پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٢,٠٦٢)
🔸 معادل فارسی: • رئیسِ ستادِ مشترکِ ارتش ( آمریکا ) • فرمانده ی ارشدِ نظامیِ ایالات متحده • این عنوان معمولاً با مخففِ "CJCS" یا به سادگی "The Chai ...
🔸 معادل فارسی: • برتریِ خود را از دست دادن / کُند شدن • از رقابت افتادن / تواناییِ قبلی را نداشتن • کاهشِ کارایی، نفوذ، یا تأثیرگذاری در مقایسه با گ ...
🔸 معادل فارسی: • هزینه ی بسیار بیشتری داشتن / خیلی گران تر تمام شدن • بهایِ بسیار سنگین تری داشتن ( از نظر مالی، جانی، یا عاطفی ) • تلفات یا پیامده ...
یک تعبیر عامیانه/رسانه ای است که برای توصیف عادتِ وسواس گونه به اسکرین شات گرفتن و ذخیره کردنِ محتوا به کار می رود. در فارسی، نزدیک ترین بیانِ دقیق ت ...
🔸 معادل فارسی: • محرکِ داخلی / عاملِ آغازگرِ درون مرزی • رویدادِ داخلیِ بحران زا • عاملی در داخلِ کشور که باعثِ واکنش یا تغییرِ افکارِ عمومی میشود � ...
🔸 معادل فارسی: • اثرِ همبستگیِ ملی / پدیده ی گردِ پرچم جمع شدن • افزایشِ موقتِ محبوبیتِ رهبر در بحران های خارجی • جهشِ حمایتِ عمومی در پیِ تهدید یا ...
🔸 معادل فارسی: • گردِ پرچم جمع شدن / متحد شدن در پشتِ پرچم • همبستگیِ ملی در زمانِ بحران • افزایشِ موقتِ حمایت از رهبر در بحران های خارجی 🔸 مثال ها ...
🔸 معادل فارسی: • جهشِ محبوبیت / افزایشِ ناگهانیِ مقبولیت • پرشِ آماریِ تأیید / رشدِ لحظه ایِ رضایت • افزایشِ موقت و معمولاً کوتاه مدتِ درصدِ تأیید د ...
🔸 معنی دقیق: به مؤسسه ی مشهور آمریکاییِ نظرسنجی و تحلیلِ داده اشاره دارد که توسط جورج گالوپ در سال ۱۹۳۵ تأسیس شد. این مؤسسه به خاطر نظرسنجی های دقیق ...
🔸 معادل فارسی: • ریاست کردن بر / سرپرستی کردن • مدیریت کردن / نظارت داشتن بر • ( در مفهوم استعاری ) مسئول یا حاکم بر چیزی بودن، حتی بدون کنترلِ کامل ...
🔸 معادل فارسی: • میزان محبوبیت / نرخ مقبولیت • درصد تأیید / شاخصِ رضایت • آماری که نشان می دهد چه نسبتی از مردم از عملکرد یک شخص یا نهاد راضی هستند ...
رسانه های جریان اصلی؛ معمولاً به روزنامه ها، تلویزیون، رادیو و رسانه های خبریِ بزرگ و جا افتاده گفته می شود که مخاطب گسترده دارند و بر شکل دادن به اف ...
🔸 معادل فارسی: • با شکوهِ ساختگی / ادعاییِ بزرگ / خود نمایانه • پرادعا / ظاهر فریبانه / اغراق آمیز • ( در معنای منفی ) بزرگ نمایانه و غیر واقعی 🔸 م ...
🔸 معادل فارسی: • فرود آمدن روی ( چیزی ) با برخورد • برخاستن یا وارد شدن علیه ( کسی/چیزی ) • ( در مفهوم استعاری ) در مقابلِ چیزی قرار گرفتن یا در وا ...
🔸 معادل فارسی: آرتروگریپوزیس سفتی/کانترکچرِ مادرزادیِ چند مفصل خشکیِ مادرزادیِ مفاصل 🔸 معنی دقیق: نامی برای گروهی از وضعیت های مادرزادی و غیرپیشرو ...
🔸 معادل فارسی: انحنا یا خمیدگیِ غیرطبیعی در کاربرد پزشکی: خمیدگی غیرطبیعیِ ناخن گاهی در متون نزدیک به آن، با arthrogryposis هم اشتباه گرفته می شود � ...
پِرِدیکِمِنت ( با تأکید بر هجای دوم ) 🔸 مثال ها: • "After losing his job and his car on the same day, he found himself in a real predicament. " بعد ...
🔸 معادل فارسی: • معیوب / آسیب دیده / خراب ( برایِ اعضایِ بدن ) • لق / ناقص / دردناک ( مخصوصاً برایِ پا یا زانو ) 🔸 مثال ها: • "I can't run fast b ...
🔸 معادل فارسی: • یه عالمه / یه کُلی / یه حسابی • فوق العاده / بی نظیر ( در بافتِ مثبت ) • افتضاح / وحشتناک ( در بافتِ منفی ) 🔸 مثال ها ( بافتِ مث ...
🔸 مثال ها: • "They spent the night making love to each other. " آنها شب را به عشق ورزی با یکدیگر گذراندند. • "He whispered that he wanted to make ...
🔸 معادل فارسی: • حالتِ جزیره ای / عملکردِ مستقل • حالتِ جدا از شبکه • بهره برداریِ خودگردان ( بدونِ اتصال به شبکه یِ سراسری ) 🔸 معنی دقیق: به حال ...
🔸 معادل فارسی: • ریزشبکه • شبکه یِ کوچکِ محلیِ برق • سیستمِ تأمینِ انرژیِ مستقل از شبکه یِ سراسری 🔸 معنی دقیق: به یک شبکه یِ محلی و کوچک مقیاسِ تول ...
🔸 معادل فارسی: • جعل / فریب / هویت پوشانی • ارسالِ سیگنال یا داده یِ جعلی به جایِ داده یِ واقعی • تقلیدِ هویتِ یک دستگاه یا کاربر برایِ گمراه کردنِ ...
🔸 معادل فارسی: • پارازیت اندازی / اخلالِ الکترونیکی • قطع یا مختل کردنِ سیگنال هایِ الکترونیکی ( به ویژه در ارتباطات و رادار ) • جنگِ الکترونیک / ا ...
🔸 معادل فارسی: • زیرساختِ مدولار / زیرساختِ ماژولار • زیرساختِ بلوکی / زیرساختِ قطعه ای • زیرساختی که از واحدهایِ مستقل و قابلِ ترکیب ساخته شده است ...
Module 🔸 معادل فارسی: • ماژول / پیمانه • واحدِ مستقل و قابلِ ترکیب • بخشِ مجزا و استاندارد در یک سیستم 🔸 معنی دقیق: ماژول به یک واحد، قطعه، یا بخشِ ...
🔸 معنی دقیق: مدولار صفتی است که به سیستم ها، سازه ها، یا محصولاتی اطلاق می شود که از قطعات یا واحدهای استاندارد، مستقل، و قابل تعویض ( ماژول ) تشکیل ...
🔸 معادل فارسی: • پیش ساخته / ساخته شده در کارخانه • سازه یِ پیش ساخته • ( به عنوانِ اسم ) خانه یا ساختمانِ پیش ساخته 🔸 معنی دقیق: مخففِ "prefabric ...
🔸 معادل فارسی: • عدمِ صرفه یِ مقیاس • افزایشِ هزینه یِ واحد به ازایِ افزایشِ تولید • زیانِ اقتصادیِ ناشی از بزرگ تر شدنِ بیش از حد 🔸 معنی دقیق: "D ...
🔸 معادل فارسی: • صرفه یِ مقیاس • کاهشِ هزینه یِ واحد به ازایِ افزایشِ تولید • مزیتِ اقتصادیِ حاصل از تولیدِ انبوه • نقطه یِ مقابلِ آن، "diseconomy o ...
🔸 معنی دقیق: به سیستم ها یا منابعِ تولیدِ انرژی اشاره دارد که در همان مکانی که مصرف می شود، تولید می گردند، بدونِ اینکه نیاز به انتقال از طریقِ شبکه ...
Tradeoff 🔸 معادل فارسی: • فدا کردنِ یک مزیت به نفعِ مزیتی دیگر 🔸 مثال ها: • "There is always a tradeoff between quality and cost in manufacturing. ...
کای - نِت - یک ( با تأکید بر هجای دوم ) 🔸 معادل فارسی: • درگیریِ جنبشی / درگیریِ فیزیکی ( نظامیِ مستقیم ) • جنگِ متعارف / درگیریِ مسلحانه • رویارو ...
