blood

/ˈbləd//blʌd/

معنی: خون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خون گرفتن، خون جاریکردن
معانی دیگر: خونریزی، آدمکشی، احساسات، خو و طبع، خلق، اصل و نسب، خویشی، هم خونی، اشرافی، خوش خانواده، نجیب زاده، شیره گیاهی (sap هم می گویند)، هر چیز اساسی و حیاتی، عامل جانبخش، (حیوانات) اصیل، پاک نژاد، خوش نژاد، خوش لباس، شیک پوش، خون حیوان شکار شده را به مشام سگ شکاری رساندن، (برای تشجیع شکارچیان بی تجربه) خون شکار را به صورتشان مالیدن، (آدم تازه کار را) ارشاد کردن، خویشاوندی، خون الودکردن، خون کسی را بجوش اوردن، عصبانی کردن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: in cold blood, make one's blood boil, make one's blood run cold
(1) تعریف: the red fluid containing oxygen and nutrients that circulates in the vascular system of vertebrates.
مشابه: gore, hemoglobin, lifeblood, plasma, serum

(2) تعریف: the life principle.
مشابه: heart, lifeblood, soul, source, spirit

- the blood of the nation
[ترجمه ترگمان] خون ملت
[ترجمه گوگل] خون ملت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: vigor or energy.
مترادف: energy, life, vigor, vitality
مشابه: sap, spirit

- She brings new blood into our organization.
[ترجمه ترگمان] اون خون جدیدی رو به سازمان ما میاره
[ترجمه گوگل] او خون جدیدی را به سازمان ما می آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: murder or slaughter; bloodshed.
مترادف: bloodletting, bloodshed, murder, slaughter
مشابه: blood feud, bloodbath, butchery, carnage

(5) تعریف: disposition; temperament.
مترادف: disposition, temper, temperament
مشابه: mood, nature, spirit

(6) تعریف: racial or national ancestral stock.
مترادف: ancestry, birth, extraction, lineage, origin, stock
مشابه: bloodline, derivation, descent, heritage, pedigree

- of royal French blood
[ترجمه ترگمان] از خون سلطنتی فرانسه
[ترجمه گوگل] خون سلطنتی فرانسوی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: common ancestral descent.
مترادف: family, lineage, origin
مشابه: genealogy, kinship, relation

جمله های نمونه

1. blood always demands revenge
خونریزی همیشه انتقام می طلبد.

2. blood bank
بانک خون

3. blood circulates in the body
خون در بدن گردش می کند.

4. blood circulation
گردش خون

5. blood coagulates fast
خون زود لخته می شود.

6. blood congeals in a short time
خون در زمان کمی منعقد می شود.

7. blood coursed through his veins
خونش به جوش آمد.

8. blood had caked in his hair
خون در موهای سرش خشکیده بود.

9. blood had flecked the snow
خون برف ها را لکه لکه کرده بود.

10. blood had spotted the snow
خون برف ها را لک کرده بود.

11. blood is welling up from his wound
خون از زخم او جاری است.

12. blood letting
خون ریزی

13. blood nourishes the tissues
خون به بافت ها خوراک رسانی می کند.

14. blood oozed from his wounds
خون به آهستگی از زخم هایش جاری بود.

15. blood poisoning
مسمومیت خون

16. blood specimen
نمونه ی خون

17. blood stain
لکه های خون

18. blood was draining from his wound
خون از زخم او جاری بود.

19. blood was spouting from her mouth and nose
خون از دهان و دماغش فواره می زد.

20. blood was spurting from his head wound
از زخم سر او خون فواره می زد.

21. blood is thicker than water
رشته های خویشاوندی از روابط دیگر پایاتر و قوی ترند

22. a blood clot
لخته ی خون

23. a blood test
آزمایش خون

24. a blood test is obligatory
آزمایش خون الزامی است.

25. a blood vessel
رگ خون

26. clotted blood
خون دلمه شده

27. her blood pressure plummeted
فشار خونش ناگهان پایین آمد.

28. high blood pressure
فشار خون زیاد

29. his blood is on us and on our children
خون او به گردن ما و اعقاب ما خواهد بود.

30. his blood pressure must remain constant at all times
فشار خون او باید همیشه یک جور باقی بماند.

31. his blood ran wild
خونش به غلیان آمد (احساساتش تحریک شد).

32. his blood soaked through the bandage on his hand
خون او از باند پیچی دستش نشت کرده بود.

33. occult blood in the feces
خون نهفته در مدفوع

34. rh-positive blood
خون rh مثبت

35. suddenly blood started flowing out of the wound
ناگهان از زخم خون راه افتاد.

36. the blood passes through the lungs
خون از ریه ها رد می شود.

37. the blood springs from the wound
خون از زخم می جوشد.

38. the blood vessels distributed throughout the foot
رگ های خونی که در سرتاسر پا پراکنده اند

39. venous blood
خون سیاهرگی (که از خون سرخرگی تیره تر است)

40. what blood group are you?
گروه خونی شما چیست ؟

41. whole blood
خون خالص

42. bad blood
دشمنی دیرین،غرض،سابقه ی خصومت

43. draw blood
زخمی کردن،مجروح کردن (جسمی یا روحی)،خون انداختن،ضربه ی خونین زدن

44. sweat blood
(خودمانی) 1- سخت کار کردن،تلاش زیاد کردن 2- دلواپس بودن،نگران بودن

45. their blood is up
خیلی خشمگین هستند

46. young blood (or fresh blood)
اشخاص تازه نفس یا دارای افکار و روش های تازه

47. arteries carry blood from the heart to the entire body
سرخرگ ها خون را از قلب به همه ی بدن می رسانند.

