dismiss

/ˌdɪˈsmɪs//dɪzˈmɪs/

معنی: مرخص کردن، خارج کردن، عزل کردن، معزول کردن، منفصل کردن، روانه کردن، معاف کردن
معانی دیگر: اجازه ی رفتن دادن، لهی کردن، راهی کردن، برکنار کردن، اخراج کردن، از سر بیرون کردن، به فکر خطور ندادن، رد کردن، (حقوق) مختومه اعلام کردن، (دعوی یا ادعا) مردود شمردن، غیروارد تشخیص دادن

جمله های نمونه

1. you must dismiss such childish anxieties!
تو باید این نگرانی های کودکانه را از سر بیرون کنی !

2. it is the prime minister's prerogative to dismiss ministers
نخست وزیر اختیار دارد وزیران را معزول کند.

3. The committee has decided to dismiss him.
[ترجمه گوگل]کمیته تصمیم به برکناری او گرفته است
[ترجمه ترگمان]کمیته تصمیم گرفته است او را اخراج کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. It's not feasible to dismiss him.
[ترجمه Soori] اخراج او معقول نیست
|
[ترجمه گوگل]اخراج او امکان پذیر نیست
[ترجمه ترگمان]اخراج کردن او امکان پذیر نیست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Most orthodox doctors however dismiss this as complete nonsense.
[ترجمه گوگل]با این حال، اکثر پزشکان ارتدکس این را به عنوان یک مزخرف کامل رد می کنند
[ترجمه ترگمان]با این حال، بسیاری از پزشکان ارتودوکس این موضوع را پوچ و پوچ تلقی می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. I think we can safely dismiss their objections.
[ترجمه گوگل]من فکر می کنم که می توانیم با خیال راحت اعتراض آنها را رد کنیم
[ترجمه ترگمان]فکر می کنم می توانیم با اطمینان objections را رد کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. When he threatened to dismiss me I called his bluff.
[ترجمه گوگل]وقتی او مرا تهدید به اخراج کرد، بلوفش را صدا زدم
[ترجمه ترگمان]وقتی تهدید کرد که مرا مرخص می کند بلوف او را زدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. On first impressions it would be easy to dismiss Duke as an eccentric.
[ترجمه گوگل]در برداشت های اولیه، به راحتی می توان دوک را به عنوان فردی عجیب و غریب رد کرد
[ترجمه ترگمان]در برداشت اول، دور کردن دوک به عنوان یک آدم عجیب و غریب آسان خواهد بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. I would certainly dismiss any allegations of impropriety by the Labour Party.
[ترجمه گوگل]من مطمئناً هرگونه اتهام نادرست حزب کارگر را رد خواهم کرد
[ترجمه ترگمان]من مسلما هرگونه اتهام مربوط به نادرستی را توسط حزب کارگر رد خواهم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. They can't dismiss you just like that - they have to give you a written warning first.
[ترجمه گوگل]آنها نمی توانند شما را همینطور اخراج کنند - ابتدا باید به شما اخطار کتبی بدهند
[ترجمه ترگمان]اونا نمی تونن تو رو اخراج کنن - اونا باید اول یه هشدار کتبی به تو بدن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. He tried without success to dismiss her/her memory from his thoughts.
[ترجمه گوگل]او بدون موفقیت تلاش کرد تا حافظه او را از افکار خود دور کند
[ترجمه ترگمان]سعی کرد ذهنش را از افکارش دور کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. The committee has [ have ] decided to dismiss him.
[ترجمه گوگل]کمیته [ ] تصمیم به اخراج او گرفته است
[ترجمه ترگمان]این کمیته تصمیم گرفته است که او را اخراج کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. You cannot dismiss these stories en bloc.
[ترجمه گوگل]شما نمی توانید این داستان ها را بصورت بلوک رد کنید
[ترجمه ترگمان]شما نمی توانید این داستان ها را در یک بلوک نادیده بگیرید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. He tried to dismiss her from his mind.
[ترجمه گوگل]سعی کرد او را از ذهنش دور کند
[ترجمه ترگمان]خواست او را از ذهنش بیرون کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

مرخص کردن (فعل)
release, assoil, discharge, license, dismiss, furlough, send to vacation

خارج کردن (فعل)
discharge, dismiss, expel, bring out, send out, drive out, evict, emit

عزل کردن (فعل)
remove, dismiss, depose, dethrone

معزول کردن (فعل)
discharge, dismiss, eject, recall

منفصل کردن (فعل)
disconnect, discharge, dismiss

روانه کردن (فعل)
send, dispatch, dismiss, launch, hale

معاف کردن (فعل)
remit, frank, excuse, dispense, dismiss, exempt, enfranchise

تخصصی

[حقوق] رد کردن، خاتمه دادن، متوقف کردن، منفصل کردن، اخراج کردن
[ریاضیات] منفصل کردن، مطرح نکردن، مرخص کردن

انگلیسی به انگلیسی

• send away; fire; release, free
if you dismiss something, you decide or say that it is not important enough or not good enough for you to think about.
if you are dismissed from your job, your employers get rid of you.
if someone in authority dismisses you, they give you permission to leave; a formal use.

پیشنهاد کاربران

- رد کردن
- تکذیب کردن
- مرخص کردن، فرستادن
- بیرون کردن، اخراج کردن
- از سر بیرون کردن
- بی اعتناعی کردن، نادیده گرفتن
- مختومه اعلام کردن، وارد ندانستن
رد کردن، اخراج کردن، برکنار کردن
مثال: The judge dismissed the case due to lack of evidence.
قاضی به دلیل کمبود شواهد پرونده را رد کرد.
رد کردن، صرف نظر کردن
مثال: The judge dismissed the case due to lack of evidence.
معنی مثال: قاضی پرونده را به دلیل کمبود شواهد رد کرد.
تفاوت discard، dismiss، disregard و ignore:
disregard صرفا به معنی جدی نگرفتن و ignore کردن چیزی هست یعنی هیچ گونه توجهی نکنیم ( این فعل نیاز به اکشن خاصی نداره )
dismiss یعنی عدم پذیرش بوسیله یک اکشن یعنی انجام اقدام ضمنی برای رد کردن چیزی
...
[مشاهده متن کامل]

discard همون عدم پذیرش هست منتهی بوسیله یک اکشن عملی یعنی به صورت فیزیکی ( با انجام عملی ) چیزی رو رد کنیم
و اما ignore که در واقع همون عدم پذیرش یا رد کردن هست اما فرقش با بقیه اینه که در ignore ما متوجه چیزی میشیم و تصمیم میگیریم که قبولش نکنیم در حالیکه در مثلا dismiss ما متوجه چیزی میشیم ولی بهش اهمیت نمیدیم و از این طریق ردش میکنیم

گاهی به معنای بی محلی و بی اعتنایی و رو برگردانیدن است.
بستگی به کاربرد آن در متن دارد.
دفع، در اینجا:
outputs coming from the dismissal
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
فعل ( verb ) : dismiss
اسم ( noun ) : dismissal
صفت ( adjective ) : dismissive
قید ( adverb ) : dismissively
رد کردن رمز یا کسی بی فایده بودن عمل یا کاری درست نبودن عملی
✅اجازه ی رفتن دادن
✅معاف کردن
✅ ( معنای دوستمون ) رفع کردن، ردِ اتهام، منع تعقیب
Russia says it's sent 900 Ukrainian soldiers to prison camp; Moscow ⭐dismissing⭐ top commanders, UK says
طرد کردن
Class dismissed کلاس تموم شده
Dismiss someone
Rejecting someone
شخصی را اخراج کردن
کسی را رد کردن
منافات داشتن
برکنار کردن , بیرون کردن ؛ مرخص کردن ؛ رد کردن , نادیده گرفتن
– He has been dismissed from his job
– He tried to dismiss her from his mind
– The teacher dismissed the class early
– The court dismissed the charge against him
...
[مشاهده متن کامل]

– Let's not just dismiss the idea before we've even thought about it

بیرون کردن
بی توجهی کردن به حرف کسی
بی توجه، بی اعتنا
reject
neglect
صرف نظر کردن
دست برداشتن
dismiss from a job : دست برداشتن از کاری
رفع کردن، ردِ اتهام، منع تعقیب ( حقوق )
● رد کردن ( نظر و عقیده شخص دیگر به دلیل درست ندانستن یا مهم ندانستن )
● برکنار کردن ( از شغل )
● اجازه رفتن دادن ( به دلیل عدم نیاز )
مهم ندانستن، جدی نگرفتن
عدم پذیرش
نادیده گرفتن
1 ) جدی نگرفتن ، بی اعتنایی کردن
Just dismiss those thoughts from your mind - they're crazy and not worth thinking about
افکار درون ذهنت را جدی نگیر ، چون آنها ارزش فکر کردن ندارند
2 ) اخراج کردن از کار
...
[مشاهده متن کامل]

He has been dismissed from his job for incompetence.
اون از شغلش به دلیل نداشتن سررشته ( عدم صلاحیت ) اخراج شد .
3 ) اجازه ی رفتن دادن
the professor dismissed the class because she had a meeting
پروفسور به کلاس اجازه ی رفتن داد ( کلاس را تعطیل کرد ) چون او یک ملاقات داشت.
4 ) پرونده را مختومه اعلام کردن ، مردود شمردن در دادگاه به دلیل اینکه دلایل موجه و موثق برای گناهکاری شخص وجود ندارد

از بین رفتن، محو شدن
دست کم گرفتن
کنار گذاشتن/نهادن/افکندن
وا نهادن
جدی نگرفتن کسی یا چیزی _ بی اعتنایی کردن
مرخص کردن، اخراج کردن، رد کردن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٣٢)

بپرس