home

/hoʊm//həʊm/

معنی: موطن، خانه، شهر، اقامت گاه، میهن، وطن، بطرف خانه، بخانه برگشتن، خانه دادن، منزل دادن
معانی دیگر: منزل، کد، سرمنزل، (محله یا شهر یا ناحیه ی محل زیست شخص) ماوا، منزلگاه، خانمان، زادگاه، (مجازی) خانواده، کانون خانوادگی، (خانه ی یتیم ها یا کهنسالان یا مستمندان و غیره) - خانه، خانه ی -، خاستگاه، سرچشمه، مبدا، وابسته به خانه و کاشانه، خانگی، خانوادگی، وابسته به میهن، میهنی، وطنی، داخلی (در برابر : خارجی یا بیگانه foreign)، مرکزی، اصلی، موثر، بموقع، بگاه، رک و بی پرده، (مسابقه ی ورزشی) در محل اصلی تیم، اجرا شدنی در زیستگاه ورزشکار(ان)، در شهر خود تیم، بسوی خانه، بطرف وطن، در خانه، در میهن، به هدف، به مقصد، به سرمنزل مقصود، به خانه یا کاشانه ی خود رفتن، به لانه رفتن، به سرمنزل رسیدن، خانه داشتن، لانه داشتن، بخانه فرستادن، خانه دار کردن، در خانه قرار دادن، به مقصد فرستادن، گور، قبر، (جانور و گیاه) زیست بوم، زیستگاه، (در برخی بازی های ورزشی) دروازه، گل، پایگاه، (بیس بال) پلایت، مرزوبوم، خانه دادن به
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the place where one lives or dwells.
مترادف: abode, address, domicile, dwelling, place, residence
مشابه: accommodation, habitat, habitation, homestead, house, lodging, nest, quarter, roost

- I'd like the package sent to my home.
[ترجمه ترگمان] دوست دارم بسته رو به خونه م بفرسته
[ترجمه گوگل] من می خواهم بسته به خانه من ارسال شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The forest is home to many animals.
[ترجمه ترگمان] جنگل برای بسیاری از حیوانات خانگی است
[ترجمه گوگل] جنگل خانه بسیاری از حیوانات است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the physical structure of a residence; house or apartment.
مترادف: apartment, cabin, condo, condominium, house, mansion, mobile home, palace, shanty, tenement, town house
مشابه: bungalow, camper, cottage, hovel, hut, motor home, shack

- Many new homes are being built in this area.
[ترجمه ترگمان] بسیاری از خانه های جدید در این منطقه ساخته شده اند
[ترجمه گوگل] بسیاری از خانه های جدید در این منطقه ساخته می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: one's environment while growing up or one's current living situation in terms of its emotional and psychological effects.
مترادف: fireside, hearth
مشابه: bosom, circle, household, nest, place, roost

- The boy came from an unhappy home.
[ترجمه ترگمان] پسر از یک خانه ناراحت بیرون آمد
[ترجمه گوگل] این پسر از خانه ناراضی آمد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She grew up in a home that supported education.
[ترجمه ترگمان] او در خانه ای بزرگ شد که از آموزش پشتیبانی می کرد
[ترجمه گوگل] او در یک خانه رشد کرد که آموزش را پشتیبانی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The fights with his wife made his home a nightmare.
[ترجمه ترگمان] مبارزه با همسرش یه کابوس به خونه اش درست کرده
[ترجمه گوگل] دعوا با همسرش باعث ایجاد کابوس خویش شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: the nation, country, or locality where one resides or where one was raised.
مترادف: country, fatherland, homeland, hometown, motherland
مشابه: birthplace, land, locality, nation

- He was lonely abroad and longed for home.
[ترجمه ترگمان] در خارجه تنها بود و آرزوی بازگشت به خانه را داشت
[ترجمه گوگل] او تنها در خارج از کشور بود و برای خانه خوابیده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: an institution where orphaned or disabled people live and are provided with any necessary supervision and care.
مترادف: asylum, hospice
مشابه: institution, mission, nursing home, poorhouse, rest home, sanitarium, shelter

