تفاوت (طنز و هجو و هزل) کدام گزینه صحیح است؟
تفاوت (طنز و هجو و هزل) کدام گزینه صحیح است؟
۱- طنز و هجو، هر دو نوعی از مُطایبه یا همان شوخطبعی هستند، اما هجو به قصد مسخره کردن، ریشخند یا تخریب شخصیت کسی نگاشته میشود، و هزل همراه کلمات زشت و رکیک است.
۲- طنز اغلب قصد اصلاح دارد، اما هجو غالباً قصد اصلاح ندارد و هدف اصلی آن، کوبیدن و نابودی شخصیت طرف مقابل است، هزل نیز استفاده از الفاظ ناپسند است و سخنی است که در آن، مضامینی خلاف اخلاق و ادب بیاید.
۳- آثار هجو، گاهی با هزل همراه هستند، یعنی ادبیات رکیک، و گاهی با جِدّ، یعنی ادبیات رسمی برای تخریب رقیب یا دشمن استفاده میشود و لزوماً همیشه شوخطبعانه نیست، و ممکن است بسیار طعنهدار برای طنز در نظر گرفته شود، و معمولاً مقاصد اصلاحطلبانه و اجتماعی در آن مطرح است.
۴- طنز با بیان ظریف مشکلات و کاستیها، با زبانی غیرمستقیم، سعی در اصلاح آنها دارد. در سبک کمدی، که نوعی بیان مطایبهآمیز بصورت تصویری، مثل سینما و تئاتر است، میتوان از همۀ شاخههای شوخطبعی و مطایبه (طنز، هجو و هزل) استفاده کرد.
۵- تمام گزینه ها صحیح هستند.
۶- گزینه ۱ و ۲ و ۴ صحیح است.
۷- گزینه ۱ و ۲ و ۳ صحیح است.
۸- فقط گزینه ۱ و ۲ صحیح است.
٢٠ پاسخ
اگه درست بگم
گزینه ۵ همه گزینه ها
درست هستند
کسی به خانه اش دزدی زد، هر کسی چیزی گفت، یکی گفت چرا درب خانه ات اینقدر بی چفت و بست است؟ دیگری گفت دیوار خانه ات چرا اینقدر کوتاه است؟ فرد دیگری گفت، چرا چیزهای قیمتی در خانه نگهداشتی؟ آن دیگری گفت: چرا خانه ات را خالی گذاشتی؟ و... ناگهان صاحب خانه با عصبانیت فریاد زد: بس است، فهمیدم تنها من مقصرم و اصلاً دزد بیچاره هیچ گناهی نکرده. این لطیفه معادل ضرب المثل: یکطرفه به قاضی رفتن است، و میتواند کنایه از انتقادهای یک سویه باشد.
و شاعری خوش ذوق گفته:
این زندگی پُر غم ما آسان باد.
این سفره ی ما پُر از برنج و نان باد.
یارانه ی ما قطع نماید هرکس.
تا آخر عُمر بی زن و تنبان باد.
فقط باید گفت: الهی آمین.
شخصی از ملانصرالدین پرسید مسلمان به چه کسی میتوان گفت؟ گفت: مسلمان کسی است که مردم از شر دست و زبان او در امان باشند. آن شخص گفت: والله کور شوم اگر تا بحال چنین مسلمانی دیده باشم.
در طنز گاهی از طعنه و تمسخر انسانها و يا رويدادهای اجتماعی، استفاده ميگردد، اما اين طعنه و تمسخر هم ميتواند به شكل ادبی و محترمانه بکار گرفته شود و هم ميتواند به صورت غیر محترمانه و عاميانه صورت گيرد. در شكل اوّل، طنزپرداز مغرضانه برخورد نكرده، بلكه قصدش تصحيح و رفع اشتباهات است. در صورتی كه در نوع دوم، وی قصد اذيت و آزار فرد مذكور را دارد؛ و بيشتر ميخواهد دل دیگری را آزرده و دل خود را آرام سازد. او به نتيجه سخنانش نمیانديشد. زبان اين فرد، غالباً تند و گزنده است و از همان ابتدا، مخاطب در میيابد كه فرد مذكور چه قصد و هدفی را دنبال ميكند و این به تاثیر طنز لطمه میزند.
