سوال راجب چند جمله شرق بنفشه
درود بر دوستان گرامی
چند سوال راجب معنی جملات داستان شرق بنفشه داشتم
ممنون میشم هر یک از دوستان که آگاهی داشت پاسخ دهد.
۱-در جمله «چنان می بارید تا به استخوان های برهنه برسد و جان های لولی را مجموع کند»معنی مجموع کند چیست؟
۲-معنی این جمله به طور کامل چیست؟«به سنگ مرمر گور که بالای آن صفه بی معنا هم نیست نگاه نینداختم»
۳-در جمله مذکور منظور از حسرت فرشتگان چیست؟
«گفتم با آن گنبدی که بر تو ساخته اند،دوباره از آسمان و حسرت فرشتگان محرومت کرده اند…»
۴-معنی جمله مذکور چیست؟
«توبه و تکرار دلشده ای است که ساختمان کتابخانه اینجا مثل هفتصد سال پیش است»
۵-و اینکه تفسیر شما از جمله زیر چیست؟
«…و خرقه پوش های شفاف کنار طاقنما ها کز کرده بودند»
مقصودم این است چرا از صفت شفاف استفاده شده؟
٣ پاسخ
مجموع کند :که قاعدتا باید گرد آورد، جمع کند، کنار هم بیآورد و مانند اینها باید باشه. اینجا انسانهای شیفته و از خود بیخود را دور هم جمع کند.
به سنگ...
من حتا به آن سنگ که قاعدتا هدف از نصبش، چیزی و منظوری بیشتر از ایجاد زیبایی بصری بوده، نگاه هم نکردم و بهش توجهی نکردم.
حسرت فرشتگان...
فرد اینقدر آدم خوبیه که فرشته ها در حسرت دیدارش هستن، با سقفی که زده شده متوفی فرشته را نمی بیند و فرشته ها هم اورا.
توبه و تکرار
کار انسان فانی انجام کار بد، حسرت و پشیمانی و توبه و باز انجام کار بد و... مثل آدم ابوالبشر و همه آدمهایی چون من...
ساختمان مورد نظر ساختمانی قدیمی و دست نخورده است، انگار که زمان متوقف شده باشد چون چیزی در آن تغییر نکرده و رو به عمران نیست.
خرقه پوش، پشمینه پوش و... کسیست مانند درویش که دل از دنیا بریده
شفاف قاعدتا صفت ظاهری نیست، یعنی اصلا امکانپذیر هم نیست، احتمالا شفافیت دل و روح آنهاست. چون دست و دل دل از دنیا شسته اند. البته اینها برداشت بنده است و چشم به راه نظرات دوستان متخصص هستم.
این برداشت شخصی من از موضع هست، اگر چنانچه درست نباشد،. خوشحال میشوم دوستان به آن ایراد بگیرند.
شاخصه اصلی شهریار مندنی استفاده از الهام و رمزنگاری همراه تلمیحات تاریخی و فرهنگی در آثارش هست.
تلمیح یعنی نویسنده یا شاعر بجای روایت کامل یک داستان، حادثه تاریخی، حکایت یا افسانه تاریخی،عرفان، مذهب و ... فقط با اشاره کوتاه و گذرا به نمادها یا اسطورههای آن از کنارش گذشته و بی آنکه همه آن را بگوید، وارد متن میکند. برای درک چنین متونی باید موارد یاد شده اشراف مناسب داشته باشیم.
در باره این داستان باید بدانیم که متن از زبان راوی داستان یعنی ذبیح که با توجه به داستان یک شخصیتی بین خیال و واقعیت به معشوقه خود ارغوان بصورت پیامهای مخفی در قالب خط کشیدن زیر کلمات کتابهای کتابخانه قدیمی مانند دیوان حافظ و غیره گفته میشود که هیچگاه رابطه مستقیم و فیزیکی ندارند. در آغاز داستان ذبیح بر مزار حافظ ایستاده و این بیان را دارد.
