پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٩,٩٨٠)
🔸 معادل فارسی: • پریدن غذا یا نوشیدنی در نای ( موقع خوردن یا آشامیدن ) • راه اشتباهی رفتن مایعات یا غذا به جای مری به سمت نای • سرفه کردن ناگهانی م ...
🔸 معادل فارسی: • ملاتونین ( هورمون طبیعی بدن ) • هورمون خواب، هورمون تنظیم چرخه خواب و بیداری • مکمل ملاتونین ( برای درمان بی خوابی ) • ماده ای که ...
🔸 معادل فارسی: • استیک تی بون ( نوعی استیک گوساله با استخوان T شکل ) • تصادف تی بون ( تصادف جانبی، وقتی جلوی یک ماشین به پهلوی ماشین دیگر می خورد ) ...
🔸 معادل فارسی ( فعل ) : • صاف کردن، مرتب کردن، هم تراز کردن • حل کردن، تسویه کردن ( اختلاف، حساب و کتاب ) • ( عامیانه ) رشوه دادن، پول دادن برای را ...
🔸 معادل فارسی: • سرمایه داری رفاقتی • سرمایه داری مبتنی بر پارتی بازی • سرمایه داری خویشاوندسالار • سرمایه داری رانتی • اقتصاد رفاقتی Crony Capitali ...
Crony Capitalism 🔸 معادل فارسی: • سرمایه داری رفاقتی • سرمایه داری مبتنی بر پارتی بازی • سرمایه داری خویشاوندسالار • سرمایه داری رانتی • اقتصاد رفاق ...
🔸 معادل فارسی: • درخت پوشه ها، ساختار درختی دایرکتوری • سلسله مراتب فایل و پوشه • درخت دایرکتوری، نمای درختی فایل سیستم • ساختار پوشه بندی ( هیرارشی ...
🔸 تفاوت Ultrasonographer و Radiologist واژه وظیفه Ultrasonographer انجام سونوگرافی و تهیه تصاویر Radiologist تفسیر تصاویر و ارائه تشخیص پزشکی د ...
عمدتاً در عبارت at loggerheads 🔸 معادل فارسی: • در حال اختلاف شدید، درگیر دعوا و کشمکش • سر ناسازگاری داشتن، با هم درافتادن • مخالف هم بودن، در تقاب ...
🔸 مثال ها: � "I didn't get a good look at the thief's face. " نتونستم خوب صورت دزد رو ببینم / دقیق نگاه کنم. � "Come closer so you can get a good l ...
🔸 معادل فارسی: • تبرئه، پاک کردن از اتهام • رفع اتهام، بی گناه دانستن • خلاص کردن از گناه یا تقصیر، معاف کردن از مسئولیت • اثبات بی گناهی، exonerati ...
🔸 معادل فارسی: • سهم خواستن، درصد خواستن • طلب کردن سهم از سود یا معامله • حق السکوت یا سهم خود را مطالبه کردن • ( در زمینه جنایی/غیررسمی ) سهم خود ...
🔸 مثال ها: � "The witness refused to divulge the identity of the killer. " شاهد از افشا کردن هویت قاتل خودداری کرد. � "She promised not to divulge ...
🔸 معادل فارسی: • از پیش جلوگیری کردن، رفع کردن نیاز به چیزی • بی نیاز کردن، غیرضروری کردن • خنثی کردن، برطرف کردن ( مشکل یا مانع ) • دور زدن مشکل ب ...
🔸 معادل فارسی: • اشتباه، غلط، بی راه • خارج از موضوع، بی ربط • دور از واقعیت، نادرست • قافیه را اشتباه گرفتن، از خط خارج شدن 🔸 مثال ها: � "Your ass ...
🔸 معادل فارسی: • از همان ابتدا، از همان اول، یک راست از خط شروع • بلافاصله، بی درنگ، در همان لحظه ی اول • بدون معطلی، با انرژی و شتاب از همان نقطه ی ...
