پیشنهاد‌های حسین کتابدار (٢٧,٩٧٠)

بازدید
٢٢,٦٧٦
تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٦

🔸 معادل فارسی: • ( دزدی ) جیب بُر، کیف قاپ ( به روش مخصوص ) • ( تاکسی ) راننده متخلف ( تاکسی تلفنی که مسافرِ خیابانی سوار می کند ) 🔸 مثال ها: ( ...

پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • با کلی شک و تردید پذیرفتن • با انبوهی از تردید قبول کردن • اصلاً باور نکردن 🔸 مثال ها: ( شکاکانه ) Anything that politician says ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٣

🔸 مثال ها: ( تجاری ) With their exclusive technology, they hold all the cards in the market. با فناوری انحصاری شان، آنها همه برگ های برنده را در ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • کوبیدن، کوفتن • فرو کردن ( با فشار ) • ( خودرو ) زدن به، کوبیدن به • ( مجازی ) به زور قبولاندن 🔸 مثال ها: ( تصادف ) A bus ramme ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٤

🔸 معادل فارسی: • از پا درآمدن • فروپاشیدن • دیوانه شدن • در زبان محاوره ای: ترکیدن، کم آوردن، دیوونه شدن، از کوره در رفتن 🔸 مثال ها: • With all th ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٤

🔸 معادل فارسی: • حبس کشیدن • دوران محکومیت را گذراندن • در زبان محاوره ای: محکومیتش رو کشیدن، زندان رو سر کردن، مدت رو پشت سر گذاشتن 🔸 مثال ها: • ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • دوران محکومیت را گذراندن • حبس کشیدن • در زبان محاوره ای: محکومیتش رو کشیدن، حبسش رو تموم کردن، مدت زندان رو سر کردن 🔸 مثال ها: • ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٣

1. احساسی – استعاری: غرق شدن یا افراط کردن در یک حالت احساسی، معمولاً منفی ( مانند غم، ترحم به خود، ناامیدی ) . مثال: He spent the whole weekend wal ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • تماس گرفتن، زنگ زدن • تصمیم گیری کردن 🔸 مثال ها: • I'll make some calls and see if anyone can help. چند تا تماس می گیرم و می بین ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٣

🔸 مثال ها: • Stop talking gibberish and get to the point! دست از این چرت و پرت ها بردار و برس به اصل مطلب! • The computer monitor displayed gibber ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • متوقف شدن • ایست کردن • در زبان پزشکی: ایست قلبی، توقف عملکرد 🔸 مثال ها: • The patient went into cardiac arrest and was resuscita ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل های فارسی: • وقتی کار به دشواری میکشد • در لحظات بحرانی • در تنگنا • در زبان محاوره ای: وقتی کار گره می خوره، وقتی آتش می گیره 🔸 مثال ها: ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٣

🔸 معادل های فارسی: • لحظه آزمون عملی • جایگاه اجرا و عمل • هنگام رو در رو شدن با واقعیت • در زبان محاوره ای: موقع عمل که می رسه، وقتی کار از حرف می ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: • The burglars made off with jewelry worth thousands of dollars. سارقان با جواهراتی به ارزش هزاران دلار فرار کردند. • Someone made of ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٦

🔸 معادل فارسی: • مغز کسی را پودر کردن • با ضربه به سر کشتن یا بیهوش کردن • در زبان محاورهای: کله ش رو خرد کردن، تو مغزش زدن، یه چیز تو کله ش کوبیدن ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • کارها را انجام دادن • به نتیجه رساندن • در زبان محاورهای: کارها رو راه انداختن، جمع و جور کردن، از پس کارها براومدن 🔸 مثال ها: • ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • چیز بی اهمیت • مسئله ای که بزرگش کرده اند • در زبان محاوره ای: یه چیز بی خود، یه مشت آب کی، سر و ته یه کرباس، چیز مهمی نبود . 🔸 ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • منصب عمومی • مقام دولتی • سمت حکومتی • در زبان اداری: پست دولتی، مسئولیت عمومی، خدمت در دستگاه های حکومتی 🔸 مثال ها: • She held s ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٣

🔸 معادل فارسی: • از کوره در رفتن • عصبانی شدن • پریدن به کسی • در زبان محاورهای: یکهو عصبانی شدن، از خود بیخود شدن، جوش آوردن 🔸 مثال ها: • I didn' ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • آدم جالب و پرشر و شور • شخصیت رنگارنگ • در زبان محاورهای: آدم عجیب و غریب ولی جذاب، تیپ خاص، آدم متفاوت • با بار منفی: آدم پرادعا، ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل های فارسی: • ایجاد وقفه • به مشکل خوردن • گره انداختن در کار • در زبان محاوره ای: خطا دادن، هنگ کردن، قاطی کردن 🔸 مثال ها: • The software ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 معادل فارسی: • هر کس یه جور می بینه • اختلاف سلیقه • در زبان محاورهای: یکی می گه اینجوری، یکی می گه اونجوری 🔸 مثال ها: • You say tomato, I say t ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

