.
دیدگاه
٠

"کیث" شروع به وول خوردن کرد، دستهای بزرگش را باز و بسته می نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They fidget, sit on their feet and fold little fingers around stubby pencils, sweating out an exercise in mathematics.
دیدگاه
٠

وول میخوردند، روی پاهایشان نشسته بودند و انگشت های کوچولویشان را دور مدادهای زمخت پیچانده و سرحل تمرین ریاضی عرق می ریختند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You' re such a fidget!
دیدگاه
٠

چقدر وول میخوری!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It annoys me when you fidget!
دیدگاه
٠

هروقت وُول میخوری، اذیت میشم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's bad manners to fidget about at the table.
دیدگاه
٠

وُول خوردن سرمیزغذا کار زشتی است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The kids had started to fidget.
دیدگاه
٠

بچه ها شروع کردند به وُول خوردن.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
At last, it makes SWOT analysis to one logistics company and takes its strategic option.
دیدگاه
٠

در پایان، از تحلیلswot شرکت تدارکاتی می سازد و گزینه راهبردی آن را اتخاذ می نماید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Then, on the foundation of SWOT strategic analysis, the paper demonstrates four policies including human resource construction, precedent field, capital input and resource scheme.
دیدگاه
٠

پس برپایه راهبرد تحلیلیswot, این مقاله بیانگر چهار سیاست شامل، ساختار منابع انسانی، سوابق قبلی، ورود سرمایه و طرح انگاره منابع می باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Notes: SWOT means Strength, Weakness, Opportunity and Threat.
دیدگاه
٠

نکته: حروف کلمهswot, , حروف اول واژه های انگلیسی: strengthقدرت، weakness ضعف، oppirtunity فرصت وthreat تهدید هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A hybrid type of society emerged, in which archaic social forces were harnessed to modern industrial techniques.
دیدگاه
٢

نوعی جامعه ی ترکیبی ظهور کرده که در آن نیروهای اجتماعی باستانی ( سنتی ) به تکنیک های صنعتی نوین چفت و بست شده اند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The hybrid stepping motor has two phases which are excited by positive or negative currents.
دیدگاه
٣

موتور پله ای، دو فاز دارد که جریان های مثبت و منفی تحریک می شود. موتور پله ای نوعی از موتور dc است که به صورت گسسته حرکت میکند. درون موتور پله ای چند ...

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A mule is a hybrid of a male donkey and a female horse.
دیدگاه
٢

قاطر دورگه ایست حاصل از الاغ نر و یک مادیان

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The new hybrid crops are much better at resisting disease.
دیدگاه
٣

محصولات هیبریدی جدید در برابر بیماری بسیار بهترند. ( بهتر عمل می نمایند )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The music was a hybrid of western pop and traditional folk song.
دیدگاه
٣

موسیقی ترکیبی بود از پاپ غربی و آهنگهای سنتی محلی

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The hybrid from a donkey and a horse is called a mule.
دیدگاه
٣

به دورگه حاصل از الاغ و اسب، قاطر می گویند. ( حاصل نتاج الاغ و اسب، قاطر است

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was bookish, a swot and very close to his mother.
دیدگاه
٠

اون یه کرم کتاب، خرخون و خیلی نزدیک به مامانش. ( بچه ننه )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You must swot up your English.
دیدگاه
٠

باید انگلیسیت رو کند و کاو کنی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This is also known as a SWOT analysis.
دیدگاه
٠

به این تکنیک، روش تحلیلی swotنیز گفته می شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
At school I certainly wasn't a swot, but I wasn't a layabout, either.
دیدگاه
٠

قطعا تو مدرسه خرخون نبودم، ولی بیخیال هم نبودم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Strategic planners use techniques such as SWOT analysis.
دیدگاه
٠

برنامه ریزان راهبردگرا ( استراتژیست ) از تکنیک هایی مانندروش تحلیلیswotاستفاده می کنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
So I strongly advise you to swot it up when you get home tonight.
دیدگاه
٠

پس اکیدا توصیه میکنم شب که خونه رسیدی، قشنگ ته و توش رو درآورده باشی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I have to swot it up because I'll teach it tomorrow.
دیدگاه
٠

باید حسابی مطلبو کاووش کنم فردا باید درسش بدم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Make sure you swot up on the company before the interview.
دیدگاه
٠

اطمینان حاصل کنید که قبل از جلسه مصاحبه زیر و بم شرکت را درآورده اید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I have to swot up my physics now.
دیدگاه
٠

الان مجبورم برای امتحان فیزیک جون بکنم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I have to swot up on phrasal verbs for a test tomorrow.
دیدگاه
٠

باید روی افعال عبارتی ( Phrasal verbs در زبان انگلیسی افعالی هستند که از ترکیب فعل با یک حرف اضافه یا قید ساخته می شوند. این افعال معمولا معنایی کامل ...

تاریخ
١ ماه پیش
متن
' Swot 'is a pejorative term for someone who studies a lot.
دیدگاه
٠

Swot کلمه ایست تحقیرآمیز که برای توصیف کسی که بسیار درس می خواند بکار می رود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He eased the Land-Rover off the road and up to the ranch house.
دیدگاه
٦

سرعت لندرور را کم کرد و بطرف خانه ویلایی مزرعه رفت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Julia had to subdue an urge to stroke his hair.
دیدگاه
٠

جولیا مجبور بود تمایلش برای شانه کردن موهای آن مرد را سرکوب کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I was overcome by an irresistible urge to cry.
دیدگاه
٠

میلی شدید برای گریستن بر من غلبه کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She fought back the urge to run.
دیدگاه
٠

دربرابر میلش به فرار مبارزه ( مقاومت ) کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I can never resist temptation/chocolate/the urge to laugh.
دیدگاه
٠

هرگز نمی توانم در برابر وسوسه خوردن شکلات/خندیدن مقاومت کنم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I felt a sudden urge to smash the teapot against the wall.
دیدگاه
٠

تمایلی ناگهانی برای کوبیدن قوری به دیوار احساس کردم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I felt an irresistible urge to laugh.
دیدگاه
٠

نتوانستم جلوی خندیدنم مقاومت کنم ( نتوانستم برابر خندیدن مقاومت کنم )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I felt an irresistible urge to laugh.
دیدگاه
٠

تمایلی مهارنشدنی به خندیدن احساس کردم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I felt an uncontrollable urge to scream.
دیدگاه
٠

تمایلی مهارنشدنی برای جیغ زدن احساس کردم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The urge to look was almost overwhelming.
دیدگاه
٠

تمایل به نگاه کردن تقریبا اجتناب ناپذیرست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A heart condition disqualified him for military service.
دیدگاه
٠

مشکلات قلبی باعث معافیت از انجام خدمت نظامی گردید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She was disqualified in the first round.
دیدگاه
٠

در دور اول فاقد صلاحیت شناخته شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Their health disqualified them from military service.
دیدگاه
٠

بدلیل مشکلات سلامتی از انجام خدمت نظامی محروم گردیدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Candidates found cheating in any exam will be disqualified from all their exams.
دیدگاه
٠

داوطلبانی که در هریک از امتحانات تقلب نمایند، از تمامی دیگر آزمونهایشان محروم خواهند شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Two top athletes have been disqualified from the championship after positive drug tests.
دیدگاه
٠

دوورزشکار رده بالا، پس از مثبت شدن نتیجه تست مواد مخدر، از دور مسابقات قهرمانی محرومیت گرفند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Players are warned, fined and can even be disqualified for unsporting actions in the heat of contest.
دیدگاه
٠

بازیکنان در گرماگرم رقابتها درصورت انجام اقدامات غیرورزشکارانه، اخطار می گیرند، جریمه می شوند و حتا ممکن است محروم شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The gold-medal winning weightlifter was disqualified after testing positive for anabolic steroids.
دیدگاه
٠

برنده مدال طلای وزنه برداری پس از مثبت شدن تست آنابولیک استروئید محروم گردید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was disqualified from the competition on a technicality.
دیدگاه
٠

بدلایل فنی از دوررقابتها، محروم شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Anyone caught cheating will be immediately disqualified from the exam.
دیدگاه
٠

اگر کسی هنگام تقلب گیر بیفتد بلافاصله از امتحان محروم خواهد شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Anyone caught cheating will be immediately disqualified from the exam.
دیدگاه
٠

هرکسی که درحال تقلب شناسایی شود، بلافاصله از آزمون سلب صلاحیت می گیرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was disqualified from the council for non-attendance.
دیدگاه
٠

در شورا، بدلیل عدم حضور رد صلاحیت شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was convicted of corruption, and will be disqualified from office for seven years.
دیدگاه
٠

متهم به فساد بود واین بمدت سال اورا از انجام کاراداری سلب صلاحیت می کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Her age disqualified her for the job.
دیدگاه
٠

سن او، صلاحیت این کاررا از او می گرفت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We urge you to adopt all necessary measures to guarantee people's safety.
دیدگاه
٠

از شما درخواست می شود، تمامی اقدامات لازم را در خصوص تضمین امنیت مردم مبذول فرمایید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The hot water was springing out of the tap.
دیدگاه
٠

آب داغ از شیر فواره می زد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A regional conflict would erupt into violent warfare.
دیدگاه
٣

درگیری منطقه ای بروزیافته تبدیل به نبردی سهمناک میشود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Steam and hot water erupt from geysers.
دیدگاه
٣

بخار و آب جوش از آبفشان ها فوران می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Ash began to erupt from the crater.
دیدگاه
٣

خاکستر ، از دهانه آتشفشان شروع به فوران کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The volcano could erupt at any time.
دیدگاه
٣

آتشفشان ممکن است هر لحظه فوران کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He avers that chaos will erupt if he loses.
دیدگاه
٣

قبول ندارد که اگر ببازد جوش می آورد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
My thoughts began to wander during the superintendent's verbose speech.
دیدگاه
٠

در طول سخنرانی دور و دراز مدیر، افکارم پرت شدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The committee chair is a verbose person, and this adds greatly to the length of meetings.
دیدگاه
٠

رییس کمیته مردی پرچانه ایست و این هم کمی به طولانی شدن جلسه می افزاید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I had seen her ruffle his hair as though he were a little boy.
دیدگاه
١

دیده بودم که موهای مرد را انگار که پسربچه ایست بهم می ریخت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
An adjustment of her tight neck ruffle, and Natalie continues, looking me straight in the eye with a stern glare.
دیدگاه
١

ناتالی ، یقه تنگ پرچین اش را درست کرد ، صاف به چشمانم نگاه کرد وعبوسانه خیره ماند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You shouldn't ruffle so easily.
دیدگاه
١

نباید اینقدر سریع بهم بریزید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I don't want to ruffle my hair.
دیدگاه
١

نمی خواهم موهایم را آشفته کنم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Can you seriously expect, for example, to ruffle a colleague's hair and not be patted on the backside in return?
دیدگاه
١

مثلا، جدا انتظار دارید موهای همکارتان را بهم بریزید و در مقابل دستی هم به پشتش نزنید؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Nothing could ruffle his composure.
دیدگاه
١

هیچ چیزی نمی توانست آرامشش را بهم بریزد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The neck was low and a narrow double ruffle decorated the neckline.
دیدگاه
١

یقه باز پرچین دوردیفه ای دورگردنش را زینت می داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Nothing can ruffle her gentle disposition.
دیدگاه
١

هیچ چیزی خلق و خوی آرام اورا بهم نمی ریزد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Its body plumage suddenly began to ruffle and swell.
دیدگاه
٠

ناگهان پرهای بدنش شروع کردند به بهم ریختن و تورم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Her blouse has a ruffle of lace around the neck.
دیدگاه
٠

بلوزش ، یقه پرچینی داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Nothing ever seems to ruffle Susan.
دیدگاه
٠

هیچ چیز "سوزان"را بهم نمی ریزد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Don't ruffle my hair, I've just combed it.
دیدگاه
٠

موهامو بهم نریز، تازه شونه شون کردم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
At the reunion I met a friend I hadn't seen for twenty years.
دیدگاه
٠

در دورهمی ، دوستی را بعد از بیست سال دیدم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They're having an old boys' reunion next month.
دیدگاه
٠

ماه آینده، دورهمی شاگردقدیمی هاست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
If you don't come to the reunion you'll be sorely missed.
دیدگاه
٠

اگر به دورهمی تشریف نیآورید ، جایتان حسابی خالی خواهد بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She was sorely missed at the reunion.
دیدگاه
٠

جایش حسابی در دورهمی خالی بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It was a joyful reunion of all the family.
دیدگاه
٠

دورهمی شادی برای همه خانواده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The college reunion was a great nostalgia trip.
دیدگاه
٠

دورهمی دانشکده، سفر خاطره انگیز بزرگی بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Christmas is a time of reunion.
دیدگاه
٠

کریسمس فرصتی برای دورهم بودن است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Our reunion knits up the old friendship.
دیدگاه
٠

دورهمی هایمان ، دوستیها مان را بهم پیوند می زند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The Association holds an annual reunion.
دیدگاه
٠

انجمن سالی یکبار گردهمایی دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We had a happy reunion after many years.
دیدگاه
٠

پس از سالیان سال دورهمی شادی داشتیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
May your reunion be happy throughout the year.
دیدگاه
٠

امیدکه دورهمی هایتان در طول سال شادمان باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The reunion is held every two years.
دیدگاه
٠

این دورهمی هردوسال یکبار برگزار می شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Methods Adopt instrumental bacterial incubating and susceptivity test.
دیدگاه
٠

روشهای بکارگرفته شده برای تزریق باکتریایی و آزمون حساسیت سنجی

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She could easily see the broadness of his shoulders underneath a tailored white sports shirt.
دیدگاه
٠

براحتی می توانست پهنای شانه های آن مردرا از زیر پیراهن سفید خوش دوختش ببیند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The wheat is springing up now.
دیدگاه
٠

حالا گندمها ناگهان سر بر می آورند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The hot water was springing out of the tap.
دیدگاه
٠

آب داغ از شیر فوران می کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Opposition groups are springing up like mushrooms.
دیدگاه
٠

گروههای مخالف دارند مثل قارچ سبز می شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Life has a habit of springing surprises.
دیدگاه
٠

کار همیشگی زندگی خلق ناگهانی شگفتی هاست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
New towns are springing up to house the increasing population.
دیدگاه
٠

شهرهای جدیدی درحال سبز شدن هستند تا جمعیت در حال افزایش را در خود جای دهند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Play areas for children are springing up all over the place.
دیدگاه
٠

فضای بازی کودکان همه جا سبز می شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Oil is springing out from the well.
دیدگاه
٠

نفت درحال فوران از چاه هاست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Owners of personal computers now are springing up.
دیدگاه
٠

این روزها دارندگان کامپیوتر شخصی بسرعت در حال افزایش هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
New houses were springing up all over the town.
دیدگاه
٠

خانه های جدید همه جای شهر سبز می شدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
'Let's go!' he said, springing into action.
دیدگاه
٠

درحالیکه بسرعت مشغول کار می شدگفت":بزن بریم ( بریم توکارش! ) "

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Fast-food restaurants are springing up all over town.
دیدگاه
٠

رستورانهای فست فودی همه جای شهر سبز می شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
What are the chances of these molecules springing spontaneously into existence?
دیدگاه
٠

احتمال پدیدآمدن خودبخودی این مولکولها چقدر است؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She likes springing surprises on people.
دیدگاه
٠

دوست دارد شگفتی های ناگهانی برای مردم درست کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Once the disclosure saw to walk eye, all everythings left the cajolery only.
دیدگاه
٠

به محض اینکه، موانع کناررفتند، فقط تملقها برجاماندند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Mama, was always good at fooling people, and I used to take her cajolery as consolation.
دیدگاه
٠

ماما همیشه در خر کردن مردم خوب بود و من همیشه تملق هایش را دلداری میدیدم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Later by means of threats and cajolery, I finally got to the bottom of it.
دیدگاه
٠

بعدها با تهدید و تملق، بالاخره ته و توی قضیه را درآوردم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Cajolery is as vital a quality as conviction, and some Tories wonder whether Thatcher has the skills necessary to keep dissident ministers in line.
دیدگاه
٠

خوشزبانی مشخصه ای به همان ضرورت داشتن باورقوی ست، برخی محافظه کاران شک دارند که تاچر مهارت های لازم برای حفظ وزرای مخالف را در آمادگی دارد یا خیر.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Only a fool will believe your cajolery.
دیدگاه
٠

فقط یک احمق، چرب زبانیهای تورا باور می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They long for simplicity, romance and cajolery .
دیدگاه
٠

آنها در آرزوی سادگی، عاشقانگی و خوشزبانی هستند. .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The wound hasn't healed, there's still some discharge.
دیدگاه
٠

زخم خوب نشده، هنوزهم اطرافش چرک هست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He received an honourable discharge from the army.
دیدگاه
٠

محترمانه از ( خدمت در ) ارتش ترخیص شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The judge gave him a one-year conditional discharge.
دیدگاه
٠

به او براءت ( عفو ) مشروط داده شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was given a dishonourable discharge .
دیدگاه
٠

او رااخراجش کردند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The trustees failed to discharge their duties properly.
دیدگاه
٠

هیات امنا ( سرپرستان ) نتوانستند بدرستی وظایفشان را ادا نمایند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We have to discharge ourselves of our duties.
دیدگاه
٠

بایدخودرا از مسوولیتهایمان خلاص کنیم

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The wound hasn't healed, there's still some discharge.
دیدگاه
٠

زخم هنوز خوب نشده است، دورش ترشح وجود دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The White Woman lifted a snub nose to point politely.
دیدگاه
٠

زن سفید به نشان اشاره ای مودبانه، بینی سربالایش را بالا برد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The first-term legislator, owner of a fish and chips shop, was elected with no particular platform.
دیدگاه
٠

قانونگزار دوره اول، صاحب یک مغازه خوراک ماهی، سیب زمینی، بدون هرگونه تریبون خاصی، انتخاب گردید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Thomas Birmingham, a third-term legislator, is expected to take over the post.
دیدگاه
٠

انتظار می رود، توماس بیرمنگام، قانونگزار دوره سوم، این منصب را برعهده گیرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The legislator, for example, has reason to impose a certain tax.
دیدگاه
٠

بعنوان مثال قانونگزار می تواند، برای مالیاتی خاص، مصداقی وضع نماید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Fortunately only one legislator was seriously hurt.
دیدگاه
٠

خوشبختانه تنها یکی از قانونگزاران صدمه جدی دیده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The government granted an amnesty for all former terrorists.
دیدگاه
٠

دولت حکم عفو همه تروریست ها رااعطا نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Amnesty International chronicles cases of torture and mutilation.
دیدگاه
٠

عفو بین الملل موارد شکنجه و قطع عضو را شرح می دهد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Amnesty International opposes the death penalty as a violation of the right to life.
دیدگاه
٠

عفو بین الملل با مجازات اعدام بعنوان ناقض حق حیات مخالف است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The king decreed a general amnesty.
دیدگاه
٠

پادشاه حکم عفو عمومی صادر نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A general amnesty for political prisoners may be in the offing.
دیدگاه
٠

ممکن است عفو عمومی زندانیان سیاسی درراه باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Amnesty workers have been barred from Sri Lanka since 198
دیدگاه
٠

عوامل عفو بین الملل از سال؟ 198از سریلانکا منع شده اند

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The government granted an amnesty to all political prisoners.
دیدگاه
٠

دولت تمامی زندانیان سیاسی را عفو نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
An amnesty has been declared.
دیدگاه
٠

عفو اعلام گردیده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The new emperor declared a total amnesty.
دیدگاه
٠

امپراتور جدید عفو عمومی اعلام نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The opening speech was by Bob Alan representing Amnesty International.
دیدگاه
٠

سخنران افتتاحیه، باب آلن، نماینده عفو بین الملل بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Amnesty International denounced the failure by the authorities to take action.
دیدگاه
٠

عفو بین الملل ترک فعل مقامات را در اقدام عملی محکوم نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
And since Al has decided to snub the press, he is in the unfortunate position of having to answer for him.
دیدگاه
٠

از آنجا که "ال" تصمیم گرفته به رسانه ها بی اعتنایی کند، او در موقعیت ناخوشایند پاسخگویی بجایش قرارگرفته است

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Wish you can benefit from our online sentence dictionary and make progress day by day!
دیدگاه
٠

امیدواریم بتوانید از فرهنگ آنلاین جملات ما استفاده نمایید و روزبروز پیشرفت بفرمایید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Charles Howard had just delivered me a colossal snub.
دیدگاه
٠

همین تازگی ها چارلز هوارد فحاشی زیادی به من کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
High-schoolers will often snub anyone they feel is different or strange.
دیدگاه
٠

اغلب دبیرستانی های سال بالا، به هرکسی که بنظر متفاوت بیاید، بی اعتنایی می کنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Male speaker It's not a snub.
دیدگاه
٠

سخنگوی مرد، این یک بی اعتنایی نیست ( متن ناقص است )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Her absence was not intended as a snub.
دیدگاه
٠

قصدش از غیبت، بی اعتنایی نبود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Corrie had a short, snub nose and rosebud mouth, and her eyes were a smoky grey.
دیدگاه
٠

"کووری" بینی کوتاه و سربالا، لبانی غنچه و چشمانی دودی رنگ داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The assistant director took it as a snub when he was not invited to the conference.
دیدگاه
٠

معاون مدیر عدم دعوت به همایش را یک بی اعتنایی تلقی کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Rebel Despite this snub, Johnston has been careful to avoid a public row at Goodison.
دیدگاه
٠

جانستون در شورشی علیرغم این بی اعتنایی، مواظب بود آشوب عمومی در گودیسون در نگیرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The White Woman lifted a snub nose to point politely.
دیدگاه
٠

زن سفید برای اشاره ای مودبانه، با غرور بینی اش را بالا برد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
President Clinton's nomination represents a double snub say critics.
دیدگاه
٠

منتقدین می گویند، اعلام نامزدی رئیس جمهور کلینتون، بیانگر بی اعتنایی مضاعفی است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In another snub, the amount saved will be redirected to Labour councillors and MEPs.
دیدگاه
٠

در تحقیری دیگر، مبلغ پس انداز به اعضای حزب کارگر و پارلمان بر خواهد گشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Meanwhile Newcastle have delivered a bizarre snub to the losers in the bitter power struggle against chairman Sir John Hall.
دیدگاه
٠

در همین بین، نیوکاسل بی اعتنایی عجیبی تحویل بازندگان جنگ قدرت با رئیس" جان هال" داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Eisenhower saw the action as a deliberate snub.
دیدگاه
١

آیزنهاور این امر ا یک بی اعتنایی عمدی دید ( یافت )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He took the opportunity to deliver us another snub.
دیدگاه
١

او فرصت یافت باردیگری بی اعتنایی تحویلمان دهد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I considered it a rude snub when I was not invited to the party.
دیدگاه
٢

وقتی که به مهمانی دعوت نشدم، اینکارا بی اعتنایی بی ادبانه ای دانستم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Sandra was tormented by the thought that she might be snubbed by her classmates.
دیدگاه
٢

ساندرا از فکر اینکه شاید دوستانش به او بی اعتنایی کنند، عذاب می کشید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Darryllater apologized to Sally for snubbing her at the dance.
دیدگاه
٢

داریل از سالی بخاطر اینکه در مجلس رقص به او بی اعتنایی کرده بود پوزش خواست

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The general made one last desperate effort to retrieve the situation.
دیدگاه
٠

ژنرال آخرین تلاش نومیدانه اش را برای بازیابی وضعیت انجام داد

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Employers are anxious to retrieve the investment they have made in training their employees.
دیدگاه
٠

کارفرمایان نگران بازیابی سرمایه گذاریهایی را بر آموزش کارکنانشان هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Computers can instantly retrieve millions of information bits.
دیدگاه
٠

کامپیوترها قادرندمیلیونها بیت اطلاعات را بسرعت بازیابی نمایند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They have to retrieve the situation by reducing their expenses.
دیدگاه
٠

باید با کاهش هزینه هایشان، وضعیت را بازیابی کنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This software helps firms archive and retrieve emails.
دیدگاه
٠

این نرم افزار به شرکت ها در بایگانی و بازیافت ایمیل ها کمک می نماید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The program allows you to retrieve items quickly by searching under a keyword.
دیدگاه
٠

برنامه به شما اجازه میده تمامی اقلام را بسرعت با جستجوی تحت یک کلمه کلیدی پیدا کنید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It took four days to retrieve all the bodies from the crash.
دیدگاه
٠

چخارروز طول کشید تا تمام جنازه های حادثه سقوط هواپیما پیدا شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The police have managed to retrieve some of the stolen money.
دیدگاه
٠

پلیس ترتیبی داده تا بخشی از پول ربوده شده پس گرفته شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The men were trying to retrieve weapons left when the army abandoned the island.
دیدگاه
٠

افراد سرگرم پس گرفتن اسلحه های باقیمانده بودند که ارتش جزیره را ترک کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was determined to retrieve his honor.
دیدگاه
٠

مصمم بود شرافتش را بازپس گیرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Most stars are not visible to the naked eye.
دیدگاه
٣

غالب ستارگان با چشم غیرمسلح قابل مشاهده نیستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is a visible star in the sky.
دیدگاه
٣

ستاره ای مرئی در آسمان است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Beyond the red end of the visible light spectrum is infrared.
دیدگاه
٣

فراتر از رنگ قرمز در طیفهای مرئی نور، رنگ مادون قرمز ( فروسرخ ) است

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The hills were barely visible through the mist.
دیدگاه
٣

بزحمت می شد تپه ها را از خلال مه دید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The logo was still visible but less obtrusive this time in beige.
دیدگاه
٣

آرم همچنان در دیدرس مانده بود ولی این بار با رنگ بژ کمتر چشم را می زد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The scars remained visible all her life.
دیدگاه
٣

زخمها همچنان در تمامی طول زندگیش مشهود ماندند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She scorns the visible trappings of success, preferring to live unnoticed.
دیدگاه
٣

او تله های آشکار موفقیت را مسخره می کند، ترجیح می دهد نادیده انگاشته شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The result could herald the revival of the dormant kit car industry.
دیدگاه
١

نتیجه ممکن است نویدبخش احیای صنعت خفته کیت کار باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Pale lemon primroses and polyanthus in paint-box colours herald in spring joyfully.
دیدگاه
١

پامچالهای لیمویی روشن، و پلیرآنتوس در سطل های رنگ، خبر از بهاری پرنشاط می دهند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Sunday's papers, including the Sunday Herald, reported that an unidentified man was still being questioned in connection with Puddephat's murder.
دیدگاه
١

روزنامه های روز یکشنبه، از جمله ساندی هرالد، گزارش کردند که هنوز هم مردی با هویت ناشناس در خصوص قتل puddephat تحت بازجویی ست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Henry despatched his royal herald, Rouge Croix, in return.
دیدگاه
٠

"هنری"، در مقابل پیک سلطنتی خود، صلیب سرخرنگ، را فرستاد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The first buds herald spring.
دیدگاه
٠

نخستین شکوفه ها خبر از بهار می دهند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The cuckoo is the herald of spring.
دیدگاه
٠

فاخته، پیک بهارست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The coming year may herald a change in strategy for major publishers.
دیدگاه
٠

شاید سال پیش رو، خبر از تغییر راهبردی بیشتر برای ناشران عمده بدهد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I welcome the report as a herald of more freedom, not less.
دیدگاه
٠

من از گزارش بعنوان منادی آزادی های بیشتر استقبال میکنم و نه بیشتر از آن.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In England the cuckoo is the herald of spring.
دیدگاه
٠

در انگلستان فاخته پیک بهارست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Apple is burdened with higher development costs than its competition; yet it has had to cut prices to compete.
دیدگاه
٠

اپل در مقایسه با رقیبش بیشتر تحت فشار هزینه های توسعه است، بااینهمه مجبور به کاهش قیمت هاست تا بتواند رقابت کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They have burdened themselves with a high mortgage.
دیدگاه
٠

خود را زیر فشار رهن زیادی گذاشتند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Anna and Rosemary arrived burdened by bags and food baskets.
دیدگاه
٠

آنا و رزماری زیر بار کلی کیف و پلاستیک های خرید به خانه آمدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The economy was further burdened by a flood of refugees.
دیدگاه
٠

اقتصادبیشتر تحت فشار سیل پناهندگان بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She was burdened with a large quantity of parcels.
دیدگاه
٠