🔸 معادل فارسی: • با تنبیه خیلی سبک خلاص شدن • مجازات جزئی گرفتن، با جریمه یا توبیخ ساده رها شدن • از چنگ عدالت فرار کردن با تنبیه ناچیز • ( طنزآمیز ...
🔸 مثال ها: � "I indulged in a long hot bath after a stressful day. " بعد از یه روز پراسترس، دل به یه حمام داغ و طولانی دادم / به خودم حال دادم. � " ...
🔸 معادل فارسی: • آدم دید بالا / strategist کلان نگر • کسی که فقط تصویر کلی و سطح بالا را می بیند • فرد استراتژیک که وارد جزئیات نمی شود 🔸 مثال ها: ...
🔸 معادل فارسی: • قربانی له شده / کاملاً له و لورده • قربانی کاملاً نابودشده یا شکست خورده • کسی که زیر فشار/ضربه کاملاً خرد شده ( جسمی یا احساسی ) ...
🔸 مثال ها: � "Someone tampered with the lock on the door. " کسی قفل در را دستکاری کرده بود. � "It's illegal to tamper with evidence in a criminal c ...
🔸 معادل فارسی: • به طور غیرمنتظره و ناگهانی رسیدن ( بدون درخواست قبلی ) • از راه غیررسمی و ناگهانی وارد شدن • مثل باد وارده شدن، سر و کله اش پیدا ش ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) مشکوک، غیرقابل اعتماد • ( عامیانه ) کلاهبردار، شیاد، خلافکار ( در مورد افراد ) • ( عامیانه ) مبهم، ناجور، روی اعصاب ( ...
🔸 معادل فارسی: • سرکوب کردن، فرو نشاندن ( اعتراض، شورش، احساسات ) • سرپوش گذاشتن، لاپوشانی کردن ( اطلاعات، حقیقت، اخبار ) • مهار کردن، متوقف کردن ...
🔸 معادل فارسی: • دست کم، حداقل، لااقل • در کم ترین حالت، اگر هیچ چیز دیگر نباشد • از این کمتر که نمی شود، حداقلش این است که • ( تأکیدی ) حتی اگر هیچ ...
آمپ ( با تأکید روی یک هجا ) 🔸 معادل فارسی: به عنوان اسم: • داور ( به ویژه در بیس بال، سافت بال، کریکت و تنیس ) • ( عامیانه ) کسی که داوری یا میانج ...
🔸 معادل فارسی ( فعل ) : • ( عامیانه ) از زیر بار در رفتن، طفره رفتن، سرسری گرفتن • ( عامیانه ) به سختی از پس چیزی برآمدن، رد شدن از روی لبه ی پرتگاه ...
🔸 مثال ها: • "She left the documents undisturbed on her desk. " → مدارک را دست نخورده روی میز خود گذاشت. • "I need a quiet place where I can work ...
🔸 معادل فارسی: • زیر و رو کردن، هر جا را گشتن ( برای پیدا کردن چیزی یا کسی ) • به هر دری زدن، تلاش گسترده کردن • ( عامیانه ) موشکافی کردن، همه جا ر ...
اَد نازِیـَم ( آمریکایی ) – اَد نُزیـَم ( بریتیش ) 🔸 مثال ها: • "He repeated the same joke ad nauseam until no one was laughing anymore. " → همان ...
🔸 مثال ها: • "That abandoned house looks so creepy at night. " → آن خانه ی متروکه شب ها خیلی ترسناک و خزنده به نظر می رسد. • "He kept staring at ...
🔸 معادل فارسی: • پریشان، ناآرام، مضطرب ( از نظر روحی یا عاطفی ) • مشکل دار، پرچالش، پرتنش ( موقعیت یا دوره زمانی ) • سرکش، ناآرام، بزهکار ( در مور ...
🔸 معادل فارسی: • تخم و ترکه، اولاد، بچه ( با بار منفی یا شوخی آمیز ) • زاده، نتیجه، حاصل ( در معنای استعاری ) 🔸 مثال ها: • "Get your spawn away f ...
1. تأثیر گذاشتن، دل کسی را به دست آوردن: • "The advertisement really reached young people. " → این تبلیغ واقعاً روی جوانان تأثیر گذاشت / به دل جوانان ...
