دو سر هرگز نگنجد در کلاهی دو شه را جا نباشد تختگاهی ✏ وحشی بافقی
چه خوش گفت آن سخن پرداز کامل که چیزی کز نظرشد رفت از دل ✏ وحشی بافقی
ز سر سازم به راه مدعا پای به جان خدمت کنم خدمت بفرمای ✏ وحشی بافقی
ز یکجا آب چون نبود مسافر شود یکسان بخاک تیره آخر ✏ وحشی بافقی
مثل باشد درین دیرینه مسکن جهان گشتن به از آفاق خوردن ✏ وحشی بافقی
نه گردون این چنین افتاده اکنون چنین بودهست تا بودهست گردون ✏ وحشی بافقی
آن خم، که درون بود زلالش بیرون گذرد نم از سفالش ✏ امیرخسرو دهلوی
اندیشهٔ او خطاب پنداشت خاموشی او جواب پنداشت ✏ امیرخسرو دهلوی
آب از پس مرگ تشنه جستن هم کار آید ولی به شستن ✏ امیرخسرو دهلوی
بیچاره پدر ز پا در افتاد هم شیشه شکست و هم خر افتاد ✏ امیرخسرو دهلوی