پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٢,٠٦٢)
🔸 مثال ها: • "I like to dip into a book of poetry before going to sleep. " دوست دارم قبل از خواب، گزیده ای از یک کتابِ شعر را بخوانم. • "She dippe ...
🔸 مثال ها: • "We had to dip into our savings to pay for the car repairs. " ما مجبور شدیم برای پرداختِ هزینه هایِ تعمیرِ ماشین، از پس اندازمان برداری ...
🔸 معادل فارسی: • پرحرفی کردن درباره / داد و بیداد کردن • با عصبانیت و طولانی صحبت کردن ( معمولاً از روی نارضایتی ) • بدگویی کردن / غر زدن ( با لحنی ...
🔸 معادل فارسی در این بافت: • از دست دادن / گریختن از • به ذهن نرسیدن / یافت نشدن • دور ماندن از / طفره رفتن از 🔸 مثال ها: • "The right words always ...
🔸 مثال ها : • "The jazz quintet played an energetic set at the festival last night. " گروهِ پنج نفره ی جاز دیشب در جشنواره، مجموعه ای پرانرژی اجرا ک ...
🔸 معادل فارسی: • یک صدایِ بیهوده / یک عبارتِ بیمعنی • یک تکیه کلامِ عجیب و غریب • یک صوت یا کلمه ی نمایشیِ بی محتوا 🔸 مثال ها: • "The politician ke ...
🔸 معادل فارسی: • موضع خود را عوض کردن / عقب نشینی کردن • نظر یا تصمیمِ قبلی خود را تغییر دادن ( معمولاً به صورتِ آشکار ) • از موضعِ خود برگشتن / تج ...
🔸 معادل فارسی در این بافت: • جلوی دوربین / در مقابلِ دوربین • در حضورِ دوربینِ ضبط • رویِ آنتن ( زنده یا ضبط شده ) 🔸 مثال ها: • "The president mad ...
🔸 معادل فارسی: • از کار انداختن / غیرفعال کردن • نابود کردن / منهدم کردن • قطع کردن ( برق، خدمات، یا سیستم ) 🔸 مثال ها: • "The airstrike knocked o ...
🔸 معادل فارسی: • باعثِ نقض شدن / ایجادِ تخلف کردن • زمینه سازی برایِ نقض ( یک توافق یا قانون ) • تحریک به نقض / وادار کردنِ طرف مقابل به زیرپا گذاش ...
🔸 معادل فارسی: • بهانه / دستاویز / توجیه • مقدمه ی قانونی / پیش شرط • زمینه سازی برای یک اقدام 🔸 مثال ها: • "The administration is looking for a pr ...
🔸 معادل فارسی در این بافت: • حوزه / قلمرو / حیطه • زمینه ی تخصصی / قلمروی فعالیت • قلمرویِ انحصاریِ ( یک فرد یا گروه ) 🔸 مثال ها: • "The details o ...
🔸 مثال ها: کاربردِ اول ( استقبال ) : • "The new policy received a mixed reception from the public. " سیاستِ جدید با استقبالِ متفاوتی از سویِ مردم مو ...
🔸 معادل فارسی: • بازنشسته شدن / کناره گیری کردن • از کار یا حرفه دست کشیدن ( به ویژه پس از دوران طولانی ) • خداحافظی کردن ( از یک شغل یا فعالیت، مع ...
🔸 مثال ها: • "She has an unrivalled knowledge of ancient Persian history. " او دانشی بی نظیر از تاریخِ کهنِ ایران دارد. • "The museum's collection ...
🔸 معادل فارسی: • روشن گرانه ترین / آشکارکننده ترین • گویاترین / پر معنی ترین • افشاگرانه ترین / پرده بردارترین 🔸 مثال ها: • "Most revealing was the ...
🔸 معادل فارسی: • مرز را محو کردن / خطِ تمایز را از بین بردن • مرزها را کمرنگ کردن / تفاوت ها را مبهم ساختن • آستانه ها را نادیده گرفتن / فرقِ بینِ د ...
🔸 معادل فارسی: • فراملی گرا / افراطی ملی گرا • فوق ملی گرا / طرفدارِ تعصبِ ملیِ افراطی • کسی که برتریِ ملی را به صورتِ افراطی ترویج می کند 🔸 معنی د ...
🔸 معادل فارسی: • بازچینش / تنظیمِ مجدد • تغییرِ جهت گیری / تغییرِ موضع • ائتلاف بندیِ مجدد ( در سیاست ) 🔸 مثال ها: • "The election resulted in a m ...
فْلَکچُئیت 🔸 مثال ها: • "The stock market has been fluctuating wildly over the past few weeks. " بازارِ سهام در هفته هایِ اخیر به شدت در نوسان بوده ...
🔸 معادل فارسی: • هدر دادن / تباه کردن • به باد دادن / اسراف کردن • از دست دادن ( فرصت، منابع، یا زمان ) به صورتِ بی نتیجه 🔸 مثال ها: • "He squander ...
🔸 معادل فارسی: • جذاب بودن برای / موردِ پسندِ کسی بودن • توجه کسی را جلب کردن / موردِ علاقه ی کسی بودن • درخواست کردن از / توسل جستن به ( در معنایِ ...
🔸 مثال ها: • "Great art has the power to transcend cultural and linguistic barriers. " هنرِ بزرگ این قدرت را دارد که از موانعِ فرهنگی و زبانی فراتر ...
🔸 معادل فارسی: • تواناییِ تحمّل ( هزینه یا پیامد ) را نداشتن • استطاعتِ مالی یا سیاسی نداشتن • نتوانستنِ اجازه دادن به وقوعِ چیزی 🔸 مثال ها: • "The ...
🔸 معادل فارسی • فرسایش / تحلیل رفتن • کاهشِ تدریجی / سایش • تضعیف / از بین رفتنِ تدریجی 🔸 مثال ها: • "The erosion of public trust in government ins ...
🔸 معادل فارسی: • محکوم کردن / سخت نکوهش کردن • به باد انتقاد گرفتن / سرزنش کردن • تقبیح کردن / اعلام مخالفت شدید با چیزی 🔸 مثال ها: • "Human rights ...
🔸 مثال ها: • "The country became embroiled in a civil war that lasted for over a decade. " این کشور درگیرِ یک جنگِ داخلی شد که بیش از یک دهه به طول ...
🔸 معادل فارسی: • هر دو جناح / هر دو طیفِ سیاسی • هر دو حزب / هر دو سویِ سیاسی • طرفینِ مخالف در سیاست 🔸 معنی دقیق: به هر دو جناح یا گروهِ سیاسیِ م ...
🔸 معادل فارسی: • پاسپورت پَتریوت / پاسپورتِ میهن پرستانه • پاسپورتِ یادبود ۲۵۰ سالگی استقلال آمریکا • پاسپورتِ ویژه با تصویر ترامپ 🔸 معنی دقیق: به ...
Rollout ( اسم ) 🔸 معادل فارسی: • رونمایی / عرضه / ارائه ( به ویژه در مقیاس بزرگ ) • راه اندازی / اجرا / انتشار ( یک محصول، خدمات، یا سیاست جدید ) ...
این اَ بایند اَو 🔸 معادل فارسی در این بافت: • در دامِ / در بن بستِ / در مخمصه ی • گرفتار در / محصور در یک وضعیتِ دشوار • در تنگنا / در موقعیتی با د ...
🔸 معادل فارسی: • گرفتار شدن در / در دام افتادن • محصور شدن در یک وضعیت ( به ویژه وضعیتِ نامطلوب ) • در بن بست قرار گرفتن / راهی برای خروج نداشتن 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: • سوالاتِ هنجاری / پرسش هایِ ارزشی • سوالاتی که به بایدها و نبایدها می پردازند • پرسش هایی درباره ی آنچه باید باشد ( در مقابلِ آنچه ه ...
🔸 معادل فارسی: • سوالاتِ تجربی / پرسش هایِ مبتنی بر مشاهده • سوالاتی که با داده ها و شواهدِ عینی قابلِ پاسخ هستند • پرسش هایی درباره ی آنچه هست ( در ...
🔸 معادل فارسی: • اجرایِ قوانینِ مرزی / کنترلِ مرز • نظارت و اعمالِ قانون در مرزها • اقداماتِ اجرایی برای مدیریتِ ورود و خروج از مرز 🔸 مثال ها: • "T ...
🔸 معادل فارسی: • هنجاری / ارزشی / هنجارین • مبتنی بر هنجارها و ارزش ها • تجویزی / تعیین کننده ی بایدها و نبایدها ( در مقابلِ توصیفی ) 🔸 مثال ها: • ...
🔸 معادل فارسی: • در اصل / از نظرِ اصولی • به طورِ نظری / در تئوری • اساساً / بنیاداً ( اما نه لزوماً در عمل ) 🔸 معنی دقیق: به موافقت یا پذیرشِ یک ...
🔸 معادل فارسی: • ضدِ تبعیض / ضدِ سلسله مراتبِ ناعادلانه • مخالفِ تحکم / مخالفِ سلطه جویی • طرفدارِ برابریِ ساختاری / رویکردی برای از بین بردنِ نابرا ...
🔸 معادل فارسی: • مجوز دادن / اجازه ی رسمی دادن • پروانه صادر کردن • تأیید کردن / مجاز شمردن ( از نظرِ قانونی ) 🔸 مثال ها: • "The government has li ...
🔸 مثال ها: • "From the interviews, three main themes emerge: identity, belonging, and resistance. " از مصاحبه ها، سه مضمونِ اصلی پدیدار می شوند: هوی ...
🔸 معادل فارسی: • اخلاقِ مراقبتِ فمینیستی • رویکردِ اخلاقیِ مبتنی بر مراقبت با نگاهِ فمینیستی • اخلاقِ زنان محورِ مراقبت و مسئولیت 🔸 معنی دقیق: "Fem ...
کِمونیتِریَنیزم ( با تأکید بر هجای پنجم ) 🔸 معادل فارسی: • اجتماع گرایی / جامعه محوری • اولویت دادن به جامعه بر فرد • رویکردی که بر ارزش های جمعی، ...
🔸 معادل فارسی: • حقِّ چیزی را داشتن / شایسته ی چیزی بودن • بر عهده داشتن ( از سویِ دیگران ) / مستحق بودن • طلبکار بودن ( در معنایِ اخلاقی یا قانونی ...
🔸 معادل فارسی در این بافت: • تغییرِ ناگهانی / انتخابِ دودویی • راه حلِ ساده / تصمیمِ قطعی ( در معنایِ استعاری ) 🔸 مثال ها: • "The problem isn't a ...
میتیگِبِل ( با تأکید بر هجای اول ) 🔸 معادل فارسی: • قابلِ تخفیف / قابلِ کاهش • قابلِ تعدیل / قابلِ تسکین • قابلِ کاستن ( از شدت یا آثارِ منفی ) 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: • فشارِ مالی / تنشِ بودجه ای • بارِ مالی / کمبودِ منابعِ مالی • وضعیتِ دشوارِ اقتصادی ( برای دولت، سازمان، یا فرد ) 🔸 مثال ها: • "T ...
🔸 مثال ها: • "The study challenges the long - held belief that video games cause aggressive behavior in children. " این مطالعه، باورِ دیرینه ی مبنی ...
🔸 معادل فارسی: • از هم پاشاندن / برچیدن • نابود کردن / منهدم کردن ( به صورتِ استعاری ) • به چالش کشیدن و بی اعتبار کردن ( در موردِ باورها یا نظریه ...
🔸 معادل فارسی: • دقت / صحت / استحکام • سخت گیری / صراحت / انعطاف ناپذیری • شدت / صلابت ( در روش یا اجرا ) 🔸 مثال ها: • "The scientific study was c ...
🔸 معادل فارسی: • فلسفی / مربوط به فلسفه • با دیدگاهِ فلسفی / با نگرشِ عمیق و تعمقی • با آرامشِ خاطر و پذیرش ( در مواجهه با سختی ها ) – کاربردِ مجازی ...