🔸 معادل فارسی: • تخم بد، بذر شر ( کسی که ذاتاً شرور یا فاسد به دنیا آمده ) • آدمی که از کودکی تمایل به بدی و جنایت دارد • ( در روانشناسی و جرم شناس ...
🔸 معادل فارسی: • ( slang اجتماعی ) دایره اطرافیان، شبکه اجتماعی، حلقه آشنایان • ( slang ) افراد نزدیک اما نه خیلی صمیمی، خویشاوندان دور، آشنایان 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: • تجزیه، تجزیه جسد ( در پزشکی قانونی ) • ( مخفف Decomposition ) فرآیند پوسیدگی و تجزیه بدن • ( در برنامه نویسی ) Decompilation = برگ ...
🔸 مثال ها: � "He stumbled while walking home drunk. " موقع برگشتن به خانه مست بود و تلو تلو می خورد. � "She stumbled over the uneven pavement. " به ...
🔸 معادل فارسی: • ماشین توقیفی با بوت ( چرخ قفل ) ، ماشین قفل چرخ شده • ماشینی که به خاطر جریمه پارکینگ پرداخت نشده، چرخش قفل شده • ماشین با بوت ( دس ...
🔸 معادل فارسی: • حجم پرونده ها، تعداد موارد • تعداد بیماران/موکلان/پرونده هایی که یک نفر مسئول آن هاست • بار کاری ( در پزشکی، حقوق، مددکاری اجتماعی ...
🔸 معادل فارسی: • مخفیانه رد شدن، دزدکی عبور کردن • بدون اینکه کسی بفهمد از جایی گذشتن • پنهانی و آرام رفتن از میان چیزی • ( مجازی ) به طور مخفیانه ی ...
🔸 معادل فارسی: • مجموعه مظنونین، فهرست suspects • گروه افراد مشکوک، حوضچه مظنونین • دایره افراد تحت شک ( در یک پرونده جنایی ) • لیست احتمالی مجرمان ...
کوادْرِنِیِم 🔸 مثال ها: � "The president is elected for a quadrennium. " رئیس جمهور برای یک دوره چهارساله انتخاب می شود. � "The next Olympic Games ...
🔸 معادل فارسی: • کاملاً ساختگی، کاملاً خیالی • دروغ محض، حرف کاملاً بی اساس • داستان صددرصد تخیلی ( بدون هیچ پایه واقعی ) • ( برای تأکید ) کاملاً د ...
🔸 معادل فارسی: • عمل انتخابی، عمل غیراورژانسی • جراحی یا پروسه برنامه ریزی شده ( که بیمار خودش انتخاب می کند ) • عمل غیرضروری/اختیاری ( در مقابل عم ...
🔸 معادل فارسی: • دقیقاً وسط، درست در وسطِ وسط • محکم و مستقیم در مرکز • دقیقاً در قلب موضوع، روبه رو و بدون فاصله • ( برای تأکید ) دقیقاً در میانه � ...
🔸 معادل فارسی: • دقیقاً، درست، وسطِ وسط • ناگهانی و مستقیم، محکم و بی مقدمه • ( برای تأکید ) دقیقاً در وسط، روبه رو، وسطِ قلبِ موضوع 🔸 مثال ها: � " ...
🔸 معادل فارسی: • ویرجین، بدون الکل • نسخه غیرالکلی یک кокتل • نوشیدنی معادل кокتل اما بدون مشروب الکلی 🔸 مثال ها: � "I'll have a Virgin Mojito, ple ...
🔸 معادل فارسی: • مدام چیزی را به رخ کسی کشیدن، از چیزی به عنوان اهرم فشار استفاده کردن • با یادآوری مداوم اشتباه یا بدهی، کسی را تحت کنترل یا احساس ...
🔸 معادل فارسی: • ایموجی بادمجان 🍆 • ( در فرهنگ عامیانه اینترنت ) نماد آلت تناسلی مردانه ( به صورت غیرمستقیم و شوخی آمیز ) • گاهی در مکالمات طنز یا ...