۱- بر باور دینی و فرهنگی ما جسد مرده دفن شده میپوسد و آخرین بخش آن استخوانها در قبر هستند و در این بین ارواح تا روز حساب سرگردان و پریشان همچون کولی و دوره گران هستند.
باران نشانه آرامش در مقابل پریشانی طوری میبارید که گویی به نشانه رحمت ارواح سرگردان و پریشان همچون کولی را با جسمشان برای فرار از خیس شدن یکجا جمع کند.
۲- در معماری قدیم بر مزار بزرگان و پیر دانش و بر فراز خانقاهها ایوان و سکوی بلند میساختند. حافظ و اشعار او نماد و اسطوره و پیر عشق و عاشقی در فرهنگ ماست. ایوان مزار او بیمناسبت نبوده و حکایت از آن در فرهنگ ما از عهد کهن دارد. راوی یا همان ذبیح آگاهانه از سنگ مرمر قبر حافظ نگاه برگرفته و نمیخواهد با حقیقت تلخ مرگ او در عشق و عاشقی و راز سنگین پر از مفهوم و نشانه پشت معماری آن روبرو شود.
۳- کسی که حافظ خوانده باشد میداند که اشعار و فکر و ذکر و روح او با زیبا رویان عجین بوده و به مفاهیم دینی در قرآن و احادیث اشراف کامل داشته.
خصوصیتی که فرهنگ و آیین ما بر فرشتگان زیبا رو و شفاف بدن و مجرد قائل است اطاعت صرف بدون اراده و از روی ذات است که بر آزادی اراده و احوال انسان شوریده و عاشق رشک و حسد میورزند. و در این میان حافظ نماد آن است و این ایوان نماد فرهنگ و معماری پست آن راه ارتباط این رشک و حسد را برای فرشتگان و از طرفی فخر و غرور را بر حافظ بسته است.
۴- اگر عشق را تجربه کرده باشی میدانی که عاشق از درد عشق و فراق پیوسته در حال توبه و پشیمانی و بازگشت دوباره با میل و اشتیاق بر آن درد دلپذیر است. و این تکرار را از حافظ و عصر حافظ و بر مزار و کتابخانه کهن او در نماد عشق و عاشقی از دیر ایام تا خودش مشاهده میکند.
۵- در فرهنگ و آیین و عرفان ما نمادروح و ارواح و فرشتگان را همیشه همچون تور و نور و حریر و شفاف و شبحگون تعریف و توصیف کردهاند. صوفیان و سالکان هم بیشتر با پوشش و حرفه بلند و توری و شفاف در نگارههای پیشینیان ما در محفل شعر و ادب و ادبیات عشق و عاشقی ظاهر شدهاند. حال چنین نگارهای را بر مزار پیر سخن شیرین گفتار، حافظ و اطراف آن از فرشتگان سیمین بر و بدن حسود بر شور و شوریدگی بر اطراف آن ارواح شبحگون شاعران و سالکان و صوفیان عشق و عاشقی از کهن زمان و بر کهن دیار تصور کنید که عاشق شوریده حالی داستانش را با آن حس و حال بیان میکند.
حالا معلوم میشود چرا شهریار مندنی نام عاشق داستان را ذبیح (سربریده) و معشوق را ارغوان (صورت سرخفام) انتخاب کرده است.
دست مریزاد شهریار مندنی!
جناب علی عزیز، ضمن سپاس از پرسش شما، پیشنهاد دارم بجای «راجب» که در ادبیات ما وجود خارجی ندارد، واژههای «راجع به» یا «در باره» تبلیغ فرمایید. سپاس دوباره
این جملات از شرق بنفشه نثری شاعرانه و نمادین دارند؛ بنابراین معمولاً بیش از یک برداشت از آنها ممکن است. برداشت زیر بر اساس معنای واژهها و فضای متن است.
۱. «چنان میبارید تا به استخوانهای برهنه برسد و جانهای لولی را مجموع کند.»منظور از «مجموع کند» در اینجا به معنای گرد آوردن، جمع کردن، یکپارچه کردن یا به خود آوردن است، نه «جمع زدن». در نثر کهن، «مجموع کردن» گاهی به معنای تمرکز دادن و از پراکندگی بیرون آوردن نیز به کار میرود.
در این جمله، باران آنقدر شدید و نافذ توصیف شده که گویی تا مغز استخوان نفوذ میکند و جانهای آواره و پراکندهٔ «لولیها» را گرد هم میآورد یا به خودشان بازمیگرداند.
۲. «به سنگ مرمر گور که بالای آن صفه بیمعنا هم نیست نگاه نینداختم.»
این جمله را میتوان چنین فهمید:
«به سنگ مرمر قبر نگاه نکردم؛ قبری که وجود آن صفه (سکو یا بنای بالای قبر) هم بیدلیل و بیمعنا نیست.»
یعنی راوی میگوید حتی به سنگ قبر نگاه نکرد، اما در عین حال اشاره میکند که آن صفه نیز معنای نمادین یا فلسفی خاصی دارد و بیهوده ساخته نشده است.
۳. «گفتم با آن گنبدی که بر تو ساختهاند، دوباره از آسمان و حسرت فرشتگان محرومت کردهاند…»
«حسرت فرشتگان» یک تعبیر استعاری است.
برداشت محتمل این است که شخص مدفون زمانی زیر آسمان آزاد بوده و اکنون با ساختن گنبد بر فراز آرامگاهش، حتی پس از مرگ نیز میان او و آسمان فاصله انداختهاند.
«حسرت فرشتگان» میتواند یعنی:
- آرزوی فرشتگان برای دیدار یا همنشینی با روح او.
- یا حسرتی که با دیدن جدایی او از آسمان در دل فرشتگان میافتد.
در مجموع، عبارت فضایی عرفانی دارد و آسمان نماد آزادی، معنویت و اتصال به عالم بالا است.
۴. «توبه و تکرار دلشدهای است که ساختمان کتابخانه اینجا مثل هفتصد سال پیش است.»
این جمله از دشوارترین بخشهاست.
احتمالاً منظور این است که:
«ثبات و تغییرنکردن ساختمان کتابخانه، مانند توبهای است که بارها تکرار شده و به عادتی دیرینه تبدیل شده است.»
در اینجا «توبه و تکرار» بیشتر جنبه نمادین دارد؛ یعنی بازگشت مداوم به گذشته و حفظ همان حالت قدیمی، بهگونهای که بعد از هفتصد سال نیز ساختمان تغییری نکرده است.
۵. «... و خرقهپوشهای شفاف کنار طاقنماها کز کرده بودند.»
«خرقهپوش» معمولاً به درویشان، صوفیان یا اهل عرفان اشاره دارد.
اما «شفاف» در اینجا احتمالاً معنای ظاهریِ «جنس شیشهای» ندارد، بلکه استعاری است. چند احتمال وجود دارد:
- آنها چنان آرام، سبک و روحانیاند که گویی جسمشان شفاف است.
- حضورشان میان عالم مادی و معنوی است؛ انگار نیمهپیدا و نیمهناپیدا هستند.
- راوی آنها را همچون ارواح یا سایههایی لطیف تصویر کرده است.
بنابراین «شفاف» بیشتر برای ایجاد فضایی وهمآلود، عرفانی و غیرمادی به کار رفته است، نه برای توصیف ظاهر واقعی افراد.
در مجموع، نویسنده در شرق بنفشه از زبانی بسیار شاعرانه و نمادپرداز استفاده میکند و بسیاری از این تعبیرها را نباید کاملاً تحتاللفظی فهمید، بلکه باید آنها را در فضای عرفانی و تصویری متن تفسیر کرد.