🔸 معادل فارسی: • کلی گزینه / چیزهایِ وسط / مواردِ میانی وجود دارد • بسی چیزها در این میان هست • غیر از این دو، خیلی مواردِ دیگر هم هست 🔸 مثال ها: • ...
🔸 معادل فارسی: • شبکه یِ برق / شبکه یِ انتقالِ نیرو • شبکه یِ سراسریِ برق • زیرساختِ تأمینِ انرژیِ الکتریکی 🔸 معنی دقیق: به شبکه یِ یکپارچه ای از ...
🔸 معادل فارسی: بازپرداختِ اقساطیِ اصل و سود بازپرداختِ تدریجیِ بدهی اقساطِ سرشکن شونده بر اصل و بهره 🔸 معنی دقیق: نوعی برنامه بازپرداخت که در آن ب ...
🔸 معادل فارسی: واگذاریِ دارایی خروجِ دارایی از دفاتر فروش / اسقاط / امحاءِ دارایی در حسابداری: از حساب خارج کردنِ دارایی 🔸 معنی دقیق: فرایندِ خارج ...
🔸 معادل فارسی: نرخِ مبنا نرخِ مرجع نرخِ معیار در متون مالی: نرخِ پایه بهره 🔸 معنی دقیق: نرخیِ مرجع و عمومی است که برای قیمت گذاری یا محاسبه نرخ ها ...
🔸 معادل فارسی: وامِ مدت دار وامِ با سررسید مشخص وامِ بلندمدت / میان مدت، بسته به مدت بازپرداخت 🔸 معنی دقیق: ینی وامی که یک مبلغ مشخص را یک جا در ا ...
🔸 معادل فارسی: • این افتضاحه / این فاجعه ست • اوضاع از این بدتر نمی شه / بدترین حالته • ( در بافتِ مثبت ) این عالی ترین حالته / این اوجِ قضیه ست 🔸 ...
🔸 معنی دقیق: یک اصطلاحِ موسیقیایی و عامیانه است که به لحظه ای که دی جی یا تهیه کننده، ضربآهنگِ اصلی ( بیس و درام ) را واردِ موسیقی می کند اشاره دارد ...
🔸 معادل فارسی: • ( برای ) خوش گذرانیِ اغراق آمیز / حال کردنِ فوق العاده • دیوانه وار و پرانرژی شدن ( معمولاً در مهمانی یا باشگاه شبانه ) • ( در برخ ...
پِرِیفِرَلی 🔸 معادل فارسی: • به طورِ حاشیه ای / به طورِ غیرمستقیم • به عنوانِ یک موضوعِ فرعی • با کمترین اهمیت / در حاشیه 🔸 مثال ها: • "I only knew ...
🔸 معادل فارسی: • کاملاً مطمئن / کاملاً قابل اعتماد • بسیار عالی / درجه یک • محکم / استوار ( در معنایِ مجازی ) 🔸 مثال ها: • "Don't worry about the ...
🔸 معنی دقیق: به روشی از پارک کردن گفته می شود که در آن خودرو با زاویه ای بین ۳۰ تا ۶۰ درجه ( و نه ۰ درجه مانندِ پارک موازی و نه ۹۰ درجه مانندِ پارک ...
🔸 معنی دقیق: به روشی از پارک کردن گفته می شود که در آن خودرو با زاویه یِ ۹۰ درجه ( عمود ) نسبت به جدول یا حاشیه یِ خیابان قرار می گیرد. یعنی خودرو ...
🔸 معنی دقیق: به تکنیک پارک کردن خودرو در فضایی که بین دو خودرویِ دیگر قرار دارد، گفته می شود. در این روش، خودرو به صورتِ طولی ( موازی با جدول یا خی ...
فریگینگ 🔸 معادل فارسی: • لعنتی / افتضاح / مسخره ( برای تأکید بر نارضایتی یا عصبانیت ) • فوق العاده / عجیب ( برای تأکید بر شدت، در بافتِ مثبت یا منف ...
🔸 معادل فارسی: • باعثِ گرفتاریِ خود شدن • عواقبِ کاری را متحمل شدن ( که خودتان ایجاد کرده اید ) 🔸 مثال ها: • "He brought all this trouble on himse ...