پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٢,١٣٨)
🔸 معادل فارسی ( معنی مجازی ) : • نقطه ی صفر • مرحله ی اولیه ی طراحی • شروع دوباره از اول • بازگشت به مرحله ی برنامه ریزی 🔸 مثال ها ( معنی مجاز ...
🔸 معادل فارسی: • تسلیم بی چون و چرا شدن • بدون مقاومت گردن نهادن • کوتاه آمدن ( از روی ضعف یا ترس ) • زیر بار کسی رفتن ( بدون جنگیدن ) 🔸 مثال ها ...
🔸 معادل فارسی: • دستگیر کردن • بازداشت کردن • گیر انداختن 🔸 مثال ها: • “The police collared the thief as he was leaving the bank. ” پلیس دزد را ...
🔸 مثال ها: • “We had a great time, but we didn't want to outstay our welcome, so we left after dinner. ” خیلی خوش گذشت، ولی نمی خواستیم بیش از حد بم ...
🔸 مثال ها: • “We had a great time, but we didn't want to outstay our welcome, so we left after dinner. ” خیلی خوش گذشت، ولی نمی خواستیم بیش از حد بم ...
🔸 مثال ها: • “We had a great time, but we didn't want to outstay our welcome, so we left after dinner. ” خیلی خوش گذشت، ولی نمی خواستیم بیش از حد بم ...
🔸 معادل فارسی: • بیش از حد ماندن • زیاد ماندن • توقف طولانی تر از حد انتظار داشتن 🔸 مثال ها: • “I don't want to outstay my welcome, so I'll leav ...
🔸 معادل فارسی: • انجمن آمریکایی مبارزه با بدرفتاری با حیوانات • ( مخفف ) American Society for the Prevention of Cruelty to Animals
🔸 معادل فارسی: • قانون بریدی • قاعده ی الزام دادستان به ارائه ی مدارک تبرئه کننده • حق متهم بر دسترسی به ادله ی بی گناهی 🔸 مثال ها: • “The defe ...
اِکس־کال־پِـه־توری 🔸 معادل فارسی: • تبرئه کننده • رفع کننده ی اتهام • نشان دهنده ی بی گناهی 🔸 مثال ها: • “The defense lawyer presented exculpato ...
1️⃣ کسی را از چیزی معاف کردن / برای کسی نگفتن • “He spared his mother the bad news. ” خبر بد رو از مادرش دریغ کرد ( بهش نگفت تا ناراحت نشه ) . 2️⃣ ...
🔸 معادل فارسی: • گدا صاحب اختیار نیست • هر چی توی سفره ست، همونه • ناچار آدم باید به همون چیزی که هست راضی باشه • چاره ای جز قبول نداره 🔸 مثال ...
🔸 معادل فارسی: • فرستادن به پناهگاه حیوانات ( مخصوصاً سگ ها و گربه ها ) • ( قدیمی تر ) به زندان انداختن یا به توقیف گاه بردن 🔸 مثال ها: • "If you ...
🔸 معادل فارسی: ریزش معدن / ریزش سقف فروریختن / آوار تسلیم شدن ( معنای مجازی ) 🔸 مثال ها: "Three workers were trapped after a cave - in at the c ...
🔸 معادل فارسی: • تعریق بیش ازحد • پرتعریقی • هیپرهیدروز ( واژه ی تخصصی پزشکی ) 🔸 مثال ها: • “Hyperhidrosis can make everyday activities like wr ...
🔸 معادل فارسی: • سالن تولید • خط تولید ( در مفهوم کلی تر ) • محل کار کارگران ( در مقابل دفتر مدیریت ) 🔸 معنی دقیق: این عبارت به بخش عملیاتی و تو ...
🔸 معادل فارسی: مسخره بازی / نمایش مضحک ننگ / شرم آور تحریف مسخره آمیز چیزی جدی دست انداختن چیزی مقدس یا مهم 🔸 مثال ها: "This trial was a comple ...
🔸 معادل فارسی: • پشت سر کسی بدگویی کردن / غیبت کردن • حرف های زشت و توهین آمیز زدن ( مخصوصاً در رقابت ) 🔸 مثال ها: • “He’s always talking trash ab ...
🔸 معادل فارسی: • کاملاً گرفتار بودن / غرق شدن در چیزی • تمام وقت و انرژی ام را گرفتن • سرشار بودن / ذهنم پر از چیزی بودن 🔸 مثال ها: • “I’ve been c ...
🔸 مثال ها: • “There was no discernible difference between the two products. ” هیچ تفاوت قابل تشخیصی بین این دو محصول وجود نداشت. • “After hours of ...
🔸 معادل فارسی: • برعکس فهمیدن / اشتباه متوجه شدن • قضیه را وارونه دیدن / برعکس برداشت کردن • کاملاً برعکسِ واقعیت را فکر کردن 🔸 مثال ها: • “You’ve ...
🔸 معادل فارسی: • کاهش قابل توجه دادن / تأثیر گذاشتن بر • پیشرفت کردن در ( کاری بزرگ یا دشوار ) • ضربه زدن به / خراب کردن ( در معنای مجازی ) 🔸 مث ...
🔸 نکته: بوتولیسم یک مسمومیت غذایی نادر اما بسیار خطرناک است که توسط سم تولیدشده از باکتری کلستریدیوم بوتولینوم ( Clostridium botulinum ) ایجاد می شو ...
🔸 معادل فارسی: • خشونت در حمل ونقل عمومی / خشونت مسافران • خشونت حین رفت وآمد روزانه • درگیری یا آسیب حین سفرهای شهری 🔸 مثال ها: • “The city has s ...
🔸 معادل فارسی: • برقص / یه حرکتی نشون بده ( در رقص ) • دست به کار شدن / اقدام کردن • شروع کردن ( کاری با انرژی ) 🔸 مثال ها: • "Come on, get on t ...
🔸 معادل فارسی: • نکته کلیدی / مورد ( در لیست ) • نشانه / گویچه ( در متون رسمی ) • آیتم یا بندِ کوتاه در یک لیست 🔸 مثال ها: • "Please summarize y ...
🔸 معادل فارسی: • اکسیوس ( نام وب سایت خبری آمریکایی ) • ( در معنای لغوی یونانی ) شایسته / ارزشمند 🔸 مثال ها ( در بافت خبری ) : • "Axios reported ...
🔸 مثال ها: • "I daresay he'll be late again today. " به جرئت می گویم امروز باز هم دیر می رسد. • "You're right, I daresay—it was a mistake to trust ...
کانتر اینتوییتیو 🔸 مثال ها: • "It may seem counterintuitive, but spending money can actually save you money in the long run. " شاید خلاف عقل سلیم به ...
🔸 معادل فارسی: • خوب گرفتی / دقیقاً متوجه شدی • نکته ی خوبی رو گرفتی • آفرین / چشم ت روشن ( در واکنش به تذکر یا اشتباه گیری ) 🔸 مثال ها: • "You n ...
🔸 معادل فارسی: • مشکل راستگویی / مسئله ی حقیقت گویی • چالش های اعتبار و صداقت • اختلاف نظر در مورد حقایق / واقعیت ها 🔸 مثال ها ( بر اساس بافت خبری ...
Step on ( someone's ) toes ( اصطلاح ) 🔸 معادل فارسی: • پا روی دمِ کسی گذاشتن / به حریم کسی تجاوز کردن • مزاحمت ایجاد کردن برای کسی • باعث رنجش یا ن ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را به عنوان مظنون/متهم شناسایی کردن • طرفِ کسی بودن / به سمت کسی متمایل بودن ( به عنوان مظنون اصلی ) • انگشت اتهام به سمت کسی ...
🔸 معادل فارسی: • خرید را جلو بردن / خرید را قطعی کردن • پیشنهاد خرید را پذیرفتن • با خرید موافقت کردن / خرید را نهایی کردن 🔸 مثال ها: • "We've anal ...
🔸 معادل فارسی: • به سمت بالا هدایت کردن / جمع کردن به سمت بالا • متمرکز کردن ( اطلاعات یا منابع ) در سطح بالاتر • انتقال دادن به سمت مدیریت یا ستاد ...
🔸 معادل فارسی: • دقیقاً / درست حدس زدی • یک باره درست درآوردی • همان است که گفتی / بی نقص 🔸 مثال ها: • "You think he's just pretending to be nice? ...
🔸 معادل فارسی: • به نظر نمی رسد که / نشان نمی دهد که • حس و حال ( چیزی را ) نداشتن • اصلاً شبیه به چیزی نبودن 🔸 مثال ها: • "Doesn't scream night me ...
🔸 معادل فارسی: • شیر خشک ( نوزاد ) • غذای کمکی/شیر مصنوعی نوزاد • ترکیب غذایی جایگزین شیر مادر 🔸 مثال ها: • "The store ran out of baby formula dur ...
🔸 معادل فارسی: • روبرو کردن کسی با / مواجه کردن کسی با • با مدرک یا حقیقت سراغ کسی رفتن • کسی را با چیزی ( مثل مدرک، واقعیت یا سؤال چالش برانگیز ) ر ...
🔸 معادل فارسی: • اثر گذاشتن بر / رد پا گذاشتن • تأثیر ماندگار داشتن ( بر کسی یا چیزی ) • نشانی از خود به جا گذاشتن 🔸 مثال ها: • "She has left her ...
🔸 معادل فارسی: • به عهده کسی بودن / مسئولیت کسی بودن • توانایی انجام کاری را داشتن • ( در سوال ) مشغول چه کاری بودن 🔸 مثال ها: • "It's up to you t ...
🔸 معادل فارسی: • جا افتادن / مستقر شدن • خود را تطبیق دادن ( با محیط یا شرایط جدید ) • سر و سامان گرفتن / مرتب شدن 🔸 مثال ها: • "Give me a few mi ...
🔸 نکته: عبارت "look at someone" در ساده ترین شکل خود یعنی چشم ها را به سمت کسی گرفتن و نگاه کردن. اما در برخی بافت ها، بار معنایی عمیق تری دارد: ممک ...
🔸 معادل فارسی: • به نظر من می رسد که / برداشت من این است که • برای من اینطور معنی می دهد که • انگار که / به نظر می آید 🔸 مثال ها: • "That reads to ...
🔸 معادل فارسی: • آغازگر بودن / پیشگام شدن • راه انداختن / کلید زدن ( یک دوران جدید ) • مقدمه چینی کردن برای / زمینه سازی کردن 🔸 مثال ها: • "In th ...
🔸 معادل فارسی: • مهار کردن / به کار گرفتن • استفاده کردن از ( نیرو یا منبع ) • کنترل کردن و هدایت کردن به سمت هدف 🔸 مثال ها: • "We need to harnes ...
🔸 معادل فارسی: • جمع آوری کردن / انباشتن • گرد آوردن ( به مقدار زیاد ) • اندوختن / روی هم انبار کردن 🔸 مثال ها : • "The company has amassed a fo ...
🔸 معادل فارسی: • ضرورت ها / الزامات • وظایف حیاتی / بایدها • فرمان ها / دستورات ( در معنای دستوری ) 🔸 مثال ها: • "Economic growth and national se ...
🔸 معادل فارسی: • فراتر از توانایی ها/انتظارات عمل کردن • از حد و اندازه ی خود بهتر بودن • در سطحی بالاتر از جایگاه واقعی ات ظاهر شدن • از قِبَل خود ...
🔸 معادل فارسی: • بر اساس هر معیاری / به هر شاخصی که نگاه کنی • از هر نظر / به هر اندازه ای • کاملاً / به طور مطلق 🔸 مثال ها: • "By every metric, t ...