calibrate

/ˈkæləˌbret//ˈkælɪbreɪt/

معنی: مدرج کردن، واسنجیدن، قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن، تحت قاعده و اصول معینی دراوردن
معانی دیگر: کالیبر (چیزی را) معلوم کردن، قطر سنجی کردن، پرازه سنجی کردن، زینه بندی کردن، (در مورد ابزار و سنجه های مدرج) درجه بندی کردن، (درجه بندی چیزی را) سنجیدن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: calibrates, calibrating, calibrated
مشتقات: calibration (n.), calibrator (n.)
(1) تعریف: to assign, verify, or correct the graduated markings on (a quantitative measuring instrument such as a thermometer).

(2) تعریف: to determine the correct range of (a gun).

جمله های نمونه

1. This thermometer is calibrated by centigrade.
[ترجمه ترگمان]این دماسنج با سانتی گراد تنظیم می شود
[ترجمه گوگل]این دماسنج توسط درجه سانتیگراد کالیبره شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. We should first calibrate the radio set.
[ترجمه ترگمان]ما باید ابتدا برنامه رادیویی را تنظیم کنیم
[ترجمه گوگل]ابتدا باید مجموعه رادیویی را کالیبره کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. To correct this error radiocarbon dates are calibrated by studying the difference between radiocarbon dates and tree-ring dates.
[ترجمه ترگمان]برای تصحیح این خطا، تاریخ های radiocarbon با مطالعه تفاوت بین تاریخ های radiocarbon و تاریخ های حلقه درخت تنظیم می شوند
[ترجمه گوگل]برای اصلاح این خطا، تاریخ های رادیو کربن با مطالعه تفاوت بین تاریخ های رادیو کربن و تاریخ خراب درختان کالیبراسیون می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. In the preschool program scales must be properly calibrated, and calipers must be properly adjusted.
[ترجمه ترگمان]در مقیاس های برنامه پیش دبستانی باید به درستی کالیبره شده و calipers باید به درستی تنظیم شود
[ترجمه گوگل]در برنامه پیش دبستانی مقیاس باید به درستی کالیبراسیون شود و کالیپر ها باید به درستی تنظیم شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The latter is calibrated in centimetres, but most people will probably only use the rod as a rough guide.
[ترجمه ترگمان]دومی در سانتی متر تنظیم می شود، اما بیشتر مردم احتمالا از میله به عنوان یک راهنمای خشن استفاده می کنند
[ترجمه گوگل]دومی در سانتیمتر کالیبره شده است، اما اکثر مردم احتمالا از میله به عنوان یک راهنمای خشن استفاده می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Echosounders calibrated for sea water over read slightly in fresh water, which may inpart explain the exceptional reading.
[ترجمه ترگمان]Echosounders برای آب دریا بیش از اندازه در آب تازه تنظیم شد که ممکن است inpart خواندن استثنایی را توضیح دهد
[ترجمه گوگل]Echosounders برای آب دریا کالیبره شده است و کمی بعد در آب شیرین بخوانید، که ممکن است بخشی از خواندن استثنایی را توضیح دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. This is specially calibrated to feel increasingly firm as the speed rises.
[ترجمه ترگمان]این به طور ویژه کالیبره می شود تا احساس شرکت به شدت افزایش یابد
[ترجمه گوگل]این به خصوص کالیبره می شود تا به سرعت افزایش پیدا کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. The red giants also may be useful in calibrating cosmic distances and estimating the age of the universe.
[ترجمه ترگمان]غول قرمز هم ممکن است در تنظیم فواصل کیهانی و تخمین سن جهان مفید باشد
[ترجمه گوگل]غول های قرمز همچنین ممکن است در کالیبراسیون فاصله های کیهانی و برآورد سن عالم مفید باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. This is because every diode is individually calibrated and balanced to ensure uniform printing across every single line.
[ترجمه ترگمان]این به این دلیل است که هر دیود به صورت جداگانه کالیبره و متعادل می شود تا از چاپ یکدست در هر خط منفرد اطمینان حاصل شود
[ترجمه گوگل]این به این دلیل است که هر دیود به صورت جداگانه کالیبره شده و متعادل شده تا اطمینان حاصل شود که چاپ یکنواخت در هر خط واحد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. A second experiment is then performed to calibrate the calorimeter.
[ترجمه ترگمان]سپس آزمایش دوم برای تنظیم the صورت می گیرد
[ترجمه گوگل]سپس آزمایش دوم برای کالیبراسیون کالری سنج انجام می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. The next is to calibrate the gain, using a pair of Helmholtz coils.
[ترجمه ترگمان]هدف بعدی، تنظیم سود، استفاده از یک جفت از حلقه های هلمهولتز است
[ترجمه گوگل]بعدی، کالیبره کردن سود، با استفاده از یک جفت حلقه های Helmholtz است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Hence, the scale of the meter can be calibrated directly in terms of PCO
[ترجمه ترگمان]از این رو، مقیاس کنتور را می توان به طور مستقیم از نظر of تنظیم کرد
[ترجمه گوگل]از این رو، مقیاس متر را می توان به طور مستقیم از نظر PCO کالیبراسیون
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. The Geiger counter may not have been properly calibrated.
[ترجمه ترگمان]شمارشگر گایگر ممکن است به درستی تنظیم نشده باشد
[ترجمه گوگل]شمارشگر Geiger ممکن است به درستی کالیبراسیون نشده باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. This allowed a conversion rate to be calculated, calibrating the racemization rate for that site.
[ترجمه ترگمان]این به یک نرخ تبدیل برای محاسبه نرخ racemization برای آن سایت دست یافت
[ترجمه گوگل]این اجازه می دهد نرخ تبدیل را محاسبه، کالیبراسیون نرخ racemization برای آن سایت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Before the measurements we calibrated the measurement system with a two point minimum and maximum calibration.
[ترجمه ترگمان]قبل از اندازه گیری ها، ما سیستم اندازه گیری را با حداقل و حداکثر درجه بندی تنظیم کردیم
[ترجمه گوگل]قبل از اندازه گیری، ما سیستم اندازه گیری را با حداقل دو و حداکثر کالیبراسیون کالیبره کردیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

