پیشنهاد‌های حسین کتابدار (٢٩,٩٨٠)

بازدید
٢٧,٤٣٤
تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • ضدحال نزن، بیشتر اذیت نکن، بس است دیگر • به رخ نکش، روی زخم نمک نپاش • زیادی بزرگش نکن، بسه دیگه 🔸 مثال ها: "I know I was wrong ab ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

*** نکته در مورد "hang in three": عبارت استاندارد و کامل "hang in there" است. 🔸 معادل فارسی: • دوام آوردن، مقاومت کردن، از پا در نیامدن • تسلیم نشد ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 مثال ها: "He tried to hide the hickey on his neck with a scarf. " سعی کرد لک گردنش را با شال گردن پنهان کند. "She was embarrassed when her frie ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) رابطه جنسی در وقت ناهار • ( قدیمی/کارگری ) استراحت ناهار، تعطیلی نیمروزی • رویداد یا مسابقه ای که ظهر برگزار می شود ( م ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • ( پیشوند ) همانند، یکسان، همگون ( در واژگان علمی ) • ( اسم، عامیانه و توهین آمیز ) همجنس گرا، لات • ( اسم، محاوره ای قدیمی ) نوع ب ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 معادل فارسی در حوزه غذا و نوشیدنی: • فوری، آماده ( با افزودن آب جوش ) • نسکافه ای ( برای قهوه ) • پودری ( برای سوپ، پوره، چای و غیره ) 🔸 توضیح ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٤

🔸 معادل فارسی: • رک گویی، صراحت لهجه، بی پروایی در گفتار • صداقت، درستی، راستگویی ( بدون پرده پوشی ) • بی پیرایگی، ساده گویی ( در مقابل تملق و چاپل ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 معادل فارسی: • ترول اینترنتی، فردی که در فضای مجازی قصد ایجاد اختلال و آزار دیگران را دارد • فرد تحریک کننده، کسی که با نظرات توهین آمیز یا بیربط ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • قدم قدم جلو آمدن، گام به گام پیش رفتن • کم کم نزدیک شدن، ذره ذره حرکت کردن • با احتیاط و به آرامی به سمت چیزی حرکت کردن 🔸 مثال ها: ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • بازتقسیم حوزه های انتخاباتی، حوزه بندی مجدد • تغییر مرزهای حوزه های انتخاباتی ( برای انتخابات ) • بازتعریف محدوده های جغرافیایی حو ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: "A nuclear deal with Iran will entail complex technical steps, including down - blending and inspections. " یک توافق هسته ای با ایران مست ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • پایین آوری غنا، کاهش درجه خلوص ( اورانیوم ) • اختلاط رو به پایین ( ترکیب اورانیوم غنی شده با مواد ضعیف تر برای کاهش خلوص آن ) • ت ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی در این جمله: • تغییرات جزئی، اصلاحات کوچک • تنظیمات دقیق، بهانه های ریز • دستکاری های ظریف ( در متن توافق ) 🔸 مثال ها: "The deal is ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • نکته جالب و کنجکاوی برانگیز، جنبهٔ رمزآلود • ماجرای پنهان، داستان پشت پرده • آنچه باعث ایجاد حس کنجکاوی و سوال می شود 🔸 مثال ها: ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • آماده ( برای استفاده فوری ) ، در حالت آماده باش • حاضر و مهیا، دم دست • در وضعیت شلیک ( برای سلاح ) • منتظر فرمان برای اقدام

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • غریبه نباش، رفت و آمد را قطع نکن • بیا و برو داشته باش، گاهی سر بزن • در تماس باش، خودتو غریبه حساب نکن • فراموشم نکن، گاهی خبری از ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 Cup size بخشی از سیستم اندازه گیری سوتین ( bra ) است که حجم بافت سینه را نشان می دهد، نه دور قفسه سینه. 🔸 نکات مهم: - Cup size به تنهایی معنی ک ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٣

🔸 معادل فارسی: • خوش مشرب، خوش برخورد، بودن در کنارش لذت بخش است • آدم خوبی است، بودن با او لذت بخش است • انرژی مثبت دارد، مصاحبت با او خوشایند است ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 معادل فارسی: • از حالت انفعال خارج شدن، دست به کار شدن • از کنار میدان به میدان آمدن ( ورزشی ) • وارد عمل شدن ( پس از دوره انتظار یا احتیاط ) • ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

/ˈaɪn. zɪ�t/ ( آلمانی ) آین زیشت ( با "ش" نرم آلمانی در پایان ) 🔸 معادل فارسی: • بینش، بصیرت، درک عمیق • آگاهی، فهم ( به ویژه پس از تأمل ) • ( در ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٦

🔸 معادل فارسی: • جام، پیاله، ساغر • ( در کلیسا ) جام شراب مقدس، جام عشای ربانی • ( در کالبدشناسی ) کاسه، حفره جامی شکل ( مانند کاسه کلیه ) • ( در گ ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • کرمک، کرم سوزنی • ( نام علمی: Enterobius vermicularis ) • نوعی انگل روده ای کوچک و سفیدرنگ 🔸 توضیح کامل: Pinworm ( که به آن threa ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اِن - تُر - آپ - سی - اَ 🔸 معادل فارسی: • بینایی روده ای ( مشاهده غیرطبیعی روده ها توسط خود فرد در مدفوع ) • دفع کرم از مقعد و مشاهده آن ( در مورد ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٤

🔸 معادل فارسی: • کرمک ( نوعی انگل روده ای ) • کرم سوزنی ( Enterobius vermicularis ) • انگل نشیمن گاه ( به دلیل ایجاد خارش در ناحیهٔ نشیمن گاه ) � ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • خو گرفتن، تطبیق یافتن ( با شرایط جدید آب و هوایی یا محیطی ) • عادت کردن، سازگار شدن ( با ارتفاع، دما، رطوبت ) • وفق پیدا کردن 🔸 ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 مثال ها: "When the driver cut him off, he rolled down his window and cursed the guy out. " وقتی راننده دیگر جلویش سبقت گرفت، شیشه را پایین کشید و ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اِن - زای - گاتیک 🔸 معادل فارسی: • تک تخمی، همسان • حاصل از یک تخمک بارور شده ( نظر به دوقلوها ) • هم جفتی ( در مورد Twins ) 🔸 توضیح کامل: Enzygo ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

اِفِلِس 🔸 معادل فارسی: • کک مک ( فرم علمی و تخصصی ) • لکه پوستی ناشی از آفتاب ( معمولاً روی صورت و شانه ها ) 🔸 توضیح کامل: Ephelis ( جمع: ephelid ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • ( در معنای مجازی ) ناگهان جلوی کاری را گرفتن، متوقف کردن ناگهانی مثال؛: "After months of rapid growth, the economy slammed on the ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • به مرور زمان، با گذشت زمان • رفته رفته، کمکم • در طول زمان 🔸 مثال ها: "Losing a loved one is hard, but with time, the grief becom ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • مهیج، برانگیزاننده، روحیه بخش • پرشور، پرحرارت، جانانه • ایجادکننده هیجان و شور و شوق 🔸 مثال ها: "The principal gave a rousing sp ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 مثال ها: "He thinks he can out - drink anyone at the bar, but I've seen him pass out after three beers. " او فکر می کند می تواند در بار از هرکسی ...

پیشنهاد
٠

🔸 مثال ها: "I'm going to apply for the job even though I'm not fully qualified. Let the chips fall where they may. " من حتی با وجود اینکه کاملاً وا ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • بار مسئولیت را به دوش کشیدن، مسئولیت اصلی کاری را بر عهده داشتن • زحمت اصلی را کشیدن، کار اصلی را انجام دادن • ( در تیم یا پروژه ) ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • لبخند معنادار، لبخند بامعنا 🔸 مثال ها: "She gave me a knowing smile when I asked about the surprise party, confirming she was in o ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • اکسیژن فشرده در کپسول، اکسیژن کپسولی • اکسیژن طبی ( در سیلندرهای قابل حمل ) • هوای فشرده طبی 🔸 مثال ها : "The climber carried bo ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اِستِلْث 🔸 معادل فارسی: • پنهانکار، رادارگریز • مخفی، نامرئی ( برای رادار ) • دارای فناوری کاهش مشاهده پذیری 🔸 مثال ها: "The stealth bomber flew ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • سرنگون شده ( هواپیما، پهپاد، بالگرد ) • ساقط شده • بر زمین نشسته ( به دلیل نقص فنی یا آتش دشمن ) 🔸 مثال ها: "The military sent ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 توضیح کامل: سومالی لند منطقه ای در شاخ آفریقا است که در سال ۱۹۹۱ پس از فروپاشی دولت مرکزی سومالی، استقلال خود را از سومالی اعلام کرد. این منطقه از ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١١

🔸 معادل فارسی: • درگیر کردن، گرفتار کردن • در هم پیچیدن، گره زدن • به دردسر انداختن، وارد ماجرای پیچیده کردن • تنیدن در چیزی ( به طوری که رهایی سخت ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٦

🔸 معادل فارسی: • جایگاه مرتفع، موضع دیدبانی • نقطه استقرار استراتژیک ( برای نظارت یا عملیات ) • سکوی دید ( محلی که دید خوبی به اطراف می دهد ) 🔸 م ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • سیاست خارجی قاطع و قدرتمندانه • سیاست خارجی تهاجمی و محکم • دیپلماسی زورمدارانه ( با تکیه بر قدرت نظامی و اقتصادی ) • سیاست خارجی ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • جریان مداوم، تغییر پیوسته، نوسان • وضعیت ناپایدار، دوره ای از تحولات سریع و نامطمئن • ( در زمینه سیاسی/اقتصادی ) شرایط آشفته و در ح ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • با وجود مشکل ادامه دادن، با عزم و اراده جلو رفتن • اصرار بر ادامه دادن ( کاری ) • با قدرت جلو بردن، پیگیری کردن ( علیرغم موانع ) ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٦

🔸 معادل فارسی: • از توانایی های خود فراتر رفتن، بیش از ظرفیت خود کاری را قبول کردن • دست و پا زدن در کاری که از عهده اش بر نمی آید • گرفتار شدن در م ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٤

به عنوان اسم ( حالت روحی ) : • قهر، ناراحتی، دلخوری همراه با تکبر • تشر • ناراحتی نمایشی برای جلب توجه به عنوان فعل ( نفس زدن ) : • نفس نفس زدن، به س ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • مهمانی یا جشنی برای کسی برپا کردن • دور هم جمع شدن برای کسی • برگزار کردن جشن تولد ( یا هر جشن دیگری ) برای شخصی 🔸 مثال ها: "The ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٨

🔸 معادل فارسی: • استانی، ولایتی ( در نظام تقسیمات کشوری مشابه استان ) • مربوط به استان ( prefecture ) • در سطح استان استان استان 🔸 صفتی است که از ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٨

مثال ها: "We followed a beautiful hiking trail through the pine forest to the lake. " از یک مسیر پیاده روی کوهستانی زیبا از میان جنگل کاج تا دریاچه ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • راه مالرو، جاده ی مالرو • راه جنگلی، راه کوهستانی • مسیر پیاده روی در طبیعت 🔸 مثال ها: "We followed a narrow trail through the fo ...