پیشنهاد‌های حسین کتابدار (٢٧,٩٥٥)

بازدید
٢٢,٦٤٧
تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٣

🔸 معادل فارسی: • نگران بودن، دلواپس بودن، استرس داشتن • خود را خوردن، غصه خوردن، بی تابی کردن 🔸 مثال ها: You look exhausted. Stop fretting over th ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • پیام رسان، نامه رسان • قاصد، پیک • تحویل گیر و تحویل دهنده ( در ادارات ) مثال: "He works as a runner in a law firm, delivering le ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • بازداشت کردن ( در خانه یا اتاق به عنوان تنبیه ) • محبوس کردن ( در خانه ) • نتوانستن از خانه بیرون رفتن • خانه نشین کردن ( در فرهن ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

( اسم/صفت ) 🔸 مثال ها: ( تعصب مذهبی ) The attack was carried out by a fanatic who believed he was serving God. این حمله توسط یک متعصب انجام شد ک ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

یک دستور بسیار عامیانه و پرخاشگرانه در انگلیسی بریتانیایی است که به کسی می گویید محل را ترک کند و شما را تنها بگذارد. این عبارت از نظر شدت، بین برو گ ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

عبارت قیدی 🔸 معادل فارسی: • به همین مناسبت، با این حساب • با این حرف، با این اوصاف • در همین رابطه 🔸 مثال ها: ( در پایان جلسه کاری ) We've cover ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٤

🔸 معادل فارسی: • ( نفوذ کردن ) به طور ناگهانی و بی اجازه وارد جایی شدن • فضای خصوصی کسی را اشغال کردن • به جمع کسی ناخوانده پیوستن مثال: He just cr ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • از بالا دست کسی رد شدن، بالاتر از سر کسی تصمیم گرفتن • دور زدن مقام مافوق و مراجعه به مقام بالاتر ( معمولاً بدون اطلاع او ) • ( مع ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • روز پر ماجرا، روز عجیبی بود • روز خیلی خوبی بود، روز فوق العاده ای بود • روز بسیار سختی بود ( طنز/منفی ) 🔸 مثال ها: ( بعد از یک ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

اسم 🔸 معادل فارسی: • تورم، ورم، باد کردن • ( در اصطلاحات تخصصی ) ادم ( Edema ) در علم پزشکی، "swelling" به بزرگ شدن غیرعادی و موضعی یا عمومی یک عضو ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

اوهــم ( Ohm ) واحد اندازه گیری مقاومت الکتریکی ( Electrical Resistance ) در سیستم استاندارد بین المللی واحدها ( SI ) است . به بیان ساده، مقاومت یک م ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

کلمه Ohmic یک صفت تخصصی در فیزیک و مهندسی برق است که برای توصیف قطعه، ماده، یا مداری به کار می رود که از قانون اهم ( Ohm's Law ) پیروی می کند .

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • عجله کار شیطان است ( رایج ترین و نزدیک ترین معادل ) • هرکه عجله کرد، پشیمان شد • آهسته رو، همیشه رو ( از نظر مفهومی مرتبط ) 🔸 مث ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • مرده، فرد مُرده ( کسی که ضربان قلبش قطع شده ) • ( عامیانه ) کسی که نعوظ ندارد ( در دوره ترک خود ارضایی ) • ( کوکتل ) مشروب تند با ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: ( در یک رمان عاشقانه ) He leaned in, his lips slightly puckered, waiting for a kiss. او نزدیک شد، لب هایش کمی غنچه شده بود، منتظر یک ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • ( فعل ) از هم جدا کردن، گسستن، disconnected کردن • ( صفت ) جدا از هم، بی ارتباط، ناهمگون • ( ریاضی ) مجزا ( مجموعه هایی که عضو مشتر ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