مدرج کردن (فعل)
calibrate

واسنجیدن (فعل)
calibrate

قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن (فعل)
calibrate

تحت قاعده و اصول معینی دراوردن (فعل)
calibrate

تخصصی

[شیمی] 1- کالیبر (چیزى را) معلوم کردن، قطر سنجی کردن، مدرج کردن، پرازه سنجی کردن، زینه بندى کردن 2- (در مورد ابزار و سنجه هاى مدرج ) درجه بندى کردن، مدرج کردن، (درجه بندى چیزى را) سنجیدن
[عمران و معماری] انگ کردن
[برق و الکترونیک] مدرج کردن، کالیبره کردن 1. تعیین مقدار درست در هر مقیاس از سنجه ها یا وسایل دیگر از طریق اندازه گیری و یا مقایسه با مقدار استاندارد . 2. تنظیم مقدار وسیله کنترل کننده متناظر با مقادیر خاص ولتاژ، جریان، بسامد یا مشخصه های دیگر .
[مهندسی گاز] میزان کردن، مطابق کردن، مدرج کردن
[نساجی] میزان کردن - تنظیم کردن
[ریاضیات] قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن

به انگلیسی

• measure diameter, determine or adjust the reading of an instrument, adjust, tune; notch
if you calibrate an instrument or tool, you adjust it or mark it so that you can use it to measure something accurately:a technical term.

پیشنهاد کاربران

وفق دادن
● تحت قاعده درآوردن، مطابق ساختن ( با مقادیر ملزوم )
● مدرج کردن
بطور دقیق و قاعده مند سنجیدن ( چیزی )
تنظیم کردن، تدوین قواعد
کالیبره کردن
calibrate ( شیمی )
واژه مصوب: واسنجیدن
تعریف: تنظیم دقت یک وسیلۀ اندازه‏گیری ازطریق مقایسه با دستگاه های استاندارد
تدقیق
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما