پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٧,٩٥٨)
🔸 **معادل فارسی: • دهان لق، زبان دراز • پرگویی خطرناک 🔸 مثال ها: ( روزمره ) Don't tell him any secrets – he's got a loose lip. هیچ رازی رو بهش ن ...
🔸 **معادل فارسی: • هر که پول بدهد، ساز را هم او کوک می کند • پول داره، اختیار داره • تا پول داری رفیقتم 🔸 مثال ها: The new investor wants to change ...
🔸 **معادل فارسی: • خواهش می کنم، قابلی نداره ( در پاسخ به تشکر ) • اختیار دارید، خواهش می کنم ( در پاسخ به عذرخواهی ) 🔸 مثال ها: ( پاسخ به تشکر ...
🔸 مثال ها: ( عبور ) We went through the forest to get to the lake. برای رسیدن به دریاچه از جنگل گذشتیم. ( تجربه ) I don't know how he went th ...
FME Forensic Medical Examiner پزشک قانونی، کارشناس پزشکی قانونی Free Market Economy اقتصاد بازار آزاد
🔸 **معادل فارسی: • مهدکودک، شیرخوارگاه • آخور، طویله • صحنه تولد مسیح
🔸 معادل فارسی: • دنیای قشنگ نو ( رایج ترین ترجمه ) • جهان شجاع جدید ( ترجمه تحت اللفظی ) • بهشت دروغین ( معنای مفهومی ) 🔸 تعریف ها: 1. ( عنوان ...
Bataan Death March 🔸 تعریف ها: 1. ( تاریخی/نظامی – اصلی ) : انتقال اجباری حدود ۷۵۰۰۰ اسیر جنگی آمریکایی و فیلیپینی توسط ارتش امپراتوری ژاپن در آوری ...
مارکی 🔸 معادل فارسی: • ستاره اصلی، جاذبه اصلی • چهره شاخص، نام درخشان • ( در ورزش ) ستاره تیم، بازیکن کلیدی مثال ها: ( هنری ) Beyonc� was the ma ...
🔸 تعریف ها: 1. ( سیاسی/رسانه ای – اصلی ) : اصطلاحی عمومی برای اشاره به افراد شاخصی که به عنوان مهمان ویژه در جایگاه بانوی اول ( First Lady's galler ...
هِمِریج 🔸 معانی مجازی ( استعاری ) : • از دست دادن شدید و کنترل نشده ( منابع، پول، نیروی انسانی ) • فرار سرمایه، خروج سرمایه • از دست دادن متوالی ( ...
🔸 معادل فارسی: • واقعیت تلخ است • زندگی واقعی سخت است • دنیا بی رحم است مثال ؛ Being a grown - up is hard. Reality bites! بزرگسال بودن سخته. واقعیت ...
🔸 **معادل فارسی: • برای مدت های طولانی • ساعت های متمادی • برای بازه های زمانی بلند 🔸 مثال ها: ( کار ) I can't concentrate for long stretches wit ...
🔸 **معادل فارسی: • گاهی هوشیار، گاهی حواس جمع • در مواقعی کاملاً بیدار و هشیار 🔸 مثال ها: ( روزمره ) The goalkeeper was alert at times, but misse ...
🔸 معادل فارسی: • چپ و راست رفتن، زیگزاگ رفتن • پیچ و تاب خوردن • تغییر مسیر دادن ( در سیاست یا استراتژی ) 🔸 مثال ها: ( حرکتی ) The skier zigged ...
🔸 معادل فارسی: • سخنرانی سالانه رئیس جمهور آمریکا درباره وضعیت کشور • نطق سالانه درباره وضعیت کشور • گزارش سالانه وضعیت اتحاد ( سیاسی/حقوقی – اصلی ...
🔸 معادل فارسی: • آدم زرنگ و دست به کار • شیاد خوش پوش • کاسب دوره گرد ( با کلاهبرداری های کوچک )
ایتالیایی اِستافِتّا 🔸 معادل فارسی: • ( تاریخی/نظامی ) پیک سوار، نامه رسان اسب سوار • ( ورزشی ) مسابقه امدادی، relay • ( پلیسی ) خودروی پیش رو، اسک ...
🔸 معادل فارسی: • عشق انسان را کور می کند • اشک از فراق یار ( ترانه کلاسیک – اصلی ) : عنوان یک ترانه مشهور عاشقانه که در سال ۱۹۳۳ توسط جروم کرن ( Je ...
🔸 معادل فارسی: • آبروداری کردن ( با وجود تنگدستی ) • حفظ ظاهر کردن •با سیلی صورتش را سرخ نگه می دارد مثال؛ Despite being deep in debt, he bought an ...
🔸 معادل فارسی: • دستشویی رفتن ( مخصوص بانوان ) 🔸 مثال ها: ( مجلسی ) Excuse me, ladies, I'm just going to powder my nose. ببخشید خانم ها، من می ...
🔸 معادل فارسی: • سخت گرفتار بودن ( در عشق یا علاقه ) • تا خرخره عاشق بودن • حسابی گرفتار شدن 🔸 مثال ها: ( عشق ) Look at him writing poetry at 2 ...
پُستی 🔸 معادل فارسی: • پستچی، نامه رسان • مأمور پست ( به صورت خودمانی ) 🔸 مثال ها: ( استرالیا ) The postie came across the grass onto the path ...
🔸 معادل فارسی: بسته به معنا: 1. ( نام ) جری ( نام کوچک مردانه، صورت کوتاه شده Jeremy یا Jeremiah ) 2. ( تاریخی/توهین آمیز ) آلمانی، سرباز آلمان ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را حسابی عصبانی و ناراحت کردن • کسی را از کوره به در بردن • کسی را به جوش آوردن 🔸 مثال ها: ( عصبانی کردن ) The way he kept ...
🔸 معادل فارسی: • ( مالی ) در پایین ترین قیمت، در کف قیمت • ( عامیانه تاریخی ) در حال جیب بری، در حال کیف قاپی 🔸 مثال ها: ( مالی مدرن ) She's been ...
🔸 معادل فارسی: • کلیات را از جزئیات تشخیص دادن • اصل قضیه را درک کردن 🔸 مثال ها: ( مدیریتی ) The CEO is worried that his team can't see the wood ...
🔸 معادل فارسی: • فراتر از فهم کسی • خارج از حیطه دانش فرد • غیرقابل درک برای کسی 🔸 مثال ها: ( فکری ) Why he would do such a thing is completely b ...
🔸 مثال ها: ( مثبت ) I took the liberty of booking a table for us tonight. من این جسارت را کردم که امشب برایمان میز رزرو کنم. ( مثبت ) She too ...
🔸 معادل فارسی: • خارج از حیطه تخصص • خارج از محدوده معمول فعالیت • ( در مفهوم پلیسی ) خارج از منطقه گشت 🔸 مثال ها: ( عدم تخصص ) If you ask me abo ...
🔸 **معادل فارسی: • مشخصات کسی را گرفتن • اطلاعات هویتی کسی را ثبت کردن • اسم و آدرس کسی را نوشتن 🔸 مثال ها: ( پلیسی ) The policeman took down my ...
🔸 **معادل فارسی: • جان بخش، روح افزا • نشاط آور، شادی بخش • انرژی دهنده 🔸 مثال ها: ( شخص ) His enlivening conversation made the long journey feel ...
🔸 معادل فارسی: • وکالت نامه گرفتن، به وکالت پذیرفته شدن • عضو کانون وکلا شدن • پروانه وکالت دریافت کردن ✅ در متون حقوقی، گاهی "call to the Bar" با ح ...
🔸 معادل فارسی: • خزانه را دوباره پر کردن • بودجه را تقویت کردن • ذخایر مالی را افزایش دادن 🔸 مثال ها: ( شرکتی ) The sale of its assets helped the ...
🔸 معادل فارسی: • ( فیزیکی ) زیر ملحفه، زیر پتو • ( اصطلاحی ) مخفی، پنهان، زیرزمینی • ( کنایه ای ) رابطه جنسی، در رختخواب بودن مثال؛ He's a master a ...
🔸 معادل فارسی: بسته به معنا: ( جغرافیا ) کَتَر ( املای جایگزین برای کشور قطر ) ( جغرافیا ) شبه جزیره قطر ( سلاح ) کاتار، خنجر هندی، خنجر مشتی
🔸 معادل فارسی: • قطعه شبانه ( در موسیقی ) • شب اهنگ ( ترجمه ادبی ) • نقاشی شبانه
🔸 معادل فارسی: • ( واحد پول ) دو پنس • ( استعاری ) پول ناچیز، مبلغ کم 🔸 مثال ها: ( پول ناچیز ) With my plan, they will be able to ride to all par ...
🔸 معادل فارسی: • گول زدن و فرار کردن • جا گذاشتن ( تعقیب کننده ) • از چنگ کسی در رفتن • سر شیره مالیدن و در رفتن 🔸 مثال ها: ( تعقیب پلیسی ) The ...
🔸 معادل فارسی: • روی تخت تاشوی مهمان • روی مبل تخت خواب شو • روی تخت اضافی 🔸 مثال ها: ( خواب مهمان ) My parents don't have a guest room, so I alw ...
اِلُکیوشِن 🔸 معادل فارسی: • فن بیان • شیوه سخن وری • گفتار درمانی ( در موارد خاص ) 🔸 مثال ها: ( سخنرانی ) His elocution was so clear that every ...
🔸 معادل فارسی: • رفتار، منش • نحوه راه رفتن و نشستن • قیافه و اخلاق 🔸 مثال ها: ( مدرسه ) The student was praised for his excellent deportment. ...
🔸 معادل فارسی: • دارم از تشنگی می میرم • حسابی تشنه ام • گلوم داره خشک می شه مثال؛ After that long walk, I'm gasping for a cold drink. بعد از اون پ ...
🔸 معادل فارسی: • نتیجه گیری اشتباه از اطلاعات درست • به نتیجه غلط رسیدن مثال؛ Don't put two and two together and make five just because you saw me w ...
🔸 معادل فارسی: • ( استعاری ) محکم، غیرقابل نقض، بی اشکال ( استعاری – حقوقی/منطقی ) : طرح، استدلال، قرارداد یا مدرکی که آنقدر محکم و بی نقص است که ه ...
🔸 معادل فارسی: • یه تیکه زن، یه زنک ( بسیار توهین آمیز ) • زن خوشگل ( فقط از نظر جنسی ) ( با نگاه شیءوار ) 🔸 تعریف ها: 1. ( عامیانه/بریتانیایی – ...
بوم - چِش 🔸 تعریف ها: ( طنز/کمدی – اصلی ) : یک افکت صوتی که پس از گفتن یک جوک پخش می شود تا پایان جوک را علامت بدهد و مخاطب را به خنده وا دارد. ای ...
🔸 معادل فارسی: • نکته پایانی ( جوک ) • بخش بامزه ( جوک ) • خط پایان جوک 🔸 مثال ها: I didn't understand the joke because I missed the punch line ...
🔸 معادل فارسی: • زیرکی، تیزی ذهن • فراست، هوش عملی • تیزبینی ( در تجارت یا تشخیص ) 🔸 مثال ها: Her financial acumen saved the company from bankru ...
🔸 معادل فارسی: ( در معنای کامل اصطلاح ) هیچ چیز نداشتن، در نهایت فلاکت بودن مثال؛ When I first moved to the city, I was so broke I didn't have a po ...