پرسش خود را بپرسید

اصطلاحی معادل بیت زیر بنویسید

تاریخ
٣ هفته پیش
بازدید
١١٩

چه خوش گفت آن سخن پرداز کامل
که چیزی کز نظرشد رفت از دل

✏ وحشی بافقی
 

٨٥,١٢٥
طلایی
٥٦
نقره‌ای
١,٢٦٨
برنزی
٢,٩١٤

٤ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:

از دل برود هر آنکه  از دیده برفت.

٨٥,٤٠١
طلایی
١٠٩
نقره‌ای
٨٤٤
برنزی
٦٠٦
تاریخ
٣ هفته پیش

درود بر شما
آفرین

از دل برود هر آنکه از دیده برفت

٩٦,٢٨٢
طلایی
١٠٤
نقره‌ای
٥٢٠
برنزی
٦٢٩
تاریخ
٣ هفته پیش

درود بر شما
آفرین

از دل برود هر آن چه( که) از دیده برفت 

١٣٣,٧٣٥
طلایی
١٥٨
نقره‌ای
٨٢٥
برنزی
١,٨٩٩
تاریخ
٣ هفته پیش

درود بر شما
آفرین

وحشی - ناظر و منظور

رفتن آن شهسوار شهب تازیانه و شاهباز فلک آشیانه به جست و جوی آن آهوی سر در بیابان محنت نهاده و آن طایر دور از مقام عزت فتاده

سوار رخش تاز دشت دعوی / چنین راند از پی نخجیر معنی

که روزی چند از این حالت چو بگذشت / که سوی شهر منظور آمد از دشت

به نزدیک پدر یک روز جا کرد / به خسرو مدعای خود ادا کرد

غرض چون بود آهنگ شکارش / به رفتن داد رخصت شهریارش

سپاه بیشمارش کرد همراه / تمامی از رسوم صید آگاه

اشارت کرد تا صحرانشینان / حشر کردند در کوه و بیابان

یلان بستند صف در دور نخجیر / ز هر سو پر زنان شد طایر تیر

دم شمشیر دادی رنگ را زهر / وز آن زهرش ندادی سود پازهر

پلنگ افتاده سر گردان و مضطر / نهاده رسم دست انداز از سر

به جستن روبهان درحیله سازی / به خرگوشان سگان در دست یازی

پی تیر یلان چون کلک جادو / ز خون می‌زد رقم بر جلد آهو

عیان گردید از کیمخت گوران / به جای دانهٔ کیمخت پیکان

فتاد از بیم سگ آهو به زاری / به دست و پای شیران شکاری

چنین تا شام صید انداز بودند / به قصد صید شیری می‌نمودند

ز چرخ این شیر زرین یال شد گم / پلنگ شب نمود از کهکشان دم

به عزم شب چرا شد بره برپا / شبان مانندش از پی خواست جوزا

به قصد صیداین گاو پلنگی / اسد می‌کرد ساز تیز چنگی

از این مزرع شد آب مهر نایاب / چو کاهش چهره گشت از دوری آب

ز بحر شرق بیرون رفت خرچنگ / سوی دریای مغرب کرد آهنگ

گشودی قفل زر شب از سر گنج / وز آتش پلهٔ میزان گهر سنج

کند چندان فغان از جان ناشاد / که آید آه ز افغانش به فریاد

فکنده زنگی شب دلو در چاه / به قعر بحر ماهی را گذرگاه

چو خواب آورد بر لشکر شبیخون / ز لشکرگاه شد منظور بیرون

سمند تند رو میراند و می‌تاخت / به سایه اسبش از تندی نمی‌ساخت

بسان چرخ آن رخش سبک پی / بیابانی به گامی ساختی طی

چنین میراند تا زین دشت اخضر / نمایان شد عیار زردهٔ خور

سحرگه لشکران از خواب جستند / میان از بهر خدمت چست بستند

چو از شهزاده جا دیدند خالی / ز جا رفتند از آشفته خالی

چو صرصر پر در آن صحرا دویدند / ولیکن هیچ جا گردش ندیدند

ز حد چون رفت سوی شهر راندند / حدیث او به گوش شه رساندند

ز بخت سست خود آشفته شد سخت / ز روی بیخودی افتاد از تخت

به هوش خود چو آمد ناله برداشت / علم در جستجوی او برافراشت

به اطراف جهان مردم روان کرد / ولیکن کس پیام او نیاورد

خروشان شد نظر کای دیده را نور / چه دیدی کز نظر گشتی چنین دور

مرا در دور چون نبود تأسف / که این خیل بتر ز اخوان یوسف

به جانم داغ یعقوبی نهادند / به گرگت همچو یوسف باز دادند

الا ای یوسف گمگشته بازآی / چو یعقوبم مکن بیت الحزن جای

تو بودی آنکه منظور نظر بود / فروغ عارضت نور بصر بود

چه خوشحالی که گشتی از نظر دور / نظر دیگر چه خواهد داشت منظور

جهان پیش نظر تاریک از آنست / که شمعی چون تو از بزمش نهانست

خروشان بود از اینسان چند روزی / ز دل می‌کرد آه سینه سوزی

چو روزی چند شد آن شعله بنشست / به عیش و عشرت هر روزه پیوست

چه خوش گفت آن سخن پرداز کامل / که چیزی کز نظرشد رفت از دل

٦٨٩
طلایی
٠
نقره‌ای
٢
برنزی
٢
تاریخ
٣ هفته پیش

درود بر شما
تکیه کلام یا اصطلاحی معادل بیت یادشده بنویسید

١

پاسخ شما