پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٩,٢٢٥)
🔸 معادل فارسی: • نوشتن ( رسمی و ادبی ) • به رشته تحریر درآوردن • تالیف کردن • نگارش کردن 🔸 مثال ها: • The vice president penned a bestselling book ...
کِمِرشِلِزِیشن ( آمریکایی ) / کِمِرشِلایزِیشن ( بریتانیایی ) 🔸 معادل فارسی: • تجاری سازی • تجاری کردن • بهره برداری تجاری • ورود به بازار تجاری • ت ...
🔸 مثال ها: ( معنای تحت اللفظی ) • Engineers had to underpin the old bridge before repairs could begin. مهندسان مجبور بودند پیش از آغاز تعمیرات، ...
اَل - تیسِ - نِنت 🔸 معادل فارسی: • پرطمطراق • پرآب و تاب • پرزرق و برق ( در گفتار یا نوشتار ) • بلندپروازانه و فاخر در بیان • متکلف و پرزرق و برق د ...
🔸 معادل فارسی: ۱. معنای اصلی: • چمدان و وسایل سفر • بار و بنه • اثاثیه همراه مسافر ۲. معنای استعاری ( رایج ) : • بار عاطفی و روانی گذشته • زخم ها ...
🔸 معادل فارسی: . معنای استعاری ( رایج ) : • بار عاطفی و روانی گذشته • زخم ها و مشکلات حل نشده گذشته • پیشینه دردناک یا مشکل ساز • بار سنگین خاطرات و ...
Parvenue تازه به دوران رسیده ⭐⭐⭐⭐⭐ ( دقیق ترین ) نوکیسه ⭐⭐⭐⭐⭐ ندید بدید ⭐⭐⭐⭐☆ ( در بافت رفتاری بسیار مناسب ) بی اصل و نسبِ تازه ثروتمند ( در متون ا ...
پاروِنیو 🔸 معادل فارسی: به عنوان اسم ( Noun ) : • تازه به دوران رسیده • نوکیسه • فردی که به تازگی به ثروت یا موقعیت اجتماعی بالا رسیده است • کسی که ...
🔸 معادل فارسی: • لجبازی • یکدندگی • کله شقی • سرکشی و نافرمانی • بدقلقی و ناسازگاری • ( گاهی ) بدذاتی یا بدجنسی 🔸 مثال ها: • His sheer cussedness ...
🔸 معادل فارسی: به عنوان اسم ( Noun ) : • متلک بامزه • شوخی کنایه آمیز • حاضرجوابی طعنه آمیز • لطیفه کوتاه و نیشدار به عنوان فعل ( Verb ) : • متلک ...
🔸 معادل فارسی: • گزینش جانبدارانه • انتخاب گزینشی ( برای اثبات یک نظر ) • انتخاب دلخواه داده ها یا شواهد • دستچین کردن اطلاعات به نفع خود 🔸 مثال ه ...
🔸 مثال ها: • Layer the vegetables in the dish. سبزیجات را به صورت لایه لایه در ظرف بچین. • The artist layered different colors to create depth. ...
⚠️ این فعل چند معنی دارد، بسته به بافت: 1. ( عامیانه / غیررسمی - بسیار رایج ) • رابطه جنسی داشتن ( غیررسمی و گاهی توهین آمیز ) • They were joking a ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را له کردن و از او سود کشیدن ( خیلی استعاری و خشن ) • از بدن یا جان کسی بهره کشی کردن • استثمار شدید و بی رحمانه • ( ادبی ) خر ...
ADA = Assistant District Attorney 🔸 معادل فارسی ( در بافت حقوقی ) : • معاون دادستان • معاون دادستان منطقه ای • وکیل دادگستری در سمت تعقیب جرم ( pros ...
🔸 معادل فارسی: • در تنگنای شدید بودن • به بن بست رسیدن • در وضعیت بسیار دشوار قرار داشتن • راه گریزی نداشتن • پشت آدم به دیوار رسیده بودن • در شرایط ...
🔸 معادل فارسی: • در دردسر جدی بودن • در مخمصه بودن • در وضعیت بسیار دشوار قرار داشتن • گرفتار مشکل بزرگی بودن • در تنگنای جدی بودن 🔸 مثال ها: • I ...
مغرور شدن یا تحت تأثیر شهرت، پول یا توجه قرار گرفتن. مثال: Success has turned his head. موفقیت او را مغرور کرده است.
have one's head screwed on ( right ) عاقل و منطقی بودن. مثال: He's young, but he has his head screwed on right. او با اینکه جوان است، بسیار عاقل ...
مثال: Stop having your head in the clouds. دست از خیال پردازی بردار.
عاقل و بافکر بودن. مثال: She has a good head on her shoulders. او بسیار عاقل و سنجیده است.
سر کسی را خواستن؛ خواهان مجازات یا اخراج او بودن. مثال: The fans wanted the coach's head after the loss. هواداران پس از شکست، خواهان برکناری مربی ب ...
🔸 مثال ها: • The restaurant overcharged us for our meal. رستوران بابت غذایمان بیشتر از قیمت واقعی از ما پول گرفت. • I think they overcharged me ...
🔸 معادل فارسی: • سوژه بالقوه • موضوع بالقوه برای گزارش • خبر یا گزارش احتمالی • داستان یا روایت بالقوه • مطلبی که ارزش پرداختن دارد 🔸 مثال ها: • ...
🔸 نکته: در روزنامه نگاری، feature با news تفاوت دارد. News ( خبر ) : کوتاه و مستقیم پاسخ به سؤال های اصلی ( چه کسی، چه چیزی، کجا، چه زمانی، چرا ...
🔸 معادل فارسی: • نویسنده مقالات ویژه • نویسنده گزارش های ویژه • روزنامه نگار بخش گزارش های تحلیلی و بلند 🔸 مثال ها: • She works as a features writ ...
🔸 معادل فارسی: • تحمل کردن • کنار آمدن با • ساختن با • تاب آوردن • به ناچار پذیرفتن مثال ها: put up with bad weather = هوای بد را تحمل کردن. put u ...
🔸 معادل فارسی: • با بلوف راه خود را باز کردن • با اعتمادبه نفس ظاهری وارد شدن • با وانمود کردن به توانایی یا آگاهی، به چیزی دست یافتن • با ظاهرسازی ...
🔸 معادل فارسی: • با حرف زدن راه خود را باز کردن • با متقاعد کردن وارد شدن • با زبان بازی به چیزی دست یافتن • با چرب زبانی اجازهٔ ورود یا دسترسی گرفت ...
🔸 معادل فارسی: • با فریب وارد شدن • با حقه خود را به جایی رساندن • با کلک راه خود را باز کردن • با فریب اجازه ورود گرفتن 🔸 مثال ها: • He fooled h ...
🔸 معادل فارسی: • درگیر شدن • گرفتار شدن • ناخواسته درگیر چیزی شدن • تحت تأثیر قرار گرفتن • غرق شدن در چیزی 🔸 مثال ها: • Don't get caught up in of ...
🔸 معادل فارسی: • چهره سرشناسِ محافل اشرافی • فرد سرشناسِ جامعه مرفه • شخصیت مشهورِ محافل اجتماعی • ( غیررسمی ) سلبریتیِ محافل اشرافی 🔸 مثال ها: • ...
🔸 معادل فارسی: • موجه بودن • اقتضا کردن • توجیه کردن • مستلزم بودن • ایجاب کردن 🔸 مثال ها: • The evidence warrants further investigation. شواهد، ...
🔸 معادل فارسی: • مبتنی بر زورِ فیزیکیِ خام • همراه با اعمال فشارِ بی رویه و بی رحمانه • با استفاده از قدرتِ خشن و غلبه گر 🔸 مثال ها: • "The governm ...
🔸 معادل فارسی: • بدون نشانهٔ هشدار • بدون علامت خطر • بدون زنگ خطر • بدون نشانه های نگران کننده • بدون علائم هشداردهنده 🔸 مثال ها: • The intervie ...
🔸 معادل فارسی: • جرئت کردن • جسارت به خرج دادن • خطر کردن • دل به دریا زدن • ( با احتیاط ) پا گذاشتن یا وارد شدن 🔸 مثال ها: • He ventured to ask ...
🔸 معادل فارسی: • وضعیت دشوار • شرایط اسف بار • گرفتاری • تنگنا • وضعیت ناگوار و دشوار 🔸 مثال ها: • The charity is trying to raise awareness about ...
🔸 معادل فارسی: • فرمان • فرمان رسمی • حکم حکومتی • فرمان سلطنتی • دستور لازم الاجرا صادرشده از سوی مقام عالی 🔸 مثال ها: • The king issued an edic ...
🔸 معادل فارسی: • حساب کسی را رسیدن • تسویه حساب کردن • انتقام گرفتن • کینه قدیمی را تلافی کردن • حساب های گذشته را صاف کردن 🔸 مثال ها: • He retur ...
🔸 معادل فارسی: ( اسم ) • کینه • کدورت • دلخوری عمیق • رنجشِ ماندگار ( فعل ) • با اکراه دادن • دریغ کردن • از روی حسادت یا کینه نخواستن کسی چیز ...
🔸 معادل فارسی: • بی دغدغه • امن • بدون درگیری و آشوب • ساکت و آرام 🔸 مثال ها: • Afghans consistently tell me that the country is now aram, or calm. ...
اَسیدیوِسلی 🔸 معادل فارسی: • با پشتکار • با جدیت • با سخت کوشی • با دقت و مداومت • خستگی ناپذیرانه 🔸 مثال ها: • She worked assiduously to complet ...
🔸 معادل فارسی: • گفته می شود که او. . . • نقل شده است که او. . . • گفته اند که او. . . • گفته می شود او. . . 🔸 مثال ها: • He is said to be ve ...
🔸 مثال ها: • Nature has endowed her with remarkable intelligence. طبیعت او را از هوش فوق العاده ای برخوردار کرده است. • He was endowed with a wo ...
🔸 معادل فارسی: • مقیاس پذیر / قابل گسترش • قابل افزایش ( در حجم، ظرفیت یا کارایی ) • قابل بزرگ نمایی / قابل توسعه 🔸 مثال ها: • "Our platform is de ...
کْوارِنتین 🔸 معادل فارسی: ( اسم ) • قرنطینه • دوره یا محل قرنطینه • جداسازی بهداشتی ( فعل ) • قرنطینه کردن • در قرنطینه قرار دادن • برای جلوگیر ...
"I am a cat" به هیچ وجه معنی عاشق خوابم یا عاشق خوابیدن هستم نمی دهد. احتمالاً این برداشت از این واقعیت ناشی شده که گربه ها زیاد می خوابند، اما از ...
🔸 مثال ها: • The proposal quickly garnered widespread support. این پیشنهاد به سرعت حمایت گسترده ای را جلب کرد. • The candidate is trying to garn ...
🔸 معادل فارسی: • عذاب وجدان • ملاحظه اخلاقی • دغدغه یا تردید اخلاقی • احساس تقصیر یا وجدان درد • ( جمع: scruples ) اصول و ملاحظات اخلاقی 🔸 مثال ها ...
🔸در گذشته روزی که نان پخته میشد، مادر آخرین تکه های خمیر را از تغار ( ظرف سفالی بزرگ برای نگهداری ماست، خمیر یا آب ) بر می داشت. معمولاً تهِ تغار مق ...