48. gutters running blood
جوی هایی که خون در آن جاری است

49. his warm blood sallied from the wound
خون گرم او از زخم بیرون می زد.

50. the fighter's blood was up
خون جنگجویان به جوش آمده بود.

51. the hot blood of youth
خون پرجوش و خروش جوانی

52. the red blood of our martyrs
خون گلگون شهیدان ما

53. there was blood on his fingers
انگشتانش به خون آغشته بود.

54. there were blood smears all over the floor
لکه های خون سرتاسر کف اتاق را پوشانده بود.

55. they drew blood from the mother and gave it to the daughter
از مادر خون گرفتند و به دخترش تزریق کردند.

56. to draw blood from. . .
خون گرفتن از . . .

57. to piss blood
خون شاش کردن

58. to shed blood
خونریزی کردن

59. curdle someone's blood
(از ترس) خون کسی را منجمد کردن،وحشت زده کردن

60. flesh and blood
بدن انسان

61. have someone's blood on one's head (or hand)
مسئول مرگ یا بدبختی کسی بودن

62. in cold blood
1- باقساوت،سنگدلانه 2- تعمدا،عمدا،از روی قصد

63. make one's blood boil
خشمگین کردن،به خشم آوردن،خون کسی را به جوش آوردن

64. make one's blood boil
سخت به خشم آوردن

65. make one's blood run cold
سخت ترساندن

66. to sweat blood for something
(برای رسیدن به چیزی) سخت تلاش کردن

67. a river of blood
رودی از خون

68. a stream of blood
جویی از خون

69. dribbles of dried blood on the shirt of the accused
لکه های خون خشک شده روی پیراهن متهم

70. he coughed up blood
او خون سرفه کرد.

مترادف ها

خون (اسم)
blood, gore, sap

نژاد (اسم)
issue, pedigree, race, strain, blood, descent, phylum, stirps

مزاج (اسم)
disposition, temper, temperament, health, mood, blood, condition of health, posture, kidney, organism

نیرو (اسم)
gut, strength, might, energy, force, power, pep, breath, vigor, blood, brawn, thrust, tuck, zip, vim, leverage, tonus, puissance, vis

نسبت (اسم)
format, connection, scale, proportion, relation, bearing, ratio, relationship, respect, blood, cognation, kinship, connexion, rapport

خون گرفتن (فعل)
deplete, bleed, blood, phlebotomize

خون جاری کردن (فعل)
blood

تخصصی

[نساجی] سیستم آمریکائی نمره بندی ظرافت پشم
[ریاضیات] خون

به انگلیسی

• fluid which flows in the veins and arteries; life; murder, bloodshed
let blood, drain blood for medical purposes
blood is the red liquid that flows inside your body.
you can use blood to refer to the race or social class of someone's parents or ancestors.
bad blood refers to feelings of hate and anger between groups of people.
if you give blood, you allow doctors to take some of the blood from your body to be used for operations and transfusions.
if something violent and cruel is done in cold blood, it is done deliberately and in an unemotional way.
if a quality or talent is in your blood, it is part of your nature, and other members of your family have it too.
if something makes your blood boil, it makes you very angry.
if something makes your blood run cold, it makes you feel very frightened or horrified.
new people who are introduced into an organization and whose fresh ideas are likely to improve it are referred to as new blood, fresh blood, or young blood.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیخون، نژاد، مزاج، نیرو، نسبت، خون گرفتن، ...معانی متفرقهخونریزی، آدمکشی، احساسات، خو و طبع، خلق، ...بررسی کلمهاسم ( noun ) عبارات : in cold blood, make one's blood boil, make one's blood run cold • ( 1 ) ...جمله های نمونه1. blood always demands revenge خونریزی همیشه انتقام می طلبد. 2. blood bank بانک خون 3. blood ...مترادفخون ( اسم ) blood, gore, sap نژاد ( اسم ) issue, pedigree, race, strain, blood, descent, phylum ...بررسی تخصصی[نساجی] سیستم آمریکائی نمره بندی ظرافت پشم [ریاضیات] خونانگلیسی به انگلیسیfluid which flows in the veins and arteries; life; murder, bloodshed let blood, drain blood for medi ...
معنی blood، مفهوم blood، تعریف blood، معرفی blood، blood چیست، blood یعنی چی، blood یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف b، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف b، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف b، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف b
کلمه بعدی: blood agent
اشتباه تایپی: ذمخخی
آوا: /بلاد/
عکس blood : در گوگل
معنی blood

پیشنهاد کاربران

[در ترکیب]

هم خون ، تَنی
برای نمونه blood father به معنی پدر هم خون ، پدر تنی
خون

خون: )
به معنی کسانی که می کشند یا به اصطلاح خون کسی رو می ریزند
هو
خون
خون
he lost a lot of blood in the accident
او خون زیادی را در تصادف از دست داد🎢
این کلمه ی هندو اوروپایی هنوز در زبان های کردی - لری به صورت وەلات به معنی وطن وجود دارد
کاربر محترمGj بهتره مواظب باشید که کسانی نکشند و خون کسی مثل شما را بر زمین نریزند.
این یک بیانه رسمی دولت آمریکاست که شاهزاده عربستان سعودی دستش آلوده به خون ( باعث مرگ شده ) و آن خون متعلق به یک روزنامه نگار ساکن آمریکاست This is an official U. S. government statement that the crown prince of Saudi Arabia has blood on his hands, and that blood belongs to an American resident and journalist.
blood=خون
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما