به تو گفته بودم ز من بگذری روم در پی عشق ویرانگری.....
این شعر رودکی را که گنج باستانی فرهنگ ماست را معنا کنید: بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی آب جیحون از نشاط رو ...
به فندق گونه عناب تر داد به جانان زاشک عنابی خبر داد ✏ جامی
شنو پندی ز من ای یار خوش کیش به خون دل برآید کار درویش یقین میدان مجیب و مستجاب است دعای سوختهی درویش دل ریش چو آن سلطان بیچون را بدیدی غنی گشتی رهیدی از کم و بیش چو اسماعیل قربان شو درین عشق ولی را بنده شو گر نیستی میش
چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش
سحاب گویی یاقوت ریخت بر مینا نسیم گویی شنگرف بیخت بر زنگار بخار چشم اوا و بخورِ روی زمین زچشم دایه باغ است و روی بچّه خار
این شعر رودکی به چه معناست؟ شب زمستان بود، كپی سرد يافت كرمكی شبتاب ناگاهی بتافت كپيان آتش همی پنداشتند پشتهٔ هيزم برو بر داشتند
زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند، تنم عمر حسابش کردم
شرابی چون زَرِ سوری ولی نوری، نه انگوری بَرَد از دیدهها کوری، بِپَرّاند سوی کیوان ./// مولوی دیوان شمس
تفسیر این دو بیت چیه؟ و قلمرو زبانی این شعر کدوم کلمات هستن؟