سامنولِنسی 🔸 مثال ها: ( عوارض دارویی ) One of the most frequently reported side effects of antihistamines is somnolence. یکی از شایع ترین عوارض ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • اجرا ( به ویژه موسیقی، نقش تئاتری، یا شعر ) • ترجمه ( یک متن به زبان دیگر ) • تحویل، تسلیم ( به ویژه در متون حقوقی، تسلیم حکم داد ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

turn - on اسم 🔸 معادل فارسی: • ( جنسی ) محرک جنسی، چیزی که آدم را روشن می کند ( عامیانه ) • ( عمومی ) چیزی که به آدم انرژی می دهد یا برایش جذاب است ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی ( در معنای صلاحیت و مجوز ) : • صلاحیت امنیتی، مجوز دسترسی ( به اطلاعات طبقه بندی شده ) • مجوز، تأییدیه ( برای انجام یک کار یا ورود به ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • نقشه کشیدن برای، طرح ریختن، برنامه ریزی دقیق کردن • مشخص کردن ( گام ها و مراحل ) 🔸 مثال ها ( با ترجمه فارسی ) : ( در مدیریت است ...

پیشنهاد
٢

• ( در استعاره ) تصمیم اشتباه گرفتن مثال: I wanted a quiet life, but I made one left instead of a right and ended up in the chaos of politics. من ز ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

spill over 🔸 معادل فارسی: • سرریز شدن، لبریز شدن، بیرون ریختن • گسترش یافتن ( به مناطق یا حوزه های دیگر ) • اثر گذاشتن بر چیزی دیگر 🔸 مثال ها : Th ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٣

🔸 معادل فارسی: • تیر خلاص، شلیک نهایی و قاطع • ضربه نهایی و کشنده که کار را تمام کند 🔸 مثال ها : "Any entry wound to a victim’s head might be prece ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • ناپسند، نامحبوب، منفور، مورد تنفر • کسی که از او خوششان نمی آید 🔸 مثال ها: ( فرد در محیط کار ) The manager was so strict that h ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • ضربه ای ( ضربه مغزی ) • شوک دهنده، تکان دهنده ( استعاری ) • انفجاری ( امواج شوک ) 🔸 مثال ها: ( بازی های ویدیویی ) The weapon ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • نقشه ها و برنامه ها را به هم ریختن • روند عادی چیزی را مختل کردن • مشکل و بینظمی در پروژه ها یا فرآیندها ایجاد کردن 🔸 مثال ها: ( ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

مثال: If you want to be an artist, you have to color outside the lines sometimes. اگر می خواهی یک هنرمند باشی، گاهی باید خارج از چارچوب فکر کنی. Hi ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

( اسم - زبان ییدیش/عامیانه یهودی ) میش پاخا 🔸 معادل فارسی: • ( اصلی ) خویشاوندان، بستگان، تبار • ( خانواده گسترده ) فامیل، قوم و خویش • ( معنای گست ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٣

🔸 مثال ها: For Pete’s sake, I’ve told you a hundred times! به خدا، من صد بار به تو گفتم! Oh, for Pete’s sake, what’s the big deal? آه، به خاطر خدا، ...

پیشنهاد
٥

تو تبدیل به تنها شادی قلب این دختر شدی معنی عاطفی و احساسی ( رایج ترین برداشت ) این جمله می گوید که پیش از آشنایی با گوینده، زندگی آن دختر شادی نداش ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • ( اخاذی ) اخاذی، باج گیری، باج ستانی • ( بازرسی ) بازرسی کامل، جستجوی دقیق، بازرسی بدنی • ( آزمایش ) آزمایش نهایی، دوره آزمایشی، گا ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • ( اصلی ترین معنا در زبان عامیانه ) کشته شدن ( به ویژه بر اثر گلوله یا خشونت ) • ( معنای دوم ) فریب خوردن، به شدت ضرر کردن، کلاه سر ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی ( به عنوان صفت ) : • خودشیفته، مغرور، متکبر • نازدار، آرایش کرده، خوشرنگ و لعاب • کسی که به خود می بالد 🔸 مثال ها: ( رفتار خودشیفته ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

🔸 مثال ها: ( در روانشناسی ) Years of therapy helped him overcome his deep‑seated anger. سال ها روان درمانی به او کمک کرد تا بر خشم ریشه دارش غلب ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • ( اصلی ) علامت اطاعت و بندگی نشان دادن، کرنش کردن، تسلیم بیچون و چرا بودن • ( مجازی ) چاپلوسی و تملق افراطی کردن ( برای جلب رضایت ر ...

پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • همیشه ساقدوش عروس، هیچ وقت عروس • همیشه نقش مکمل، هیچ وقت نقش اول • همیشه نفر دوم، هیچ وقت قهرمان این ضرب المثل به کسی گفته می شود ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

مثال؛ He threatened to lay me out if I didn't shut up. تهدید کرد اگر سکوت نکنم حالم را می گیرد ( مرا از پا درمی آورد ) . The boss laid me out for b ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی ( به عنوان صفت ) : • شوکه، مبهوت، از حال رفته، بی حال • پلکانی، غیرهمزمان، مرحله ای • ( برای راه رفتن ) لق لق خوران، سراسیمه 🔸 مثال ه ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • ( در بافت کلاهبرداری ) فریب خوردن، سرکیسه شدن • ( در بافت فیزیکی ) گرفتار شدن، دستگیر شدن • ( در بافت عاطفی ) شیفته شدن، مجذوب شدن ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٣

گوبرناتوریال 🔸 معادل فارسی: • مربوط به فرماندار ایالت ( در آمریکا ) • وابسته به مقام فرمانداری ایالتی Gubernatorial یک صفت است که به مسائل مربوط به ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٣

🔸 معادل فارسی: • اخراج دسته جمعی ( به دلیل مسائل اقتصادی یا ساختاری ) • تعدیل نیرو ( اصطلاح ملایم تر و رایج در ایران ) • اخراج موقت یا دائم کارکنا ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • کنترل کامل داشتن بر چیزی • پیروزی یا موفقیت خود را مسجل شدن، از موفقیت چیزی مطمئن بودن • انحصار چیزی را در دست داشتن 🔸 مثال ها ( ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • ( کسی یا سازمانی را ) به وضعیت قرمز ( بدهکار ) کشاندن • باعث ضرر و زیان شدن، به بدهی انداختن • ( خود شخص ) قرمز شدن، وارد مرحله بده ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٦

🔸 معادل فارسی؛ • من می کشم، من از پا درمی آورم • من او را حذف می کنم، من می زنمش 🔸 مثال ها "You tell that man I'm‑a drop all his muscle. . . " به آ ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٩

🔸 معادل فارسی: • این یک امر قطعی است، این مسلم است • این از قبل مشخص است، دیگر نیازی به گفتن ندارد • این بدیهی است، این حتمی است 🔸 مثال ها: That a ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٥

• ( در ادبیات ) اغراق آمیز، پرتکلف، مملو از آرایه های ادبی بی مورد مثال: The novel was criticized for its purple prose and lack of plot. این رمان ب ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١٢

🔸 معادل فارسی: • بدون اغراق، بدون آرایه پردازی افراطی • به زبان ساده و بی پیرایه • ( به ویژه در نقد ادبی ) بدون استفاده از زبانی بسیار شاعرانه 🔸 مث ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
١١

🔸 معادل فارسی: • ( اسم ) سخنرانی پرشور و طولانی ( اغلب با عصبانیت ) ، داد و بیداد کلامی • ( فعل ) پرحرفی کردن با عصبانیت، غر زدن، رجزخوانی کردن 🔸 م ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: ۱. ژست یا حرکت تحقیرآمیز ( در فرهنگ عامیانه بریتانیایی ) ۲. نوعی ماهی خوراکی ( در مناطق گرمسیری آمریکا ) 🔸 مثال ها: ( معنی حرکت ...