کلی بسته های بزرگ را بردوش می کشید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She got off the bus, burdened with two heavy suitcases.
دیدگاه
٠

زیر بار دوچمدان سنگین از اتوبوس پیاده شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Nicaragua was burdened with a foreign debt of $11 billion.
دیدگاه
٠

نیکاراگویا تحت فشار بدهی های خارجی 11میلیارد دلاری بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Industry is heavily burdened with taxation.
دیدگاه
٠

صنعت بشدت زیر فشار مالیات ستانی است

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They were burdened with heavy taxation.
دیدگاه
٠

زیرفشارمالیاتهای سنگین بودند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was burdened with crippling debts.
دیدگاه
١

اوزیرفشار بدهی های فلج کننده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Hundreds of fans will be in the audience over the next two nights just waiting to devour those lines.
دیدگاه
٠

صدها طرفدار در این دوشب آتی فقط برای بلعیدن آن خطوط در میان حضار خواهند بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Shove his face into his own shit, they were learning, and he will devour it, smacking his lips.
دیدگاه
٠

چهره اش را در گند خودش فروکن، آنهاداشتند یاد می گرفتند، او خواهد بلعید و لبانش راملچ ملوچ می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Not so natural to put her down with a thud and devour her with a kiss.
دیدگاه
٠

دختر را به شکلی نه چندان طبیعی محکم به زمین انداخت و با بوسه ای اورا بلعید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Sometimes they burrow through the cheeks and devour the tongue. '.
دیدگاه
٠

گاهی در گونه ها تونل می زنند و زبان را می بلعند. ( تصور می کنم جمله ای از 1984اورول باشه )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The seasons would devour one another.
دیدگاه
٠

فصلها یک دیگر را می بلعند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Devour all on your deadly pyre!
دیدگاه
٠

همه را در آتش مرگبار ت فرو ده

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A medium-sized dog will devour at least one can of food per day.
دیدگاه
٠

یک سگ سایز متوسط حداقل یک قوطی غذای کنسروی را درروز می بلعد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Men live like fish, the great ones devour the small.
دیدگاه
٠

انسانها مثل ماهی ها زندگی می کنند، درشتها، ریزها را می بلعند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
My aunt devours four or five mystery books each week.
دیدگاه
٠

عمه ام ( خاله، زندایی، زن عمو ) هر هفته، چهار، پنج کتاب معمایی را با ولع می خواند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It was a horrid sight to see the lion devour the lamb.
دیدگاه
٠

صحنه ای که شیر، بره رابلعید، ترسناک بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Can you account for your movements on that night?
دیدگاه
٢

میتوانی دلیل حرکت آن شب خود را توضیح بدهی؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Recent pressure at work may account for his behavior.
دیدگاه
٣

شاید فشارکاری اخیر دلیل رفتار او باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
North American sales account for 40% of the worldwide market.
دیدگاه
٣

فروش های آمریکای شمالی40درصداز بازار جهانی به حساب می آیند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I can't account for Peter's un- happiness.
دیدگاه
٣

نمی توانم مسوول ناخرسندی پیتر باشم. ( مسوول ناخرسندی پیتر نیستم )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
His boss called him to account for failing to meet the deadline.
دیدگاه
٣

رئیسش اورا به دلیل توضیح عدم رعایت مهلت احضار کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You will have to account for the disappearance of the money.
دیدگاه
٣

مجبورخواهی شد راجع به ناپدیدشدن پول ها توضیح بدهی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Cultural background might account for some of the variations noted in the studies.
دیدگاه
٣

شاید پیش زمینه فرهنگی، مسبب برخی از تغییراتی باشد که در مطالعات خاطر نشان شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Now, the gene they discovered today doesn't account for all those cases.
دیدگاه
٣

درحال حاضر، ژنی که امروز کشف کردند، مسوول همه آن موارد به حساب نمی آید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Fights among rival gangs account for most murders in the city.
دیدگاه
٣

مبارزات میان باندهای رقیب مسوول بیشتر قتل های شهر به حساب می آیند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Lauren could not account for her mistake.
دیدگاه
٣

لورن نتوانست اشتباه خود را توجیه نماید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Computers account for 5% of the country'scommercial electricity consumption.
دیدگاه
٣

کامپیوترهامسوول 5درصد مصرف تجاری برق کشور بحساب می آیند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I was called to account for my conduct by the headmistress.
دیدگاه
٣

برای توضیح رفتارم به دفتر مدیره مدرسه فراخوانده شدم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The store debited his account for the purchase.
دیدگاه
٣

فروشگاه حساب اورا بخاطر خرید، بدهکار کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
How do you account for the fact that unemployment is still rising?
دیدگاه
٣

چگونه این واقعیت راکه بیکاری همچنان درحال افزایش است را توضیح می دهید؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Foredeck plates pulled down against camber of deck beams.
دیدگاه
٠

صفحات عرشه جلویی برای جلوگیری از نور عرشه به پایین خم شده بودند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Prevents wet feet when working on the foredeck or on the lee rail in rough weather.
دیدگاه
٠

در توفان های سخت ، هنگام کار روی نرده ها یا جلوی عرشه از خیس شدن پاهایتان جلوگیری می نماید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A quick visit to the foredeck revealed the truth.
دیدگاه
٠

نگاهی کوتاه به جلوی عرشه حقیقت را برملا کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The foredeck man snubbed it on the cleat.
دیدگاه
٠

ملوان بخش جلویی عرشه آن را روی تخته باریکه نادیده گرفت. جمله بسیار نامفهوم است و کاش حداقل یک جمله قبل یا بعد می آمد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The records contain the bank details of all employees.
دیدگاه
٣

سوابق حاوی جزییات بانکی تمام مستخدمین است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
UN peacekeepers are struggling to contain the escalating violence.
دیدگاه
٣

نیروهای حافظ صلح در تلاشند جلوی شدت گرفتن خشونتها را بگیرند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Her blood was found to contain poison.
دیدگاه
٣

در خونش سم پیدا شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Doctors are struggling to contain the epidemic.
دیدگاه
٣

پزشکان در تلاشند این همه گیری را مهار کنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It might contain something of value.
دیدگاه
٢

شاید چیز ارزشمندی درآن باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This drink doesn't contain any alcohol.
دیدگاه
٣

این نوشیدنی حاوی الکل نیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This brand of tinned food does not contain artificial coloring.
دیدگاه
٣

این برند غذای کنسروشده رنگ غیرطبیعی ندارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He could hardly contain his fury.
دیدگاه
٣

بسختی خشمش را فروخورد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Some mushrooms contain a deadly poison.
دیدگاه
٣

برخی قارچها حاوی سمهای کشنده ای هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She was highly complimentary about my paintings.
دیدگاه
٥

خیلی نقاشی هایم را تمجید می کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She was extremely complimentary about his work.
دیدگاه
٥

( آن خانم ) خیلی کار او را تمجید می کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She prefixed a few complimentary remarks to her speech.
دیدگاه
٥

قبل از سخنرانی چند جمله تمجید آمیز گفت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We often get complimentary remarks regarding the cleanliness of our patio.
دیدگاه
٥

اغلب اظهارات تمجیدآمیزی راجع به تمیزی پاسیومان دریافت می کنیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Our guests said some very complimentary things about the meal I'd cooked.
دیدگاه
٥

میهمانان مان چیزهای تمجیدآمیزی راجع به غذایی که پخته بودم گفتند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Everyone had been most complimentary about the costumes.
دیدگاه
٥

همه بیشتر راجع به لباسها تمجید می کردند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She made some very complimentary remarks about my English. It can also mean 'free':There was a complimentary basket of fruit in our room. Complementary:The team members have different but complementary skills.
دیدگاه
٦

خیلی راجع به انگلیسی من تعارف کرد. این کلمه "رایگان "هم معنی می دهد:سبد رایگان میوه در اتاق مان بود"اعضای تیم مهارتهای گوناگون ولی تحسین برانگیزی دار ...

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Jennie was very complimentary about Katharine's riding.
دیدگاه
٥

جنی خیلی راجع به رانندگی کاترین تعارف کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She made some highly complimentary remarks about their school.
دیدگاه
٥

اظهارات بسیار تمجید آمیزی راجع به مدرسه آنها نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The supermarket operates a complimentary shuttle service.
دیدگاه
٥

سوپرمارکت خدمات تحویلی رایگان راه اندازی می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
His remarks were the reverse of complimentary.
دیدگاه
٢

اظهاراتش وارونه تعارفات بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The staff have been very complimentary, and so have the customers.
دیدگاه
٣

کارکنان بسیار تحسین برانگیز بودند و همچنین مشتریانشان.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
As the biggest selling point, the feature of rurality make rural tourism be developing prosperously.
دیدگاه
١

جنبه روستایی گردشگری دهکده، بزرگترین نکته قابل عرضه است که چشم انداز روبه رشدی دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The problems of rurality appear to be intractable.
دیدگاه
١

بنظر می رسد که مشکلات روستایی حل ناشدنی ( غیرقابل کنترل ) باشند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The townspeople are attracted by charming and gentle rurality scene, rural culture breath, fresh vegetable and fruit, local rustic life .
دیدگاه
١

شهرنشینان مجذوب شکوه و آرامش مناظر روستایی، حال و هوای فرهنگی روستا، میوه و سبزیجات و زندگی بومی روستایی می شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Except husbandry and rurality, what else is conversed in the prerequisite of the content; the meter or rhymes of poem is not subject to the coming spring rain.
دیدگاه
١

چه چیز دیگری بجز دامداری و حال و هوای روستایی پیش نیاز محتوای این طرح است، وزن یا قافیه شعر ربطی به باران بهاری درراه ندارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The rurality of the small village I am living is very beautiful.
دیدگاه
١

حال و هوای روستایی دهکده کوچکی که درآن زندگی می کنمبسیار زیباست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The incredible view of rurality is waiting the convergence of various advanced factors and elements to jointly write down the splendid chapter of human beings of challenging the future.
دیدگاه
١

منظره های باورنکردنی روستایی چشم انتظار همگرایی عوامل و عناصر گوناگون و پیشرفته است تافصلی باشکوه از چالشهای آینده انسان را رقم بزند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Telecommunications could erase all these indicators of rurality.
دیدگاه
١

مخابرات می تواند همه این مشخصه های ( حال و هوای ) روستایی را از میان بردارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
My ankle is still too painful to walk on.
دیدگاه
١

قوزک پایم هنوز اینقدر درد دارد که نتوانم راه بروم. ( اینقدر درد دارد که نمی توانم راه بروم. )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Bo rose rapidly in the movement.
دیدگاه
١

"بو" به سرعت از جایش برخاست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Say, bo, what was all the noise around here last night?
دیدگاه
١

خب "بو" اینهمه سرو صدای این دوروبر دیشب چی بود؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is better bo have love and lost than never to have loved at all.
دیدگاه
١

بهتراست عشق را داشت و از دست داد تا اینکه اصلا عشقی نداشته باشی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The dimensions of the market collapse were certainly not anticipated.
دیدگاه
١

قطعا ابعاد سقوط بازار پیش بینی نشده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We're heading for a catastrophe of enormous dimensions.
دیدگاه
١

بسوی فاجعه ای با ابعادبسیار پیش می رویم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The dimensions of the difficulty for the hydraulic project have only recently been recognized.
دیدگاه
١

ابعاد دشواری پروژه هیدرولیک بتازگی مشخص شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
What are the dimensions of the room?
دیدگاه
١

اتاق چنددرچند است؟ ( ابعاد اتاق چیست؟ )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Thus, the two brothers with a broom and dustpan to sweep up the sun terrace.
دیدگاه
٠

پس دوبرادر با یک جارو و خاک انداز. . . . برای جاروی ایوان خورشید ( فعل ندارد )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Hence, two people of brothers take broom and dustpan, arriving veranda uping to sweep sunlight.
دیدگاه
٠

از این رو دوبرادر جارو و خاک انداز را برداشتند، به ایوان رسیدند تا نور خورشید را جارو کنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A dustpan is often used to pickup rubbish.
دیدگاه
٠

غالبا از خاک انداز برای جمع کردن آشغال استفاده می شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Sweep the melon - seed shells into a dustpan.
دیدگاه
٠

پوسته تخمه خربزه ها روبریز تو خاک انداز.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Sweep the melon - seed shells into a dustpan.
دیدگاه
٠

پوست تخم خربزه هارو جارو کن تو خاک انداز.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A dustpan full of horse manure with the dustpan's brush stuck firmly into the stuff.
دیدگاه
٠

خاک اندازی پراز کود اسب، درحالی که فرچه خاک انداز محکم به اون چیزا چسبیده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She emptied the dustpan and searched for something else to do, straightening the Christmas cards on the mantelpiece as she passed.
دیدگاه
٠

خاک انداز را خالی کرد و بدنبال کار دیگری گشت تا انجام دهد، سرراه کارتهای کریسمس را روی طاقچه بالای بخاری ( شومینه ) را صاف کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I dropped the dustpan and ran indoors.
دیدگاه
٠

خاک انداز را انداختم و به داخل دویدم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They display chocolates next to supermarket checkouts to encourage impulse buying.
دیدگاه
٣

شکلاتها را کنار صندوق فروشگاه به نمایش می گذارند تا خرید بی برنامه را تشویق کنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The man who lives next to you is sussed by the police in this case.
دیدگاه
٣

مردی که جنب شما زندگی میکند در این پرونده تحت تعقیب پلیس است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Next to his tanned face, hers seemed pallid and unhealthy.
دیدگاه
٣

کنار چهره برنزه او، صورت زن رنگ پریده و ( بیمارگونه ) بنظر می رسید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There's a nine - storey apartment building next to the bank.
دیدگاه
٣

کنار بانک آپارتمان نه طبقه ای قراردارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I sat down on the sofa next to Barbara.
دیدگاه
٣

بغل مبل کنار باربارا نشستم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The campsite is in a beautiful location next to the beach.
دیدگاه
٣

اردوگاه در محلی زیبا کنار دریاست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Can I sit next to you?
دیدگاه
٣

اجازه هست کنارشما بنشینم؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
If I see you next to never,how can we say forever.
دیدگاه
٣

اگر من تورا تقریبا هیچوقت نبینم، چطور بگوییم برای همیشه.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She set the tray down on a table next to his bed.
دیدگاه
٣

سینی را روی میز کنار تختش گذاشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's next to the coffee shop.
دیدگاه
٣

جنب کافی شاپ است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The seat next to him was vacant.
دیدگاه
٣

صندلی کنار ی اش خالی بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Cleanliness is next to godliness.
دیدگاه
٣

پاکیزگی ( نشانه ) ایمان است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Her job's so cushy: she does next to nothing and earns a fortune.
دیدگاه
٣

شغل راحتی دارد، تقریبا هیچ کاری نمیکند و پول خوبی در می آورد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Mira was there also, forlorn in the snowy courtyard as she contemplated Bicker leaving her yet again.
دیدگاه
٠

میرا هم آنجابود، تنها در حیاطی پربرف، و با خود فکر می کرد دوباره "بیکر" ترکش خواهد کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
One late autumn afternoon Snowy failed to turn up for his meal, so his master went out to look for him.
دیدگاه
٠

یک روز اواخر یک بعد از ظهر پاییزی، اسنویی ( برفی ) برای وعده غذایش پیدایش نشد، بنابراین صاحبش بیرون رفت تا دنبالش بگردد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
And these are rare snowy white wallabies, thought to be the only flock in the World.
دیدگاه
٠

و والابیهای ( نوعی کانگوروی ریز جثه ) سفید برفی ، که تصور می شودتنها گله آنهاباشد، وجود دارند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They often stood sentry on snowy nights.
دیدگاه
٠

اغلب شبهای برفی را نگهبان می ایستاد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The sleigh jingled along the snowy road.
دیدگاه
٠

زنگوله های سورتمه در طول جاده برفی صدا می کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It was a dead-cold snowy afternoon with no signs of life outside.
دیدگاه
٠

در بیرون بعدازظهر برفی بسیار سردی بود، بی هیچ نشانی از زندگی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The weather in January is often cold and snowy.
دیدگاه
٠

هوای ژانویه اغلب سرد و برفیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We've had a very snowy winter this year.
دیدگاه
٠

امسال زمستان بسیار پربرفی داشتیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Tom was inseparable from his dog, Snowy.
دیدگاه
٠

تام از سگش، برفی ( اسنوی ) ، جدا نمی شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The weather has been very snowy recently.
دیدگاه
٠

اخیرا هوا بسیار برفی بوده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
One snowy morning footprints and tyre marks were imprinted in the snow.
دیدگاه
٠

در یک صبح برفی، رد پاها و چرخهای ماشین بر برف نقش بسته بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We strode across the snowy fields.
دیدگاه
٠

با گامهایی بلند از مزارع پوشیده از برف گذشتیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Banks often offer their employees cheap mortgages.
دیدگاه
٠

بانکها اغلب به کارکنان خود وام های ارزان ( کم بهره ) می دهند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Cheap organic food is still difficult to come by.
دیدگاه
٠

هنوز هم تهیه غذای ارگانیک دشوار است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Accept no cheap imitations of our product!
دیدگاه
٠

هیچ کپی ارزانقیمتی از محصولات ما را نپذیرید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There is an abundant supply of cheap labour.
دیدگاه
٠

نیروی کاربسیار زیادی موجود است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The company provides cheap Internet access. In addition, it makes shareware freely available.
دیدگاه
٠

این شرکت اینترنت ارزان قیمت و علاوه برآن ، نرم افزارهای اشتراکی رایگان در درسترس قرار می دهد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
With competition from cheap imports, the British coal industry is facing a serious crisis.
دیدگاه
٠

صنایع زغال سنگ بریتانیا در رقابت با واردات ارزان قیمت با بحران جدی روبرو هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Smoke detectors are cheap and easy to put up.
دیدگاه
٠

سیستم های هشدار دود ارزان قیمت هستند و نصبشان راحت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The watch was cheap, but it goes quite well.
دیدگاه
٠

ساعت مچی ارزان قیمتی بود ولی خوب کار می کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They had a butler, a cook, and a maid.
دیدگاه
٠

آنها یک سرپیشخدمت، یک آشپز و یک خدمتکار داشتند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A maid brought me breakfast at half past eight.
دیدگاه
٠

خدمتکار صبحانه ام را ساعت هشت و نیم آورد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He signed to the maid to leave the room.
دیدگاه
٠

به خدمتکار اشاره کرد که اتاق را ترک کند ( ا مرخص کرد ) .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I have turned off my maid.
دیدگاه
٢

خدمتکارم ( نامزدم:بسته به متن ) را دلسرد کردم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Restructuring will inevitably entail compromises.
دیدگاه
٣

تجدید ساختار، مصالحه ناگزیری را خواهد طلبید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It will entail driving a long distance every day.
دیدگاه
٣

لازمه این امر رانندگی هرروزه مسافتی طولانی را در بردارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The enterprise will entail enormous expense and labour on us.
دیدگاه
٣

این سرمایه گذاری ( پروژه ) هزینه و کار زیادی را از ما خواهد طلبید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
That will entail an early start tomorrow morning.
دیدگاه
٣

لازمه این کار اینست که فردا صبح زود آغاز شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The journey will entail changing trains twice.
دیدگاه
٣

این مسافرت مستلزم دوبارتعویض قطارخواهد بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Such a decision would entail a huge political risk.
دیدگاه
٣

چنین تصمیمی، ریسک بزرگ سیاسی بدنبال خواهد داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
What does the job actually entail?
دیدگاه
٣

این شغل متضمن انجام چه کاریست؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He entered the village almost unobserved amid the general festivity.
دیدگاه
١

درمیان جشن عمومی، تقریبا بدون اینکه کسی متوجه اوشود وارد روستا شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Reluctance or an inability to make up one's mind; irresolution .
دیدگاه
٢

اکراه یا ناتوانی در اتخاذ تصمیم، بی تصمیمی، تردید

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is early days yet to make up one's mind.
دیدگاه
١

هنوز زود است که تصمیمی اتخاذ شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Make up one's mind about tomorrow's schedule according to a russian roulette.
دیدگاه
٢

اتخاذ تصمیم برای فردا مطابق با بازی رولت روسی

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Make up one's mind to do sth.
دیدگاه
٢

اتخاذ تصمیم برای انجام کاری

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was apparently quite converted from his anarchist views.
دیدگاه
٧

بنطر می رسد که کاملا عقاید آشوب طلبانه اش را تغییر داده.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She was taken to hospital, apparently amnesiac and shocked.
دیدگاه
٣

ظاهرا اورا بدلیل فراموشی و شوک، به بیمارستان بردند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The government has brutally crushed the rebellion.
دیدگاه
٣

دولت به طرزی وحشیانه شورش را در هم شکست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The rebellion is expected to further damage the country's image.
دیدگاه
٣

انتظار می رود که شورش، تصویر کشور را بیشتر مخدوش کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A little adolescent rebellion is commonly believed to be healthy.
دیدگاه
٢

باورعمومی اینست که سرکشی نوجوانی مفید است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
At last the rebellion was crushed down.
دیدگاه
٢

در نهایت، شورش در هم شکست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The British soon put down the rebellion.
دیدگاه
١

بریتانیا شورش را خیلی زود سرکوب کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
My small son kept up a running commentary for the whole trip.
دیدگاه
٠

پسر کوچکم تمام طول سفر را بصورت زنده گزارش کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
BBC1 will give a live commentary on the election results.
دیدگاه
٠

بی بی سی وان، گزارشی زنده از نتایج انتخابات خواهد داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The petty quarrels were a sad commentary on the state of the government.
دیدگاه
٠

درگیری های کوچک، تفسیری غم انگیز بود از وضعیت دولت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
That programme will include live commentary on the England-Ireland game.
دیدگاه
٠

این برنامه شامل گزارش زنده بازی انگلستان - ایرلند خواهد بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He is giving the commentary on the basketball game.
دیدگاه
٠

او در حال گزارش بازی بسکتبال است

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He kept up a running commentary on everyone who came in or went out.
دیدگاه
٠

او در مورد هرکسی که داخل یا خارج میشد، گزارشی زنده میداد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Our reporters will give a running commentary on the election results as they are announced.
دیدگاه
٠

خبرنگاران ما گزارش پویایی از نتایج انتخابات همزمان با اعلام آنها خواهند داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
His running commentary on the football match was excellent.
دیدگاه
٠

گزارش زنده او از مسابقه فوتبال عالی بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The commentary on the Olympic games was much better on the other channel.
دیدگاه
٠

گزارش ( تفسیر ) بازی های المپیکی در کانالهای دیگرخیلی بهتر بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The commentaries of explorers provide a rich historical resource.
دیدگاه
١

گزارش های کاوشگران، منبع تاریخی غنی ای فراهم آورد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The shooting in the school is a sad commentary on the state of the world.
دیدگاه
٢

تیراندازی در مدرسه، تفسیری غم انگیز از وضعیت جهانیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We listened to commentary on the works of art as we went through the museum.
دیدگاه
١

در طول بازدید از موزه به تفسیر آثار هنری گوش می دادیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There is something sinister at the back of that series of crimes.
دیدگاه
٥

در پس آن سلسله جرایم، چیزی شریرانه وجود دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There is a sinister side to these events.
دیدگاه
٣

جنبه ی شریرانه ای در این حوادث هست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She had a sinister foreboding that the plane would crash.
دیدگاه
١

او پیش بینی شومی حاکی از سقوط هواپیما داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was a handsome man in a sinister sort of way.
دیدگاه
١

مردی خوش قیافه بود از نوع شریرانه آن.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He looked at me in a sinister way.
دیدگاه
١

با نگاهی شیطانی به من نگریست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Dave sensed that something more sinister lay beneath the woman's cheerful exterior.
دیدگاه
١

*دیو"در پس ظاهر سرخوش زن، چیزی شریرانه تری نهفته است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We see in his novels his sinister, almost apocalyptic, vision of the future.
دیدگاه
١

دررمانهایش، دیدگاهی شوم و تاحدودی آخرالزمانی از آینده میبینم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The sinister atmosphere of the place left an indelible imprint on my memory.
دیدگاه
٠

فضای شیطانی آن مکان، اثر ماندگاری بر حافظه ام گذاشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In your remarks you alluded to a certain sinister design.
دیدگاه
٠

در اظهارات خود، به نقشه ی شوم خاصی اشاره کردید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There was something cold and sinister about him.
دیدگاه
٠

دراو چیزی سرد و شوم وجودداشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The more sinister explanation is that he is about to make mischief in the Middle East again.
دیدگاه
٠

توضیح شریرانه تر آنست که او در شرف شیطنتی دیگر در خاورمیانه است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I thought her speech had slightly sinister undertones.
دیدگاه
٠

بنظرم رسید که در پس کلامش، لایه ای از شرارت بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There was something sinister about Mr Scott's death.
دیدگاه
٠

چیزی شیطانی در مرگ آقای اسکات وجود داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The ruined house had a sinister appearance.
دیدگاه
٠

خانه مخروبه ظاهری شیطانی داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The ruined house had a sinister appearance.
دیدگاه
٠

خانه مخروبه ظاهری ( شوم و ) ترسناک داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I was frightened by the sinister shadow at the bottom of the stairs.
دیدگاه
٠

از سایه ترسناک پایین پله ها، وحشت زده شدم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
When the bank guard spied the sinister-looking customer, he drew his gun.
دیدگاه
٠

وقتی که نگهبان بانک زیرچشمی متوجه نگاه شرارت بار مشتری شد، تفنگش را بیرون کشید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The sinister plot to cheat the widow was uncovered by the police.
دیدگاه
٠

پلیس نقشه شریرانه فریب زن بیوه را برملا نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The scenery and weather were fabulous.
دیدگاه
٣

منظره و آب و هوا شگفت انگیز ( خارق العاده ) بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
During each war the monopoly capitalists amassed fabulous wealth.
دیدگاه
٠

در طی هر جنگ، سرمایه دارانی که انحصار داشتند، ثروت افسانه ای را روی هم انباشتند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
During each show we will be raffling a fabulous prize.
دیدگاه
٠

طی هر نمایش، جایزه شگفت انگیزی را قرعه کشی خواهیم نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The house had a fabulous view out to the Strait of Georgia and the Rockies beyond.
دیدگاه
٠

خانه منظره شگفت انگیز تنگه جورجیا و کوههای راکی را داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We're offering a fabulous free gift with each copy you buy.
دیدگاه
٠

با هر نسخه ای که بخرید، یک هدیه رایگان شگفت انگیز ارائه می کنیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The room has fabulous views across the lake.
دیدگاه
٠

اتاق منظره خارق العاده ای روبه دریاچه داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She bagged a fabulous fortune according to the will.
دیدگاه
٠

با توجه به وصیتنامه، ثروت حیرت انگیزی به جیب زد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The unicorn is a fabulous creature/beast.
دیدگاه
٠

تکشاخ، موجودی /جانوری افسانه ایست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She looked absolutely fabulous in her dress.
دیدگاه
١

در آن لباس کاملا خارق العاده بنظر می رسید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We had a fabulous time at the party.
دیدگاه
٠

اوقات خارق العاده ای داشتیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This is a fabulous sum of money.
دیدگاه
٠

پول خارق العاده ای است. ( محاوره ای:یک عالمه پول است )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This is a fabulous album. It's fresh, varied, fun.
دیدگاه
١

آلبوم شگفت انگیزی است، جدید، متنوع و سرگرم کننده.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A fabulous breakfast matters more than anything else.
دیدگاه
٠

یک صبحانه شگفت انگیزاز هرچیزدیگری مهمتراست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
As the agreement reads, we are bound to finish by next year.
دیدگاه
١

همانطور که توافق می گوید، بایدتا سال آینده تمام کنیم

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Her eyesight is poor now, but her husband often reads to her.
دیدگاه
١

حالا چشمانش ضعیف هستند، ولی شوهرش اغلب برایش چیزی می خواند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Don't interrupt the child now; she's reading.
دیدگاه
١

جلوی کلام بچه رو نگیر، داره چیزی میخونه

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I always read when I'm on the train.
دیدگاه
١

همیشه در قطار چیزی می خوانم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She read the children to sleep.
دیدگاه
١

برای بچه ها[ کتاب] می خواند تا بخوابند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He read anthropology at Oxford.
دیدگاه
١

در آکسفورد انسان شناسی خواند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They read humor into his remarks.
دیدگاه
١

از گفته هایش شوخی استنباط میشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We can't read the future.
دیدگاه
١

نمی توانیم آینده را پیشبینی کنیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The clock read eight.
دیدگاه
٢

ساعت عدد هشت را نشان می داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She can be hard to read sometimes.
دیدگاه
١

بعضی وقتها درک او سخت است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You read my mind! That's exactly what I was thinking!
دیدگاه
١

ذهنم را خواندی، دقیقا به همین فکر میکردم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He read his wife's signals, and they prepared to leave the party.
دیدگاه
١

علامت های خانمش را فهمید و آماده ترک میهمانی شدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I read her the whole book while she was in the hospital.
دیدگاه
١

زمانی که در بیمارستان بود، کل کتاب را برایش خواندم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The teacher read a story to the children, and they listened carefully.
دیدگاه
١

معلم برای بچه ها داستانی خواند و آنها با دقت گوش دادند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I read in the news this morning that another jet has been hijacked.
دیدگاه
١

امروز صبح خبر ربایش یک جت دیگر را خواندم. ( امروز صبح خبر یک جت ربایی دیگر را خواندم. )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I read that novel last year and loved it.
دیدگاه
١

پارسال آن رمان را خواندم و دوستش داشتم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I usually read magazines during my commute on the train.
دیدگاه
١

در مسیر رفت و آمدم با قطار، معمولا مجله می خوانم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You get a big salary incentive and free board and lodging too.
دیدگاه
٥

شما پاداش مالی خوب، اقامت وغذای رایگان دریافت خواهید کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Awards provide an incentive for young people to improve their skills.
دیدگاه
١

جوایز، در جوانان انگیزه ای می آفریند تا مهارت هایشان را بهبود بخشند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There is an added incentive for you to buy from our catalogue-a free gift with every purchase.
دیدگاه
١

برای شما که از کاتالوگ ما خرید میکنید، پاداش مضاعفی وجود دارد، یک هدیه با هرخرید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Bonus payments provide an incentive to work harder.
دیدگاه
١

پاداش ها، برای کار بیشتر انگیزه فراهم می نمایند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There will be a major incentive among TV channels to keep standards up.
دیدگاه
١

انگیزه زیادی میان کانالهای تلویزیونی برای حفظ استانداردها وجود خواهد داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She had the added incentive of being within reach of the world record.
دیدگاه
١

او انگیزه مضاعفی برای دستیابی به رکورد جهانی داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The emphasis is on the carrot of incentive rather than the stick of taxes.
دیدگاه
٢

تاکید بیشتر بر هویج تشویق است تا، چوب مالیات

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A little bonus will give the employees an incentive to work harder.
دیدگاه
٣

یک پاداش کوچک به کارمندان انگیزه می دهد تا بیشتر کار کنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The company operates a share incentive scheme for its workers.
دیدگاه
٥

شرکت برای کارگرانش یک طرح سهام تشویقی اعمال می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Neither side would have an incentive to start a war. Ergo, peace would reign.
دیدگاه
٥

هیچ طرف[مخاصمه] انگیزه ای برای شروع جنگ ندارد. ازاین رو صلح حکمفرما خواهد بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
As an added incentive, there's a bottle of champagne for the best team.
دیدگاه
١

بعنوان انگیزه مضاعف، برای بهترین تیم یک بطری شامپاین نیز هست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The most direct financial incentive to prevent rubbish is to charge people by the amount of rubbish they put out.
دیدگاه
٥

سرراست ترین انگیزه مالی برای جلوگیری از زباله، اینست که از افراد هزینه [دفع] زباله ای که بیرون می ریزندرا بگیریم. ،

تاریخ
١ ماه پیش
متن
an unattractive habit of interrupting
دیدگاه
٣

عادت نه چندان جذاب پریدن وسط حرف کسی

تاریخ
١ ماه پیش
متن
an unattractive shade of green
دیدگاه
٣

سایه سبز نه چندان جذاب

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Basic computer code consists of sequences of ones and zeros.
دیدگاه
٠

همه کدهای کامپیوتری شامل توالی یک ها و صفرهاست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The difficult part is learning the new computer codes after that it's all downhill.
دیدگاه
٠

بخش سختش ، یادگیری کد ( رمزینه ) های کامپیوتریه، دیگه بقیه ش سرازیریه ( کار آسون میشه )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Other record companies offered long, fattening lunches in over-priced restaurants as part of the deal-making process.
دیدگاه
٠

دیگر شرکتهای ظبط رستورانهایی را با منوی طولانی و غذاهای چاق کننده بعنوان بخشی از فرآیند توافق ساز پیشنهاد دادند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Besides fattening the wallets of local merchants, the negotiators challenged each other to solve disputes on agriculture and textiles.
دیدگاه
١

مذاکره کنندگان علاوه بر پر و پیمان کردن کیف پولهای خود، یکدیگر را برای حل و فصل اختلافات کشاورزی و نساجی به چالش کشیدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Revenge is sweet and not fattening. Alfred Hitchcock
دیدگاه
٣

انتقام شیرین است و نه چاق کننده. آلفرد هیچکاک

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The weight-conscious so often choose the most fattening dishes on the menu, in the mistaken idea that they were being virtuous.
دیدگاه
٢

علیرغم این نظر که افرادآگاه از چاقی خود مبرا ( ی از خوردن غذاهای چاق کننده هستند ) ، این افراد اغلب چاق کننده ترین غذاها را انتخاب میکنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Fats are the most fattening foods of all.
دیدگاه
٣

چربی چاق کننده ترین مواد غذاییست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Pasta is not as fattening as people think it is.
دیدگاه
٥

پاستا آنقدرها که مردم فکر می کنند چاق کننده نیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Some foods are more fattening than others.
دیدگاه
٣

بعضی غذاها چاق کننده تر ( از سایر غذاها ) هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The doctor has advised him to keep off fattening food.
دیدگاه
٥

دکتر به او توصیه کرد که از غذاهای چاق کننده بپرهیزد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We substitute margarine for cream because cream is fattening.
دیدگاه
٥

ما کره نباتی را جایگزین خامه کردیم ، چون خامه چاق کننده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Fame portends trouble for men just as fattening does for pigs.
دیدگاه
٥

شهرت برای مردان دردسر به دنبال می آورد همانگونه که پروار شدن برای خوکها!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We're fattening the livestock up for slaughter.
دیدگاه
٥

داریم احشام را برای کشتار پروار می کنیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You need fattening up a bit.
دیدگاه
٥

باید یک کم چاق ( تر ) بشی.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
For years the directors have been fattening on the efforts of the workers.
دیدگاه
٥

سالهاست که مدیران بواسطه تلاشهای کارگران پروار شده اند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Anne had a sharp tongue on her and had made enemies at court.
دیدگاه
٠

آنه زبان تندی دارد و در دربار ( یا دادگاه، بسته به متن ) برای خود دشمن ساخته است!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
No one can bear his sharp tongue.
دیدگاه
٠

هیچکس قادر به تحمل زبان تند او نیست

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This woman has a sharp tongue.
دیدگاه
٠

این زن زبون تندی داره!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Emma has a sharp tongue .
دیدگاه
٠

اِما زبون تند وتیزی داره!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Gina's sharp tongue will get her into trouble one day.
دیدگاه
٠

بالاخره یه روزی زبون تند جینا کار دستش میده ( تو دردسر میندازش ) !

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I dislike the man; he has such a sharp tongue.
دیدگاه
٠

ازش خوشم نمیآد، زبون تندی داره

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Jane has rather a sharp tongue, I'm afraid.
دیدگاه
٠

شرمنده ام، جِین زبون نسبتا تندی داره!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He concocted the most amazing dish from all sorts of unlikely ingredients.
دیدگاه
٠

او شگفت انگیزترین غذای من درآوردی را با همه نوع مواد ( ترکیبات ) غیرمحتمل درست کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's amazing how much computers have come down in price over the past few years.
دیدگاه
٠

شگفت انگیز است که در این چند سال چقدر قیمت رایانه ها کاهش یافته.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's amazing how quickly people adapt.
دیدگاه
١

شگفت انگیزاست که مردم چقدر زود خودرا تطبیق می دهند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The human body has an amazing capacity to repair itself.
دیدگاه
٣

بدن انسان ظرفیت شگفت انگیزی برای بازسازی خود دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He's an amazing player to watch.
دیدگاه
٣

تماشای بازی این بازیکن شگفت انگیز است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's amazing that a stranger suddenly become your world.
دیدگاه
٣

بسیار شگفت انگیز است که چگونه یک غریبه ناگهان تبدیل به دنیای شما می شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's not about making the amazing saves. It's the little things and small things that made great gatekeepers great.
دیدگاه
٣

موضوع اصلا سیوهای ( سیو:گرفتن توپ در دروازه ) شگفت انگیز نیست. کارهای کوچک، چیزهای کم اهمیت است که دروازه بانهای بزرگ را ، بزرگ ساخته.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The amazing thing is, he really believes he'll get away with it.
دیدگاه
٣

شگفت انگیز است که او واقعا باور دارد می تواند از این مساله فرار کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's amazing what we can re-member with a little prompting.
دیدگاه
٣

شگفت انگیز است که با یک اشاره کوچک چه چیزهایی را که بیآد نمی آوریم!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's amazing how closely Brian and Steve resemble each other.
دیدگاه
٣

چقدر شگفت انگیزاست که برایان و استیوتا این اندازه به یکدیگر شباهت دارند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's amazing what people will do to get out of paying taxes.
دیدگاه
٣

شگفت انگیز است که این مردم برای دررفتن از پرداخت مالیات چکارها که نمیکنند؟!

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Modern technology is amazing, isn't it?
دیدگاه
٣

فناوریهای نوین خیلی شگفت انگیزهستند، مگر نه ( اینطور نیست ) ؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The little chairs are not made to support the weight of an adult.
دیدگاه
٠

صندلیهای کوچک برای تحمل وزن یک بزرگسال ساخته نشده اند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
These picture hangers can support thirty pounds.
دیدگاه
٠

این آویزه های عکس می توانند 30پوند ( حدود13. 5کیلوگرم ) را تحمل نمایند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
But analysts think some changes particularly involving Texas trackage rights may be in the offing.
دیدگاه
٠

اما تحلیلگران بر این باورند که ممکن است برخی تغییرات بویژه در خصوص راه آهن تگزاس در راه باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She looked to her friends for support during her divorce.
دیدگاه
٠

طی دوران طلاقش، بدنبال حمایت دوستانش می گشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He relied on his parents' support during college.
دیدگاه
٠

در دوران دانشکده، بر پشتیبانی والدینش اتکا داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Her daughter was a support to her after her surgery.
دیدگاه
٠

دخترش بعداز عمل جراحیش، پشتیبان او بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Blue collar support helped him win the election.
دیدگاه
٠

حمایت کارگران به او در پیروزی در انتخابات کمک نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I bought this cushion as a support for my back.
دیدگاه
٠

این بالش را برای تکیه گاه پشتم خریدم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
These beams give strong support to the ceiling.
دیدگاه
٠

این تیرها، تکیه گاه خوبی برای سقف هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Our group supports animal rights.
دیدگاه
٠

گروه ما از حقوق حیوانات پشتیبانی می نماید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The governor supported the liberal candidate for president.
دیدگاه
٠

فرمانداراز نماینده لیبرال ها برای احراز ریاست جمهوری حمایت کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
You need to support your argument with some facts.
دیدگاه
٠

باید با برخی حقایق از استدلال خود پشتیبانی کنید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The testimony of the witness supported the suspect's story.
دیدگاه
٠

شهادت شاهد، داستان متهم را تایید می کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He doesn't make enough money in that job to support himself.
دیدگاه
٠

در آن شغل، آنقدری که بتواند از پس مخارج خود بر بیآید، پول در نمی آورد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The parents worked hard to support their families.
دیدگاه
٠

والدین بسیار به جهت حمایت از خانواده هایشان کوشیدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Coleridge insisted, to both the natural world and the human spirit.
دیدگاه
٠

کولریج هم بر جهان طبیعی و هم به روح بشری پافشاری می نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Coleridge uses his poetic creativity to achieve his end, questioning, exploring and explaining.
دیدگاه
٠

کولریج از خلاقیت شاعرانه خودبرای رسیدن اهدافش، پرسش گری، کاووش و ادای توضیحات سود می برد

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We can therefore discount his dyspeptic remarks about Coleridge being an apostate.
دیدگاه
٠

پس می توانیم اظهارات کج خلاقانه اورا در خصوص مرتد بودن کولریج جدی نگیریم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Coleridge is more preoccupied by his own terrifying visions.
دیدگاه
٠

کولریج بیشتر از توهمات ترسناک خود پریشان است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
To Coleridge himself, however, his enforced departure from Ottery seemed like betrayal.
دیدگاه
٠

اگرچه که از نظر خود کولریج هم عزیمت اجباری او از اوتری چیزی مانند خیانت بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
David Coleridge announced that he will resign as chairman of Lloyd's at the end of the year.
دیدگاه
٠

دیوید کولریج اعلام نمود که تا پایان سال از سمت ریاست لویدز بازنشسته خواهد شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Only after Coleridge returned from Shrewsbury, freed at last from immediate financial worry, could vague hopes be transformed into clearer intentions.
دیدگاه
٠

کولریج تنها پس از بازگشت از شرو بری و رهایی نهایی از نگرانی های آنی مالی بود که امیدهای مبهم را به اهدافی روشن تر بدل نمود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Coleridge had developed an apparently relaxed, but in fact extremely clever style of blank verse.
دیدگاه
٠

کولریج روش کاملا ساده ولی در واقع بسیار هوشمندانه در سرایش شعر سپید بسط داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Coleridge was to spend the next thirty years attacking rationalism.
دیدگاه
٠

کولریج مجبور شد سی سال آینده را صرف حملاتی به خردگرایی بنماید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Coleridge was in many ways far ahead of his time.
دیدگاه
٠

کولریج در بسیاری جهات، از زمانه خود جلوتر بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
As a child, Coleridge developed omnivorous reading habits.
دیدگاه
٠

کولریج در کودکی، عادات همه چی خوانی را پرورش داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In his poems he showed some affinity with Coleridge.
دیدگاه
٠

او در اشعار خود علاقه نسبی را به کولریج نشان داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Coleridge was far ahead of his time in his understanding of the unconscious.
دیدگاه
٠

"کولریج" در درک خود از ناخودآگاهی بسیار اززمانه خود جلوتر بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I'd be only too pleased to assist you.
دیدگاه
١

خوشحال خواهم بود که به شما کمکی بکنم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I'm sure he'd be only too glad to help you.
دیدگاه
٠

کاملا مطمئنم که از کم به شما خرسند خواهد شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is only too true that she cannot be relied upon.
دیدگاه
١

کاملا درست است که او قابل اطمینان نیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The letter spoke only too clearly of his anxiety for her.
دیدگاه
٠

نامه کاملا بوضوح حاکی از نگرانیش بخاطر او بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We are only too painfully aware of the damage his actions have caused.
دیدگاه
٠

کاملا از صدماتی که اعمال اوببار آورده، آگاهیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Tom was only too pleased to come.
دیدگاه
١

تام بسیار از آمدن خوشحال بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I'd be only too glad to help.
دیدگاه
٠

بسیار خوشحال خواهم شد که کمک کنم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is only too true that people are judged by their accents.
دیدگاه
٠

کاملا درست است که مردم از روی لهجه شان قضاوت می شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I know only too well that plans can easily go wrong.
دیدگاه
٠

خوب میدانم که ممکن است نقشه ها درست پیش نروند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Mark was only too happy to agree with her.
دیدگاه
٠

"مارک" از موافقت بااو بسیار خوشحال بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
They were only too eager to help us.
دیدگاه
٠

بسیار از کمک به ما خرسند بودند. از دیدارش در عید بسیار خوشحال بودم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's only too easy for them to deny responsibility.
دیدگاه
٠

انکار مسوولیت برایشان بسیار آسان است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Mrs Cartwright said she would be only too delighted to present the prizes.
دیدگاه
٠

خانم"کارترایت" گفت از اهدا جوایز بسیار خرسند خواهد شد. .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The gap between the rich and the poor continues to widen.
دیدگاه
٣

فاصله بین فقیر و غنی درحال گسترش است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The police spotted a gap in her alibi.
دیدگاه
٣

پلیس در عذر ( عدم حضورش در صحنه جرم ) خللی یافت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The settlers passed through the mountain gap.
دیدگاه
٣

مهاجران از شکاف بین کوهستان گذر کردند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
We watched the game through a gap in the fence.
دیدگاه
١

بازی را از شکاف حصار تماشا کردیم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She felt that a gap had developed between herself and her friend over the summer.
دیدگاه
٣

احساس کرد که طی تابستان، بین او و دوستش فاصله بیشتری ایجاد شده.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She regarded me suspiciously from across the room.
دیدگاه
٤

از آن سوی اتاق، با شک به من می نگریست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
In that regard, the job was poorly done.
دیدگاه
٣

از آن نظر، کار بدرستی انجام نشده بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I regard your opinion highly.
دیدگاه
٢

برای نظر جنابعالی احترام زیادی قائل هستم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It generally pays to regard your doctor's advice.
دیدگاه
٣

معمولا گوش دادن به توصیه های پزشکتان مفید است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Please give your family my regards.
دیدگاه
٣

لطفا سلام بنده را به خانواده خود برسانید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There is considerable ambiguity about what this part of the agreement actually means.
دیدگاه
٤

ابهام قابل توجهی در مفهوم این بخش از توافق وجود دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There was some ambiguity in what he said.
دیدگاه
٤

در آنچه او گفت، مقداری ابهام وجود داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There will always be some ambiguity about what actually happened.
دیدگاه
٤

همیشه راجع به آنچه واقعا اتفاق افتاده، ابهام وجود دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Ambiguity arises when students' spoken English is very limited.
دیدگاه
٤

وقتی مهارت زبانی انگلیسی فراگیران بسیار محدود باشد، ابهام بوجود می آید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
To remove any ambiguity we have to acquire more accurate information.
دیدگاه
٤

برای ابهام زدایی، باید اطلاعات دقیق تری بدست آوریم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's a work full of paradox and ambiguity.
دیدگاه
٤

این اثر پر است از تناقض و ابهام.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The course teaches students to avoid ambiguity and obscurity of expression.
دیدگاه
٤

این دوره به فراگیران می آموزد که از ابهام و مبهم سخن راندن بپرهیزند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There was an element of ambiguity in the president's reply.
دیدگاه
٤

در پاسخ رئیس جمهور، عناصری از ابهام وجود داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Don't touch ambiguity when you are in love.
دیدگاه
٣

اگر عاشقی، به ابهام دست نَیاز.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Incorrect choice of words leads to ambiguity for the reader.
دیدگاه
٣

گزینش نادرست واژگان، خواننده را دچار ابهام می نماید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Much British humour depends on ambiguity.
دیدگاه
٣

اغلب طنزهای بریتانیایی، متکی به ابهام هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
When keeping the ambiguity with you ,I fear I will fall in love with you, and I fear I will cry after your leaving.
دیدگاه
٣

در دل هراس دارم، مادامیکه باخود ابهام بهمراه داری، دل به تو بسپارم، و هراسم اینست که پس از رفتنت اشک بریزم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There is a degree of ambiguity in this statement.
دیدگاه
٠

در این ( جمله ) بیانیه تاحدی ابهام وجود دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
HOOPOE INTERNATIONAL CO (PVT) LTD is an international purchaser from Sri Lanka, need to buy products of Clothing, Furniture, Home Appliances, Commodity, Toy etc. categories.
دیدگاه
٠

شرکت بین المللی "شانه بسر ( هوپویی ) " شرکت انحصاری خریدار سریلانکایی، نیازمند خرید پوشاک، لوازم منزل، اسباب بازی و سایر کالاهای طبقه بندی شده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There the gods turned Procne a swallow, Philomela a nightingale and Tereus a hoopoe.
دیدگاه
٠

در آنجا خدایان پروکنی را به پرستو، فیلوملا را به بلبلی و تریوس را به شانه بسر تبدیل نمودند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
If your dog seems to be sleeping in its den like a hoopoe it does not have to be as it appears.
دیدگاه
٠

اگر اینگونه بنظر می رسد که سگتان در لانه خود مثل یک شانه بسر خوابیده، لزوما آنگونه که بنظر می رسد نیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
the stork, any kind of heron, the hoopoe and the bat.
دیدگاه
٠

لک لک، و هرنوع حواصیل ( مرغ ماهیخوار ) ، شانه سر و خغاش

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A general amnesty for political prisoners may be in the offing.
دیدگاه
٠

ممکن است برای زندنیان سیاسی ، عفو عمومی درراه باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There are no good scenarios in the offing. The markets are in turmoil.
دیدگاه
٠

هیچ سناریو خوبی درراه نیست. بازارها در آشفتگی هستند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The smell of cooking told them there was a meal in the offing.
دیدگاه
٠

بوی آشپزی ( غذا ) می گفت که وعده غذایی خوبی درراه است

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Husbands were home; family gatherings were in the offing.
دیدگاه
٠

شوهران در خانه بودند و دورهمی خانوادگی درراه .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Tighter airport security regulations could be in the offing.
دیدگاه
٠

احتمالا مقررات امنیتی شدیدتی درراه است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
With an election in the offing, the prime minister is keen to maintain his popularity.
دیدگاه
٠

نخست وزیر، نظر به انتخابات درراه ، مشتاق حفظ محبوبت خود بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Big changes were in the offing.
دیدگاه
٠

تغییراتی بزرگ در راه بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There's a pay rise in the offing, I hear.
دیدگاه
٠

شنیده ام که افزایش حقوق دراه است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was flown out in a tiny Stork spotter plane to Rome.
دیدگاه
٠

اوا با یک هواپیمای جانمایی لک لک به رم پرواز کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Stork affects our quality of life, health and lives greatly.
دیدگاه
٠

لک لک ها بر کیفیت ، سلامت و زندگی ما اثر می گذارند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This household four-line poem named "stepping upon the stork tower" a masterpiece of renowned Tong Dynast poet WangZihuan has made the stork tower one of China four famous towers.
دیدگاه
٠

شعر خانگی چهارپاره به نام"گامی بر برج لک لک"شاهکارشاعر پرآوازه WangZihuanاز سلسله تانگ، برج لک لک را درچین به یکی از چهار برج مشهور بدل ساخت. ( چهارپ ...

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A large tropical American stork (Jabiru mycteria) having white plumage with a pink band at the neck and a naked head.
دیدگاه
٠

Jabiru mycteria ( لک لک بزرگ آمریکایی مناطق حاره است که پوشش پری با نواری صورتی در گردن و سری بدون پر دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The stork is starting to move.
دیدگاه
١

لک لک درحال شروع به حرکت است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Only I wish we have not got King Stork, instead of King Log, like the fabliau (fable) that the Clerk of Saint Lambert's used to read us out of Meister Aesop's book.
دیدگاه
١

فقط ایکاش بجای شاه لاگ ، شاه لک لک را نداشتیم ، مثل حکایت پیشکار " لمبرت قدیس" که روزی روزگاری از روی کتاب آقای اِزوپ برای ما میخواندند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A great shadow swooped in, the Stork bucked wildly and Farber cried out in alarm.
دیدگاه
١

سایه بزرگی افتاد، لک لکی وحشیانه به داخل پرید و Farber داد زد تا اخطار بدهد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A marabou stork was poking about nearby in a pile of rubbish, and I gave it a wide berth.
دیدگاه
١

لک لک آفریقایی ( مارابو ) سرگرم نوک زدن به یک کپه آشغال بود و من از او فاصله گرفتم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A marabou stork was poking about nearby in a pile of rubbish, and I gave it a wide berth.
دیدگاه
١

یک لک لک آفریقایی سرگرم نوک زدن به یک کپه زباله بود و من از او فاصله گرفتم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Most confusingly named as it is a stork not an ibis.
دیدگاه
١

نام گیج کننده ای است چراکه او لک لک است و نه ایبیس ( لک لک گرمسیری ) .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
If you can imagine a benevolent and myopic stork in goggles and woolly hat, then you've just about got the picture.
دیدگاه
٢

اگر می توانید یک لک لک خیرخواه را با چشمانی نزدیک بین وعینک ایمین و کلاه پشمی تصور کنید ، آنوقت است که تقریبا موضوع را گرفته اید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The white stork is one of the biggest land birds of the region.
دیدگاه
٧

لک لک سفید یکی از بزرگترین پرندگان خشکی، ناحیه است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A stork flew slowly past.
دیدگاه
٢

لک لک پروازکنان به آرامی گذشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He would let them pet the skunks and the raccoon and talk to the myna bird; and yet they never crossed the bridge without being invited.
دیدگاه
٠

به آنها اجازه داد تا راسوها ( گّند راسو ) و راکونها را نوازش کنند و با مرغ مینا حرف بزنند، بااینهمه هرگز بدون دعوت از پل رد نشدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
This myna is smart.
دیدگاه
١

مینا پرنده باهوشی است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A pied myna is caught in a bird trap in the Barpeta district of the north-eastern state of Assam, in north-east India.
دیدگاه
٠

یک مینای ابلق درناحیه Barpeta شمال شرق ایالت آسام واقع در شرق هندوستان به دام افتاد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The number of UK Crested Myna why less and less, which is still a non - Solution of the mystery.
دیدگاه
٠

تعدا میناهای کاکل دار بریتانیا کمتر و کمتر می شود ، که هنوز جنبه حل نشده ماجراست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A myna fledgling and its nest, which has been knocked into the road during stormy weather in Bhubaneswar, India.
دیدگاه
٠

یک مینای جوان و لانه اش راکه درهوای توفانی Bhubaneswarهند درون جاده افتاده بود. . .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The new hundred phoenixes send myna princess to hold the post of the messenger who between the birds and the humanity associate.
دیدگاه
٠

صد ققنوس جدید، شاهزاده خانم مینا رابمنظور حفظ جایگاه پیامرسان بین پرندگان و انجمن انسانها گسیل داشتند ( فرستادند ) .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Crested Myna Why are there so organized, why they fly so smooth, they rely on to carry out the organization and the contact?
دیدگاه
٠

چرا مینای کاکلی اینقدر سازماندهی شده است ، چرا اینقدر ملایم پرواز میکند، آیا آنها بر سازمان و روش ارتباطی اتکا دارند؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Peacock prince and myna princess has felt embarrassed, who selects first?
دیدگاه
٠

شاهزاده طاووس و شاهزاده خانم مینا شرمسار شدند، چه کسی نخست بر می گزیند؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is public knowledge that myna can imitate human words. But how a myna "speaks"?
دیدگاه
٠

همه می دانند که مرغ مینا کلمات انسانی را تقلید می کند. ولی چگونه "حرف می زند"؟

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Xue E Feeding A Myna" is an outstanding epic in Yi language. "
دیدگاه
٠

" ژو ئی به مرغ مینا غذا می دهد" یک حماسه برجسته در زبان "یی" است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Breezes rustle the berry bushes. Myna birds call from tree tops to wild pigs below.
دیدگاه
٠

نسیم بوته های توت ( فرنگی ) را به خش خش می انداخت. مرغ میناها از نوک درخت، خوکهای وحشی آن پایین را صدا می زنند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
My myna bird can imitate what people say.
دیدگاه
١

مرغ مینا می تواند آنچه مردم می گویند را تقلید کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The people very much like the myna which is with good intention, because she has a body black feather, the people kindly are called her "black eyebrow coloring plume princess".
دیدگاه
٠

مردم ازروی حسن نیت مرغ مینا را دوست داشتند چراکه بدنش از پرهای مشکی پوشیده بود ، مردم با مهربانی اور "شاهزاده خانم اّبرو مشکی تِل سررنگی "صدا می زدند ...

