پیشنهاد‌های حسین کتابدار (٢٩,٩٨٠)

بازدید
٢٧,٤٤٥
تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 معادل فارسی: ( معنای نظامی - سیاسی ) هدف قرار دادن رهبری؛ حذف سران یک رژیم یا سازمان ( در استراتژی نظامی ) ضربه تقطیع فرماندهی — حمله ای که هدفش ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: احساس کردن که. . . ، حس کردن که. . . دریافتن که. . . ، متوجه شدن که. . . ( در مفهوم شهودی ) بو بردن از اینکه. . . 🔸 مثال ها: "Se ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٤

🔸 معادل فارسی: موجب شدن / سبب شدن به وجود آوردن منجر شدن به زمینه ساز چیزی شدن 🔸 مثال ها: "The economic crisis gave rise to widespread social unres ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٣

🔸 معادل فارسی: به راه انداختن / درپیش گرفتن انجام دادن / اداره کردن دست زدن به پیش بردن 🔸 مثال ها از متن و غیر متن: "changing how it waged war" تغی ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

کروسیبِل 🔸 معادل فارسی: بوته آزمایش کوره سخت / آزمون سخت بحران سازنده تجربه ای که همه چیز را دگرگون می کند 🔸 مثال ها: "The crucible of war has tran ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 نکته املایی: این کلمه اغلب اشتباه "hairbrained" نوشته می شه، اما املای صحیح "harebrained" است — از کلمه "hare" ( خرگوش ) گرفته شده، نه "hair" ( مو ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 تعریف ها: 1. ( روانشناسی تربیتی – اصلی ) : نظریه ای که بر اساس آن، یک فرد آگاه تر ( معلم، والد یا همسال توانمندتر ) با ارائه ی پشتیبانی موقت و متن ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: طرف ضعیف تر / بازنده احتمالی کسی که انتظار پیروزیش نمی رود آدم یا تیمی که شانس کمتری داره کسی که زیر فشار و در موضع ضعف قرار داره 🔸 ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: تبریک و تشویق پشت کسی را به نشانه تحسین زدن آفرین گفتن تعریف و تمجید کردن 🔸 مثال ها: "After the deal was signed, everyone gave each ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: قابل تدوین / قابل مکتوب شدن قابل تبدیل به قانون یا مقررات قابل فرموله شدن قابل ضابطه مند شدن 🔸 مثال ها: "Not all ethical principles ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: با زور تسلیم کردن از پا درآوردن به زانو درآوردن با فشار وادار به تسلیم کردن 🔸 مثال ها از متن و غیر متن: "That country sees Iran as a ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 مثال ها: "The needed reforms were finally approved by parliament. " اصلاحات موردنیاز بالاخره توسط پارلمان تصویب شد. "She provided the needed docu ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: بازدارندگی جلوگیری از حمله از طریق تهدید ترساندن برای جلوگیری از اقدام سیاست بازدارنده 🔸 مثال ها: "Nuclear deterrence kept the two s ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: استراتژی مهار / سیاست مهار راهبرد مهار و محدودسازی سیاست جلوگیری از گسترش استراتژی کنترل و محدود نگه داشتن 🔸 مثال ها: "The United St ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 مثال ها: "The two sides reached an accommodation after weeks of negotiation. " دو طرف بعد از هفته ها مذاکره به یک سازش / توافق رسیدن. "Iran was u ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: عقب راندن / به عقب راندن کاهش دادن / کم کردن لغو کردن / منتفی کردن برگشت دادن به حالت قبل 🔸 نکته: "Roll back" بسته به زمینه معناهای ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: با این کار در انجام این کار با انجام دادن این کار بدین ترتیب 🔸 مثال ها: "The government raised taxes. In doing so, it angered many c ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: وضعیت مادی / واقعی تصویر عینی از اوضاع شرایط ملموس و واقعی وضع زیرساختی و اقتصادی 🔸 مثال ها: "Now, the country's material picture is ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: نگه داشتن / حفظ کردن چنگ زدن به چیزی رها نکردن از دست ندادن 🔸 مثال ها: "It has held on to hundreds of kilograms of enriched uranium. ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٣

🔸 معادل فارسی: دوام آوردن / تاب آوردن مقاومت کردن سر پا ماندن ( در برابر فشار ) تسلیم نشدن 🔸 مثال ها: "The regime could hold out indefinitely. " ر ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١٠

🔸 مثال ها: "I knew the answer all along. " از همان اول جواب رو می دونستم. "She was telling the truth all along. " اون از اول تا آخر راست می گفت. " ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: در مخالفت با، علی رغم با سرپیچی از، در نافرمانی از بدون توجه به، زیر پا گذاشتن In defiance of بار معنایی عمدی و چالشگرانه داره — یعنی ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: "Not surprisingly, Trump failed. " جای تعجب نیست که ترامپ شکست خورد. "Not surprisingly, the team that practiced more won the match. " هم ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 مثال ها: "The president, in other words, laid out extraordinarily lofty objectives. " به عبارت دیگه، رئیس جمهور اهداف فوق العاده بلندپروازانه ای ر ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: با خاک یکسان کردن، ویران کردن کاملاً تخریب کردن از بیخ و بن نابود کردن 🔸 مثال ها: "The entire village was razed to the ground during ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: در همه زمینه ها شکست خوردن از هر نظر ناموفق بودن هیچ چیز درست پیش نرفتن 🔸 مثال ها: "The new policy failed on every count — it was co ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آندیتِرمیند 🔸 معادل فارسی: نامشخص، تعیین نشده معلق، بلاتکلیف هنوز مشخص نشده، در هاله ای از ابهام 🔸 مثال ها: "The cause of the fire is still undeter ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: انداختن به گردن کسی، پاس دادن مسئولیت واگذار کردن تصمیم به دیگری از زیر مسئولیت شانه خالی کردن 🔸 مثال ها: "When the manager couldn't ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: آرامش واقعی، راحتی حقیقی احساس سبکی صادقانه نفس راحت از ته دل 🔸 مثال ها: "There was genuine relief on her face when she heard the go ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: "The rock juts out over the edge of the cliff. " اون سنگ از لبه صخره بیرون زده. "His chin juts out slightly, which gives him a strong lo ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: "I sure as hell didn't expect that to happen. " صد در صد انتظار نداشتم همچین اتفاقی بیفته. "She sure as hell knows what she's doing. " ا ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: ناراحت شدن، دلخور شدن به دل گرفتن رنجیدن، آزرده خاطر شدن 🔸 مثال ها: "She took offence at his comment about her cooking. " از نظر اون ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: فنجان / لیوان بردنی ظرف یکبار مصرف برای نوشیدنی درحال حرکت لیوان پلاستیکی / کاغذی درب دار 🔸 مثال ها: "Can I get that coffee in a go ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٣

مِمنتِم 🔸 معادل فارسی: شتاب، تکانه، سرعت گرفتن نیروی پیش رونده روند رو به جلو، اوج گرفتن 🔸 مثال ها: "The project is gaining momentum after the new ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • دودل بودن، مردد بودن • بین دو گزینه یا نظر مدام عوض شدن • تردید داشتن و تصمیم نگرفتن 🔸 مثال ها: • “She kept vacillating between a ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: "She only shops at high - end boutiques in the city center. " فقط از بوتیک های لوکس مرکز شهر خرید می کنه. "This restaurant is too high - ...

پیشنهاد
٤

🔸 معادل فارسی: سرحال و سرزنده پر از انرژی و اشتیاق آماده و بانشاط تازه نفس و پرانگیزه 🔸 مثال ها: "She showed up to work bright - eyed and bushy - t ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • موجودی کافی داشتن • به اندازه پول داشتن ( در حساب ) • بالانس کافی داشتن 🔸 مثال ها: • “Do you have enough balance to pay the bill ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

دِبیت 🔸 معادل فارسی: بدهکار ( در حسابداری ) برداشت از حساب کسر از موجودی ( کارت دبیت ) کارت بانکی / کارت عابربانک 🔸 مثال ها: � "I paid for the g ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: نرم افزار کرک شده نرم افزار غیرقانونی / قفل شکسته نرم افزار دزدی کپی غیرمجاز نرم افزار 🔸 مثال ها: � "He got a virus from downloadin ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • ( فیزیکی – خشونت ) مشت زدن به، با مشت حمله کردن، گلاویز شدن • ( فیزیکی – گرفتن ) یقه کسی را گرفتن، چرخاندن و پرتاب کردن • ( ورزشی ) ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • کسب وکار جانبی، شغل دوم • کار کناری ( در کنار شغل اصلی ) • منبع درآمد اضافی 🔸 مثال ها: • “I have a side business selling handmad ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

رای سِن 🔸 معادل فارسی: • ریسین ( سم بسیار قوی و کشنده ) • سم ریسین ( ماده سمی استخراج شده از دانه های گیاه کرچک ) • سم بیولوژیکی، زهر گیاهی خطرناک ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

تفاوت hog و pig ؟ 🔸 تفاوت معنایی اصلی: pig اصطلاح عمومیِ خوک است؛ هم برای حیوان زنده و هم برای گوشت آن در زبان روزمره. معمولاً برای هر خوکی ( در هر ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

تفاوت hog و pig ؟ 🔸 تفاوت معنایی اصلی: pig اصطلاح عمومیِ خوک است؛ هم برای حیوان زنده و هم برای گوشت آن در زبان روزمره. معمولاً برای هر خوکی ( در هر ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • درینجر ( نوعی تپانچه کوچک و جیب دار ) • تپانچه کوچک تک یا دو شلیک، بسیار فشرده • سلاح مخفی کوچک ( معروف به استفاده در غرب وحشی و ف ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 ریشه: مخفف عبارت Low Fidelity ( کیفیت صدای پایین — در مقابل Hi - Fi یا High Fidelity ) 🔸 معادل فارسی: کیفیت پایین صدا/تصویر ( معنای اصلی فنی ) ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: اردوی آموزشی بازدید علمی گردش مدرسه ای سفر میدانی ( در زمینه تحقیقاتی ) 🔸 مثال ها: � "Our class went on a field trip to the natura ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 ریشه: مخفف عبارت Self - Contained Underwater Breathing Apparatus ( دستگاه تنفس زیرآبی خودکفا ) 🔸 **معادل فارسی:** • غواصی با کپسول هوا • غواصی ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 **معادل فارسی:** • پیکره آبی • منبع آبی • آبگیر ( در مفهوم کلی ) • دریا، دریاچه، رودخانه و. . . ( بسته به نوع آن ) 🔸 **مثال ها:** � "The Amazo ...