۱. فناوری – اصلی: روشی برای برقراری ارتباط ناشناس در شبکه های رایانه ای که در آن داده ها در لایه های متعدد رمزنگاری پیچیده می شوند و از طریق زنجیره ا ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 معادل فارسی: • به راه خود ادامه دادن • با خوشحالی رفتن • در زبان محاوره ای: به زندگی ات ادامه بده، برو به راهت، ول کردن و رفتن • در مفهوم منفی: بی ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • به راه خود ادامه دادن • با خوشحالی رفتن • در زبان محاوره ای: به زندگی ات ادامه بده، برو به راهت، ول کردن و رفتن • در مفهوم منفی: بی ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • کامل شده • بسط داده شده • با جزئیات تکمیل شده • در زبان محاوره ای: جا افتاده، پخته شده، سر و سامون گرفته 🔸 مثال ها: • The proposa ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • لحظه حساس و حیاتی • در زبان محاورهای: دقیقه نود، لحظه آخر، همه چیز یا هیچ چیز 🔸 مثال ها: • It's a do - or - die moment for the co ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 معادل فارسی: • لحظه سرنوشت ساز • لحظه تعیین کننده • در زبان محاوره ای: دقیقه نود، لحظه حساس، بزنگاه 🔸 مثال ها: • This is a make - or - break mom ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
١

اَسفیکسیِیت 🔸 مثال ها: • The room was so small and crowded that I felt I would asphyxiate. اتاق آنقدر کوچک و شلوغ بود که احساس میکردم خفه میشوم. ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • قرار شاهد کلیدی • حکم جلب شاهد تعیین کننده • دستور احضار یا بازداشت شاهد مؤثر 🔸 نکته فرهنگی و حقوقی: "Material witness order" ابز ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٥

معادل فارسی: • شاهد کلیدی • شاهد تعیین کننده • شاهد مؤثر 🔸 مثال ها: • The material witness was placed under police protection until the trial. شاه ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٣

🔸 مثال ها: • I was about to bungee jump, but I got cold feet at the last second. داشتم بانجی جامپ می کردم، ولی آخرین ثانیه جا زدم. • The company ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 مثال ها: • Don't forget to wipe off your shoes before entering. فراموش نکن قبل از ورود کفش هایت را پاک کنی. • She wiped the lipstick off her c ...

پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • کسی را دوباره به راه انداختن • کسی را از نو سر پا کردن • کمک به کسی برای ادامه دادن • در زبان محاوره ای: دوباره سوارش کردن، از زمین ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • روحیه دادن • تقویت کردن • جان تازه ای بخشیدن • در زبان محاوره ای: دوباره سر پا کردن، انرژی تازه دادن، دست به نقد کمک کردن 🔸 مثال ه ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 معادل فارسی: • در حال مستی • مست بودن • در زبان محاوره ای: خمار بودن، پیاله بودن، مست و لایعقل بودن 🔸 مثال ها: • She doesn't make much sense whe ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 تعریف ها: ۱. ادبی – اصلی: نوعی شعر طنزآمیز و غالباً بی ادبانه با ساختار ثابت پنج خطی که وزن و قافیه خاص خود را دارد ( معمولاً AABBA ) . مثال: He ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

مِرمیدان 🔸 مثال ها: • The CEO surrounded himself with myrmidons who never questioned his decisions. مدیرعامل خود را با نوچه هایی احاطه کرده بود که ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 مثال ها: • Wherever I go, my little brother tags along—it's like having a shadow. هر جا می رم، برادر کوچیکم دنبالم میاد—مثل این می مونه که طفیلی ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٣

🔸 مثال ها: • I'm not trying to insult you by stating the obvious; I just want to be clear. نمی خوام با گفتن چیز واضح بهت توهین کنم؛ فقط می خوام شف ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • لذت طلب • خوش گذران • پیرو مکتب لذت گرایی 🔸 مثال ها: • The ancient Greeks had different views on hedonism; some advocated moderat ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: • The party was full of college partiers. مهمونی پر از دانشجوهای خوش گذران بود. • He used to be a big partier, but now he's settled d ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • از کسی کینه به دل داشتن • با کسی عناد داشتن • از کسی بغض داشتن • در زبان محاوره ای: به کسی گیر دادن، دلش از کسی خون بودن، کینه کسی ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٣

• ( حقوقی ) استخدام کردن ( وکیل ) مثال: The defendant retained a famous lawyer for his defense. متهم برای دفاع از خود یک وکیل معروف استخدام کرد. ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • دست وپاچلفتی • ( در ظرافت ) بی ظرفیت، خشن 🔸 مثال ها: ( فیزیکی ) My brother is so ham - fisted that he broke three plates while w ...

پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • یک فکر وسواسی داشتن • یک ایده ثابت در سر داشتن • درگیر یک فکر خاص بودن • در زبان محاوره: یک کِرم توی سر داشتن، یک فکر توی سرش افتاد ...

پیشنهاد
٥

🔸 مثال ها: ( ناپدید شدن فرد ) My old college roommate dropped off the face of the earth after graduation. هم اتاقی قدیمی دانشگاهم بعد از فارغ الت ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
١

( اجتماعی/فرهنگی – کار گروهی ) : گردهمایی اجتماعی که در آن افراد برای انجام یک کار گروهی یا رقابت دوستانه دور هم جمع می شوند . مثال: a quilting bee ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 معادل فارسی: • آگاهانه • عمداً • از روی علم و آگاهی 🔸 مثال ها: ( حقوقی ) The court found that she had wittingly signed the false document. داد ...

تاریخ
٣ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: ( علمی - تخیلی ) The mothership descended from the clouds, casting a massive shadow over the city. کشتی مادر از میان ابرها فرود آمد و ...