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The people very much like the myna which is with good intention, because she has a body black feather, the people kindly are called her "black eyebrow coloring plume princess".
دیدگاه
٠

مردم مرغ مینا را از روی نیت خیر دوست دارند چراکه پرهای بدنش سیاه است ومردم با مهربانی اورا"شاهزاده خانم اّبروی سیاه تِل سررنگی "صدا می زدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He sat there with a look of content on his face.
دیدگاه
٣

با چهره ای رضایتمند آنجا نشست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She really wanted the ice cream, but she contented herself with low-fat yogurt.
دیدگاه
٣

واقعا ( دلش ) بستنی می خواست ولی خود را به ماست کم چرب راضی کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was disappointed in his performance, but he contented himself by considering that no one else played any better.
دیدگاه
٣

از اجرای خود راضی نیود ولی از اینکه هیچ کس دیگری نیز از او بهتر اجرا نکرده خود را راضی کرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The workers were no longer content to wait for the promised improvements.
دیدگاه
٣

کارگران دیگر به انتظار برای وعده های بهبودی رضایت نمی دادند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The child was content with his old teddy bear and wasn't interested in the new one.
دیدگاه
٣

کودک از خرس پارچه ای کهنه ( قدیمی ) اش راضی بود و به عروسک جدید علاقه ای نداشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She had her children and a job that interested her, and she was content.
دیدگاه
٣

فرزندان و شغلش را دوست داشت و راضی بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The content of fat in cream is high.
دیدگاه
٣

چربی خامه زیاد است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The content of this carton is one quart.
دیدگاه
٣

محتوای این کارتن ( ظرف ) یک ربعی است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The content of his paper was impressive, but the form was terrible.
دیدگاه
٣

محتوای مقاله او تحسین برانگیز بود ولی شکل ظاهری ( فرمت کار ) افتضاح بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The names of the book's chapters are listed in the table of contents.
دیدگاه
٣

نام فصلهای کتاب در جدول مندرجات فهرست شده.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It's a character defect in her that she can't ever accept that she's in the wrong.
دیدگاه
٠

ایراد شخصیتی او اینست که هرگز نمی تواند بپذیرد که اشتباه کرده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She suffers from a heart/sight/speech defect.
دیدگاه
٣

او دچار نقص قلبی/بینایی/تکلمی است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
All R4aircraft have been grounded, after a defect in the engine cooling system was discovered.
دیدگاه
٠

تمامی هواپیماهای آر4 پس از کشف نقص سیستم خنک کننده موتور زمین گیر شدند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He was born with a hearing defect.
دیدگاه
٠

او با نقص ( مادرزادی ) شنوایی متولد شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The defect detracts greatly from the value of the vase.
دیدگاه
٠

این ایراد تا حد زیادی از ارزش گلدان می کاهد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A defect was found in the water-cooling/electrical circuit.
دیدگاه
٠

در سیستم مدار الکتریکی / خنک کننده نقصی پیدا شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The fundamental defect of fathers is that they want their children to be a credit to them.
دیدگاه
٠

ایراد اساسی پدران اینست که می خواهند فرزندانشان اعتبارایشان شوند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The villain was caught because his plan had many defects.
دیدگاه
٠

شرور به این دلیل دستگیر شد که نقشه اش ایرادات زیادی داشت.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
His theory of the formation of our world was filled with defects.
دیدگاه
٠

نظریه او در خصوص شکل گیری جهان ما پر از نقص بود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
My Chevrolet was sent back to the factory because of a steering defect.
دیدگاه
٠

شورولت من بدلیل نقص سیستم فرمان به کارخانه عودت گردید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Seting this swith to ON produces a dynamic drum sound while increasing the perceived power of the sound.
دیدگاه
٢

با تنظیم سویچ روی حالت روشن، صدای درام پویا ایجاد می شود که باعث افزایش قدرت صدای دریافتی می شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Each robot is equipped with a pressure detection swith . It will alarm automatically to avoid robot falling down when air pressure is insufficient.
دیدگاه
١

هر ربات، مجهز به یک دستگاه تشخیص فشارست که هرگاه فشارهوا کم شود برای جلوگیری از افتادن ربات بصورت خودکار هشدار میدهد

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Btw, I had to swith browsers to even POST this comment.
دیدگاه
٣

من حتا مجبور شدم مرورگرها را تغییر دهم تا بتوانم این نظر را ارسال کنم

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The second - best job is software engineer, followed by computer systems analyst, biologist and historian.
دیدگاه
٠

دومین شغل برتر، مهندس نرم افزار و سپس تحلیلگر سیستم، زیست شناس و مورخ قرار دارند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
There is no universally accepted way of preparing for a job as a systems analyst.
دیدگاه
٠

هیچ روش پذیرفته شده جهانی برای آمادگی شغلی بعنوان تحلیلگر سیستم وجود ندارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I am applying for the systems analyst position.
دیدگاه
٠

من درحال درخواست برای شغل تحلیلگر سامانه هستمم

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Our definition of a systems analyst is necessarily broad.
دیدگاه
١

ناگزیر تعریف ما از یک تحلیلگر سامانه ها، گسترده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It cuts off communication between the systems analyst and the user.
دیدگاه
٣

این امر ارتباط بین تحلیلگر سامانه و کاربر را قطع می نماید.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
High performance computing systems analyst at Imperial College London.
دیدگاه
٣

تحلیلگر ارشد سامانه های محاسباتی، در کالج سلطنتی لندن

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Sunday night is an uneasy time for systems analyst Tom Santos.
دیدگاه
٣

یکشنبه شب، برای تام سانتوس، تحلیلگر سامانه، بازه زمانی ناآرامیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The systems analyst frequently acts as a consultant to a business.
دیدگاه
٣

اغلب تحلیلگر سامانه بعنوان مشاور کسب و کار عمل می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The three primary roles of the systems analyst are as consultant, supporting expert, and change agent.
دیدگاه
٣

سه نقش اولیه تحلیلگر سیستم، مشاوره، کارشناسی پشتیبان، و عامل تغییر هستند

تاریخ
١ ماه پیش
متن
When the system is implemented, the systems analyst may be happy with the system.
دیدگاه
٣

تحلیلگر سیستم زمانی می تواند از سامانه راضی باشد که سیستم درحال کار باشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Terry's tactic was to use the systems analyst for a peer pressure over the programmer.
دیدگاه
٣

روش "تری" اینست که از تحلیلگر سامانه بعنوان فشار قرینه ( همزمان ) بر برنامه نویس استفاده می کند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He is a systems analyst, and his work is driving him spare at the moment.
دیدگاه
٣

او تحلیلگر سامانه هاست و در حال حاضر شغلش حسابی آزارش می دهد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Stan, a computer systems analyst, approaches pie in a thoughtful, systematic way.
دیدگاه
٣

آستن، تحلیلگر سامانه های رایانه ای، بارویکردی اندیشمندانه به سیستم پای نزدیک شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
High performance computing systems analyst at Imperial College London.
دیدگاه
٣

سامانه محاسباتی با کارآیی بالا

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The virtual study community makes full use of modern Internet, breaks the limit of time and space, and makes the opening study reification .
دیدگاه
٢

جامعه مطالعاتی انتزاعی استفاده گسترده ای از اینترنت دارد، محدودیتهای زمان و مکان را می شکند و به بررسی اولیه عینیت می بخشد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
According to marx, treating labor as a commodity exemplified the reification of the individual.
دیدگاه
١

به نظر مارکس، نگاه به نیروی کار بعنوان یک کالا باعث شی انگاری فرد می گردد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She only replied with a smile.
دیدگاه
١

او تنها با لبخندی پاسخ داد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
She replied in but a feeble voice.
دیدگاه
١

او پاسخی جز یک صدای ضعیف نداد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The experiment proved that the recoil force of the electromagnetic riveter has reduced greatly.
دیدگاه
١

آزمایش نشان داد نیروی لگد دستگاه پرچ الکترومگنتیکی بسیار کاهش یافته.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The experiment indicated that the new electromagnetic riveter recoil's force remarkably reduces and the output rivet force also has obviously increased.
دیدگاه
٠

آزمایش نشان دادکه نیروی لگد دستگاه پرچ الکترومگنتیک به شکل مشهودی کاهش یافته و نیروی خروجی دستگاه کاملا افزایش یافته.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The riveter riveted the metal sheets to the ship's bottom.
دیدگاه
٠

دستگاه پرچ ورقه های فلزی را به کف کشتی پرچ نمود ( با دستگاه پرچ، ورقه های فلزی را به کف کشتی پرچ نمودند. )

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Love the moment. Flowers grow out of dark moments. Therefore, each moment is vital. It affects the whole. Life is a succession of such moments and to live each, is to succeed. Corita Kent
دیدگاه
٣

لحظه را دوست بدار. گیاهان در لحظه های تریکی قد می کشند. پس هر لحظه ای ضروریست. کل امر را مورد تاثیر قرار می دهد. زندگی توالی این لحظه هاست و موفقیت ز ...

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Many children stammer but grow out of it.
دیدگاه
٥

بسیاری از کودکان دچار لکنت می شوندولی آن را پشت سر می گذارند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Most children who stammer grow out of it.
دیدگاه
٢

بیشتر کودکانی که لکنت دارند رشد می کنند و از این مرحله بیرون می آیند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
He'll soon grow out of wetting the bed.
دیدگاه
٥

او بزودی آنقدر بزرگ می شود که رختخوابش را خیس نکند.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Flowers grow out of dark moments. Corita Kent
دیدگاه
٥

گیاهان در لحظه های تاریکی قد می کشند. کنت کوریتا

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Consummate assessment methods, establish multiple evaluation system and radicate the main body of the system.
دیدگاه
٢

روشهای تمام عیار ارزیابی ، سیستم های ارزیابی های چندگانه ای را در بدنه سیستم پایه گذاری نموده و در آن ریشه دوانیده است.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I have no root, or say, I can radicate everywhere.
دیدگاه
١

من ریشه ای ندارم، یا باید گفت، هرجایی میتوانم ریشه بدوانم.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
If they're infected, they should be treated to avoid reinfection.
دیدگاه
٢

اگر آلوده اند باید درمان شوند تاعفونت مجدد صورت نپذیرد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
I find efficacy diminishes when my egg counts decline, like this man in the study, and reinfection provides relief.
دیدگاه
١

با کاهش تعداد تخم ها، متوجه شدم اثربخشی نیز، همانندتاثیر درمورد فرد تحت درمان، کاهش می یابد و عفونت مجدد باعث بهبودی می شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
More than 95% of cases are self-limited with clearance of virus and immunity to reinfection.
دیدگاه
٢

در بیش ار95%مواردبا پاکسازی ویروس و ایمنی نسبت به عفونت مجدد خود بخود محدود می شود.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Diarrhoea occurs coincident with emergence about a week after primary infection and up to one year after reinfection.
دیدگاه
١

پس از عفونت مجدد، ابتلا به اسهال با احتمال بروز اورژانسی حدود یک هفته تا بیش از یک سال پس از عفونت اولیه وجود دارد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Aim To study the regulation of reinfection with Schistosomia japonicum in population after chemotherapy.
دیدگاه
١

هدف بررسیمهار ( کنترل ) ایجاد مجدد عفونت به کمک شیستوزوما زاپونیکوم ( نوعی انگل ) در جمعیت پس از یک کموتراپیست.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
Please have a routine for not getting reinfection.
دیدگاه
١

لطفا بمنظور عدم بروز عفونت دوباره، روال معمول را داشته باشید ( ادامه دهید ) .

تاریخ
١ ماه پیش
متن
It is unlikely therefore that reinfection will occur after successful eradication.
دیدگاه
٢

بنابراین بسیار بعید است که پس از ریشه کنی موفق ( عامل ) ، عفونت مجددی رخ دهد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
A strong immunity to reinfection develops after one year.
دیدگاه
١

. پس از یکسال ( درمان ) ایمنی قدرتمندی نسبت به عفونت مجدد ایجاد می شود

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The mechanism of noise production by riveter is analysed and the mechanical model of vibration isolation system is founded.
دیدگاه
١

مکانیسم تولید صدای مزاحم دستگاه پرچ بررسی شده و الگوی ( مدل ) مکانیکی عایق لرزه ( لرزه گیر ) پایه ریزی شد.

تاریخ
١ ماه پیش
متن
The problems of existing electromagnetic riveter discharge coil are pointed out.
دیدگاه
١

مشکلات موجود در زمینه سیم پیچ تخلیه الکترومگنتیک دستگاه خاطر نشان ( اعلام ) شده.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Feminism and the feminist movement comes from these opportunities – it's Rosie the Riveter who inspired the opportunities that came to postwar women.
دیدگاه
١

فمینیسم و جنبش های فمینیستی از این فرصت ها سرچشمه گرفته، این "رزی" کارگر دستگاه گرچ بود که الهام فرصتهایی شد که نصیب زنان پساجنگی شد

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Experiments show that the vibration and noise level of new riveter are decreased obviously.
دیدگاه
١

آزمایش های جدید نشان می دهند که سطح لرزش و صدای پرچ کن جدید به شکل مشهودی کاهش یافته.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Objective To understand the reinfection status of Ascaris lumbricoides after different mass chemotherapy measures were implemented in heavily endemic areas with A.
دیدگاه
٢

اهداف درک وضعیت عفونت مجدد آسکاریس لومبرکویدز پس از انجام اقدامات مختلف شیمی درمانی گسترده، در مناطق کاملا بومی با درجه پیاده سازی شد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The dynamics both reinfection and infection rates of Ascaris lumbricoides was observed among 581 school children.
دیدگاه
٢

درصد پویای هم عفونت و هم عفونت مجدد آسکاریس لومبریکدوییسذدر میان 581کودک مدرسه ای مشاهده ( بررسی ) شد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
To avoid reinfection, any sexual partners should be tested and treated too.
دیدگاه
٢

بمنظور جلوگیری از بروز مجدد عفونت، همه شرکای جنسی باید مورد آزمایش و درمان قرار گیرد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The reification of the first type can be proved by evidences, but only by legal interpretation or value supplement, can we reify the second.
دیدگاه
٢

عینیت یابی نوع اول را می توان با ارائه ادله به اثبات رساند ولی تنها با تفاسیر قانونی یا ارزشمند می توان نوع دوم را اثبات کرد. ی

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The debate this week was a rematch of last year's.
دیدگاه
٢

رویارویی این هفته، برگشت مسابقه سال گذشته است.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
In the rematch the Japanese won by two miles. So the American company fired the rower.
دیدگاه
٢

در دور برگشت ژاپنی ها با اختلاف دو مایل پیروز شدند و از این رو شرکت آمریکایی پاروزن را اخراج کرد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The Valencia rematch is being held on the 25th anniversary of that match, which ended in a draw because officials feared for the health of both competitors.
دیدگاه
٢

بیست و پنجمین سالگرد ویدا برگشت والنسیاآن مسابقه که بدلیل هراس مقامات از وضعیت سلامت دورقیب مساوی اعلام شد در جریان است.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The expected NBA Finals rematch between the Lakers and the Knickerbockers failed to materialize because New York was eliminated in the Eastern Conference round-robin.
دیدگاه
٢

