support

/səˈpɔːrt//səˈpɔːt/

معنی: پشت، تقویت، پا، کمک، طرفداری، پشت گرمی، تکیه گاه، پشتیبانی، متکا، تایید، پشت بند، ملاک، تکیه، نگاهداری، اتکاء، پشتیبان زیر برد، زیر بری، متکفل بودن، تایید کردن، تقویت کردن، تحمل کردن، متحمل شدن، طرفداری کردن، حمایت کردن، پشتیبانی کردن
معانی دیگر: نگهداشتن، پشتواره بودن، محکم کردن، تاب آوردن، طاقت (چیزی را) داشتن، قدرت تحمل داشتن، یاریدن، یاری کردن، هوا خواهی کردن، اندخسیدن، کمک کردن، پایمردی کردن، زیر بغل کسی را گرفتن، پشت و پناه شدن، اثبات کردن، پذیرفتنی کردن، (هزینه یا زندگی کسی را) تامین کردن، کمک مالی کردن، نان دادن، (قیمت را) تقویت کردن، ثابت نگهداشتن، تثبیت کردن، نگهداری، استقامت، استحکام، پایه، تیرقائم، ستون، شمع، پشتاره، هواداری، خواستاری، نان آور، حامی، (ارتش) نیروی کمکی، نیروی پشتیبان
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: supports, supporting, supported
(1) تعریف: to bear (a weight or load).
مترادف: bear, carry
مشابه: cradle, shoulder, take

- These picture hangers can support thirty pounds.
[ترجمه ترگمان] این چوب لباسی میتونه از سی پوند حمایت کنه
[ترجمه گوگل] این چوب لباسی تصویر می تواند از سی پوند پشتیبانی کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The little chairs are not made to support the weight of an adult.
[ترجمه بهزاد عاجلی] این صندلی های کوچک برای تحمل وزن یک بزرگسال ساخته نشده اند.
|
[ترجمه ترگمان] صندلی های کوچک برای حمایت از وزن یک بزرگ سال ساخته نشده اند
[ترجمه گوگل] صندلی های کوچک برای حمایت از وزن یک بزرگسال نیستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to hold up; brace.
مترادف: bear, brace, buttress, uphold
مشابه: bolster, cradle, prop, shore, shore up, stake, stay, truss, underpin

- The solid oak table is supported by four sturdy legs.
[ترجمه بهزاد عاجلی] این میزِ بلوط یک پارچه، بر چهار پایهٔ محکم تکیه دارد.
|
[ترجمه ترگمان] میز چوب بلوط محکم توسط چهار پای محکم حمایت می شود
[ترجمه گوگل] میز دیواری جامد توسط چهار پایه محکم پشتیبانی می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to sustain or encourage (someone) during periods of stress or affliction.
مترادف: bolster, comfort, hearten, succor, sustain
مشابه: buck up, buoy up, buttress, cheer, encourage, help, inspirit, reassure, uphold

- Her family supported her during her time of grief.
[ترجمه بهزاد عاجلی] خانواده اش، طی دورهٔ حرمانش از او حمایت کردند.
|
[ترجمه ترگمان] خانواده اش در زمان اندوه از او حمایت کردند
[ترجمه گوگل] خانواده او در طول زمان غم و اندوهش از او حمایت کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to provide adequately for.
مترادف: maintain, provide for, sustain, take care of
متضاد: neglect
مشابه: bankroll, finance, foster, fund, nourish, nurture, subsidize, underwrite

- The parents worked hard to support their families.
[ترجمه ترگمان] والدین برای حمایت از خانواده های خود سخت کار کردند
[ترجمه گوگل] والدین برای حمایت از خانواده هایشان سخت تلاش کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He doesn't make enough money in that job to support himself.
[ترجمه ترگمان] او به اندازه کافی پول در آن کار برای حمایت از خودش ایجاد نمی کند
[ترجمه گوگل] او در این کار کافی برای حمایت از خود ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to provide evidence for; corroborate.
مترادف: back up, corroborate, substantiate
متضاد: contradict, counter
مشابه: affirm, bolster, certify, circumstantiate, confirm, establish, evidence, fortify, sustain, validate, verify, vouch for, warrant

- The testimony of the witness supported the suspect's story.
[ترجمه خطیب] شهادت شاهد مؤید روایت متهم بود.
|
[ترجمه ترگمان] شهادت شاهد از داستان مظنون حمایت کرد
[ترجمه گوگل] شهادت شاهد داستان مظنون را پشتیبانی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- You need to support your argument with some facts.
[ترجمه ترگمان] شما باید با برخی واقعیات از استدلال خود پشتیبانی کنید
[ترجمه گوگل] شما باید با برخی حقایق از استدلال خود حمایت کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to agree with, adhere to, or aid (a cause, idea, person, or group).
مترادف: back, endorse, side
متضاد: oppose
مشابه: defend, promote

- The governor supported the liberal candidate for president.
[ترجمه ترگمان] فرماندار از کاندیدای لیبرال ریاست جمهوری حمایت کرد
[ترجمه گوگل] فرماندار از نامزد لیبرال برای رئیس جمهور حمایت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Our group supports animal rights.
[ترجمه ترگمان] گروه ما از حقوق حیوانات حمایت می کند
[ترجمه گوگل] گروه ما از حقوق حیوانات حمایت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: supportless (adj.), supportingly (adv.)
(1) تعریف: the act or process of supporting, or the condition of being supported.
مترادف: advocacy, encouragement
مشابه: buttress, cooperation, start

- These beams give strong support to the ceiling.
[ترجمه ترگمان] این تیرها به شدت از سقف حمایت می کنند
[ترجمه گوگل] این پرتو ها به سقف قوی حمایت می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Blue collar support helped him win the election.
[ترجمه ترگمان] حمایت از یقه آبی به او کمک کرد تا برنده انتخابات شود
[ترجمه گوگل] پشتیبانی یقه ی آبی به او در انتخابات برنده شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: someone or something that gives support.
مترادف: brace, buttress, prop
مشابه: base, basis, bracing, dependence, mount, resource, rest, stay

- I bought this cushion as a support for my back.
[ترجمه ترگمان] من این بالش رو به عنوان حمایت از پشتم خریدم
[ترجمه گوگل] من این کوسن را به عنوان حمایت از پشت من خریدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Her daughter was a support to her after her surgery.
[ترجمه ترگمان] دخترش بعد از عمل جراحی ازش حمایت می کرد
[ترجمه گوگل] دخترش پس از عمل جراحی او به او کمک کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: economic maintenance.
مترادف: help, maintenance, upkeep
متضاد: neglect
مشابه: backing, livelihood, start

- He relied on his parents' support during college.
[ترجمه ترگمان] او به حمایت پدر و مادرش در طول کالج متکی بود
[ترجمه گوگل] او در حمایت از والدینش در کالج متکی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: the encouragement given to someone during periods of stress or affliction.
مترادف: comfort, encouragement
مشابه: start

- She looked to her friends for support during her divorce.
[ترجمه ترگمان] برای حمایت از طلاق او به دوستانش نگاه کرد
[ترجمه گوگل] او در طول طلاق به دوستانش احتیاج داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. support brigade
(ارتش) تیپ پشتیبانی

2. support command
فرماندهی پشتیبانی

3. support for his government has dropped away
حمایت (پشتیبانی) از دولت او کم شده است.

4. support stocking
جوراب ضد واریس

5. back support
نگهدار کمر

6. flat-footed support for an idea
پشتیبانی سرسختانه از یک اندیشه

7. i support the new government
من از دولت جدید پشتیبانی می کنم.

8. i support this plan with the qualification that the cost be reduced
با این نقشه به شرطی که از هزینه ی آن کاسته شود،موافقم.

9. to support his family he works in three places
برای تامین زندگی خانواده اش درسه محل کار می کند.

10. we support the constitution
ماطرفدار قانون اساسی هستیم.

11. wholehearted support
پشتیبانی از روی دل و جان

12. in support of
در پشتیبانی از،در هواداری از

13. he mobilized support for the project
او برای آن طرح حمایت مردم را بسیج کرد.

14. his loyal support of our leader
هواداری وفادارانه ی او از رهبر ما

15. show your support by deeds, not words!
پشتیبانی خود را با عمل نشان بدهید نه با حرف

16. steel beams support the roof
تیرهای پولادی تاق را نگه می دارند.

17. the people's support for him was very capricious
حمایت مردم از او از روی هوس بود.

18. their enthusiastic support of the party leader
پشتیبانی پر شور آنها از رهبر حزب

19. their unfailing support of the u. n.
پشتیبانی خستگی ناپذیر آنان از سازمان ملل

20. drum up support (for)
(برای کسی یا چیزی) جلب حمایت کردن

21. ghassem needed financial support
قاسم به کمک مالی نیاز داشت.

22. god is my support and my solace
خداوند حامی و تسلی دهنده ی من است.

23. he does not support the communists, on the contrary, he dislikes them
او طرف دار کمونیست ها نیست،برعکس از آنها بدش می آید.

24. he enjoys bipartisan support
او از پشتیبانی هر دو حزب برخوردار است.

25. political and military support
حمایت سیاسی و نظامی

26. she spoke in support of free elections
او به طرفداری از انتخابات آزاد سخنرانی کرد.