كنون رزم virus و رستم شنو
دگرها شنيدستی اين هم شنو
كه اسفنديارش يكی disk داد
بگفتا به رستم كه ای نيكزاد
در اين disk باشد يكی file ناب
كه بگرفتم از site افراسياب
طنزپردازان ادیب و خوش ذوقی که با دیدی مثبت و در جایگاه یک منتقد اجتماعی به طنز می پردازد و حاصل تلاش آنان گنجینه ای از ادبیات لطیف و هنری است که با سبک طنز، وضع موجود اجتماعی ایران را به نقد کشیده است. نمونه این گونه طنزها را میتوان در نشریه های فکاهی مانند گُل آقا مشاهده کرد. آنان با رعایت اصول اخلاقی و شئونات اجتماعی، طنز نقادانه خویش را با هنرمندی و ذوق سرشار خود خلق نموده و به وظیفه مصلحانه خود عمل مینمایند.
امروزه طنزپردازان ایرانی نسبت به قبل از انقلاب، آزادانه و با رعایت خط قرمزهای نسبتاً کمتری به طنزپردازی خویش میپردازند. چنانکه تقریباً همه عرصههای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی این جامعه موضوع طنزپردازی آنان قرار گرفته است. از این رو باید اذعان داشت که در کل طنزپردازان ایرانی پس از انقلاب و در طی این چند دهه، از رشد و ترقی قابل توجهی برخوردار بوده اند.
بيمارستان روانی: به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی، از روان پزشک پرسیدم شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه ؟
روان پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چای خورى، یک فنجان، و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالی کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است.
روان پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. حالا بگو ببینم میخواهی تختت کجا باشه؟کنار پنجره باشه خوبه؟
جناب حضرت اجل و کچل، جناب ناصرالدین شاه در سفرنامه انگلستان خود (۱۸۸۹) توصیفی جالب از کاخ هالتونبارون آلفرد روچیلد و کاخ وادسدونبارون فردیناند روچیلد بدست داده که واکنش این شاه قجری جالب است: رسیدیم به پارک و قصر آلفرد روچیلد که نهار اصلی را باید اینجا بخوریم و بعد به قصر فردیناند روچیلد برویم، آلفرد روچیلد مردی است وسط القامه، چهل و هفت سال دارد و صورت بشاشی شبیه به والی خان، ولی دو طرف گونه او قدری ریش دارد و چانه را میتراشد، پس از ورود ما را به اتاق راحت بردند، این اتاق خیلی نقل دارد، تمام دیوار و سقف این اتاق مطلا است و در نهایت زینت و قشنگی است، پارچههای بسیار عالی به دیوار این اتاق چسبانیدهاند که از تعریف و توصیف خارج است، (عجب شاه ندید بدید و حسرت منگولی) آینههای بزرگ و مبل این اتاق و فرش ایرانی، که قالی جوشقانی است، و سایر اسباب و لوازم این اتاق در کمال نظافت و پاکیزگی است و نباید مثل و مانند این اتاق جز در بهشت یافت شود، خلاصه، ناهار خوردیم و برخاستیم، رفتیم توی باغ گردش کنیم، ما شروع کردیم به گردش باغ این یهودی، جلو عمارت گلکاریهای خیلی خوب شده است و بقدری گل سرخ و زرد و آبی و الوان مختلف دارد که حساب ندارد، (خب احمق یک مشت بذر گل بپاش داخل باغچه همین میشه) و جلو باغچهها یک حوض بیضی بسیار خوبی ساختهاند که در وسط آن مجسمه است و آدم است که از وسط دهن آدمها و اسبها، آب خیلی خوب جاری است، که آبش هم خوردنی است، و تا حال همچو آب خوبی در فرنگستان ندیده بودم، (مرغ همسایه غازه) و دور حوض خیابانهای منظم خوب ساخته اند و از درخت کاج دیوارهای سبز ساختهاند که خیلی خوب و باصفا است، و بطوری این گلها و سبزیها و دیوارهای کاخ، که با قیچی چیده و منظم درست کرده اند، مصفا است که از حد تعریف خارج است، (بیچاره علی آباد که باصفاتره) و بعضی گوشهها و گریختهها درست کرده است که درختهای منظم اطراف آن کاشته شده، به عینه باغ پریان است و حقیقتاً نمیشود نوشت که این یهودیها چه دستگاهی درست کردهاند، اطراف حوض چراغهای حبابی الکتریسیته نصب کردهاند که در شب روشن میکنند خلاصه، از این وضع باغ و باغچه خیلی لذت بردیم، (بفرمایید خر کیف شدیم) بعد به طرف باغچههای بالای عمارت رفتیم، آنجاها هم خیلی مصفا و تپههای گلکاری خوب با سلیقه بود، بعد به گلخانه این عمارت رفتیم که از یک طرف به عمارت است و از دو طرف به باغ و باغچه است و تمام این گلخانه از بلوار ساخته شده و در کمال زینت و خوبی است، رسیدیم به شهر آلزبوری، شهر کوچکی است ولی خیلی قشنگ، (شادقلی باصفاتره) تقریباً دو ساعت طول کشید رسیدیم به قصر وادسدون روچیلد(ای شاه بیسواد وادستون روچیلد، درسته) دستگاه این یهودی خیلی بالاتر از همه است، این عمارت از حیث بنا و بزرگی و اسباب و زینت و مبلهای نفیس قیمتی خیلی بالاتر از سایرین است، آن روچیلد اولی و این روچیلد هر دو این عمارات و پارک و میوه و باغ و غیره را هفت هشت سال است دست زده و ساختهاند و میگفتند قبل از هشت سال زمین بایر زراعت بوده است (خب ابله تو هم آباد کن) و حالا همچه جایی ساخته است که هیچ پادشاهی ندارد. این روچیلد گفتند قریب شش کرور تومان خرج این عمارت کرده است سوای اغلب اسبابها که از پدرش ارث رسیده است و اینجا گذاشته است که همه نفیس و قیمتی است، پردههای گوبلنس کارخانه فرانسه خیلی دارد، به دیوارها نصب کرده است، یعنی خریده است پردهای دو هزار تومان، چهار هزار تومان و همچنین پردههای نقاشی بسیار اعلای پرقیمت در اتاقها دارد که همه کار استادان صد و بیست سال قبل از این است، تمام اتاقها و راهروها و دالانها پر از زینت و اسباب نفیس است و چشمانداز عمارت به صحرا و جنگلها و آبادیها تا چشم کار میکند میرود، جلو عمارت باغچههای گلکاری و حوض بزرگ، فوارهها از مجسمههای ریخته چدن که از دهن و گوش و سرشان آب میریزد. آب صاف خوب، گلکاریها را در حقیقت سحر کردهاند مثل نقاشی و میناکاری، چه شمعدانیها، چه لادنها، چه انواع اقسام گلها، خیابانها و درختهای قیچی کرده، چمن، پارک، حقیقتاً مردکه یک بهشت شدادی ساخته است و روی حضرت موسی علیهالسلام را سفید کرده است که همچه امتی دارد، اسماعیل بزاز اگر اینجا را ببیند دیگر به خواننده و رقاصهای یهودی تهران ریشخند نمیکند، این روچیلدها هر دو زن ندارند اما هریک صد کنیز، بیشتر کمتر، دارند همه با لباسهای خوب، حقیقتاً حرمخانه دارند، این است که دیگر زن نمیگیرند.. (ای بدچشم هیز.. اونجا هم له له میزدی برای حرمسرا؟ آخرشم به قتل رسیدی و نفله شدی و.. حسرت به دل رفتی.. تو دیگه چرا عالیجناب؟!)
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما میدانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:....(آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد)
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است، به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمیدانست این را چطور بهش بگوید. به نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: عزیزم، شام چی داریم؟ جوابی نشنید، بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟ و همسرش گفت: مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!! حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد.
سپاسگزارم محمد عزیز، من کوچیک شما هستم، و سپاسمند از لطف و محبت شما🙏🌹
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو بر به گریبان خویش
آینه آنروز که گیری بدست
خودشکن آنروز مشو خودپرست
طنز در ادب فارسی در چند معنی بکار رفته است:
الف) تمسخر و طعنهزدن:
زبونتر از مه سیروزهام مهی سی روز
مرا به طنز چو خورشید خواند آن جوزا
کلیات خاقانی
ب ) نظامی گنجوی طنز را به معنی تقلید از سر تمسخر به کار برده است:
سايه كه نقيصه ساز مردست
در طنز گری گران نورداست
طنزی كند و ندارد آزرم
چون چشمش نيست كی بود شرم
ج) طنز به معنی دروغ و مسخره:
دی گفت سعدیا من از آنِ توام به طنز
آن عشوه دروغ دگرباره بنگرید
کلیات سعدی.
توی دانشگاه مدتی مُد شده بود دخترها وقتی میرفتن دستشویی، بعد از آرایش کردن، آئینه رو میبوسیدن تا جای رژ لبشون روی آئینه دستشویی بمونه، و هر چی تذکر میدادند بی فایده بود تا مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده و موضوع رو با رئیس دانشگاه خیلی جدی در میون گذاشت... بالاخره فکری کردند... فرداش رئیس دانشگاه تمام دخترها رو جمع کرد جلوی درب دستشویی و گفت: اونایی که این کار رو میکنند خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت میشه و حالا برای اینکه شما ببینیند پاک کردنش چقدر سخته، یه بار جلوتون پاک میکنه... مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو چاله توالت، بعد که دستمال خیس شد، شروع کرد به پاک کردن آئینه. خلاصه از اون روز به بعد، دیگه هیچکس آئینه رو نبوسید. شما برای حل مشکلات زندگی از چه ترفندی استفاده میکنید که جواب بده؟ البته شما هم سعی کنید از راهکار های خلاقانه در زندگیتون استفاده کنید. چون بعضی وقتا زبون خوش جواب نمیده.
🔴عقد در اتوبوس
اتوبوسی از لاهور به ابیٹآباد در حرکت بود. وقتی اتوبوس از ایستگاه راه افتاد، پیرمردی که در صندلی جلو نشسته و لباسهای بسیار مرتبی بر تن داشت، از جای خود بلند شد و خطاب به مسافران گفت:
«برادران و خواهرانم! من گدا یا نیازمند نیستم. خداوند مرا به نعمتهایش نوازیده است؛ اما همسرم مدتی پیش بر اثر بیماری موذیای به دیار باقی شتافت. چند روز بعد کارخانهام آتش گرفت. من در کار صادرات و واردات هستم؛ تمام سرمایهی آمادهام سوخت و خاکستر شد. مدتی گذشت تا اینکه دچار حملهی قلبی شدم. وقتی خویشاوندان دیدند روزهای سختیام آغاز شده، ارتباطشان را با من قطع کردند. پزشکان هم شانس چندانی برای زندهماندنم ندادهاند.
این دختر جوان من وارثی نخواهد داشت، و بیم آن دارم که پس از مرگم کسی دامن عفت او را بدرد و بیپناه بماند. همین اندوه مرا از پا انداخته است.»
در این هنگام پیرمرد به گریه افتاد. دختر جوانی که کنار او نشسته بود برخاست، پدر را تکیه داد و دوباره روی صندلی نشاند.
ناگهان مردی از صندلیهای عقب بلند شد و گفت:
«من دو پسر دارم؛ یکی دکتر است و ازدواج کرده. دومی، همین جوانی است که پیش روی این آقا نشسته و مهندس است و برایش بهدنبال همسر میگردیم. از این بزرگوار درخواست میکنم دخترشان را به عقد این پسر من درآورند. قول میدهم این دختر هرگز نبود پدرش را احساس نکند.»
پسر جوان نیز از جا برخاست و گفت: «من این وصلت را میپذیرم.»
در این میان، یکی از روحانیونِ حاضر در اتوبوس بلند شد و گفت:
«این سفر چه سفر مبارکی است! انجام عملی مقدس مانند نکاح، آنهم در سفر؛ مگر از این چه بهتر میتواند باشد؟ اگر کسی اعتراضی ندارد، من صیغهٔ عقد را جاری میکنم.»
همه گفتند: «ماشاءالله، سبحانالله، الحمدلله…»
و روحانی عقد را جاری کرد.
سپس مرد دیگری برخاست و گفت:
«من برای خانوادهام شیرینی خریده بودم، اما حالا که شاهد چنین کار مبارکی هستم، بهتر است همینجا میان همه تقسیم کنم.»
رو به پدر عروس کرد و ادامه داد:
پدر عروس به راننده گفت: «راننده جان، لطفاً پنج دقیقهای جایی نگه دار تا همه شیرینی بخوریم و دهانمان شیرین شود.»
راننده گفت: «چشم، باباجان.»
پس از نماز مغرب، وقتی هوا تاریک شد، پدر عروس از راننده خواست اتوبوس را نگه دارد. همهٔ مسافران پیاده شدند و شروع به خوردن لدو (شیرینی) کردند.
پس از خوردن شیرینی، همه خوابشان برد. وقتی راننده و کمکراننده از خواب بیدار شدند، ساعت هشت صبح روز بعد بود؛ اما عروس و داماد، دو پدرشان، آن روحانی، و مردی که شیرینی پخش کرده بود، دیگر در اتوبوس نبودند.
نهتنها آنها ناپدید شده بودند، بلکه هیچ مسافری ساعت، زنجیر، پول یا هیچ وسیلهای همراه خود نداشت.
آن شش نفر یک گروه حرفهای سارق بودند که همهٔ مسافران را بهطور کامل غارت کرده بودند!
❤️@khodavzendgiie
براوووووو👏
آواز نخوان این همه، سرسام گرفتم
از دست تو هی قرص دیازپام گرفتم
لعنت به همان روز که تو کفتر خود را
پر دادی و من کفتری از بام گرفتم
عاشق شدم و پول هر آن چیز که داریم
با زور خودم از پدرم وام گرفتم !
با حافظ و میخانه پدر بود مخالف
فالی فقط از حضرت خیام گرفتم !
یک بار خبردار شدم کوی بهشتی
یک بار مچ ات را سر اعدام گرفتم
گفتی که نکن، حرف نزن، خنده حرام است
در خانه ی تو دیپلم احکام گرفتم !
از بس که تو هی گفتی و من کرده ام اجرا
الگوی بد نسل زنان، نام گرفتم
افسوس نشد طنز سیاسی بنویسم
زن بودم و از شوهرم الهام گرفتم
شب خسته از آواز تو خوابیدم و دیدم
در خواب تو مردی و من آرام گرفتم!
ناهید نوری
طنز حرفه ای یا نقادانه:
هر چند طنز و طنّازی یا بهتره بگم، طنز پردازی در عرصه ادبيات و مطبوعات امروزه ايران، از رونق قابل توجهی برخوردار نيست، لیکن باید منصفانه قبول کرد که در مجموع، طنز حرفه ای معاصر در ایران، از رشد و جلای مناسبی نسبت به قبل و پیش از انقلاب برخوردار شده. این ارتقاء هم در محتوا و مضمون، و هم در واژگان و ادبیات آن مشهود است. مخصوصاً از لحاظ اخلاقی و عفت کلام، نسبت به قبل در وضع بهتری قرار دارد. در اين عرصه اديبان طنزپردازی همچون مرحوم کيومرثی (گل آقا) و دكتر مجابی و ... جهت دهی مثبتی داشته اند.
احترام به زبان پارسی، حرمت قلم، ادیان و اقوام مختلف، از دستورات اخلاقی و دینی ماست، و در قرآن صریحاً تمسخر و اهانت نهی و مذمت شده است. طعنه و نقد انسانها و وقایع اجتماعی، هم به شكل ادبی و محترمانه امكانپذير است و هم بصورت پلشت، بی ادبانه و گستاخانه. در شكل اوّل، طنزپرداز با نظری مثبت و دلسوزانه در مقام اصلاح بر آمده است، و قصد تصحيح و رفع اشتباهات را دارد. اما در صورت نوع دوم، تمسخر کننده بانيتی تهاجمی، قصد تخريب يا اذيت و آزار فرد مقابل را دارد، و عکس العملی تخریبی و منفی به دنبال دارد. انتقاد چنین کسی، بجای اصلاح تخریب میکند.
یکی داشت فیلم خارجی نگاه میکرد ولی هیچی انگلیسی بلد نبود و هی زور میزد زیر نویس رو بخونه، بفهمه موضوع فیلم چیه. وقتی فیلم تموم شد این بیچاره که آدم بالغی هم بود، هی به در و دیوار گیر میداد و میگفت: شت، شت. آخه نوکرتم، مشکلت با خودت چیه؟ چرا احساس حقارت میکنی؟ فقر فرهنگی تا کجا؟ چرا خیال میکنی با گفتن چندتا شت، شت، با کلاس و لاکچری میشی؟ راحت باش مثل قبل بگو عح ، بگو پیف، نترس لایه اوزون پاره نمیشه. اگه خواستی چیزی از فرهنگ غرب یاد بگیری، صداقت و راستگویی شو یاد بگیر، احترام به کودکان رو یاد بگیر، نظم و برنامه داشتن رو یاد بگیر، چند تا نکته مثبت مثل تلاش و پیشرفت تکنولوژی رو یاد بگیر، نه پورن و هرزه گویی و جلف پوشی.
جناب وزیر نظام، حاکم تهران، بنّایی بیسواد و نوکیسه بوده. خب حضرت والا چطوری به این مقام بالا رسیده؟ هیچی.. فقط ایشون دختری زیبا داشته که همسر کامران میرزا (پسر ناصرالدین شاه) شده. آره دیگه، معلومه که با داشتن چنین دامادی، حتماً شغل پدرزن از بنّایی، یهو به وزیر نظامی ارتقا پیدا میکنه، پس به همین دلیل کاملاً منصفانه، ترقی کرد، و رفت جزو آقازاده ها و شاهزاده ها، و به قول معروف یهویی غیژژژ رفت اون بالا بالاها، و دنیا به کامش شد، و کیلویی، به وزارت رسید. این وزیر نظام بیسواد، که جدیداً عادت کرده بود قلمدانی را باز کرده جلوی خودش بذاره، میپرسی چرا؟ خب برای لاکچری بودن، و مثلاً کلاس گذاشتن، شیک بودن، برای ادعای سواد و فضل، آره.. که بگه ما از بزرگانیم، خلاصه این قلمدان در مجالس جلوش بوده، با فخر صحبت میکرده، و با این ادا و اصول، هر کس او را میدید، باسواد به چشم میومد، که از قضا، روزی اتفاقی افتاد، چی شد؟ هیچی، در مجلسی، مقابل مخاطب خود، در حالی که با فخر و مباهات، پر شور گفتگو میکرد، بر سر یک موضوع ساده عصبی و ناراحت شد، و ناگهان پرخاش کنان، قلمدان را برداشت و با عصبانیت گفت: مردتیکه، میخوای با این تیشه بکوبم تو سرت؟
طنز مثبت، تلاش میکند واقعیات و حکایات اجتماعی را بصورت طنزگونه نقد یا اعتراض خود را به شیوه شیرین بیان کند.
نقیضه گویی
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
معشوق چون نقاب ز رخ بر نمیکشد
هر کس حکایتی به تصوّر چرا کنند؟
حافظ
کی پاپزان سحر که سر کلّه وا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
چون از درون خربزه آگه نشد کسی
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند؟
اسحاق اطعمه
نقیضه شعری است که به تقلید شعر دیگری گفته شده ولی با طنز و هزل است، و بیشتر در مورد خوردنی، نوشیدنی و لباس، که شاعر با شعری از شاعران با لحنی خاص به نظیرهگویی میپردازد. در میان شاعران فارسیزبان، فخرالدین احمد ابو اسحق حلاج شیرازی معروف به اسحاق اطعمه، در قرن هشتم، غزلهای عاشقانهی سعدی و شعرهای عارفانهی حافظ و دیگران را بهتر است بگوییم با نقیضه گویی انگولک کرده.
روح طنز، باید بيان حقيقت و اصلاح باشد. طنز پرداز واقعی يک منتقد است و اگر منتقدی قصد اصلاح نداشته باشد، صرفاً هزلگويی کرده و قصد مسخره کردن را داشته. با اين بيان، طنزپرداز کسی است كه از حماقتها، شرارتها، ناآگاهيها، توطئهها و... در جامعه آگاهی، از زبان طنز و كنايه سود ميبرد، تا افشا كند. در واقع طنزپرداز، همچون خطيب عمل كرده و با کلام و قلم خود، انسانها را هدايت كند؛ نه آنكه با زبانی تلخ و گزنده، در صدد تخريب و يا انتقامجويی باشد. به عبارت ساده، هدف اصلی، اصلاح و برطرف كردن ضعف و کاستی است.
به عنوان مثال، ابوالفضل بيهقی در کتابش تاريخ بیهقی، مطالب طعنه آميز زیادی در مورد روحانيون عصر غزنوی گفته، که سرشار از روح انتقاد و اصلاح است. همچنین طنزی که در اشعار حافظ و سعدی ديده ميشود، با روح اصلاح گری همراه است.
طنز یکی از شاخههای ادبیات انتقادی و اجتماعی است که در ادبیات کهن فارسی، به عنوان نوع ادبیمستقل شناخته نشده و مرزهای مشخصی با دیگر مضمونهای انتقادی و خندهآمیز چون هجو، هزل و مطایبه نداشته است. از واژهی طنز، اغلب معنی لغوی آن یعنی مسخره کردن و طعنه زدن مورد نظر شاعران و نویسندگان بوده است، ولی معنی امروزی آن، که جنبهی انتقاد غیرمستقیم اجتماعی با چاشنی خنده، که بُعد آموزشی و اصلاحطلبی آن مراد است، از واژهی satire اروپایی گرفته شده است. مبالغه منجر به دروغ گویی میشود، کنایه و استهزاء، کودن نمایی، تشبیهات توهین آمیز، تخریب شخصیت و سایر سازنده هایی که در طنز وجود دارد، مورد اشکال و انتقاد اخلاقی است. بیهودگی، خنده مذموم، غلطیدن به ورطه بی محتوایی و القاء عدم وجود آزادی های اجتماعی از اشکالات است و با پیراستن آن، زمینه استفاده موجه تر و موثرتر از آن در جامعه دینی فراهم میگردد.
گزینه 5 درست است
درود بر شما سرور گرامی🙏
روزی یک ایرانی با یک فرانسوی در خصوص برتریهای کشورشان بحث بالا گرفت. هر کس به مزیتهای کشور و ملت خود میبالید تا اینکه به تعداد تعطیلات و ایام به اصطلاح هالیدی رسید. ایرانی که از بحث خسته شده بود پیشنهاد کرد که اینبار هر یک تعطیلات رسمی کشور خود را بشمارد و در مقابل هر یک پسگردنی به دیگری بزند. فرانسوی پذیرفت و شروع کرد به شمارش.
- روز ملی فرانسه، یک ضربه/ ایام عید پاک، دو ضربه/ کریسمس، چهار ضربه، و ... بدین ترتیب ۱۲ یا ۱۳ پسگردنی به ایرانی زد... خب، حالا نوبت ایرانی شد، گفت: ایام دهه فجر، چهار، پنج، پس گردن فرانسوی پشت سرهم زد/ تولد پیامبر(ص) به روایت شیعیان، یک ضربه/ به روایت اهل سنت، یک ضربه/ رحلت پیامبر(ص) یک ضربه/ بعد تولدها و شهادتهای ائمه... یکی یکی بر شمارد و برای هر یک ضربه ای زد/ گفت عید نوروز، یک دفعه سیزده پس گردنی به او زد، فرانسوی تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد. ایرانی گفت: آقا بلند شد هنوز سه ماه تعطیلی باقی است/ نمونه طنز انتقادی/ این طنز بصورت کنایه، به تعداد زیاد و گاه نامعقول تعطیلات و بیکاری های ملی در ایران اشاره میکند.
چهارم ریاضی بودیم. دو سه روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود. جو مدرسه هم خیلی بگیر ببند بود و آوردن نوار کاست به مدرسه یه چیزی بود تو مایه های قتل شبه عمد! یه ناظم داشتیم به اسم آقای شریفی که تازه از شهربابک اومده بود. آدمی بود سختگیر و در عین حال ساده دل. یه روز یکی از بچه ها نوار جدید شهرام شب پره رو آورده بود مدرسه که تو راهرو از جیبش افتاد. بلافاصله آقای شریفی عین عقاب پیداش شد ولی خوشبختانه تو شلوغی زنگ تفریح نفهمید از جیب کی افتاده. از سعید، که اتفاقا نوار هم مال اون بود، پرسید این مال کیه؟ اونهم گفت آقا مال هر کی هست اسمش روش نوشته! چون نوار دم کلاس ما پیدا شده بود حدس زد مال یکی از ماست. آقای شریفی گذاشت همه اومدن سر کلاس بعد اومد تو و بلند گفت مبصر کلاس؟ من بلند شدم گفتم بله آقا. گفت شهرام شب پره کدوم یکیه؟ گفتم آقا امروز نیومده! گفت هر وقت اومد راهش نمیدی تو کلاس، بیارش دفتر! گفتم چشم. این قضیه تو مدرسه پیچید و شده بود سوژه خنده. گذشت تا چند روز بعد که آقای شریفی منو احضار کرد دفتر. با یه لحن شماتت آمیزی گفت آقا رضا من از شما انتظار نداشتم به من دروغ بگی! من گفتم: چه دروغی گفتیم آقا؟ گفت سر قضیه شهرام شب پره. آه از نهادم بلند شد و تو دلم گفتم یکی منو لو داده. تته پته کنان پرسیدم: چی شده مگه آقا؟ گفت: من از بچه ها پرسیدم گفتند امسال اصلا اینجا ثبت نام نکرده، رفته دبیرستان واعظی! یه نفس راحتی کشیدم و گفتم: آقا من روز اول سال دیدمش، فکر کردم هنوز میاد اینجا. گفت همون بهتر که رفت، بچه های مردم رو منحرف میکرد.😀
سلام
بله آفرین محمد جان🌺
درست فرمودید، سپاسگذارم🙏