پرسش خود را بپرسید

راز ماندگاری شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی

تاریخ
٦ ماه پیش
بازدید
١٨٨

راز ماندگاری شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی چیست؟

سلام دوستان، راز ماندگاری شاهنامه بعد از ۱۰ قرن چیه؟ با وجود اینکه شاهنامه های بسیاری مانند منصوری بوده، چرا تنها این شاهنامه محبوبیت پیدا کرد؟ خودم از نسخه ای استفاده میکنم که در سال ۸۲۹ ق بدستور با بیسنقر میرزا پسر شاهرخ نوشته شده و بر اساس نسخه اصلی هست، ولی متاسفانه در محیط مجازی، تحت عنوان زیباترین اشعار فردوسی، اشعار جعلی به خورد خلق الله میدن، اونم اشعاری زن ستیزانه، یا عرب ستیز که، با اشعار شاهنامه همخوانی ندارند و کاملاً جعلی هستند، از طرفی نسخه های متعددی پخش شده که پر از این جعلیات هستند، و این نشون میده اوضاع خیلی شیر تو شیر هست، برام سوال هست که چطور برای این بی اخلاقی ها، افراد مشکوکی هزینه میکنند، اینم خودش جای سوال هست.

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
عکس پرسش

٢٠ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:

راز ماندگاری شاهنامه فردوسی:

۱- زبان و وزن بی‌نظیر: فردوسی با زبان فارسی دری و وزن عروضی خاصش، اثری آفرید که هم ساده و هم ادبی بو،   برخلاف شاهنامه‌های دیگر که یا ترجمه بودند یا فاقد نوآوری ادبی می بودند.

۲-هویت‌بخشی ملی:  شاهنامه تنها تاریخ نیست، بلکه نماد مقاومت فرهنگی و غرور ایرانی است. فردوسی با احیای اساطیر و تاریخ، هویت ایرانی را در برابر فراموشی و تهاجمات حفظ کرد.

۳-داستان‌پردازی قوی: شخصیت‌های شاهنامه (رستم، سیاوش، کیخسرو) نماد ارزش‌های انسانی و عدالت هستند و با همه اقشار و همه زمان‌ها ارتباط برقرار می‌کنند.

۴_جامعیت: شاهنامه شامل اسطوره، تاریخ، اخلاق و فلسفه است، که فراتر از یک کتاب حماسی می باشد.

۵- پایداری آن در برابر تحریف:  نسخه‌های معتبری مثل بایسنقری و مسکو باقی ماندند، اما متأسفانه امروزه برخی با انگیزه‌های سیاسی یا مالی، اشعار جعلی (عرب‌ستیز، زن‌ستیز) به شاهنامه نسبت می‌دهند، که با روحیه فردوسی مغایرت دارد.

۶-  و اما چرا شاهنامه‌های دیگر محبوب نشدند؟ چون فقط ترجمه یا خلاصه بودند، نه آفرینش هنری.

۷-  و بدتر از همه مصایب، چرا اشعار جعلی منتشر می‌شود؟ چون برای تفرقه‌افکنی، ترویج ایده‌های خاص، یا منافع مالی، با هزینه گروه‌های مشکوک.

 بهترین راهکار، استناد به نسخه‌های معتبر، آگاهی‌بخشی، و حمایت از پژوهشگران.

٤١٤,٣٦٧
طلایی
٣٧٠
نقره‌ای
٣,٨١٩
برنزی
٤,٧١٠
تاریخ
٦ ماه پیش

درود بر شما
تحلیل و دیدگاه شما قابل ستایش است، آفرین به این فکر بلند شما🙏🌺

درود بر شما، بعضی محسنات شاهنامه در همین گزینه گنجانده شده که اخلاق گرا و تکیه بر خرد و عقل عرق وطن دوستی را هم به مخاطب القا میکند، و

درود بر شما، بعضی محسنات شاهنامه در همین گزینه گنجانده شده که اخلاق گرا و تکیه بر خرد و عقل عرق وطن دوستی را هم به مخاطب القا میکند، و

و پوزش از تاخیر ثبت پاسخ صحیح، اشکال از آبادیس بود، که قبلاً فعال نمیشد، به هر حال سپاسمند از حضورتون🙏

فردوسی در کلام عبدالله شهبازی در جلد سوم کتاب زرسالاران یهود:
نمونه دیگر: یکی از برجسته‌ترین مواردی که جایگاه برجسته نهاد بزرگان را در ساختار سیاسی ایران کهن بیان میدارد، ماجرای عزل خسرو پرویز، زندانی و محاکمه کردن و سرانجام قتل این پادشاه بدکارست. مورخین برای این حادثه، که مورد تأیید منابع تاریخی متعدد است، جایگاهی برجسته قائل‌اند زیرا نمونه‌ای دیگر از چنین دادرسی علیه یک پادشاه را در تاریخ آن عصر نمیتوان یافت. یکی از اتهامات خسرو قتل نعمان بن منذر است. اتهام دیگر، تبدیل جنگ ایران و روم به جنگی مذهبی است که سبب شد تمامی مسیحیان جهان، از جمله در متصرفات شرقی امپراتوری روم و حتی در ارمنستان ایران، به جانب رومیان تمایل پیدا کنند. دکتر محمدی ملایری مینویسد: آنچه در این مورد بی‌سابقه و بی‌نظیر بوده و برای نخستین بار در تاریخ این سرزمین روی داده، به داوری کشیدن و محکوم کردن شاهی است به کیفر اعمالی که در دوران سلطنت خود مرتکب شده، اعمالی که آنها را، کسانی که وی را به داوری کشیده‌اند، خلاف مصلحت کشور و ملت تشخیص داده‌اند. این امر است که در تاریخ ایران افتخار است، و به قتل خسرو پرویز یا به تعبیر دیگر به اعدام او اهمیتی بیش از قتل شاهان دیگر داده.

۲- کارکرد هدایت و مشورت: دومین کارکرد نهاد بزرگان در رابطه با نهاد سلطنت، هدایت پادشاه از طریق اندرز و مشورت است. این کارکرد از مراسم تاجگذاری آغاز میشود که طی آن معمولاً پادشاه برنامه و اهداف خود را به اطلاع بزرگان میرساند و ایشان نیز، علاوه بر تهنیت، مطالبی بیان میدارند. یک نمونه، سخنان منوچهر به هنگام آغاز پادشاهی در جمع بزرگان است و سخنان بزرگان خطاب به او. این کارکرد هدایت و مشورت در تمامی دوران سلطنت تداوم می‌یابد. یک نمونه رایزنی بهرام چوبین با اعضای انجمن مهتران است که ایشان را بعنوان برگزیدگان سران ایران میشناسیم. حدود یکصد بیت از شاهنامه به شرح مذاکرات این اجلاس اختصاص دارد. در این انجمن افراد زیر سخن میگویند: نخست پیرترین فرد حاضر در جمع، شهران، به پا میخیزد، سپس خراسان سپهبد، سپس فرخ‌زاد، سپس خَزَروان و آنگاه جهاندیده سنباد. در این داستان، فردوسی شیوه رایزنی انجمن بزرگان را توصیف کرده است که در این مورد سرانجام کار به نزاع میکشد و شمشیرکشی!
پراکنده گشت آن بزرگ انجمن 
همه رخ پر آژنگ و دل پر شکن 
۳- کارکرد نظارت: رابطه بزرگان با پادشاه به اندرز و مشورت محدود نیست و گاه با مواردی از نظارت سخت بر عملکردهای او مواجهیم. اندرز دادن زال به نوذر و هدایت او به راه راست، مأموریت زال از سوی بزرگان به نزد کیکاووس و نکوهیدن این پادشاه بدلیل آزمندی‌هایش، ایضاً، مأموریت گودرز از سوی بزرگان به نزد کیکاووس و پشیمان شدن پادشاه از گستاخی‌ هایش، اندرزهای بزرگان و پهلوانان به کیخسرو که گمان می‌برند فریفته دیو شده است، قهر کردن بزرگان از خسرو پرویز به دلیل ازدواجش با شیرین ارمنی به مدت سه روز و سرانجام اندرزهای ایشان به پادشاه در روز تشکیل انجمن (روز چهارم)، و اندرز یزدگرد دبیر به نوشیروان در برابر جمع بزرگان که سخت گزنده است:
ابر شاه زشت است خون ریختن 
به اندک سخن دل برآهیختن
همان چون سبکسر بود شهریار 
بداندیش دست اندر آرد به کار...
۴- کارکرد قضایی: در برخی موارد انجمن بزرگان به سان محکمه عالی عمل میکرد. معروفترین و مهم‌ترین نمونه آن در شاهنامه، محاکمه تاریخی خسرو پرویز است. نمونه دیگر، محاکمه اسفندیار، پسر گشتاسب شاه، است که با فرمان پدر به مرگ تراژیک متهم انجامید. متون تاریخ کهن ایران سرشار از نمونه‌های بسیار فراوان از نقش و تأثیر انجمن بزرگان بعنوان یک نهاد و ساخت سیاسی نافذ و قدرتمند است. این موارد چنان غنی است که میتواند دستمایه پژوهشی گسترده و حجیم و ارزشمند قرار گیرد و بر بسیاری از پیشداوری‌های نظری سطحی رایج نقطه پایان نهد. 

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٢ ماه پیش

داستان سیاوش در شاهنامه یکی از داستانهای جذاب و معروف است که نه تنها ایرانیان، بلکه تمام جهان کم و بیش در مورد آن میدانند. فردوسی در کتاب داستان های شاهنامه، خوب و بد را در کنار نور و تاریکی قرار داده. او عمیقاً در بطن ابیات خود، مخاطب را از طریق توصیف رفتار و سرنوشت شخصیت ها، به استقبال از خوبی ها و پرهیز از بدی ها دعوت میکند. زنان از نظر فردوسی بسیار مهم تلقی میشوند و در سرتاسر شاهنامه، زنان نیکوکار، شرور و شرافتمندی چون رودابه و سودابه دیده میشوند. تحلیل دقیق واژگانی که ویژگی‌های این زنان را از نظر رفتار و سرنوشت بیان میکند، مخاطب را به این نتیجه میرساند که رودابه شخصیتی است که فضایل بسیار دارد، در حالی که سودابه بانویی هوسران و حیله گر است. رودابه، که در راه راستی گام برمیدارد، مادر خوشنام ترین مرد شاهنامه بنام رستم میشود، یکپارچگی و اتحاد پادشاهان و ایران بر او تکیه میکند. از سوی دیگر سودابه در قطب مخالف، نامادری است که پسرش به سلطنت میرسد، پس راه شیطانی را در پیش میگیرد. او برای مرگ سیاوش برنامه ریزی میکند که قرار است تاج و تخت پدرش را به ارث برده و پادشاه شود. در ادامه داستان سیاوش و سودابه را با هم مرور میکنیم:
شعر مرگ سیاوش در شاهنامه:
سیاوش سپه را سراسر بخواند
به درگاه ایوان زمانی بماند
بسیچید و بنشست خنجر به چنگ
طلایه فرستاد بر سوی گنگ
دو بهره چو از تیره شب در گذشت
طلایه هم آنگه بیامد ز دشت
که افراسیاب و فراوان سپاه
پدید آمد از دور تازان به راه
ز نزدیک گرسیوز آمد نوند
که بر چارهٔ جان میان را ببند
نیامد ز گفتار من هیچ سود
از آتش ندیدم جز از تیره دود
نگر تا چه باید کنون ساختن
سپه را کجا باید انداختن
سیاوش ندانست زان کار او
همی راست آمدش گفتار او
فرنگیس گفت ای خردمند شاه
مکن هیچ گونه به ما در نگاه
یکی بارهٔ گام زن برنشین
مباش ایچ ایمن به توران زمین
ترا زنده خواهم که مانی بجای
سر خویش گیر و کسی را مپای
سیاوش بدو گفت کان خواب من
بجا آمد و تیره شد آب من
مرا زندگانی سرآید همی
غم و درد و انده درآید همی
چنین است کار سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٢ ماه پیش
عکس پرسش

سیاوش در شاهنامه: هنگامی که افراسیاب تصمیم گرفت دخترش فرنگیس را به قتل برساند، پیران اعتراض کرد و گفت: اینطور نیست ای مرد احمق. آیا میخواهی دستت را بر فرزندت ببری و شرارتی که انجام داده‌ای کم نبود؟ به تو توصیه میکنم، خون یک بی‌گناه دیگر را نریز. از تو میخواهم که به من اعتماد کنی تا او در خانه‌ام برای من دختری باشد و او را از غم و اندوه حفظ کنم. سپس افراسیاب گفت: آنچه در نظر تو بهتر است را انجام بده. پس پیران فرنگیس را به خانه خود در آن سوی کوه ها برد و افراسیاب به بارگاه خود بازگشت. اما پادشاه در روح غمگین و در دل ناآرام بود و از فکر سیاوش باز نمیماند و از آنچه کرده بود پشیمان بود. زمانی که کی خسرو فرزند سیاوش دلیر و رشید شد، به انتقام و خون خواهی پدر درآمد که حکایت آن به داستان کی خسرو در شاهنامه معروف است. شعر مرگ سیاوش در شاهنامه یکی از غم انگیزترین سروده های های حکیم توس و از پندآموزترین حکایت های ادبیات پارسی است. بی تردید شاهنامه فردوسی از برترین آثار حماسی و اساطیری جهان است و تراژدی از ویژگیهای جدایی ناپذیر اینگونه کتاب هاست، از اینرو در حماسه ملی ایرانیان هم چندین داستان تراژیک آمده است که بی گمان داستان رستم و سهراب از داستان های تراژدی یگانه در جهان است. پس از آن داستان سیاوش از غم انگیزترین قصه های فردوسی است. سیاوش فرزند کیکاووس شاه است اما در کودکی پدر او را از خود دور کرده و به رستم سپرده. پس شاهزاده ایران، کودکی و جوانی خود را دور از دربار شاهنشاهی و تحت آموزش رستم دستان گذارنده است و بدیهی است که جوانی که رستم بدو درس پهلوانی و انسانیت بیاموزد لاجرم با شاهزادگان نازپروده متفاوت خواهد است. سالها میگذرد و سیاوش به جوانی رشید و پاک اندیش تبدیل میشود که با مکر و حیله و سیاست بازی بیگانه است و در مقابل، در رفتار و کردارش راستی و درستی و پهلوانی پیشه میکند. چون سیاوش به دربار کیکاوس برمیگردد به گمانم تفاوت هایش با درباریان، رشک و حسد آنان را برانگیخت و دست نیافتنی بودنش خواسته ای جاه طلبانه و عشقی ناپاک در نامادریش سودابه دختر شاه هاماوران و همسر کیکاوس پدید می آورد. سیاوش بر اساس آموزه های پهلوانی اش، دست رد بر سینه ملکه ایران زمین زد و ماجرای غم انگیز و تلخ زندگی او از همین جا آغاز شد. بی تردید بسیاری از شما متن کامل داستان سیاوش در شاهنامه را میدانید و میتوانید آنرا دوباره مرور کنید. در نهایت شاهنامه با پادشاهی زوطهماسب پایان میپذیرد: 
یکی مژده بردند نزدیک زو 
که تاج فریدون به تو گشت نو 
سپهدار دستان و یکسر سپاه 
ترا خواستند ای سزاوار گاه 
چو بشنید زو گفتهٔ موبدان 
همان گفتهٔ قارن و بخردان 
بیامد به نزدیک ایران سپاه 
به سر بر نهاده کیانی کلاه 
به شاهی برو آفرین خواند زال 
نشست از بر تخت زو پنج سال 
کهن بود بر سال هشتاد مرد 
بداد و به خوبی جهان تازه کرد 
سپه را ز کار بدی باز داشت 
که با پاک یزدان یکی راز داشت

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٢ ماه پیش

داستان سیاوش در شاهنامه: پیران به سیاوش گفت: با پادشاه دوستی کن و خیالت از آنچه در مورد او شنیده ای مضطرب نشو، از اینکه افراسیاب شهرت بدی دارد، اما سزاوار این نیست، و او خوب است. چون افراسیاب دشمن ایران زمین سیاوش را دید، از قدرت و زیبایی او شادمان شد و دلش بسوی او رفت و او را در آغوش گرفت و گفت: جنگ و شری که جهان را آشفته کرده آرام میشود و بره و پلنگ میتوانند با هم زندگی کنند، زیرا اکنون بین سرزمین های ما دوستی است. سپس دست او را گرفت و بر تخت در کنار خود نشاند و رو به پیران کرد و گفت: کی کاووس مردی است که عقل ندارد، وگرنه مطمئناً نمیتواند چنین پسری را از چشمانش دور کند. و افراسیاب از خیره شدن به سیاوش دست بر نمیداشت و هر چه داشت به فرمان او میگذاشت. او قصری به او داد و برج‌های گرانبها و جواهرات و طلا. سیاوش نیز در برابر افراسیاب رشادت های بسیاری از خود نشان داد و سیاووش نور چشم پادشاه توران و شادی دل او شد و او را مانند پسرش دوست داشت. سیاوش روزها در دربار او ماند و پس از دوازده ماه،  سرانجام سیاوش دختر افراسیاب را بنام فرنگیس به همسری گرفت و آنگاه جشن بزرگی برای عروس برپا کردند و افراسیاب هدایایی بر سیاوش ریخت و پادشاهی و تختی به او بخشید و او را بزرگ میداشت.  بعد از آن به او اجازه داد تا به قلمرو خود برود. 
چنین تا رسیدند در شهر گنگ 
کزان بود خرم سرای درنگ 
پیاده به کوی آمد افراسیاب 
از ایوان میان بسته و پر شتاب 
سیاوش چو او را پیاده بدید 
فرود آمد از اسپ و پیشش دوید 
گرفتند مر یکدگر را به بر 
بسی بوس دادند بر چشم و سر
اینک سیاوش برای خود شهری در میان گنگ بنا کرد. مکان زیبایی بود، چنانکه جهان مانند آن را ندیده است. سیاوش خانه‌ها ساخت و درختان بی‌شماری کاشت و از تصرف این شهر شادمان شد و همه مردم اطرافش شادی کردند و زمین از حضور او شادتر بود و ابری بر آسمان زندگی او نبود. بعد از گذشت زمان، پسری بنام کی خسرو به دنیا آورد. اما در مورد سوگ سیاوش در شاهنامه: آنچه در طالع سیاوش نوشته شده است، قطعاً باید انجام شود! پس از گذشت سالها، گرسیوز به عشقی که افراسیاب برادرش به سیاوش داشت و به قدرتی که در او بود، حسادت کرد و در دل خود می اندیشید که چگونه او را نابود کند. سپس به حضور افراسیاب آمد و از پادشاه درخواست کرد که به او اجازه دهد که بیرون رود و از شهری که سیاوش بنا کرده بود دیدن کند. افراسیاب درخواست او را اجابت کرد و او را بسوی پسرش سیاوش فرستاد. پس گرسیوز به سوی گنگ پیش رفت و ارباب آن با مهربانی او را پذیرفت و از پادشاه مژده خواست. او روزهای زیادی را در خانه‌اش جشن گرفت و همه آنچه را که از او بود به او نشان داد و هدایایی بر سرش انباشت. و چون گرسیوز نزد افراسیاب بازگشت، پادشاه از او در مورد سیاوش عزیزش سؤال کرد. سپس گرسیوز پاسخ داد و گفت: ای پادشاه، او دیگر آن مردی نیست که تو میشناختی. روحش در غرور قدرت بالا میرود و دلش بسوی ایران میرود. این برای تو غمگین است. اما بر من واجب است که آنچه را که دیده ام و گوش هایم شنیده است، به تو بگویم، زیرا به من گفته شد که سیاوش با پدرش پیمان دارد و میخواهند تو را به کلی نابود کنند. افراسیاب چون این سخنان را شنید، نگذاشت که در روح او ریشه دواند، اما با این حال نتوانست حرف های برادرش را دروغ پندارد و غمگین شد و هیچ نگفت. گرسیوز ندانست که دانه هایی که ریخته بود ریشه دوانده است. پس چند روزی گذشت، بار دیگر به حضور پادشاه آمد و اتهاماتی را که به او کرده بود تکرار کرد و از او خواست که زود عمل کند و اجازه ندهد که توران رسوا نشود. سپس افراسیاب در توری که گرسیوز پهن کرده بود گرفتار شد. به گرسیوز دستور داد که بیرون برود و سیاوش را به دربار خود بخواند و او را دعوت کند و گرسیوز با خوشحالی پیش آمد و پیام افراسیاب را به پادشاه جوان رساند و سیاوش پذیرفت. سپس گرسیوز با خود فکر کرد: اگر سیاوش به حضور افراسیاب بیاید، شجاعت و روح گشاده او دروغ من را فاش خواهد کرد. پس در برابر سیاوش غم و اندوه بزرگی را تظاهر کرد و هنگامی که سیاوش از او سؤال کرد، به او گفت که چگونه او را محبت میکنی و بخاطر او غمگین میشوی که گوش افراسیاب را بر علیه او مسموم کرده‌اند و او را نصیحت میکند که به دربار پادشاه نرود و به او گفت: به من اجازه بده تا تنها برگردم تا دل افراسیاب را نسبت به تو نرم کنم، و چون به آرامش بازگردانده شود تو را به خانه اش فرا خواهم خواند. سیاوش که راستگو و بی حیله بود، به این سخنان گوش داد و نمیدانست دروغ است. پس برای افراسیاب درود و بهانه فرستاد و گفت که نمیتوانم از حجره فرنگیس بیرون بروم، زیرا مریض است و گرسیوز با حمل نامه، به سیاوش سوگند یاد کرد که صلحی را که شکسته بود محکم کند. چون نزد افراسیاب آمد، نوشته را نرساند، بلکه از سیاووش بدگویی کرد. خشم افراسیاب را به خروش آمد تا اینکه پادشاه امر کرد که لشکر را بسوی سیاوش برانند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت. هنگامی که مردم توران به شهری که سیاوش ساخته بود نزدیک شدند، گرسیوز فرستاده ای نزد سیاوش فرستاد و گفت: فرار کن، تو را نصیحت میکنم، زیرا سخنانم فایده‌ای نداشته و افراسیاب به دشمنی با تو بیرون آمده. وقتی سیاوش از این موضوع مطلع شد، روحش به شدت افسرده شد و نزد فرنگیس رفت و به او دستور داد که در صورت افتادن او به دست افراسیاب چگونه رفتار کند. وقتی به اسب جنگی خود رسید، سر آن را به سینه خود فشار داد و بر آن گریست و در گوش آن سخن گفت و گفت: ای اسب من گوش کن و دلیر و مدبر باش و به هیچ کس سواری نده تا روزی که کی خسرو پسرم برای انتقام از من قیام کند. تنها از او زین و افسار بگیر. سپس به مردان ایران که در اطراف او بودند دستور داد که به سرزمین خود بازگردند و وقتی همه چیز آماده شد، از آن سوی دروازه ها بیرون رفت. اما با این حال او امیدوار بود که سوء ظن افراسیاب را از خود دور کند و اجازه ندهد که افرادش با مردان توران نبرد کنند. پس پیش افراسیاب رفت و از او پرسید که چرا بر او خشمگین شده است؟ اینک گرسیوز اجازه پاسخ به افراسیاب نداد، بلکه بر سیاوش سرزنش کرد. سیاوش چون گوش داد حیران شد. دل افراسیاب بیش از پیش خشمگین شده بود، اکنون چشمانش دوباره به چهره سیاوش که دوستش داشت، خیره شد. اما فکر میکرد باید به سخنان برادرش احترام بگذارد و بی اعتمادی به ایران در روحش نقش بسته بود. پس در برابر سخنان سیاوش سخت گرفت و لشکر را خواست. اما سیاوش سوگند خود را به یاد آورد و دست خود را بر لشگریان افراسیاب دراز نکرد و به رزمندگانی که با او بودند دستور داد که شمشیر را از غلاف در نیاورند. آن‌ها یکی پس از دیگری کشته شدند و بدن‌هایشان در اطراف پادشاهشان سیاوش قرار گرفت. هنگامی که همه کشته شدند، شوالیه ای دست خود را بر سیاوش دراز کرد، اما او را نکشت، بلکه او را با طناب بست و او را پیش افراسیاب شاه برد. افراسیاب دستور داد که سیاوش را به صحرا بردند و سر او را از تن جدا کردند. اینک لشگریان جمال سیاوش و چهره صادق او را دیدند و یکی از بزرگان برای دعای او بیرون آمد. اما گرسیوز اجازه نمیداد که دل افراسیاب نرم شود. در حالی که گرسیوز هنوز از پادشاه جوان بد میگفت، فرنگیس از خانه بیرون آمد و سوگند یاد کرد که افراد بد بدگویی سیاوش را کرده اند، و به پدرش التماس کرد و گفت: بشنو ای شاه! اگر سیاوش را نابود کنی، با خود دشمن میشوی. انتقام‌جویی از میان برمیخیزد. اما جهان در برابر چشم افراسیاب از خشم تاریک شد و گفت: از اینجا برو و چهره من را دوباره مضطرب نکن، چگونه میتوانی در مورد حق قضاوت کنی؟
چو آگاهی آمد به کاووس شاه 
که شد روزگار سیاوش تباه 
به کردار مرغان سرش را ز تن 
جدا کرد سالار آن انجمن 
ابر بی گناهش به خنجر به زار 
بریدند سر زان تن شاهوار 
بنالد همی بلبل از شاخ سرو 
چو دراج زیر گلان با تذرو 
همه شهر توران پر از داغ و درد 
به بیشه درون برگ گلنار زرد 
گرفتند شیون به هر کوهسار 
نه فریادرس بود و نه خواستار
سپس دستور داد که او را ببندند و در سیاهچال بیندازند. اینک گرسیوز چون خشم شاه را دید، گمان کرد که زمان فرا رسیده است. از این رو به مردانی که سیاوش را در اسارت داشتند نشانه ای داد و خواست که او را بکشند. به موی سر او را به بیابانی کشاندند و شمشیر گرسیوز در سینه سرو شاهی کاشته شد. چون تمام شد و سر را از تن جدا کردند، طوفان بزرگی بر زمین برخاست و آسمان ها تاریک شد.  سپس لرزیدند و به شدت ترسیدند و از عمل خود پشیمان شدند. در خانه سیاوش غوغا برخاست و فریاد فرنگیس به پدرش افراسیاب رسید. سپس پادشاه دستور داد که او را نیز بکشند. 

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٢ ماه پیش

سیاوش در شاهنامه: سیاوش هنگامی که بین جنگ و صلح متحیر بود که کدام را انتخاب کند، بهرام و زنگو را طلبید و مشکلات خود را به آنان گفت که کیکاووس پادشاهی بود که نیکی را از بد نمی شناخت، و چه شده است که به این نتیجه رسیده که انتقام متوقف نشود. و گفت: اگر به دستورات پادشاه گوش فرا دهم، کاری بد و ناجوانمردانه انجام داده ام، اما اگر گوش نکنم، قطعاً مرا هلاک میکند. بنابراین، مردانی را که در دستان من قرار داده است، نزد افراسیاب باز میگردانم و سپس خود را از چشمها پنهان میکنم
سپس زنگو را با نوشته ای نزد افراسیاب فرستاد و همه آنچه را که پیش آمد گفت و به افراسیاب یادآوری کرد که با اینکه کی کاووس به او دستور داده بود، پیمان آنها را زیر پا نگذاشت و حال نمیتواند نزد پدرش بازگردد. سپس از افراسیاب درخواست کرد که برای او از سرزمین هایش، گذری ایجاد کند تا او را در هر کجا که خدا بخواهد پنهان کند. (من به دنبال جایی هستم که نامم برای کی کاووس کمرنگ شود، و من از اعمال غم انگیز او ندانم) و زنگو به راه افتاد و به خواست سیاوش عمل کرد و صد مرد توران و تمام زر و جواهراتی را که افراسیاب فرستاده بود با خود بازپس برد و چون به درون دروازه‌ها آمد، افراسیاب او را با مهربانی پذیرفت، اما چون پیام او را شنید، روحش به هم ریخت. سپس پیران، رهبر بزرگ میزبانان خود را خواست و با او مشورت کرد که چگونه عمل کند.  پیران گفت: ای پادشاه، فقط یک راه به روی تو باز است. این شاهزاده نجیب است و آنچه درست است انجام داده است، او به نقشه های شیطانی کیکاووس، پدرش گوش نمیدهد، پس به تو نصیحت میکنم، او را در دربار خود بپذیر و دختری به او بده تا برای تو پسری بگذارد، زمانی که کیکاووس بمیرد، بر تخت سلطنت ایران خواهد نشست. باشد که نفرت قدیم در عشق فروکش کند.
افراسیاب به سخنان پیران گوش داد، پس به دنبال کاتبی فرستاد و نوشته ای به سیاوش دیکته کرد و به او گفت که چگونه سرزمینش برای پذیرایی از او باز است و چگونه برای او پدر میشود و چگونه باید در توران عشقی را که از جانب کیکاووس نسبت به او انکار شده بود، بیابد. سپس نامه را با مهر سلطنتی خود ممهور کرد و آن را به قاصد زنگوئه داد و به او دستور داد که با سرعت از آنجا برود و سیاوش چون آن را خواند خوشحال شد و با این حال در روح خود نیز مضطرب بود، زیرا که ناچار شده بود با دشمن سرزمین خود دوست شود. با این حال او دید که به هیچ وجه نمیتوان آن را تغییر داد. پس نامه ای به پدرش کیکاووس نوشت و گفت که به نظر میرسد نمیتواند کاری را که در نظر او درست است، انجام دهد و مشکلاتی را که از سودابه بر او وارد شده بود به یاد او آورد و گفت: او نمیتواند عهدی را که به افراسیاب داده بود بشکند. هنگامی که خبر به کی کاووس رسید، بر افراسیاب و بر پسرش سیاووش فریاد زد و خشم او برافروخت. با این حال از جنگ خودداری کرد.
در این میان سیاوش وارد توران شد و تمام زمین برای بزرگداشت او زینت داده شده بود.  پیران به استقبال او آمد و فیل‌هایی سفید رنگ و پر از هدایا برای بازدید از او آورد و به او گفت که چگونه افراسیاب مشتاق است که او را ببیند:
ببوسید پیران سر و پای او
همان خوب چهر دلارای او
چنین گفت کای شهریار جوان
مراگر بخواب این نمودی روان
ستایش کنم پیش یزدان نخست
چو دیدم ترا روشن و تندرست
ترا چون پدر باشد افراسیاب
همه بنده باشیم زین روی آب
ز پیوستگان هست بیش از هزار
پرستندگانند با گوشوار
تو بی کام دل هیچ دم بر مزن
ترا بنده باشد همی مرد و زن
مراگر پذیری تو با پیر سر
ز بهر پرستش ببندم کمر

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٢ ماه پیش

سیاوش در شاهنامه فردوسی: گرسیوز چون جواب امیدوار کننده از سیاوش شنید، آن را بوسیله قاصدی چون باد نزد افراسیاب فرستادو افراسیاب چون آن را شنید، مضطرب شد، گفت: اگر به این خواسته تن بدهم،  صد نفر از برگزیده‌ترین جنگجویان سرزمینم را از دست میدهم، اما اگر امتناع کنم، سیاوش سخنان من را باور نمیکند و اتفاقات پیش‌بینی‌شده بر من خواهد افتاد.‌ پس از میان لشکر خود مردانی را که با خون او متحد شده بودند برگزید و آنها را نزد سیاوش فرستاد. سپس شیپورها را به صدا درآورد و با سپاه خود به توران عقب نشینی کرد و سرزمین هایی را که تصرف کرده بود به ایران بازگرداند. اکنون چون رستم جنگجویان را دید و افراسیاب راست گفته بود، اجازه داد تا گرسیوز برود و با سیاوش مشورت کرد که چگونه کیکاووس را از آنچه اتفاق افتاده است آگاه کنند، سیاوش گفت: اگر کی کاووس به جای صلح بخواهد انتقام بگیرد، خشمگین میشود. چه کسی این خبر را به او خواهد رساند؟ 
رستم گفت: صبر کن که بروم و به کیکاووس بگویم، زیرا او به آنچه من خواهم گفت گوش خواهد داد، و به تو بخاطر این ماجرا افتخار خواهد کرد. پس رستم نزد شاه برگشت و به او گفت که چگونه سرزمین افراسیاب را فتح کرده اند و چطور میان آنها صلح بسته شده و به درایت و حکمت سیاوش که سریع عمل کرد به ستایش ‌آمد و از شاه خواست تا آنچه را که انجام داده‌اند تأیید کند. اما کیکاووس با شنیدن آن عصبانی شد و گفت که سیاوش مانند یک نوزاد رفتار کرده است. بر رستم نکوهش کرد و نصایح او را ناپسند دانست و سوگند یاد کرد که از توران انتقام خواهد گرفت. سپس تمام رنج هایی را که در روزهای گذشته به دست افراسیاب کشیده اند را یادآوری کرد و گفت: درخت انتقام از ریشه کنده نمیشود. از رستم خواست که به بلخ برگردد و به سیاوش بگوید که گروگان های توران را نابود کن و از جنگ دست نکشد. اما رستم  زبان گشود و به شاه گفت: ای پادشاه، به حرف من گوش کن و بد مکن! همانا به تو میگویم که سیاوش سوگند خود را به افراسیاب نمیشکند و این مردان تورانی را که به دست او تسلیم شده اند، نابود نخواهد کرد. وقتی کی کاووس سخنان او را شنید، خشم او برافروخته شد و رستم را سرزنش کرد و گفت که پندهای شیطانی او باعث شده است که سیاوش از صراط مستقیم منحرف شود و او را طعنه زد و به او دستور داد که به سیستان برگردد. آنگاه رستم نیز خشمگین شد و از دربار بیرون آمد و او را به پادشاهی خود تنها گذاشت. اما کی کاووس توس را به ارتش در مرزهای خود فرستاد و از او خواست، خواسته های خود را با پسرش سیاوش برساند. سیاوش وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده به شدت ناراحت شد و به این فکر کرد که چگونه باید عمل کند و چنین گفت: اگر سوگند خود را بشکنم، چگونه به پیشگاه اورمزد بیایم؟ و اگر به سخنان کیکاووس عمل کنم، در اطراف خود جز هلاکت چیزی نمی بینم:
به نزدیک یزدان چه پوزش برم؟
بد آید ز کار پدر بر سرم
ور ایدونک جنگ آورم بی گناه
چنان خیره با شاه توران سپاه
جهاندار نپسندد این بد ز من
گشایند بر من زبان انجمن
وگر بازگردم به نزدیک شاه
به طوس سپهبد سپارم سپاه
ازو نیز هم بر تنم بد رسد
چپ و راست بد بینم و پیش بد
نیاید ز سودابه خود جز بدی
ندانم چه خواهد رسید ایزدی

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٢ ماه پیش

در شاهنامه زنان همچون مردان جایگاه برابر دارند و در عرصه های مختلف حتی فرماندهی لشکر و پادشاهی کاردانی و لیاقت خود را اثبات میکنند و گاهی ممتازتر از مردان شایستگی خود را نشان میدهند. آنچه در کنار این زنان بایستی معرفی شود سیمرغ است، چون سیمرغ پرنده ی افسانه ای و مقدس شاهنامه نیز چهره ای زنانه دارد. دلسوزی و نگاهداری از زال در کوه و در کنار جوجه هایش نمایانگر خوی زنانه- مادرانه ی این پرنده ی مقدس ایرانی است. زنان شاهنامه دارای احساسات لطیف و متعالیند. این چیزی است که در افسانه های سایر ملل کمتر می بینیم.
چو سیمرغ را بچه شد گرسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید
زمین را چو دریای جوشنده دید
ز خاراش گهواره و دایه خاک
تن از جامه دور و لب از شیر پاک
به گرد اندرش تیره خاک نژند
به سر برش خورشید گشته بلند
پلنگش بدی کاشکی مام و باب
مگر سایه ای یافتی ز آفتاب
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
بزد برگرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه
که بودش بدانجا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند
بدان نالهٔ زار او ننگرند
ببخشود یزدان نیکی دهش
کجا بودنی داشت اندر بوش
نگه کرد سیمرغ با بچگان
بران خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی برو بر فگندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر
شکاری که نازکتر آن برگزید
که بی شیر مهمان همی خون مزید
بدین گونه تا روزگاری دراز
برآورد داننده بگشاد راز
چو آن کودک خرد پر مایه گشت
برآن کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو
رودابه از زنان ممتاز و شخصیت برجسته شاهنامه هنگامی که رستم به نبرد مازندران میرود اینگونه پریشان  میگردد:
چو رستم برخش اندر آورد پای
رخش رنگ بر جای و دل هم به جای
بیامد پر از آب رودابه روی
همی زار بگریست دستان بروی

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٢ ماه پیش
عکس پرسش

افراسیاب چون پیام را شنید، با گرسیوز مشورت کرد و گفت: اگر از جنگ با سیاوش دست برندارم، مطمئناً هیچ یک از این چیزها محقق نمیشود. شایسته است که به دنبال صلح باشم. پس نقره و جواهرات و هدایای غنی را برای سیاوش خواهم فرستاد و چشم جنگ را با طلا خواهم بست. پس به گرسیوز دستور داد که از گنجینه‌های خود، براده‌های غنی روم و جواهرات گرانبها را بردارد و آنها را از طریق جیحون به اردوگاه سیاووش برساند و برای او پیام فرستاد و گفت:
سلام، دنیا و روزگار از زمان ایرج دلاور که مظلومانه کشته شد آشفته است، اما حالا این چیزها را فراموش کنیم، با هم پیمان ببندیم و صلح در مرزهایمان حاکم شود. هنگامی که او پیام خود را به سیاوش رساند، پادشاه جوان از آن شگفت زده شد. با رستم مشورت کرد که چگونه رفتار کنند، او به سخنان افراسیاب اعتماد نکرد و گمان کرد زیر این گل ها زهری نهفته است. رستم او را نصیحت کرد که به مدت هفت روز از گرسیوز پذیرایی کنند و شادی و ضیافت در لشکرگاه طنین انداز شود و در این میان در مورد پیشنهادات افراسیاب نیز بیندیشند. روز هشتم گرسیوز خود را در حضور سیاوش حاضر کرد و خواستار پاسخ شد و سیاوش گفت: ما در پیام تو تأمل کرده‌ایم و تسلیم درخواست تو میشویم، زیرا ما خواهان خونریزی نیستیم، صلح میشویم. اما چون باید بدانیم که زهر زیر کلام تو پنهان نیست، از تو میخواهیم که افرادی را به عنوان گروگان نزد ما بفرستی. صد مرد برگزیده توران که با خون افراسیاب هم پیمان شده اند تا ما آنها را به ودیعه سخنان تو نگه داریم:
سیاوش ز رستم بپرسید و گفت
که این راز بیرون کنید از نهفت
که این آشتی جستن از بهر چیست
نگه کن که تریاک این زهر چیست
ز پیوستهٔ خون به نزدیک اوی
ببین تا کدامند صد نامجوی
گروگان فرستد به نزدیک ما
کند روشن این رای تاریک ما
نباید که از ما غمی شد ز بیم
همی طبل سازد به زیر گلیم
چو این کرده باشیم نزدیک شاه
فرستاده باید یکی نیک خواه
برد زین سخن نزد او آگهی
مگر مغز گرداند از کین تهی

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٢ ماه پیش
عکس پرسش

 زنان از نظر فردوسی بسیار مهم تلقی میشوند و در سرتاسر شاهنامه، زنان نیکوکار، شرور و شرافتمندی چون رودابه و سودابه دیده میشوند. تحلیل دقیق واژگانی که ویژگی‌های این زنان را از نظر رفتار و سرنوشت بیان میکند، مخاطب را به این نتیجه میرساند که رودابه شخصیتی است که فضایل بسیار دارد، در حالی که سودابه بانویی منفی است. رودابه، که در راه راستی گام برمیدارد، مادر خوشنام ترین مرد شاهنامه به نام رستم میشود، یکپارچگی و اتحاد پادشاهان و ایران بر او تکیه میکند. از سوی دیگر سودابه در قطب مخالف، نامادری است که پسرش به سلطنت میرسد، راه شیطانی را در پیش میگیرد. او برای مرگ سیاوش برنامه ریزی میکند که قرار است تاج و تخت پدرش را به ارث برده و پادشاه شود. در ادامه داستان سیاوش و سودابه را با هم مرور میکنیم: سودابه چون دید که امپراتوری سیاوش قطعی شده است، گوش کی کاووس را از بدی های سیاوش پر کرد و ذهن شاه را تاریک کرد تا اینکه روحش آشفته شد و نمیدانست که برای فهم حقیقت چه کند. تا اینکه افراسیاب، پادشاه توران، با سه هزار سرباز جنگنده آماده جنگ با سرزمین ایران شدند. کی کاووس، وقتی آن را فهمید، غمگین شد، زیرا میدانست که باید ضیافت و دوستی را با نبرد عوض کند و بر افراسیاب خشمگین شد، او را سرزنش کرد، چرا که افراسیاب عهد خود را شکست و یک بار دیگر به سرزمین او حمله کرد. اما سیاوش وقتی آن را شنید، با خود فکر کرد: اگر پادشاه به من اجازه دهد که لشکر خود را به پیش ببرم، شاید خودم را اثبات کنم و از مکر سودابه رها شوم. سیاوش زره جنگ را به تن کرد و نزد پدرش آمد و درخواست خود را به او اعلام کرد. و به کی کاووس یادآوری کرد که  از نژادی شایسته است و از او خواست تا به او اجازه دهد تا رهبری لشکر را بر عهده بگیرد. کی کاووس با خوشحالی به سخنان او گوش داد و به خواسته های او رضایت داد. سپس قاصدانی نزد رستم فرستاد و رستم فرمانده جنگ را خواست و از او درخواست کرد تا از سیاوش مراقبت کند. پس شیپورهای جنگ به صدا درآمد و صدای پای سواران فضا را پر کرد. لشکریان به ترتیب از پیش کی کاووس گذشتند و پسرش سیاوش در رأس آنها سوار بود. و چون به آنجا آمدند مدتی به ایشان استراحت دادند و در خانه زال عید گرفتند. و هر جا که پادشاه قدرتمندی بود، لشکر خود را برای کمک به آنها فرستاد. آنگاه چون یک ماه بر سرشان غلتید از زال و زابلستان خداحافظی کرده و پیش رفتند تا به بلخ رسیدند. در بلخ مردان توران با آنان ملاقات کردند و گرسیوز برادر افراسیاب در رأس آنان بود. او وقتی میزبانان ایران را دید، فهمید که ساعت مبارزه فرا رسیده است. پس دو لشکر آنها را به نظم درآوردند و جنگی داغ و دردناک آغاز شد و سه روز جنگ بی وقفه ادامه یافت، اما در چهارمین روز، پیروزی نصیب ایران شد. آنگاه سیاوش کاتبی را نزد خود خواند و نامه ای به پدرش کی کاووس نوشت که مشک خوشبو بود. آنچه را که گذشت و چگونه بر دشمنان ایران پیروز شد را به او گفت. کی کاووس چون نامه را خواند خوشحال شد و جوابی برای پسرش نوشت. از طرفی افراسیاب مضطرب بود و آنچه گرسیوز (برادرش) به او گفت، به مذاقش تلخ بود. پیش از آنکه شب سپری شد، قاصدی به خانه گرسیوز آمد و به او گفت که افراسیاب مانند مردی بی‌عقل فریاد میزند. گرسیوز نزد شاه رفت و او را دید که بر کف اتاقش دراز کشیده و از غم و اندوه می غرید. او را بلند کرد و از او پرسید که چرا چنین فریاد زد. گویا افراسیاب خوابی دیده بود. افراسیاب خواست که مشعل هایی برای روشن کردن تاریکی به درون بیاورند و جامه های خود را پوشید و بر تخت نشست. موبدان را فراخواند و خوابی را که دیده بود، برایشان بازگو کرد. گفت که در خواب دیده است که زمین پر از مار شد و ایرانیان بر او افتادند و از کی کاووس و پسری که در کنارش بر تخت ایستاده بود بلا به او رسید. و چون خواب خود را تعریف میکرد به خود می لرزید. موبدان گوش می‌دادند و می ترسیدند. افراسیاب به آنها دستور داد لب‌های خود را باز کنند. سپس پادشاه گفت که اگر حرف نزنند سرهایشان را خواهد برید و سوگند یاد کرد که آنها در امان بمانند، هر چند سخنانی ناخوشایند به زبان آورند. موبدان به او گفتند که سیاوش بر توران ویرانی خواهد آورد و پیروز میشود و افراسیاب را نصیحت کردند که دیگر با پسر کی کاووس مبارزه نکند.
اگر با سیاوش کند شاه جنگ
چو دیبه شود روی گیتی به رنگ
ز ترکان نماند کسی پارسا
غمی گردد از جنگ او پادشا
وگر او شود کشته بر دست شاه
به توران نماند سر و تاج و گاه
سراسر پر آشوب گردد زمین
ز بهر سیاوش بجنگ و به کین
بدانگاه یاد آیدت راستی
که ویران شود کشور از کاستی
جهاندار گر مرغ گردد بپر
برین چرخ گردان نیابد گذر
برین سان گذر کرد خواهد سپهر
گهی پر ز خشم و گهی پر ز مهر/ شاهنامه فردوسی/ سیاوش.

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٢ ماه پیش

مقام زن در شاهنامه: زن شاهنامه از خود خرد و آگاهی دارد و در هنگامه سختی و نیاز می اندیشد و راه بهتر را بر گزیده و با دلیری بدان پای می گذارد و از چیزی نمی هراسد همانگونه که فرانک پس از کشته شدن آبتین به دست سربازان ضحاک و خوراک ماران دوش او شدند، و پس از آن که پسران نوزاد را میکشند فریدون را بر میدارد و راهی برای نجاتش پیدا میکند.
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دل اگنده بود
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهار دار
که اندیشه ای در دلم ایزدی
فراز آمد است از ره بخردی
و پسر را پیش آن مرد زنهار دار پنهان میکند.تا از دست ضحاکیان جان به در برد. بر خلاف آن چه در بیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از الهه ها به دنیا می آیند در شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند. این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند. همان طور که همه ی جمعیت جهان از پشت فریدون و سه پسر او هستند. و این سه پسر یعنی سلم و تور و ایرج از بطن شهرناز و ارنواز خواهران جمشید به دنیا آمده اند.
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز ماننده ی شهریار
از این سه دو پاکیزه از شهرناز
یکی کهتر از خوب چهر ارنواز
رستم پهلوان بزرگ و ملی ایرانیان از زنی زمینی بنام رودابه به دنیا می آید.
یکی بچه بد چون گوی شیرفش
به بالا بلند و به دیدار کش
شگفت اندرو مانده بد مرد و زن
که نشنید کس بچه ی پیل تن
سهراب نیز از یک زن به نام تهمینه و نه از یک الهه به دنیا می آید
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گو پیلتن رستم ست
و گر سام شیرست و ار نیرمست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام ، تهمینه سهراب کرد
فردوسی داشتن فرزند پسر را تنها نشانه ادامه نسل نمی پندارد. همانگونه که نسب پاشاه بزرگی که کین نیای خود ایرج را میگیرد و سال ها با تورانیان میجنگد یعنی منوچهر ، از سوی مادر و آن هم پس از دو پشت که هر دو زن بودند به ایرج میرسد. و در اصل نیای وی ماه آفرید می باشد. و این دختر پس از زناشویی با پشنگ منوچهر را به دنیا می آورد.
یکی خوب چهر پرستنده دید
کجا نام او بود ماه آفرید
چو هنگامه ی زادن آمد پدید
یکی دختر آمد ز ماه آفرید
جهانی گرفتند پروردنش
برآمد به ناز و بزرگی تنش
و این دختر پس از زناشویی با پشنگ منوچهر را به دنیا می آورد.

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٣ ماه پیش

مقام زن در شاهنامه: در شاهنامه فردوسی نزديک به ۵۷ زن نقش آفرينی كرده اند که البته بيش تر آنها در دوره پهلوانی میزيند. به درستی میتوان گفت که درهيچ کتاب ديگری در ادب کهن ایرانی تا بدين پايه زنان خردمند و ستوده وجود ندارند. و هيچ سخن گويی اينگونه زنان را نستوده است. این در حالی است که برخی از به اصطلاح پان ها با برداشت بريده و گزينشی خود از شاهنامه و استناد به یکی دو بیت بر افزوده (جعلی و الحاقی) هم چون (زن و اژدها هر دو در خاك به) در تلاشند در ادامه نيات شوم خويش برای انفكاك و از هم پاشيدن وحدت ملی ايرانيان، فردوسی چكامه سرای بزرگ ايران زمين را شاعری زن ستيز، یا عرب ستیز معرفی كنند. غافل از اینكه ما ايرانيان هزاره هاست كه به دليل داشتن فر و روح مشترك در سنتها، عقايد و آيين های ملی و مذهبی فارغ از تبليغات و هياهوی هر گونه پانيست از فارس گرفته تا عرب قالب يكپارچه و عظيم خويش را در پناه نام هميشه سرفراز ايران از ارس تا هرمز حفظ و به پاسبانی نشسته ايم. اين بخش کلامم به جنبه های مختلف مقام زن در اثر جاويدان شاهنامه ميپردازم. بی شك شما پس از پايان کلام تامل و قضاوت ميكند كه آيا تنها چند بيت جعلی آن هم در مقطعی از شاهنامه كه رستم خشمگين و دژم از قتل سياوش در پاسخ به خيانت سودابه به زبان نیاورده در برابر انبوهی از ابيات در وصف دلاوری گرد آفريد، خردمندی سيندخت، صراحت تهمينه، پاك دامنی فرنگيس، وفا داری رودابه و به سلطنت رسيدن همای برای معرفی كردن شاهنامه و فردوسی كافی است؟ و براستی كدامين هدف در پشت اين جعليات و نقاب اين پيراهن عثمان به دستان طراحی و پيگيری ميشود؟ آیا توجه کرده اید که پنجاه درصد این تارنماها که مروج این جعلیات هستند بی هویت هستند؟ آیا توجه کرده اید که پنجاه درصد دیگر هم بخاطر سواد کم همان جعلیات را نادانسته کپی برداری کرده اند؟ با این مقدمه ابتدا یاد آوری میکنم، كتاب شاهنامه دريای حكمت، معرفت، اخلاق و درس زندگيست. شعر از شاعری حکیم و فرهیخته و عناصر تاریخی ملی است كه بوسيله آن ميتوان به فرهنگ مردم زمان آن پی برد.شعرا اصولا انسانهايی لطیف، نازك دل و متاثر از محيط می باشند كه در واقع با سرودن شعر جدای از بروز درونيات خود، به بازگويی احوال دوران خويش می پردازند. با بررسی اشعار شعرای متقدم و متاخر و در كنار آن بررسی تاريخ ايران، ميشود به اين مهم دست يافت كه ادبيات ايران در تعاملی مستقيم و ارتباطی تنگاتنگ با وضعيت سياسی و فرهنگی زمانه خود بوده است. البته در اين ميان نبايد و نميتوان نقش جغرافيا و تاثير محيط طبيعی را بر شعر ناديده گرفت. صحبت اصلی در باره جايگاه و مقام زن در شاهنامه فردوسی است كه نشان از نوع فرهنگ و رويكرد جامه آنروز به مسئله زن دارد.
فردوسی حکیم در جای جای شاهنامه از دلاوری ها و هوشياری زنان و مردان غیور، بويژه زنان ايران، سخن به ميان آورده است و آنان را همپای مردان وارد اجتماع نموده، مقام و منزلتی والا به زن بخشيده و اين گروه از افراد جامعه را از نظر عقل و هوشياری بسيار زيبا توصيف كرده است:
ز پاکی و از پارسایی زن
که هم غمگسار است هم رایزن
و يا
اگر پارسا باشد و رایزن
یکی گنج باشد پراکنده زن
اين نشان از بزرگی و عظمتی است كه فردوسی برای زنان قائل است، همان زنی كه چون پارسا و پاك بود و دارای عفت و عصمت، از مردان تكاور و وزراء و رهبران هوشمند و مردان خردمند برتر و بالاتر جلوه ميكند. يكی از نكات بسيار جالبی كه در اشعار فردوسی حكيم ميتوان يافت اظهار وفاداری كامل زن است، زن بعنوان موجودی وفادار و فداكار معرفی شده است بگونه ای كه در مواردی زياد وجود خود را فدای مردش نموده تا حفاظت و نگهداری آنان را تضمين نمايد.
بدو گفت رای تو ای شیر زن
درفشان کند دوده و انجمن
و
بدو گفت هر کس که بانو تویی
به ایران و چین، پشت و بازو تویی
نجنباندت کوه آهن ز جای
یلان را به مردی تویی رهنمای
ز مرد خردمند بیدار تر
ز دستور داننده هوشیارتر
همه کهتر انیم و فرمان توراست
بدین آرزو، رای و پیمان توراست
پس زن مورد بحث فردوسی، راهنمای مردان جنگاور است، او ميتواند خردمند تر از مردان باشد، و هوشيار تر از فرمانروايان و زيرك تر از آنان، اين است كه مردان در برابرش زانو ميزنند و خود را كمتر از او ميدانند، و تصور نميشود كه فردوسی اغراق گويد و همانگونه كه رسم سرايندگان حماسه است هر كوچكی را بزرگ جلوه دهد تا بيشتر جلب توجه كند. در تاريخ هم بسياری از حوادث شيرين و تلخ وجود دارد كه در پشت پرده آن حوادث حضور زن يا زنان خود نمايی ميكند. فردوسی همچنين ميان زن و مرد و دختر و پسر هيچ تفاوتی قائل نيست چنانكه ميسرايد:
چو فرزند را باشد آیین و فر
گرامی به دل برچه ماده، چه نر
و
چو ناسفته گوهر سه دخترش بود
نبودش پسر، دختر افسرش بود
 

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٣ ماه پیش

به یزدان گرای و به یزدان پناه
براندازه زو هرچ باید بخواه
جز او را مخوان گردگار سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
وزو بر روان محمد درود
بیارانش بر هر یکی برفزود
ابوالقاسم فردوسی طوسی، شاعر حماسه سرای ایرانی و سراینده ی شاهنامه و بزرگترین سراینده ی پارسی گو ایران است که از شهرت جهانی برخوردار است. کنیهٔ وی ابوالقاسم، و تخلص و شهرتش فردوسی است. در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده است.
تولد و کودکی فردوسی: ابوالقاسم حسن منصور بن محمد بن اسحاق شرفشاه در سال ۳۱۹ خورشیدی در روستای باژ از توابغ بلوک طابران طوس در دوران سلطنت سامانیان متولد شد. روستای پاژ (زادگاه فردوسی)، امروزه با نام روستای فاز شناخته میشود. این روستا امروزه در ۲۸ کیلومتری آرامگاه او قرار گرفته است. نام پدر او ابومنصور و نام مادرش گردویه زهرا بوده است. پدرش از کشاورزان بزرگ خراسان و مادرش یکی از شاهزادگان مازندرانی به نام اسپهبدان بود. او دارای سه خواهر، یک پسر، و یک دختر بوده است.

کسب علم و تحصیل: حکیم ابولقاسم فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانید و مقدمات کمال و تحصیل را نزد پدر و در مکتب خانه های باژ و طوس فرا گرفت، سپس به مدرسه ای در طوس برای ادامه تحصیل رفت. او از همان دوران به خواندن داستان های تاریخی علاقمند شد. تمکن مالی فردوسی باعث شد او بتواند دوران نوجوانی و جوانی را صرف مطالعه تاریخ و به دست آوردن علم کند. دوران کودکی فردوسی با دوران پادشاهی سامانیان هم زمان بود و پادشاهان سامانی به ادبیات ایران علاقه بسیار داشتند و با پشتیبانی از زبان فارسی، عصری درخشان را برای پرورش زبان و اندیشهٔ ایرانی آماده ساختند. فردوسی در مدرسه با فردی به نام محمد بن حسن آشنا شد و آنها به مدت چهل سال با هم همنشین بودند. علاقه به تاریخ و بوجود آمدن شاهکاری به نام شاهنامه فردوسی از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود و توانست در دوران نوجوانی و جوانی با حمایت حاکمان محلی کتاب های تاریخی فراوانی بخواند. او پس از آشنایی با تاریخ ایران و مطالعه آن به داستان ها و افسانه های کهن ایرانی بیشتر علاقه مند میشد، طوری که تصمیم به نوشتن مجموعه ای عظیم از داستان های اساطیری ایرانیان گرفت و طبع و ذوق شاعری و شور و دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث بوجود آمدن شاهنامه شد. فردوسی در سال ۳۷۰ یا ۳۷۱، به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد. سرودن شاهنامه و خلف وعده سلطان محمود غزنوی شاهنامه مهم ترین اثر فردوسی و یکی از بزرگ ترین آثار ادبیات کهن فارسی می باشد که نزدیک به پنجاه هزار بیت دارد که در آن داستان های ملی و تاریخ باستانی پادشاهان قدیم ایران و پهلوانان بزرگ سرزمین ما نوشته شده است. سرودن شاهنامه بین سی تا سی و پنج سال طول کشید، فردوسی اوایل از ثروت و دارایی قابل توجهی برخوردار بود و برخی از بزرگان علاقمند به تاریخ باستان نیز او را از نظر مالی یاری میکردند. اما به تدریج فردوسی دچار فقر و تنگدستی شد. حکیم ابولقاسم فردوسی سی و پنج سال را صرف سرودن شاهنامه کرد آن را به سلطان محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسیده بود، نه برای دریافت پاداش، بلکه برای محافظت و پاسداشت اهدا نمود ولی سلطان محمود در ابتدا خوشحال شد و حتی به عنوان پاداش و جایزه به فردوسی قول و وعده شصت هزار دینار طلا که به او پرداخت کند را داد اما از جایی که به ارزش کتب فرهنگی آگاه نبود و نو کیسه ای بود که تازه به دوران رسیده بود، بخاطر سعایت و بدگویی اطرافیان هم خلف وعده کرد و تنها شصت هزار درم نقره داد، یعنی یک دهم مبلغی را که وعده داده بود برای فردوسی فرستاد و با گفتن اراجیفی مانند: من خودم هزاران سرباز بهتر از رستم دارم و.. تحقیر شاهنامه او را رنجیده خاطر نمود. علت پیمان شکنی سلطان محمود این بود که فردوسی پیرو مذهب تشیع بود و اشعار زیادی در ستایش یزدان سروده بود اما سلطان محمود پیرو مذهب تسنن بود. حکیم ابوالقاسم فردوسی به دلیل رنجش خود از غزنین پایتخت غزنویان خارج و به زادگاه خود بازگشت. سلطان محمود پس از چندی از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد شصت هزار دینار را به طوس ببرند و به فردوسی تقدیم کنند اما زمانی هدیه به طوس رسید که فردوسی حیات فانی را بدرود گفته بود. فرمانبرداران سلطان محمود هدیه را به دختر فردوسی تقدیم نمودند اما دختر فردوسی از پذیرفتن هدیه پادشاه خودداری نمود و آن را پس فرستاد. این خود نشان میدهد که دخترش آگاه بوده که پدرش تا چه اندازه رنجیده خاطر بوده و فردوسی اصلاً چشم داشت مالی نداشته و فقط پاسداری از شاهنامه را توقع داشت، که این باز پس فرستادن پول خود سند گویای این مطلب است و اما نکاتی در مورد محتوا.
موضوع داستان های شاهنامه: با خواندن شاهنامه فردوسی در می یابید که فردوسی در سخن لطیف و پر شور است و طبع لطیف و روحیه وطن دوستی فردوسی در اشعار او دیده میشود. هجو، دروغ و تملق در اشعار فردوسی جایی ندارد و او شاعری اخلاق گرا و فضیلت دوست بوده است. شاهنامه سه بخش کلی دارد که سه دوره اساطیری، پهلوانی و تاریخی را شامل میشوند. فردوسی در شاهنامه شرح احوال، پیروزی ها، شکست ها و دلاوری های ایرانیان از کهن ترین دوران یعنی نخستین پادشاه جهان کیومرث تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان را آورده است بنابراین اهمیت شاهنامه تنها به دلیل وجهه ادبی این اثر نیست؛ بلکه میتوان این اثر را شناسنامه ای مکتوب از اجداد ایرانیان نامید. در شاهنامه داستان های مستقل پراکنده ای مانند داستان زال و رودابه، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، بیژن و گرازان، کرم هفتواد و... نیز وجود دارند که مستقیماً به سیر تاریخی مربوط نمیشوند. در سراسر کتاب شاهنامه، نیک و بد، خیر و شر و حق و باطل، نبردی دائمی دارند و قهرمانان و افسانه های ملی ایران، در اشعار شاهنامه، دوباره متولد میشوند و نبرد با بدخویی و فساد را آغاز میکنند. درون مایه شاهنامه بر اساس آزادخواهی و آزادگی مردم ایران است و پهلوانان شاهنامه در جنگ دائمی برای مطالبه آزادی و آزادگی هستند. فردوسی پیرو دین اسلام بود و به پیغمبر اسلام (ص) و امامان شیعه عشق می ورزید و بخش هایی از شاهنامه را در مدح و ستایش آنها سروده است.
ازو بر روان محمّد درود (ص)
بیارانش بر هریکی برفزود
سرانجمن بد ز یاران علیّ (ع)
که خوانند او را علیّ ولیّ (ع)
در شاهنامه عشق نیز وجود دارد؛ گرچه فردوسی برای توصیف عشق نیز هم چنان زبان حماسی را انتخاب میکند. موسیقی کلام فردوسی، انتخاب مناسب وزن و قافیه ها، انواع صنایع ادبی در شاهنامه آن را به یک اثر بی نظیر و خاصّ تبدیل نموده است. اغراق های استادانه، تشبیه های بدیع و تصویرسازی طبیعت در شاهنامه، به شکلی کاملا هنرمندانه استفاده شده اند.
ازدواج و فرزندان فردوسی: تا قبل از سرودن شاهنامه آگاهی چندانی در زندگانی فردوسی در دست نیست. در آغاز داستان بیژن و منیژه زنی نام برده شده که پژوهشگرانی چون حبیب یغمایی، محمدتقی بهار و ذبیح الله صفا او را همسر فردوسی دانسته اند. چنانچه در بخش فرهنگ و هنر نمناک میخوانید بر اساس این گمان همسر فردوسی زنی فرهیخته بوده، که توانایی چنگ نوازی داشته است. به احتمال زیاد او دختر خانواده ای فرهیخته و از نظر مالی توانمند بوده و از آنچه که در این خانواده ها به دختران آموزش داده میشده، بهره داشته است. فردوسی دارای یک پسر و یک دختر بوده است. پسر او در سال ۳۵۹ ه‍.ق به دنیا آمده و در سال ۳۹۶ ه‍.ق در ۳۷ سالگی و زمانی که فردوسی ۶۷ ساله بوده، درگذشت. از فردوسی تنها یک دختر به جای ماند که پس از درگذشت فردوسی پاداش سلطان محمود را نپذیرفت.

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٣ ماه پیش

البته که برخی معتقدند برخی ابیات شاهنامه گواهی بر عرب ستیز بودن آن است. اما به نظر من چنین نیست. یعنی با دلیل و منطق قابل بررسی هست، ضمناً در شاهنامه فردوسی واژگان عربی، در حدّ کمی وجود دارد که این کار فردوسی قابل تحسین است، چون زمانی که دیگر زبانها در داخل زبانی به مقدار کم، همانند نمک در غذا باشد، طعم خوبی دارد، قرآن نیز به مقدار کم و متعادلی از دیگر زبانها واژه استقراض کرده، در شاهنامه اصلی نیز ۶ بار از کلمه (معنی) در دل خود استفاده کرده مثلا:
چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهٔ هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
زِ راه خرد بنگری اندکی
که مردم به (معنی) چه باشد یکی
همین واژه (معنی) در این شعر، عربی است. اینطور گفته میشود که ۵ درصد، واژگان عربی نیز در شاهنامه فردوسی یافت میشود (البته به نقل از آنهایی که در این رابطه تحقیق انجام داده اند، بعید میدانم در نسخه اصلی تا این اندازه باشد) با این حال، مسلما شاهنامه فردوسی به هر کسی که به ایران حمله کرده و موجب خسارت به آن شده، علاقه ای ندارد و آنها را دشمنانی می بیند که آمدند، و فرهنگ، هنر و تمدن ایرانی را بنا داشتند نابود کنند. در این رابطه؛ حتی در ابیات آخر شاهنامه که ایران در برابر اعراب شکست میخورد و این اتفاق در جریان نبردهای سنگینی نظیر سعد بن ابی وقاص ملعون که از دشمنان مولا علی علیه‌السلام بوده، و هرمز اتفاق می افتد، فردوسی اعراب را کاملا با لفظ دشمن میخواند.

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٥ ماه پیش

شاهنامه در ضمن حماسی بودن، اخلاق گرا هست و غیرت و وطن دوستی را که از آموزه های اسلام است تحسین میکند و اگر به کتب معاصر شاهنامه رجوع کنید متوجه میشوید که مثلاً کلمه (تفو) در هیچکدام از کتب اون عصر نبوده، ولی در قرون بعدی این کلمه در نگارش کتاب شروع شده و تا عصر کنونی تکرار شده، ولی ناسخ خائن تا توانسته در شاهنامه الحاق کرده که (ﺗﻔﻮ ﺑﺮﺗﻮ ﺍﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﺗﻔﻮ)
و یا اشعار جعلی زن ستیزانه الحاقی:
زنان را ستایی سگان را ستای
که یک سگ به از صد زن پارسای
اصلاً چنین اراجیفی، نه با روحیه فردوسی سازگار است، و نه با فرهنگ شاهنامه. زن پاک، در شاهنامه مدح و ستایش شده که در فرصتی به آنها اشاره میکنم، متاسفانه هشت نمونه از شاهنامه تهیه کردم، که میبینم همراه با کلی جعلیات و الحاقات، بنام شاهنامه فردوسی چاپ و نشر شده که به شما معرفی میکنم و تذکر میدهم که تمام این شاهنامه ها آلوده به جعلیات است:
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ ژول مول
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ مسکو
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ کلکته
شاهنامه فردوسی چاپ انتشارات ایران باستان
شاهنامه فردوسی چاپ امیر کبیر
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ امیر بهادر
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ محمد رمضانی
شاهنامه فردوسی ؛ چاپ دبیر سیاقی
این شاهنامه ها اغلب از روی یکدیگر کپی برداری شده و سوءتفاهم هایی بوجود آورده، و باعث شاهنامه ستیزی شده، بعضی اساتید هم سعی کردند این جعلیات را توجیه و ماست‌مالی کنند که اوضاع رو بدتر کردند، در اینجا، یکی از نسخه های اصلی شاهنامه رو بهتون کامل و با مشخصات معرفی میکنم،
مشخصات کتاب
شماره بازیابی: ۵-۱۵۲۷۳
شماره کتابشناسی ملی: ف۵۲۷۳
سرشناسه: فردوسی ابوالقاسم ۳۲۹ - ۴۱۶؟ ق
عنوان و نام پدیدآور: شاهنامه فردوسی، نسخه خطی، ابوالقاسم فردوسی
وضعیت استنساخ: ق ۱۰۲۱
آغاز، انجام، انجامه: آغاز نسخه (افتتاح سخن آن به که کنند اهل کمال به ثنای ملک الملک خدای متعال...)
انجام نسخه (... هزاران درود و هزاران سلام ز ما بر محمد علیه السلام تمام شد کتاب میمون فال عدیم المثال شاهنامه از مقولات... الحمدلله رب العالمین

معرفی کتاب منظومه ای است از ابوالقاسم فردوسی که دارای چهار مقدمه می‌باشد نسخه حاضر با مقدمه ای است که در سال ۸۲۹ ق بدستور با بیسنقر میرزا پسر شاهرخ نوشته شده است.

مشخصات ظاهری: برگ ۳۸۱، سطر ۲۵، اندازه سطور ۲۳۵x ۱۳۵، قطع ۳۳۵x ۲۱۰
یادداشت مشخصات ظاهری: نوع کاغذ: فرنگی نخودی
خط: نستعلیق
تزئینات متن سر لوح و کتیبه مذهب به زر، لاجورد، شنگرف سفید، مشکی و سبز (برگ ۳ب برگ ۱۴ب دارای دو کتیبه در بالا و پائین و در سمت راست و چپ متن با همان رنگها، دارای ۳۴ مینیاتور، جدول دور سطور به زر، شنگرف و لاجورد، عناوین به شنگرف
یاداشت تملک و سجع مهر: امتیاز نسخه نفیس بودن.
منابع اثر، نمایه ها، چکیده ها... فهرست نسخه‌های خطی فارسی منزوی (۲۹۳۵: ) ۴
موضوع: شعر فارسی -- قرن ق ۴

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٥ ماه پیش

ضحاک ماردوش یکی از زیباترین داستان های شاهنامه است. بعد از آن داستان و سرگذشت رستم از تولد تا هفت خوان و غیره را جذاب میدانم. اساسا به نظر من داستان رستم تبلوری از جذابیت هایی است که هر ایرانی به نوعی آنها را در زندگی شخصی خود تجربه میکند. داستان سیاوش نیز غمنامه است که واقعا در اوج زیبایی نوشته شده. بیژن و منیژه مخصوصا وقتی منیژه بر سر چاه بیژن اشک میریزد و منتظر است تا رستم بیاید و به داد او برسد هم از جذابیت های خاصی برخوردار است. داستان زال و رودابه و به ویژه عشق عجیبی که در قالب آن یک دختر بیگانه نسبت به یک ایرانی دارد نیز از جذابیت های خاصی برخوردار است. داستان های مربوط به انوشیروان، بزرگمهر، بهرام گور و خسرو و شیرین نیز، همه و همه بقدری از جذابیت برخوردارند که حقیقتا نمیتوان گفت کدامیک جذاب تر و زیبا تر از بقیه است. تا اینجا از جذابت شاهنامه بعنوان مقدمه گفتم. خب، برخی بطور خاص این نظر را مطرح میکنند که فردوسی، عرب ستیز، زن ستیز، ترک ستیز و.. بوده است. شاید وقتی فردی بیش از حد ایران و ایرانی را دوست داشته باشد، طبیعتا این احتمال بوجود می آید که نسبت به بیگانگان نوعی نگاهِ بد دارد. شاهنامه، عرب ستیز نیست، دشمن ستیز است. جنگ طلب نیست، بلکه دفاع از وطن را دفاع مقدس میداند. فردوسی مسلمان و شیعه پاک اعتقادی است که تعدادی اشعار جعلی و الحاقی خوانندگان را بدبین میکند. شاهنامه نثر نیست که بیتی از آنرا دستمایه کنیم و به قضاوت بنشینیم. نظم است، و باید اون منظومه را از ابتدا تا انتها بخوانیم تا متوجه بشویم که دو نفر مشغول رجزخوانی علیه یکدیگر هستند، و شاهنامه رسانه ای در هزار سال قبل است که آنرا روایت میکند. مثلاً این شعر نثر جعلی به شاهنامه الحاق شده:
كه رستم يلی بود در سيستان
كه من كردمش رستم داستان
چنین چیزی در نسخه های اصلی نیست و ناسخین خائن به آن الحاق کرده اند و دیگران هم، به رسم امانتداری، این جعلیات را کپی و انتشار دادند.

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٥ ماه پیش

شاهنامه فردوسی با تار و پود و هویت و حافظه ناخودآگاه ایرانی ها گره خورده است. در این راستا، در بسیاری از ژانرهایی که اکنون برای افراد در سنین مختلف جذاب هست، ما معادل ها و نمونه های بسیار جذابی را در قالب شاهنامه داریم. مثلا آنکه میخواهد داستانهای عاشقانه بخواند، میتواند داستان بیژن و منیژه یا خسرو و شیرین بخواند. آنکه به دنبال غمنامه است میتواند سوگ سیاوش و یا داستان رستم و سهراب را بخواند، و آنکه دنبال هیجان و درگیری است میتواند نبردهای رستم را بخواند. از این منظر، شاهنامه فردوسی به قدری داستان های زیبا و جذاب دارد که باید گفت از توان و ظرفیت های زیادی برخورد است تا مخاطبان فراوانی را به سمت خود جلب کند. متاسفانه اشعاری جعلی به فردوسی نسبت داده شده که دروغ است، مانند زن ستیزی، عرب ستیزی، ترک ستیزی و..

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٥ ماه پیش
عکس پرسش

شاهنامه فردوسی را بایستی اثری گرانسنگ دانست که اساسا به مظهری از غرور و فرهنگ ملی ایرانیان نیز تبدیل شده است. سال ها از نگارش این اثر گذاشته است (بیش از هزار سال) از داستان های شاهنامه، داستان سیاوش، مرگ رستم، هفت خوان، کیخسرو، بیژن و منیژه و زال و رودابه.. 

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٦ ماه پیش

بسیاری از تحلیلگران، راز ماندگاری فردوسی و شاهنامه را در این می دانند که اساسا این کتاب، انعکاسی از خودِ ایرانیِ ملت ایران است، و عملا آن ها با خواندن این کتاب، گویی اثری را مطالعه می کنند که سال ها با آن آشنایی داشته و خو گرفته اند. الهام باقری (استاد دانشگاه و پژوهشگر در این حوزه)

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٦ ماه پیش

سخن هر چه گویم همه گفته اند 
بر باغ دانش همه رفته اند 
اگر بر درخت برومند جای 
نیابم که از بر شدن نیست رای 
کسی کو شود زیر نخل بلند 
همان سایه زو بازدارد گزند

١٨٤,٣٠٢
طلایی
١٩١
نقره‌ای
٢,٠٨٨
برنزی
٦,٣٥٧
تاریخ
٦ ماه پیش
عکس پرسش

پاسخ شما