27. crowds carrying banners in support of the workers
مردمی که شعارهایی به طرفداری از کارگران حمل می کردند

28. he enjoys their full-blooded support
او از حمایت کامل آنها برخوردار است.

29. khaju bridge can not support heavy traffic
پل خواجو قدرت تحمل ترافیک سنگین را ندارد.

30. steel girders for the support of the roof
تیرهای فولادی برای نگهداری بام

31. the government has the support of the population
دولت از حمایت مردم برخوردار است.

32. the party declared its support for the government's policy
آن حزب پشتیبانی خود را از سیاست دولت اعلام کرد.

33. the people do not support the government
مردم از دولت حمایت نمی کنند.

34. the president has the support of capitol hill
رئیس جمهور از حمایت کنگره برخوردار است.

35. we donated money to support a charity
برای کمک به خیرات پول دادیم.

36. we need the continued support of the labour caucus on the economic council
ما به پشتیبانی مداوم نمایندگان حزب کارگر در شورای اقتصادی نیاز داریم.

37. a majority of the people support him
اکثریت مردم از او پشتیبانی می کنند.

38. he relies on his father's support
او به حمایت پدرش متکی است.

39. he relies on the people's support
او به پشتیبانی مردم متکی است.

40. he used the patronage to support his policies
او از حق عزل و نصب برای پیشبرد سیاست های خود استفاده کرد.

41. i wondered how he could support the sun even with his hat on
در شگفتی بودم که چگونه حتی با داشتن کلاه می توانست آفتاب را تحمل کند.

42. the new president won the support of the army
رییس جمهور جدید حمایت ارتش را جلب کرد.

43. there was a groundswell of support for his ideas
موج خروشان عقاید عمومی نظرات او را مورد تایید قرار داد.

44. do you have the means to support your family?
آیا استطاعت خرجی دادن به زن و بچه ات را داری ؟

45. he has my full trust and support
صد در صد به او اطمینان دارم و از او حمایت می کنم.

46. he has no visible means of support
وسیله ی امرار معاش آشکاری ندارد.

47. the party hopes to win back the people's support
حزب امیدوار است که دوباره از پشتیبانی مردم برخوردار شود.

48. the old man was weak and i had to support him
پیرمرد ناتوان بود و لازم بود زیر بغلش را بگیرم.

49. the theater has had to close for lack of support
به خاطر نداشتن خواهان،تئاتر مجبور به تعطیل شده است.

50. her father died and the eldest daughter became the family's sole support
پدرش مرد و دختر ارشد یگانه پشت و پناه خانواده شد.

مترادف ها

پشت (اسم)
back, rear, support, continuation, sequel, backbone, backside, reverse, dorsum, back part, generation, flesh side, wrong side

تقویت (اسم)
abetment, reinforcement, amplification, support, consolidation, augmentation, alimentation, nutrition, fuel, revival, fortification, furtherance, invigoration

پا (اسم)
support, strength, partner, accident, chance, happening, foot, leg, paw, bottom, ground, end, account, part, power, peg, foundation, ped, pod, playmate

کمک (اسم)
support, accommodation, hand, adjoint, aid, service, help, assistance, helping, helper, assistant, succor, adjutant, subservience, avail, mate, relief, seconder, subserviency, furtherance, helpmeet, succorer

طرفداری (اسم)
support, adherence, advocacy, favoritism, siding, partiality, adhesion, approbation, backstop, approval, backing, partisanship, sponsorship

پشت گرمی (اسم)
encouragement, support, assurance

تکیه گاه (اسم)
back, support, base, backrest, staddle

پشتیبانی (اسم)
support, patronage, backing

متکا (اسم)
support, bolster, backrest, cushion, pillow, headrest, bearing

تایید (اسم)
support, validity, verification, confirmation, grace, allegation, endorsement, validation

پشت بند (اسم)
support, brace, continuation, sequel, clamp, trailer, fastening, fish

ملاک (اسم)
support, ground, reason, criterion, proof, exemplar, pattern, sample, landowner, landlord, landholder

تکیه (اسم)
stop, support, stay, emphasis, rest, reliance, prop

نگاهداری (اسم)
support, hold, keep, subsistence, internment, poise, retention

اتکاء (اسم)
support, reliance

پشتیبان زیر برد (اسم)
support

زیر بری (اسم)
support

متکفل بودن (فعل)
support

تایید کردن (فعل)
support, emphasize, corroborate, uphold, vouch, confirm, second

تقویت کردن (فعل)
encourage, support, bolster, fort, augment, corroborate, amplify, rally, reinforce, fortify, sustain, uphold, relay, beef, edify

تحمل کردن (فعل)
stomach, support, stand, tolerate, withstand, bear, stick, comport, sustain, suffer, endure, bide, thole, experience, undergo

