پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٠,٧٤٤)
🔸 نکته: تفاوت Set On با Attack و Assault در این است که Set On معمولاً به حمله ای ناگهانی، غافلگیرانه و اغلب توسط چند نفر اشاره دارد، در حالی که Atta ...
🔸 معادل فارسی: • حمله کردن به / یورش بردن به • به جان کسی افتادن • با خشونت به کسی یا چیزی حمله کردن 🔸 مثال ها: • "The gang set on him as soon as h ...
🔸 معادل فارسی در این بافت: • حمله کردن به / یورش بردن به • به جان کسی افتادن ( به صورت فیزیکی یا کلامی ) • با خشونت یا شدت به کسی یا چیزی حمله کردن ...
🔸 نکته: در این معنا، Set About با مفعول مستقیم ( شخص یا شیء مورد حمله ) همراه می شود و معمولاً با قیدهایی مانند Fiercely، Brutally، یا Without Warni ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را شرمنده کردن • باعث خجالت کسی شدن • کسی را در مقایسه با خود بسیار ضعیف نشان دادن • کسی را رو سفید یا کم عرضه جلوه دادن ( بسته ...
🔸 معادل فارسی: • عجله کن / سریع باش • هوشیار باش / مراقب باش • شیک و مرتب به نظر رسیدن ( در معنای دیگر ) 🔸 مثال ها: • "You'd better look sharp if ...
🔸 نکته: تفاوت این عبارت با Pay Lip Service در این است که هر دو به یک معنا هستند، اما Pay Lip Service رایج تر است. ریشه این اصطلاح به این اشاره دارد ...
🔸 معادل فارسی: • به کسی قول و وعده ی توخالی دادن • حرف زدن بدون عمل / وعده های بی پشتوانه • به صورت زبانی از کسی حمایت کردن ( بدون اقدام عملی ) 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را اذیت کردن / تحویل گرفتن • به کسی گیر دادن / سر کسی کلاه گذاشتن • با کسی شوخی کردن یا تمسخر کردن ( در بافت دوستانه ) 🔸 مثال ...
🔸 معادل فارسی: • آرام باش / خونسرد باش • عجله نکن / صبور باش • خودت را کنترل کن ( در موقعیت های تنش زا ) 🔸 مثال ها: • "Keep your shirt on! I'll be ...
🔸 معادل فارسی: • تمام دارایی خود را از دست دادن • ورشکست شدن / باخت کامل • صفر شدن سرمایه 🔸 مثال ها: • "He lost his shirt investing in that failed ...
If the cap fits, wear it 🔸 معادل فارسی: • اگر به تو می خورد، به خودت بگیر. • اگر این حرف درباره توست، بپذیرش. • اگر🔸 معنی دقیق: اصطلاحی است که وق ...
🔸 معادل فارسی: • از گروه یا سازمانی خارج شدن ( معمولاً به دلیل نارضایتی ) • رها کردن یک موقعیت یا شغل • ترک کردن یک پروژه یا تیم ( به نفع گزینه بهت ...
🔸 معادل فارسی: • اگر به تو می خورد، به خودت بگیر. • اگر این حرف درباره توست، قبولش کن. • اگر می بینی مصداقش تو هستی، ناراحت نشو و بپذیر. • هر که ...
🔸 معادل فارسی: • جای کسی بودن / به جای کسی بودن • در موقعیت کسی قرار گرفتن • تجربه کردن شرایط زندگی فرد دیگری 🔸 مثال ها: • "Before you judge him, t ...
be in someone's shoes 🔸 مثال ها: • "Before you judge him, try to put yourself in his shoes. " قبل از اینکه او را قضاوت کنی، سعی کن خودت را جای او بگ ...
🔸 معادل فارسی: • تاکتیک های شوک آور • روش های شوک آمیز • شیوه های تکان دهنده • اقدامات شوک آور برای تاثیرگذاری یا ایجاد واکنش 🔸 مثال ها: The campa ...
🔸 مثال ها: • "The farmer sheared the sheep in the spring. " کشاورز در بهار پشم گوسفندان را چید. • "The metal rod failed under high shear stress. " ...
🔸 معادل فارسی: • تا حد مرگ خرید کردن ( به صورت اغراق آمیز و شوخی ) • آنقدر خرید کردن که از پا بیافتی • خرید بی وقفه و طولانی 🔸 مثال ها: • "We went ...
🔸 معادل فارسی: • کالای کمی آسیب دیده ( ناشی از نمایش در مغازه ) • کالای دست خورده / کارکرده نمای فروشگاه • جنسی که به دلیل نمایش طولانی در ویترین، ...
🔸 معادل فارسی: • قیمت ها را مقایسه کردن • چند جا را گشتن و بررسی کردن ( قبل از خرید ) • به دنبال گزینه بهتر گشتن 🔸 مثال ها: • "Before buying a new ...
🔸 مثال ها: • "My shop teacher taught me how to use power tools safely. " معلم کارگاهم به من یاد داد که چگونه از ابزارهای برقی به طور ایمن استفاده کن ...
🔸 معادل فارسی: • سهل انگار / بی توجه • غفلت کننده / کوتاهی کننده • قصورکننده / مقصر در انجام وظیفه 🔸 مثال ها: • "I would be remiss if I didn't than ...
🔸 معادل فارسی: • با طرز فکر مشخص / دارای نگرش خاص • علاقه مند / تمایل دارنده • آگاه / توجه دارنده 🔸 مثال ها: • "She is very open - minded and alway ...
🔸 معادل فارسی: • حیرت آور • غیرقابل باور / شگفت انگیز • گیج کننده / دشوار برای درک 🔸 مثال ها: • "The movie had a mind - bending plot with an unexpe ...
🔸 معادل فارسی: • زمان بندی را اشتباه کردن • در زمان نامناسب انجام دادن • دیر یا زود انجام دادن 🔸 مثال ها: • "The general mistimed the attack, and t ...
🔸 مثال ها: • "The moment that she walked into the room, everyone fell silent. " همان لحظه ای که او وارد اتاق شد، همه سکوت کردند. • "I knew it was a ...
🔸 معادل فارسی: • موج شکن • دیواره ساحلی • سازه سنگی یا بتنی برای حفاظت از بندر در برابر امواج 🔸 مثال ها: • "The port was shielded from storms by a ...
🔸 معادل فارسی: • اگر چیزی شبیه اردک است، اردک است • ظاهر نشان دهنده حقیقت است • نشانه ها گویای واقعیت هستند 🔸 معنی دقیق: این عبارت برگرفته از یک ضر ...
🔸 معادل فارسی: • با حالت طلبکارانه / گستاخانه • با نگرش خاص و معمولاً منفی • با لحن و رفتار پرخاشگرانه • با ژست و حالت خاص 🔸 مثال ها: Don't talk t ...
🔸 نکته: تفاوت این واژه با Enforcer و Hitman: Enforcer ( مجری قانون / زورگو ) معمولاً به فردی گفته می شود که با زور یا تهدید، نظم را در یک گروه یا سا ...
🔸 معادل فارسی: • شعار / اصطلاح رایج • کلمه یا عبارتی که به سرعت در یک جامعه یا گروه رواج پیدا می کند • ( در کاربرد نشر و چاپ ) کلمه ی کلیدی یا راهنم ...
دیو آوتلی ( با تأکید بر هجای دوم ) 🔸 معادل فارسی: • با تقوا / با دیانت ( به شکلی عمیقاً مذهبی ) • صمیمانه / از ته دل • با ارادت و احترام 🔸 مثال ه ...
🔸 معادل فارسی ( در بافت جمله ی مورد نظر ) : • ناسالم / بیمارگونه • ( در کاربرد مجازی ) مخرب / آسیب زا ( در روابط ) • غیرطبیعی و خطرناک ( از نظر روا ...
🔸 نکته: تفاوت این واژه با Airplane و Aircraft: Airplane ( هواپیما ) معادل آمریکایی aeroplane است و از نظر معنا تفاوتی با آن ندارد. Aircraft ( هواگر ...
🔸 نکته: تفاوت این واژه با Jibe، Taunt، و Insult: Jibe ( طعنه / کنایه ) معمولاً به یک اظهارنظر کنایه آمیز و غیرمستقیم اشاره دارد که ممکن است جدی یا ش ...
🔸 معادل فارسی: • مرکبات • میوه های خانواده ی مرکبات ( مانند پرتقال، لیمو، گریپ فروت، و نارنگی ) • میوه هایی که دارای پوست ضخیم، گوشت آبدار، و طعم ت ...
🔸 مثال ها: I was walking home, and at that point, I realized I had lost my keys. داشتم به خانه می رفتم و در آن لحظه بود که فهمیدم کلیدهایم را گم ک ...
dementia / دیمِنشا ( با تأکید بر هجای دوم ) 🔸 معادل فارسی: • زوال عقل / خرد سودگی • ( در معنای کهن ) دیوانگی، جنون • سندرمی که با کاهش کلی توانای ...
🔸 مثال ها: The landowner manumitted his slaves in his will. مالک زمین در وصیت نامه اش، بردگان خود را آزاد کرد. In ancient Rome, some slaves were m ...
🔸 معادل فارسی: • عموم مردم / توده ی مردم • اکثریت / جمعیت کثیر • ( در مقابل the few ) افراد عادی جامعه در برابر نخبگان یا اقلیت ها 🔸 مثال ها: Polic ...
🔸 معادل فارسی: • ( به عنوان صفت، با خط فاصله: matter - of - fact ) بی احساس / خشک / کاملاً عملی و مبتنی بر واقعیت مثال؛: His matter - of - fact tone ...
🔸 معادل فارسی: • امری عادی / کاری معمول و روتین • اتفاقی طبیعی و قابل پیش بینی • چیزی که بدون سوال یا تردید انجام می شود 🔸 مثال ها: Wearing a seatb ...
🔸 معادل فارسی: • از کار انداختن / خارج کردن از خدمت • بازنشسته کردن ( یک تجهیزات، تأسیسات، یا کشتی ) • خلع سلاح کردن / غیرفعال سازی ( یک سلاح یا سی ...
🔸 معادل فارسی: • تبدیل شدن به / منجر شدن به ( نتیجه یا پیامد ) • به چیزی تبدیل کردن ( یک ایده یا مفهوم به عمل ) • ( در کاربردهای آماری و علمی ) مع ...
🔸 معادل فارسی: • متناظر / متقابل • هم خوان / هم اهنگ ( با چیزی دیگر ) • اقداماتی که در پاسخ به اقدامات طرف دیگر انجام می شوند 🔸 مثال ها: The two c ...
🔸 نکته: تفاوت این واژه با Intellectuals و Elite: Intellectuals ( روشنفکران / اهل اندیشه ) به افرادی گفته می شود که به طور حرفه ای درگیر تفکر، نوشتن، ...
🔸 معادل فارسی: • روشنفکران / قشر تحصیل کرده و آگاه جامعه • طبقه ای از جامعه که به فعالیت های فکری، علمی، هنری، و فرهنگی اشتغال دارند • ( در کاربرد ا ...
اِسپیوناژ 🔸 معادل فارسی: • جاسوسی / فعالیت اطلاعاتی مخفیانه • گردآوری اطلاعات محرمانه به روش های پنهانی ( معمولاً توسط دولت ها ) • ( در کاربرد رسم ...
🔸 معادل فارسی: • چشم پوشی / دست کشیدن ( از حق، قدرت، یا اعتقاد ) • انکار / طرد کردن ( یک ادعا یا ایده ) • ( در کاربرد مذهبی ) ترک دنیا / زهد 🔸 مث ...