بازی برگشت فینال میان دوتیم لیکرز و نیکرباکرز که همگان چشم انتظارش بودند بدلیل حذف تیم نیویورک در جام برگشتی شرق عملی نشد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The expected NBA Finals rematch between the Lakers and the Knickerbockers failed to materialize because New York was eliminated in the Eastern Conference round-robin.
دیدگاه
١

بازی برگشت مورد انتظار nba بین دوتیم لیمرز و نیکرباکرز

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
In the rematch, the Packers may learn that Kevin Williams is more than willing to play a starring role.
دیدگاه
١

شاید در بازی برگشت تیم پکر چیزی فراتر از یک شوق برای ایفای نقشی بزرگتر است.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
I hope to have my rematch someday.
دیدگاه
١

امیدوارم روزی بازی برگشت را تجربه کنم ( داشته باشم )

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
In the rematch, the Packers may learn that Kevin Williams is more than willing to play a starring role.
دیدگاه
١

شاید در بازی برگشت تیم پکر ز متوجه شود، کوین ویلیامز چیزی بیشتر از برای ایفای نقش بیشتر بشود.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
An Aikman-Turner rematch would be several years and a handful of concussions too late.
دیدگاه
١

رویارویی آیکمن و ترنرپس از چندین سال و پراز ضربات مغزی بسیار دیرهنگام خواهد بود.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
We await the rematch with interest.
دیدگاه
١

با اشتیاق چشم انتظار بازی برگشت هستیم.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The Warriors get another exhibition rematch on Thursday, when they take on the Hornets at Charlotte. . . .
دیدگاه
٢

تیم واریز پنج شنبه در شارلوت، جایی که با هورنتس رویارو می شوند، در یک مسابقه دوستانه شرکت می نمایند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
But at Stradey, at the rematch of last season's Cup finalists, Mr Wag's dictum was borne out again.
دیدگاه
١

ولی در استرادی، در دور برگشت جام فینالیستهای فصل گذشته، گفته های آقای وگ اثبات شد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
A rematch with Nigel Benn is no closer to being written into this year's domestic calendar.
دیدگاه
١

مصافی دوباره با نایجل بن بهمین زودیها در تقویم مسابقات داخلی ثبت نخواهد شد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Both teams are preparing for the rematch.
دیدگاه
١

هر وتیم درحال آماده سازی مصافی دوباره هستند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Stanford will face UCLA in a rematch.
دیدگاه
٢

استنفورد با ucla مصافی دوباره خواهد دشت.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Duff said he would be demanding a rematch.
دیدگاه
١

داف گفت که درخواست برگزاری مجدد مسابقه را داده.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
He did not even have the courtesy to reply to my fax.
دیدگاه
١

حتا اینقدر ادب نداشت که به فکس من پاسخ دهد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
I have just received his reply.
دیدگاه
١

همین الان پاسخش را دریافت کردم.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
A lot of people replied to our advertisement.
دیدگاه
١

افراد زیادی به آگهی تبلیغاتی ما پاسخ دادند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
She replied in but a feeble voice.
دیدگاه
١

او پاسخی مگر باصدایی ضعیف نداد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
In business, a prompt reply is imperative.
دیدگاه
١

در امر تجارت، پاسخ فوری یک ضرورت است.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
He replied to that charge scornfully.
دیدگاه
١

او با تمسخر به آن اتهام پاسخ گفت.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The pupils replied in one voice.
دیدگاه
١

دانش آموزان باهم ( یکصدا ) جواب دادند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
He did not reply to her question right away.
دیدگاه
١

او آنا به سووالش ( سووال آن خانم ) جواب نداد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
'I don't think so!' she replied tartly.
دیدگاه
١

با تندی جواب داد"من اینجوری فکر نمیکنم".

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
My reply may not have been polite, but he asked for it.
دیدگاه
١

شاید پاسخ من مودبانه نبود، ولی خودش اینطور خواست.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The graph will rescale to show the region you selected.
دیدگاه
٢

نمودار برای نشان دادن ناحیه ای که انتخاب کرده اید مقیاس دهی مجدد می شود.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Bicubic rescale algorithm shrinks video to small screen size in best possible quality.
دیدگاه
١

الگوریتم های بازمقیاس دومکعبی ( بایکیوبیک ) ئیدیو را با بهترین کیفیت ممکن به صفحه سایز کوچک تبدیل می کند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The resize filters rescale the input video frames to an arbitrary new resolution, using different sampling algorithms.
دیدگاه
١

فیلترهای اندازه گیری مجدد با بکاگیری الگوریتم های نمونه ای متفاوت ، داده ها ی فریم های ویدیو را تا حد یک وضوح قراردادی جدید مقیاس دهی دوباره میکند .

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Before invoking this method, you have to rescale the color values into that range.
دیدگاه
١

پیش از بکارگیری این روش، باید مقادیر رنگ را در آن طیف قرار دهید.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
So, if you want a unit vector that goes in the same direction, 1 all you have to do is rescale it, so, at its length becomes one.
دیدگاه
١

پس اگر می خواهید برداری داشته باشید که درهمان جهت قرار گیرد، تمام کاری باید بکنید اینست که به آن مقیاس مجدد بدهید به گونه ایکه طول آن به یک برسد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Desperate for a better future if she can find a way to rescale her past.
دیدگاه
٣

چون نمیدانست که آیا می تواند گذشته اش رابازتعریف کند از آینده اش نیز ناامید بود.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Shareholdings held by a Member's spouse and infant children are not registrable.
دیدگاه
٣

سهامدار بودن همسر یا فرزندان نوزاد اعضا قابل ثبت نیست.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
If for any reason it appears to the Registrar that a ship in respect of which an application for registration has been made may not be registrable.
دیدگاه
٢

اگر بهردلیل به ثبت کننده معلوم گردد که کشتی ای که بابت آن درخواست ثبت داده، امکان ثبت ندارد

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Positive covenants Positive covenants don't run with the land; therefore they're not registrable.
دیدگاه
١

تعهدات مثبت ( یا میثاق مثبت یک قول قانونی است که به یک ملک گره خورده است و مالک ملک را ملزم به انجام اقدامات خاص یا حفظ شرایط خاصی در زمین خود می کند ...

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Only remunerated directorships of local companies are registrable.
دیدگاه
١

صرفانام مدیران پاداش گرفته ( ترفیع گرفته ) شرکتهای محلی قابل ثبت هستند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
When you buy a dog represented as AKC registrable, you should receive an AKC Dog Registration Application form properly filled out by the seller.
دیدگاه
١

هنگامی که سگی دارای مدرکakgمی خرید ، فروشنده آن سگ باید فرم پرشده akgرا به شما رایه نماید.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Such a charge is not registrable against the clearing member under s 395 of the Companies Act 198
دیدگاه
١

تحت ماده395قانون 198شرکتها چنین اتهامی علیه عضو پایاپای قابل طرح نیست.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
She holds him in high regard.
دیدگاه
٥

برایش احترام بسیار زیادی قایل است

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
I am a seed, a very inconspicuous jujube tree seeds.
دیدگاه
١٠

دانه ای هستم، از درخت عنابی کاملا معمولی

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
She has no morals! She's really a whore!
دیدگاه
٣

او به اخلاقیات اعتقادی ندارد، یک فاحشه به تمام معناست.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The skill of the Elves can reforge the sword of kings, but only you have the power to wield it.
دیدگاه
١

مهارت الف ها می تواند شمشیر پادشاهان را بازسازی کند ولی تنها تو قادر به مدیریت آن هستی

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The reforging interface on live is a boring brown and black box, with pulldown menus to help you choose the stats you want to reforge to.
دیدگاه
١

فصل مشترک بازسازی زندگی، جعبه ای سیاه و قهوه ای است با فهرست های کشویی که به شما کمک می کنند جنبه هایی که دوست ندارید را بازسازی کنید.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
And that's why we demand the light of intellect, with which we learn, we recognize, we comprehend and reform the world, and we reforge ourselves whilst we rebuild the environment.
دیدگاه
٢

و ازاین روست که ما در طلب نور معرفتیم و با آن یاد میگیریم، تشخیص می دهیم، درک میکنیم و دنیا را تغییر می دهیم، و درحالیکه خودرا بازسازی میکنیم دنیای پ ...

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
And that's why we demand the light of intellect, with which we learn, we recognize, we comprehend and reform the world, and we reforge ourselves whilst we rebuild the environment.
دیدگاه
٢

و بهمین دلیل است که ما در طلب نور معرفتیم، تا با آن ما می آموزیم، می شناسیم، درک میکنیم و دنیارا تغییر میدهیم

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
A soul reft of body.
دیدگاه
٢

روحی از بدن جداشده

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The rock was reft asunder.
دیدگاه
٢

صخره به دو نیمه شکافته شده ( دونیم شد )

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Mr Reaves himself likens his operation to tinkering on a Model A Ford with screwdrivers and a pair of pliers.
دیدگاه
١

خود آقای reaves عملیات بهینه سازی اش را روی یک فورد مدلAبه چند آچار پیچ گوشتی و انبر دست تشبیه می کند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Mr Reaves himself likens his operation to tinkering on a Model A Ford with screwdrivers and a pair of pliers.
دیدگاه
٢

خود آقای reaves عملیات بهینه سازیش را روییک فورد مدل A

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Mr Reaves himself likens his operation to tinkering on a Model A Ford with screwdrivers and a pair of pliers.
دیدگاه
٢

خود آقای reaves عملیات بهینه سازی اش روی یک فوردمدل A

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Mr Reaves claims the industry connections and combined experience give his funds an edge over rivals in picking turnaround candidates.
دیدگاه
٢

آقای reavesمدعیست ارتباطات صنعتی او و تجارب در هم آمیخته اش به سرمایه او نسبت به رقبایش در گزینش داوطلبان استحاله یافته برتری داده

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The defeated soldiers reaved the villagers of their flocks of sheep.
دیدگاه
١

سربازان شکست خورده در جنگ گله گوسفندان روستاییان را غارت کردند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Compared to REIT in abroad, the development of finance in real estate is laggard in China and restricts the development of real estate industry. REFT comes out in the form of in trust in China.
دیدگاه
١

رشد بخش مالی در مستغلات چین در مقایسه با صندوقهای سرمایه گذاری املاک در خارج از کشور، عقب افتاده و توسعه صنعت املاک رامحدود نموده. reftدر چین به شکل ...

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
At five, she was once blocked by several other children in the gutter, her snack and crystal hairpin being reft .
دیدگاه
١

یکبار در پنج سالگی چند بچه دیگر راه او را در جوی سد کردند و خوراکی ها و سنجاق سر کریستال اورا بزور گرفتند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Proper arrangements have been made for the children who were reft of their parents.
دیدگاه
١

ترتیبات خاصی برای فرزندان جامانده از والدین در نظر گرفته شده.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
These raw materials were reforged into a new film of plastic.
دیدگاه
٢

مواد خام طی فرآیند ذوب تبدیل به لایه پلاستیکی نازکی شدند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Have you ever seen a whore and liar like CNN?
دیدگاه
١٠

تا حالا هرزه تر و دروغگوتر از سی ان ان دیدی؟

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
She is just a two - bit whore.
دیدگاه
٤

او فقط یک فاحشه دوزاری ( بی اهمیت ) است.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Rot in hell, you maggoty whore"?"
دیدگاه
٢

در جهنم بپوس، ای فاحشه کرم گرفته ( کرم خورده )

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
You are dressed up like a whore, it's terrible.
دیدگاه
٢

مثل فاحشه ها لباس پوشیدی، افتضاحه!

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Unlike whisk, whore has a reputable etymology, going all the way to Indo-European (among its cognates are Latin carus and Old Irish cara "friend"); Goths called a prostitute hors.
دیدگاه
٢

برخلاف واژه whisk, کلمه فاحشه دارای ریشه شناسی معتبرتریست، که تا زبان های هندواروپایی

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Unlike whisk, whore has a reputable etymology, going all the way to Indo-European (among its cognates are Latin carus and Old Irish cara "friend"); Goths called a prostitute hors.
دیدگاه
٢

برخلاف واژه whisk, کلمه فاحشه دارای ریشه شناسی معتبرتری است، که از زبان های هندواروپایی گرفته

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
In Athens he lived by night, indulging in his two hobbies, whoring and eating.
دیدگاه
٣

در آتن، سرگرم دو تفریحش، زنبارگی و شکمچرانی، شب زنده داری می کرد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
People were back to their drinking, drugging and whoring.
دیدگاه
٤

مردم به میگساری، مصرف مواد و زنبارگی های خود باز گشتند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Dumped poor Catherine and Mary in some deserted palace whilst he went whoring.
دیدگاه
٣

درحالیکه خودش دنبال زنبارگی بود، کاترین و مری بیچاره را در قصری متروک رها کرد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
People were back to their drinking, drugging and whoring.
دیدگاه
٤

مردم به میخوارگی، اعتیاد و خانم بازی خود بازگشتند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
She has no morals! She's really a whore!
دیدگاه
٢

او معتقد به اخلاقیات نیست، یک فاحشه به تمام معناست.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
Near-sightedness is a visual defect.
دیدگاه
٣

نزدیک بینی نوعی نقص دیداری است.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
He has an optical defect.
دیدگاه
١

او مشکل بینایی دارد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
The defect in the drainage must be remedied.
دیدگاه
٥

باید مشکل زه کشی مرتفع ( رفع ) شود.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
He strove manfully to overcome his speech defect.
دیدگاه
٥

او مردانه کوشید بر نقص گفتاری خود غلبه کند.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
He tried to defect to the West last year.
دیدگاه
٥

او پارسال کوشید به غرب بگریزد.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
He has a congenital heart defect.
دیدگاه
٥

او دچار نارسایی قلبی مادرزادی است.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
This is a physical defect that cannot be cured.
دیدگاه
٥

این نوعی نقص جسمی است که قابل درمان شدن نیست.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
She suffers from a heart/sight/speech defect.
دیدگاه
٥

او دچار بیماری قلبی/بینایی/تکلمی است.

تاریخ
٢ ماه پیش
متن
It's a character defect in her that she can't ever accept that she's in the wrong.
دیدگاه
٢

ایراد شخصیتی که در اوست اینست که هرگز قبول نمی کند در اشتباه است.