- Modern group homes encourage residents to lead independent lives to the degree that they are able.
[ترجمه ترگمان] خانه های گروهی جدید ساکنین را تشویق می کنند تا زندگی مستقلی را تا حدی که قادر به انجام آن هستند، رهبری کنند
[ترجمه گوگل] خانه های گروه مدرن ساکنان را تشویق می کنند که تا حدی که بتوانند زندگی مستقل خود را انجام دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: any place where one feels secure or at peace.
مترادف: fireside, hearth
مشابه: bosom, den, element, habitat, hangout, haven, refuge, retreat, roost, sanctum, shelter

- The dormitory did not feel like home to her.
[ترجمه ترگمان] خوابگاه او را دوست نداشت
[ترجمه گوگل] خوابگاه خوابیده بود به خانه اش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: in baseball, home plate.
مترادف: home plate
مشابه: base

- He ran to home as fast as he could.
[ترجمه ترگمان] با بیش ترین سرعتی که می توانست به خانه دوید
[ترجمه گوگل] او به همان سرعتی که می توانست خانه می زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
(1) تعریف: of, pertaining to, or characteristic of one's home.
مترادف: domestic, homey, household
مشابه: down-home, homegrown, homemade, indigenous, native

- The store sells both office furniture and home furniture.
[ترجمه ترگمان] این فروشگاه مبلمان اداری و اسباب خانه را به فروش می رساند
[ترجمه گوگل] فروشگاه هر دو مبلمان اداری و مبلمان خانگی را می فروشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They're lucky to have a happy home life.
[ترجمه ترگمان] آن ها شانس این را دارند که یک زندگی خانوادگی شاد داشته باشند
[ترجمه گوگل] آنها خوش شانس هستند که یک زندگی شاد و موفق داشته باشند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: pertaining to the center, headquarters, or source of a business or organization.
مترادف: central, main
مشابه: head, primary

- The company's home office is located in Boston.
[ترجمه ترگمان] دفتر خانگی این شرکت در بوستون قرار دارد
[ترجمه گوگل] دفتر اصلی این شرکت در بوستون واقع شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
(1) تعریف: to or in the direction of home; homeward.
مترادف: homeward
مشابه: indoors, within

- It was late, so we took a taxi home.
[ترجمه ترگمان] دیر شده بود، واسه همین یه تاکسی گرفتیم
[ترجمه گوگل] دیر شده بود، بنابراین ما تاکسی را در خانه گرفتیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: in the direction pointed to or aimed at.

- His bullet struck home.
[ترجمه ترگمان] گلوله به خانه اصابت کرد
[ترجمه گوگل] گلوله اش به خانه رسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to the heart of the matter.
مترادف: to the core
مشابه: deeply, profoundly

- Her point hit home for the audience.
[ترجمه ترگمان] هدف او برای حضار به خانه رسید
[ترجمه گوگل] نقطه ی او برای مخاطبان خانه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: homes, homing, homed
(1) تعریف: to go home; return home.
مترادف: return
مشابه: anchor, dwell, retreat, roost, settle, shelter, take root

(2) تعریف: of missiles or rockets, to proceed automatically toward a target.
مترادف: sight
مشابه: focus, ground, head, point
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to aim automatically toward a target or destination.
مترادف: fix, point, sight, target, train
مشابه: aim, focus, head, locate, pinpoint, position, set

(2) تعریف: to provide with a home.
مترادف: domicile, house, lodge, quarter
مشابه: billet, shelter

جمله های نمونه

1. home country
کشور اصلی،سرزمین زادگاه

2. home for the elderly
خانه ی سالمندان

3. home industries
صنایع وطنی

4. home is where your heart is
وطن آنجاست که قلبت قرار دارد.

5. home office
اداره ی مرکزی

6. home products
فرآورده های درون مرزی

7. home (in) on
(به کمک حرارت یا با رادار و غیره) به سوی هدف راندن

8. home free
(خودمانی - در رسیدن به هدف یا پیروزی) محرز،حتمی الوقوع

9. a home broken by divorce
منزلی که در اثر طلاق نابسامان شده

10. a home truth
حقیقتی که به دل می نشیند

11. home, home on the range . . .
خانه،خانه در دشت دام ها . . .

12. at home
1- در خانه یا کاشانه یا میهن خود

13. bring home the bacon
(عامیانه) 1- نان آور خانواده بودن 2- موفق شدن

14. bring home the bacon
1- نان آور خانواده بودن 2- موفق شدن

15. come home
به خانه یا کاشانه یا میهن خود بازگشتن

16. come home to roost
دامنگیر (کسی) شدن،پیامد بد داشتن،نتیجه ی منفی دادن

17. drive home
1- فهماندن 2- به هدف زدن

18. hit home
(سخن) بردل نشستن،اثر کردن،تحت تاثیر قرار دادن

19. sheet home
کشیدن و سفت کردن بادبان به طوری که تا حد ممکن صاف باشد

20. strike home
1- به هدف زدن،موفق شدن 2- تحت تاثیر قرار دادن،به دل نشستن

21. strike home
1- ضربه ی کاری زدن،ضربه ی جانانه زدن 2- به اثر مطلوب رسیدن

22. a mobile home
خانه ی سیار

23. a model home
خانه ی نمونه

24. an invalid home
خانه ی معلولین

25. an orphan home
یتیم خانه

26. away from home
دور از ماوا

27. far from home
دور از وطن

28. fighter planes home to their own carriers
هواپیماهای جنگنده به کشتی های هواپیمابر خود برمی گردند.

29. he ain't home
(او) خانه نیست.

30. he fetched home after his long bus ride
پس از سفر طولانی با اتوبوس به منزل رسید.

31. he galloped home barefoot
با پای برهنه به طرف منزل خود دوید.

32. he went home drunk and his wife threw a tantrum
مست به خانه رفت و زنش سخت آتشی شد.

33. he writes home once a week
او هفته ای یکبار به خانواده اش نامه می نویسد.

34. i return home every day at five
هر روز ساعت پنج به خانه برمی گردم.

35. i'll be home for christmas
کریسمس به کاشانه ی خود برخواهم گشت.

36. i'll be home late tonight
امشب دیر به خانه خواهم رفت.

37. jaffar ambled home through the village
جعفر خوش خوشک از میان ده به منزل رفت.

38. on the home front, the president's popularity is on the increase
در داخل کشور محبوبیت رییس جمهور رو به تزاید است.

39. she ran home
به خانه دوید.

40. the country's home industries burgeoned
صنایع خانگی کشور رونق گرفت.

41. the spiritual home of exiled persians
منزلگاه معنوی ایرانیان در قربت

42. to get home early
زود به خانه رفتن

43. we got home safe
صحیح و سالم به خانه رسیدیم.

44. bring something home to
1- (مطلبی را) روشن کردن،حالی کردن،تحت تاثیر قرار دادن 2- تقصیر را بگردن کسی انداختن،مقصر قلمداد کردن

45. press something home
1- (با فشار) جا انداختن 2- تا موفقیت کامل کاری را پیگیری کردن

46. a cave represented home to them
برای آنها غار به منزله ی خانه بود.

47. a proprietary nursing home
آسایشگاه خصوصی سالمندان

48. east or west, home is best!
چه شرق و چه غرب وطن از همه جا بهتر است !

49. he is at home wednesdays
او چهارشنبه ها (در خانه ی خود) می نشیند.

50. i am heading home
من عازم منزل هستم.

51. i saw her home
تا منزلش او را همراهی کردم.

52. i went right home
مستقیما به منزل رفتم.

53. on your way home drop this book at my office
سر راهت به منزل این کتاب را در اداره ی من بگذار.

54. paris is the home of fashion
پاریس خاستگاه مد است.

55. the bolt snaps home with a click
چفت با صدای تلق بسته می شود.

56. the mister isn't home
شوهرم خانه نیست.

57. there is nobody home
هیچ کس خانه نیست.

58. they hoofed it home
آنان پیاده به منزل رفتند.

59. they stick at home
آنها خانه می مانند.

60. to bring work home from the office
کار را (برای انجام) از اداره به خانه بردن

61. to stay (at) home
(در) خانه ماندن

62. weary miners walking home
معدنچی های خسته ای که پای پیاده به منزل می رفتند

63. what is a home without a wife!
خانه ی بی زن به چه درد می خورد!

64. what is your home address?
نشانی منزل شما چیست؟

65. charity begins at home
چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است،اول به اهل بیت خودت احسان کن

66. chickens have come home to roost
عواقب عمل بد دامنگیر انسان می شود،هر که نان از عمل خویش خورد

67. accidents which occur at home
حوادثی که در خانه رخ می دهد

68. anywhere else than at home
هر جای دیگر به جز خانه

69. by happenstance, nobody was home when the house collapsed
اتفاقا وقتی که خانه فرو ریخت هیچ کس منزل نبود.

70. following dinner we went home
پس از شام به منزل رفتیم.

مترادف ها

موطن (اسم)
home, birthplace, matrix, motherland, fatherland

خانه (اسم)
house, domicile, home, lodge, room, building, cell, shack, socket, quarterage

شهر (اسم)
home, town, parish, burgh, dorp, city, polis

اقامت گاه (اسم)
residence, domicile, home, quarter, residency

میهن (اسم)
home, motherland, fatherland

وطن (اسم)
home, fatherland

بطرف خانه (صفت)
home

بخانه برگشتن (فعل)
home

خانه دادن (فعل)
home

منزل دادن (فعل)
house, accommodate, home, lodge, roof, shelter

تخصصی

[کامپیوتر] منزلگاه . - دایرکتوری شخصی دایرکتوری اصلی که متعلق به یک کاربر سطر سیستم UNIX یا سرویس دهنده ی فایل است و به وسیله ی چندین کاربر به اشتراک گذاشته شده است .
[برق و الکترونیک] هدف یابی ؛ هدایت شدن ؛ حالت سکون 1. پرواز به طرف منبع گسیلنده ی تابش به کمک امواج تابش شده . 2. دنبال کردن هدف به کمک تابش گرمایی، پرتوهای لیزر، پژواکهای راداری، امواج رادیویی، امواج صدا، یا هر پدیده ی دیگری که توسط هدف تولید یا بازتاب شود. 3. وضعیت عادی یا شروع یک رله ی مرحله ای .
[فوتبال] میزبان

به انگلیسی

• place where one lives, residence; house, apartment; place where one feels comfortable; institution for disabled or homeless people; home plate (baseball)
proceed toward a target (i.e. a guided missile, etc.); return to one's place of residence
domestic, homey, of a home; central, main (i.e. home office)
homeward, in the direction of home; deeply, to the heart of the matter
your home is the place where you live.
your home is also the area or country that you come from or live in.
home means to or at the place where you live.
if you are at home in a particular situation, you feel comfortable and relaxed in it.
home also means relating to your own country rather than to foreign countries.
a home is also a building where people who cannot care for themselves are looked after.
the home of something is the place where it began or where it is found.
if you bring or drive something home to someone, you make them understand how important it is.
a home game is played on your team's own ground.
see also homing.
if a missile homes in on something, it finds it.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیموطن، خانه، شهر، اقامت گاه، میهن، وطن، ب ...معانی متفرقهمنزل، کد، سرمنزل، ( محله یا شهر یا ناحیه ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: the place where one lives or dwells. • مترادف: abode, address, ...جمله های نمونه1. home country کشور اصلی، سرزمین زادگاه 2. home for the elderly خانه ی سالمندان 3. home indus ...مترادفموطن ( اسم ) home, birthplace, matrix, motherland, fatherland خانه ( اسم ) house, domicile, hom ...بررسی تخصصی[کامپیوتر] منزلگاه . - دایرکتوری شخصی دایرکتوری اصلی که متعلق به یک کاربر سطر سیستم UNIX یا سرویس ده ...انگلیسی به انگلیسیplace where one lives, residence; house, apartment; place where one feels comfortable; institution f ...
معنی home، مفهوم home، تعریف home، معرفی home، home چیست، home یعنی چی، home یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف h، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف h، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف h، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف h
کلمه بعدی: home address
اشتباه تایپی: اخئث
آوا: /حومه/
عکس home : در گوگل
معنی home

پیشنهاد کاربران

واقع شدن، قرار گرفتن
HOME=KHaME=KHANE
خانه و کاشانه
Home همانHouse است
اقامتگاه
منزل
محل داخلی خانه
خانه ( فقط بخشهای داخلی آن )
خانه ( فقط بخشهای داخلی )
منبع
خا نه

Home میهن
House خانه
Home: خانه . . . . . وطن
حضر
خانه

تلفظ - هوم
خانه. شهر، کشور
خانه، شهر، کشور
در پایگاه های وب و برنامه های موبایل به معلی �صفحه اصلی�
گاهی به معنی خانه سالمندان
خانه
جای دادن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما