پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٢,٠٦٢)
تفاوت بین migration و Immigration ؟ برای درک کامل، بد نیست تفاوت این دو واژه را با Emigration هم بدانید: Immigration: ورود به یک کشور ( نگاه از مقصد ...
تفاوت بین migration و Immigration ؟ برای درک کامل، بد نیست تفاوت این دو واژه را با Emigration هم بدانید: Immigration: ورود به یک کشور ( نگاه از مقصد ...
🔸 معادل فارسی: • نقشی را بر عهده گرفتن در • مسئولیتی را پذیرفتن در • به عهده گرفتنِ یک وظیفه یا جایگاه در 🔸 مثال ها: • "She decided to take on a le ...
🔸 مثال ها: • "She added the spices to the simmering broth and let it cook for another hour. " او ادویه ها را به آبگوشتِ در حالِ جوششِ ملایم اضافه کر ...
time - wasting 🔸 مثال ها ( به عنوانِ اسم و صفت ) : • "Endless meetings with no clear agenda are a major source of time - wasting in companies. " جلس ...
OTT 🔸 معادل فارسی: • اُت تی تی / مخففِ "Over The Top" • اغراق آمیز / بیش از حد / غیرمتعارف • پخشِ آنلاین / خدماتِ رسانه ایِ اینترنتی ( در زمینه ی ف ...
اسم 🔸 معادل فارسی: • مقاومت / مخالفت / ایستادگی 🔸 مثال ها: • "The employees' pushing - back against the new overtime policy forced management to re ...
🔸 مثال ها: • "He ended his speech with a witty quip that made the audience laugh. " او سخنرانی اش را با یک نکته ی طنزآمیز و زیرکانه به پایان رساند ک ...
🔸 معادل فارسی: • ارائه ی ضعیف / اجرایِ سست • تحویلِ شکننده ( در زمینه ی فیزیکی ) • بیانِ بی حال / انتقالِ بی نیرو ( در زمینه ی گفتار یا اجرا ) 🔸 ...
آیر 🔸 مثال ها: • "The politician's offensive remarks drew the ire of the entire community. " اظهاراتِ توهین آمیزِ سیاستمدار، خشمِ تمامِ جامعه را بر ...
🔸 مثال ها: • "The famous pianist gave a masterclass to a group of talented young musicians. " پیانیستِ معروف برای گروهی از نوازندگانِ جوانِ بااستعدا ...
🔸 مثال ها: • "The audience gave the performer an effusive round of applause that lasted for minutes. " تماشاگران با تشویقیِ پرشور و طولانی مدت از اج ...
🔸 معادل فارسی: • بررسیِ سابقه / تحقیقِ پیشینه • کنترلِ سوابق / استعلامِ هویتی و شغلی • ارزیابیِ پیشینه ( برای اطمینان از اعتبار و امنیت ) 🔸 مثال ه ...
. . . مَنگِرینگ 🔸 معادل فارسی: • ترس افکنی / وحشت پراکنی • دامن زدن به ترس / شایعه پراکنیِ ترس آور • القایِ ترس ( به ویژه برای اهدافِ سیاسی یا تجار ...
اِسچوئینگ 🔸 معادل فارسی: پرهیزکننده از اجتناب کننده از دوری کننده از کنارگذارنده مخالف استفاده از 🔸 معنی دقیق: به فرد، سازمان یا رویکردی اشاره دارد ...
🔸 معادل فارسی: • نظرِ خود را گفتن / اظهارنظر کردن • دو سنتِ خود را اضافه کردن ( ترجمه ی تحت اللفظی ) • سهمِ خود در بحث را ادا کردن 🔸 مثال ها: • "I ...
🔸 مثال ها: • "The city has launched a new program to support small businesses. " شهرداری برنامه ای جدید برای حمایت از کسب وکارهایِ کوچک راه اندازی ک ...
🔸 معادل فارسی: • مجوزِ تجاری / پروانه ی کسب وکار • اجازه نامه ی فعالیتِ اقتصادی • مدرکِ قانونی برای راه اندازیِ کسب وکار 🔸 مثال ها: • "Critics argu ...
🔸 معادل فارسی: • آکنده کردن / انباشتن / پراکندن • مملو از چیزی کردن • به وفور استفاده کردن از چیزی در میانِ گفتار 🔸 مثال ها: • "The comedian pepper ...
🔸 مثال ها: • "The gang terrorized the neighborhood for months before they were finally arrested. " این باند برای ماه ها محله را به وحشت انداخته بود ...
🔸 معادل فارسی: • به طورِ حاشیه ای / به عنوانِ نکته ی کناری • در کنارِ موضوعِ اصلی / به عنوانِ توضیحِ تکمیلی • به صورتِ غیراصلی و فرعی 🔸 مثال ها: • ...
فیـلتی 🔸 معادل فارسی: • وفاداری / بیعت • پایبندیِ کامل ( به یک رهبر، نظام، یا اصول ) • تعهدِ اخلاقی یا سیاسی • تفاوتِ آن با "loyalty" در این است که ...
🔸 معادل فارسی: • خارج از متن / بدونِ آمادگی • بداهه / بدونِ پیروی از متنِ از پیش نوشته شده • نامنظم / بی ربط ( در مقابلِ سخنرانیِ آماده ) • تفاوتِ ...
🔸 معادل فارسی: • سرنگون کردن / منهدم کردن ( در موردِ موشک یا پهپاد ) • دفع کردن / خنثی کردن ( حمله ) • با موفقیت، یک تهدید را از کار انداختن • تفا ...
🔸 معادل فارسی: • رد کردن / کنار زدن ( یک پیشنهاد یا درخواست ) • نادیده گرفتن / بی اعتبار کردن • با بی اعتنایی، ایده ای را رد کردن 🔸 مثال ها : The ...
🔸 معادل فارسی: • تغییرِ عقیده / تغییرِ نظر • دگرگونیِ احساسی یا فکری • بازگشت از یک موضعِ قبلی • تفاوتِ آن با "change of mind" ( تغییرِ نظر ) در این ...
🔸 معادل فارسی: • کم آوردن / رو به اتمام بودن • ذخیره ی چیزی رو به کاهش بودن • با کمبودِ چیزی مواجه شدن • تفاوتِ آن با "run out of" ( تمام کردن ) در ...
🔸 معادل فارسی: • به تعویق انداختن / عقب انداختن • خودداری کردن از انجام کاری ( موقتاً ) • فعلاً اقدامی نکردن / دست نگه داشتن • تفاوتِ آن با "cancel ...
🔸 معادل فارسی: • قضاوتِ او را تیره کردن / مختل کردن • بر تصمیم گیریِ او تأثیرِ منفی گذاشتن • عقل و تشخیصِ او را تحت الشعاع قرار دادن 🔸 مثال ها: A G ...
🔸 معادل فارسی: • انتقال دادن / رساندن ( اطلاعات یا پیام ) • بازگو کردن / منعکس کردن • به کسی رساندن ( خبر یا گزارش ) 🔸 مثال ها: A Republican lawm ...
🔸 معادل فارسی: • محتاط بودن نسبت به / بدبین بودن به • با دیده یِ تردید نگاه کردن به • از چیزی دلواپس بودن / اعتماد نداشتن به • تفاوتِ آن با "cautiou ...
اِستایمی 🔸 معادل فارسی: • مانع شدن / جلوگیری کردن • متوقف کردن / به بن بست کشاندن • نقش برآب کردن ( برنامه یا تلاش ) • تفاوتِ آن با "block" ( مسدود ...
🔸 معادل فارسی: • قریب الوقوع / در شرفِ وقوع • در حالِ نزدیک شدن ( به عنوانِ یک تهدید ) • سایه افکن / در افق نمایان شدن 🔸 مثال ها: With the midterm ...
🔸 معادل فارسی: • محورِ روده - مغز / ارتباطِ روده و مغز • مسیرِ ارتباطیِ دستگاهِ گوارش و سیستمِ عصبیِ مرکزی • محورِ گوارش - اعصاب 🔸 معنی دقیق: به ش ...
🔸 معادل فارسی: • پرسشِ بازتابی / سوالی که به طورِ خودکار و بدونِ تفکر پرسیده می شود • سوالِ قالبی / پرسشی از رویِ عادت • سوالی که پاسخِ آن از پیش مش ...
🔸 معادل فارسی: • مهار کردن / کنترل کردن • رام کردن / فرو نشاندن • تحت کنترل درآوردن ( آتش، بحران، یا احساسات ) • تفاوتِ آن با "control" ( کنترل کرد ...
🔸 معادل فارسی: • پوشش گیاهی / گیاهانِ یک منطقه • رستنی ها / نباتات • رویش ( درختان، بوته ها، و علف ها ) 🔸 معنی دقیق: به مجموعه یِ گیاهانِ موجود در ...
ابرِ پیروکومولونیمبوس یا به صورت ساده تر ابرِ آتشی / ابرِ ناشی از آتش سوزی؛ نوعی ابر کومولونیمبوسِ شدید که بر اثر حرارتِ بسیار زیادِ آتش سوزی های بزر ...
🔸 معادل فارسی: • باطل / بی اعتبار / فاقدِ ارزشِ قانونی • پوچ / تهی / خالی ( در رایانه و آمار ) • صفر / هیچ ( در مفهومِ عددی یا داده ای ) 🔸 مثال ه ...
اسموکینگ در فارسی معمولاً به تاکسیدو یا لباس رسمی مردانه گفته می شود؛ یعنی کت وشلوار تشریفاتی ای که در مهمانی ها و مراسم رسمی پوشیده می شود. نکته مه ...
🔸 معادل فارسی: • کشور حائل / دولت حائل • منطقه ی حائل / کشور جداکننده • کشور بی طرفی که بین دو قدرت بزرگ قرار دارد 🔸 معنی دقیق: به کشوری گفته می ش ...
🔸 معادل فارسی: در بخش های وسیعی از در مناطق گسترده ای از در قسمت های بزرگی از در پهنه های وسیعی از در نواحی گسترده ای از 🔸 مثال: Heavy rainfall cau ...
🔸 معادل فارسی: • در بخش هایِ گسترده ای از ( یک گروه یا منطقه ) ریشه دواندن / فراگیر شدن • در طیفِ وسیعی از ( یک جمعیت ) نفوذ کردن و تثبیت شدن • در ب ...
مَلِیز 🔸 معادل فارسی: رخوت کسالت بی حالی رکود نابسامانی احساس ناخوشی عمومی بحران یا رخوت ( در سطح جامعه یا اقتصاد ) - Malaise از recession ( رکود ...
🔸 معادل فارسی: • جلسه ی عمومی / نشستِ مردمی • مجمعِ عمومیِ شهروندی • دیدارِ چهره به چهره با مردم ( برایِ بحث و گفت وگو ) • تفاوتِ آن با "press conf ...
🔸 معادل فارسی: • ( یک پیام یا نظر را ) منتقل کردن / به فهم رساندن • ( یک ایده یا موضوع را ) توضیح دادن / تفهیم کردن • ( در برخی بافت ها ) فریب دادن ...
🔸 معادل فارسی: • مصلحتِ چیزی را بر چیز دیگر مقدم داشتن • منافعِ چیزی را بر چیز دیگر ترجیح دادن • خوبیِ یک چیز را بر چیز دیگر اولویت دادن • تفاوتِ آن ...
اشتباه املایی. درست آن؛ remodeling
🔸 معادل فارسی: • در ارتباط بودن با / از چیزی آگاهی داشتن • هماهنگ بودن با / درک کردن ( نیازها یا مشکلات ) • از نزدیک با چیزی درگیر بودن • تفاوتِ آن ...
🔸 معادل فارسی: • واقعیتِ تلخ / حقیقتِ ناخوشایند • واقعیتِ هولناک / حقیقتِ ناگوار • واقعیتی که پذیرشِ آن دشوار است 🔸 مثال: The grim reality is that ...