متحمل شدن (فعل)
support, bear, sustain, suffer, endure

طرفداری کردن (فعل)
back, support, side, advocate, approve, favor, defend

حمایت کردن (فعل)
support, stead, aid, assert, defend, protect

پشتیبانی کردن (فعل)
countenance, support, backup, aid, champion, prop, rally, second

تخصصی

[سینما] حامل
[عمران و معماری] تکیه گاه - پایه - پایگاه - حایل
[کامپیوتر] پشتیبانی، حمایت کردن .
[فوتبال] حمایت
[مهندسی گاز] حمایت کردن، نگاهداری، تقویت
[نساجی] بستر - تکیه گاه - پایه - تحمل کردن - نگاهداری
[ریاضیات] تکیه گاه
[معدن] حوزه (زمین آمار) - نگهداری (نگهداری)
[پلیمر] نگهدارنده، محمل
[آمار] 1. تکیه گاه (نظریه توزیع) 2. پشتیبانی (استنباط آماری)
[آب و خاک] مهار، پشتیبانی، حمایت

به انگلیسی

• act of supporting, act of holding up; prop, brace; economic assistance, upkeep; encouragement, aid
uphold, prop, brace; bear, carry; encourage; financially assist, provide for; substantiate, corroborate, affirm
if you support someone or their aims, you agree with them and try to help them to succeed.
if you give someone your support, you agree with them or with their aims and try to help them.
if you give support to someone during a difficult time, you are kind to them and help them.
if something supports an object, it is underneath it and is holding it up.
a support is an object that holds something else up.
if you support yourself, you prevent yourself from falling by holding onto something. verb here but can also be used as an uncount noun. e.g. she was standing behind the ladder and holding on to it for support.
financial support is money that is provided to enable a person to live, or a firm or organization to continue.
if you support someone, you provide them with money or the things that they need.
if you support a sports team, you go regularly to their games and encourage them to win, for example by cheering them.
if a fact supports a statement or a theory, it helps to show that it is true or correct. verb here but can also be used as an uncount noun. e.g. scholars have found little support for this interpretation.
see also income support.

پیشنهاد کاربران

پشتیبانی کردن
LAND
if land can support people or animals, it is of good enough quality to grow enough food for them to live
Support staff
کارکنان اداری

عمران: تکیه گاه
ریاضی:تکیه گاه
اثبات کردن، تایید کردن، تقویت کردن
موید چیزی بودن
صحه گذاشتن، تأیید کردن، تصدیق کردن
تامین کردن
حمایت گری
گاهی به معنی "اتفاق نظر" هم هست
پشتوانه
دفاع کردن
محدوده حمایت قیمت در بازارهای مالی
رایاضیات:مبنا یا اساس - بستار مجموعه ای از مجموعه آرگومان های تابع اف که در آن اف صفر نیست.
support ( verb ) = endorse ( verb )
به معناهای : تایید کردن، حمایت کردن، تصدیق کردن
پوشش دادن ( مثال: The discussions were supported by the technology )
پشتیبانیدن.
He will support this marriage
او حامی این ازدواج خواهد بود

When you support me
I love you more
وقتی که ازم حمایت میکنی
من بیشتر تو رودوست دارم
در تحقیق: پایه و اساس، مبنا، اثبات نشده
I laugh when you talk about resources and support
شماها وقتی در مورد منابع و حکایت صحبت میکنید خنده ام میگیرد
I laugh when you talk about resources and support
support ( علوم نظامی )
واژه مصوب: پشتیبانی 2
تعریف: حمایت یک نیرو از نیرویی دیگر براساس خط مشی دریافتی
پشتوانه، مؤید
پافشاری کردن نسبت به یک امر و حمایت کردن از آن،
پافشاری، اصرار، حمایت، طرفداری
support somebody in ( doing ) something
پاذیر = support، تکیه گاه
پاذیریدن = to support، به عنوان تکیه گاه عمل کردن، حمایت کردن
پاذیرش = support ( در معنای کنش نامی ) ، عملکرد به عنوان تکیه گاه

{این واژه ها پیشنهاد بنده است و از روی واژه ‹پاذیر› ساخته ام. البته خود واژه ی ‹تکیه گاه› نیز با آن که عربی - فارسی است، ولی واژه ی زیبایی است و به کار بردنش اشکالی ندارد. ولی برای ساخت هاوند ( معادل ) برای کارواژه to support، به ‹پاذیر› نیاز داشتیم}

بن مایه: فرهنگ ریشه شناختی زبان فارسی، حسن دوست

‎#پارسی دوست
#پیشنهاد_شخصی
support
حمایت کردن
پرورش، پروراندن
بست
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما