پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٧,٩٥٥)
🔸 معادل فارسی: • نگران بودن، دلواپس بودن، استرس داشتن • خود را خوردن، غصه خوردن، بی تابی کردن 🔸 مثال ها: You look exhausted. Stop fretting over th ...
🔸 معادل فارسی: • پیام رسان، نامه رسان • قاصد، پیک • تحویل گیر و تحویل دهنده ( در ادارات ) مثال: "He works as a runner in a law firm, delivering le ...
🔸 معادل فارسی: • بازداشت کردن ( در خانه یا اتاق به عنوان تنبیه ) • محبوس کردن ( در خانه ) • نتوانستن از خانه بیرون رفتن • خانه نشین کردن ( در فرهن ...
( اسم/صفت ) 🔸 مثال ها: ( تعصب مذهبی ) The attack was carried out by a fanatic who believed he was serving God. این حمله توسط یک متعصب انجام شد ک ...
یک دستور بسیار عامیانه و پرخاشگرانه در انگلیسی بریتانیایی است که به کسی می گویید محل را ترک کند و شما را تنها بگذارد. این عبارت از نظر شدت، بین برو گ ...
عبارت قیدی 🔸 معادل فارسی: • به همین مناسبت، با این حساب • با این حرف، با این اوصاف • در همین رابطه 🔸 مثال ها: ( در پایان جلسه کاری ) We've cover ...
🔸 معادل فارسی: • ( نفوذ کردن ) به طور ناگهانی و بی اجازه وارد جایی شدن • فضای خصوصی کسی را اشغال کردن • به جمع کسی ناخوانده پیوستن مثال: He just cr ...
🔸 معادل فارسی: • از بالا دست کسی رد شدن، بالاتر از سر کسی تصمیم گرفتن • دور زدن مقام مافوق و مراجعه به مقام بالاتر ( معمولاً بدون اطلاع او ) • ( مع ...
🔸 معادل فارسی: • روز پر ماجرا، روز عجیبی بود • روز خیلی خوبی بود، روز فوق العاده ای بود • روز بسیار سختی بود ( طنز/منفی ) 🔸 مثال ها: ( بعد از یک ...
اسم 🔸 معادل فارسی: • تورم، ورم، باد کردن • ( در اصطلاحات تخصصی ) ادم ( Edema ) در علم پزشکی، "swelling" به بزرگ شدن غیرعادی و موضعی یا عمومی یک عضو ...
اوهــم ( Ohm ) واحد اندازه گیری مقاومت الکتریکی ( Electrical Resistance ) در سیستم استاندارد بین المللی واحدها ( SI ) است . به بیان ساده، مقاومت یک م ...
کلمه Ohmic یک صفت تخصصی در فیزیک و مهندسی برق است که برای توصیف قطعه، ماده، یا مداری به کار می رود که از قانون اهم ( Ohm's Law ) پیروی می کند .
🔸 معادل فارسی: • عجله کار شیطان است ( رایج ترین و نزدیک ترین معادل ) • هرکه عجله کرد، پشیمان شد • آهسته رو، همیشه رو ( از نظر مفهومی مرتبط ) 🔸 مث ...
🔸 معادل فارسی: • مرده، فرد مُرده ( کسی که ضربان قلبش قطع شده ) • ( عامیانه ) کسی که نعوظ ندارد ( در دوره ترک خود ارضایی ) • ( کوکتل ) مشروب تند با ...
🔸 مثال ها: ( در یک رمان عاشقانه ) He leaned in, his lips slightly puckered, waiting for a kiss. او نزدیک شد، لب هایش کمی غنچه شده بود، منتظر یک ...
🔸 معادل فارسی: • ( فعل ) از هم جدا کردن، گسستن، disconnected کردن • ( صفت ) جدا از هم، بی ارتباط، ناهمگون • ( ریاضی ) مجزا ( مجموعه هایی که عضو مشتر ...
سامنولِنسی 🔸 مثال ها: ( عوارض دارویی ) One of the most frequently reported side effects of antihistamines is somnolence. یکی از شایع ترین عوارض ...
🔸 معادل فارسی: • اجرا ( به ویژه موسیقی، نقش تئاتری، یا شعر ) • ترجمه ( یک متن به زبان دیگر ) • تحویل، تسلیم ( به ویژه در متون حقوقی، تسلیم حکم داد ...
turn - on اسم 🔸 معادل فارسی: • ( جنسی ) محرک جنسی، چیزی که آدم را روشن می کند ( عامیانه ) • ( عمومی ) چیزی که به آدم انرژی می دهد یا برایش جذاب است ...
🔸 معادل فارسی ( در معنای صلاحیت و مجوز ) : • صلاحیت امنیتی، مجوز دسترسی ( به اطلاعات طبقه بندی شده ) • مجوز، تأییدیه ( برای انجام یک کار یا ورود به ...
🔸 معادل فارسی: • نقشه کشیدن برای، طرح ریختن، برنامه ریزی دقیق کردن • مشخص کردن ( گام ها و مراحل ) 🔸 مثال ها ( با ترجمه فارسی ) : ( در مدیریت است ...
• ( در استعاره ) تصمیم اشتباه گرفتن مثال: I wanted a quiet life, but I made one left instead of a right and ended up in the chaos of politics. من ز ...
spill over 🔸 معادل فارسی: • سرریز شدن، لبریز شدن، بیرون ریختن • گسترش یافتن ( به مناطق یا حوزه های دیگر ) • اثر گذاشتن بر چیزی دیگر 🔸 مثال ها : Th ...
🔸 معادل فارسی: • تیر خلاص، شلیک نهایی و قاطع • ضربه نهایی و کشنده که کار را تمام کند 🔸 مثال ها : "Any entry wound to a victim’s head might be prece ...
🔸 معادل فارسی: • ناپسند، نامحبوب، منفور، مورد تنفر • کسی که از او خوششان نمی آید 🔸 مثال ها: ( فرد در محیط کار ) The manager was so strict that h ...
🔸 معادل فارسی: • ضربه ای ( ضربه مغزی ) • شوک دهنده، تکان دهنده ( استعاری ) • انفجاری ( امواج شوک ) 🔸 مثال ها: ( بازی های ویدیویی ) The weapon ...
🔸 معادل فارسی: • نقشه ها و برنامه ها را به هم ریختن • روند عادی چیزی را مختل کردن • مشکل و بینظمی در پروژه ها یا فرآیندها ایجاد کردن 🔸 مثال ها: ( ...
مثال: If you want to be an artist, you have to color outside the lines sometimes. اگر می خواهی یک هنرمند باشی، گاهی باید خارج از چارچوب فکر کنی. Hi ...
( اسم - زبان ییدیش/عامیانه یهودی ) میش پاخا 🔸 معادل فارسی: • ( اصلی ) خویشاوندان، بستگان، تبار • ( خانواده گسترده ) فامیل، قوم و خویش • ( معنای گست ...
🔸 مثال ها: For Pete’s sake, I’ve told you a hundred times! به خدا، من صد بار به تو گفتم! Oh, for Pete’s sake, what’s the big deal? آه، به خاطر خدا، ...
تو تبدیل به تنها شادی قلب این دختر شدی معنی عاطفی و احساسی ( رایج ترین برداشت ) این جمله می گوید که پیش از آشنایی با گوینده، زندگی آن دختر شادی نداش ...
🔸 معادل فارسی: • ( اخاذی ) اخاذی، باج گیری، باج ستانی • ( بازرسی ) بازرسی کامل، جستجوی دقیق، بازرسی بدنی • ( آزمایش ) آزمایش نهایی، دوره آزمایشی، گا ...
🔸 معادل فارسی: • ( اصلی ترین معنا در زبان عامیانه ) کشته شدن ( به ویژه بر اثر گلوله یا خشونت ) • ( معنای دوم ) فریب خوردن، به شدت ضرر کردن، کلاه سر ...
🔸 معادل فارسی ( به عنوان صفت ) : • خودشیفته، مغرور، متکبر • نازدار، آرایش کرده، خوشرنگ و لعاب • کسی که به خود می بالد 🔸 مثال ها: ( رفتار خودشیفته ...
🔸 مثال ها: ( در روانشناسی ) Years of therapy helped him overcome his deep‑seated anger. سال ها روان درمانی به او کمک کرد تا بر خشم ریشه دارش غلب ...
🔸 معادل فارسی: • ( اصلی ) علامت اطاعت و بندگی نشان دادن، کرنش کردن، تسلیم بیچون و چرا بودن • ( مجازی ) چاپلوسی و تملق افراطی کردن ( برای جلب رضایت ر ...
🔸 معادل فارسی: • همیشه ساقدوش عروس، هیچ وقت عروس • همیشه نقش مکمل، هیچ وقت نقش اول • همیشه نفر دوم، هیچ وقت قهرمان این ضرب المثل به کسی گفته می شود ...
مثال؛ He threatened to lay me out if I didn't shut up. تهدید کرد اگر سکوت نکنم حالم را می گیرد ( مرا از پا درمی آورد ) . The boss laid me out for b ...
🔸 معادل فارسی ( به عنوان صفت ) : • شوکه، مبهوت، از حال رفته، بی حال • پلکانی، غیرهمزمان، مرحله ای • ( برای راه رفتن ) لق لق خوران، سراسیمه 🔸 مثال ه ...
🔸 معادل فارسی: • ( در بافت کلاهبرداری ) فریب خوردن، سرکیسه شدن • ( در بافت فیزیکی ) گرفتار شدن، دستگیر شدن • ( در بافت عاطفی ) شیفته شدن، مجذوب شدن ...
گوبرناتوریال 🔸 معادل فارسی: • مربوط به فرماندار ایالت ( در آمریکا ) • وابسته به مقام فرمانداری ایالتی Gubernatorial یک صفت است که به مسائل مربوط به ...
🔸 معادل فارسی: • اخراج دسته جمعی ( به دلیل مسائل اقتصادی یا ساختاری ) • تعدیل نیرو ( اصطلاح ملایم تر و رایج در ایران ) • اخراج موقت یا دائم کارکنا ...
🔸 معادل فارسی: • کنترل کامل داشتن بر چیزی • پیروزی یا موفقیت خود را مسجل شدن، از موفقیت چیزی مطمئن بودن • انحصار چیزی را در دست داشتن 🔸 مثال ها ( ...
🔸 معادل فارسی: • ( کسی یا سازمانی را ) به وضعیت قرمز ( بدهکار ) کشاندن • باعث ضرر و زیان شدن، به بدهی انداختن • ( خود شخص ) قرمز شدن، وارد مرحله بده ...
🔸 معادل فارسی؛ • من می کشم، من از پا درمی آورم • من او را حذف می کنم، من می زنمش 🔸 مثال ها "You tell that man I'm‑a drop all his muscle. . . " به آ ...
🔸 معادل فارسی: • این یک امر قطعی است، این مسلم است • این از قبل مشخص است، دیگر نیازی به گفتن ندارد • این بدیهی است، این حتمی است 🔸 مثال ها: That a ...
• ( در ادبیات ) اغراق آمیز، پرتکلف، مملو از آرایه های ادبی بی مورد مثال: The novel was criticized for its purple prose and lack of plot. این رمان ب ...
🔸 معادل فارسی: • بدون اغراق، بدون آرایه پردازی افراطی • به زبان ساده و بی پیرایه • ( به ویژه در نقد ادبی ) بدون استفاده از زبانی بسیار شاعرانه 🔸 مث ...
🔸 معادل فارسی: • ( اسم ) سخنرانی پرشور و طولانی ( اغلب با عصبانیت ) ، داد و بیداد کلامی • ( فعل ) پرحرفی کردن با عصبانیت، غر زدن، رجزخوانی کردن 🔸 م ...
🔸 معادل فارسی: ۱. ژست یا حرکت تحقیرآمیز ( در فرهنگ عامیانه بریتانیایی ) ۲. نوعی ماهی خوراکی ( در مناطق گرمسیری آمریکا ) 🔸 مثال ها: ( معنی حرکت ...