gut

/ˈɡət//ɡʌt/

معنی: شکم، طاقت، نیرو، تنگه، روده، زه، جرات، دل و روده، شکنبه، احشاء، شکمگندگی، بنیه، حریصانه خوردن، روده در اوردن از
معانی دیگر: (کالبد شناسی) احشا، اندرونه، (عامیانه - جمع) دل و جرات، پایداری، زور، آتش گرفتن درون ساختمان (به طوری که فقط نمای خارجی آن سالم بماند)، مبرم، اساسی، ساده، آسان، دل و روده را در آوردن، زه (که از روده ی حیوان می سازند)، (جراحی)نخ بخیه، کاتگوت، پیله ی ابریشم، ریسمان محکم ابریشمی، تنگ رود، تنگ آبراه، باریک آب، (عامیانه - جمع) اصلی، درونی، ژرف، در جمع دل و روده، پر خوری، غارت کردن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the food canal or a part of it, esp. the stomach or intestines.

- Nutrients from the food we eat are absorbed in the gut.
[ترجمه گوگل] مواد مغذی از غذایی که می خوریم در روده جذب می شود
[ترجمه ترگمان] مواد مغذی از غذایی که می خوریم در دل و روده جذب می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: (usu. pl.) the internal parts of an animal that are removed when it is butchered; entrails; viscera.

- He scaled the fish and removed the guts.
[ترجمه امید] او ماهی را پاره کرد و دل و روده اش را بیرون کشید
|
[ترجمه گوگل] ماهی را فلس کرد و روده ها را بیرون آورد
[ترجمه ترگمان] ماهی را بالا برد و دل و روده اش را بیرون کشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: (usu. pl.) the essential inner parts or workings.

- The cover hides the guts of the computer.
[ترجمه گوگل] پوشش روده های کامپیوتر را پنهان می کند
[ترجمه ترگمان] پوشش، دل و روده کامپیوتر را پنهان می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: (informal) the abdomen; belly.
مشابه: abdomen, belly

- The kick caught him in the gut.
[ترجمه گوگل] لگد او را در روده گرفت
[ترجمه ترگمان] لگد تو دل و روده ش گیر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: (pl.; informal) courage or nerve.

- He's trying to get up the guts to ask her to the dance.
[ترجمه گوگل] او سعی می‌کند جراتش را بگیرد و از او بخواهد تا رقص کند
[ترجمه ترگمان] داره سعی می کنه دل و جرات پیدا کنه تا از او به مجلس رقص دعوت کنه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: strips of intestinal tissue used for various purposes such as the strings of a guitar or violin, or for sutures.

(7) تعریف: a very narrow passage or water channel.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: guts, gutting, gutted
(1) تعریف: to remove the entrails of; disembowel; eviscerate.
مشابه: draw

(2) تعریف: to destroy or plunder the interior of.

- Fire gutted the office building.
[ترجمه مهراب خان غلامی] ساختمان اداری در میان شعله های آتش از بین رفت.
|
[ترجمه گوگل] آتش سوزی ساختمان اداری
[ترجمه ترگمان] آتش ساختمان دفتر را خراب کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
(1) تعریف: (informal) involving basic emotions.
مشابه: brute

- Race prejudice is a gut issue with her.
[ترجمه گوگل] تعصب نژادی یک مشکل روده ای برای او است
[ترجمه ترگمان] تعصب نژاد یک مساله درونی با او است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: instinctive; easy.
مشابه: easy, instinctive, snap

- a gut music course
[ترجمه فهیمه چاکرالحسینی] دورۀ موسیقی آسان
|
[ترجمه گوگل] یک دوره موسیقی روده
[ترجمه ترگمان] البته موسیقی دل خراش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. a gut course in college
درسی آسان در دانشگاه

2. my gut feeling is . . .
احساس درونی من آن است که . . .

3. the gut issues
مطالب اصلی

4. Have you seen the gut on him!
[ترجمه گوگل]آیا روده او را دیده اید!
[ترجمه ترگمان]دل و روده ش رو دیدی؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. He had a gut feeling that Sarah was lying.
[ترجمه Pnp] او یه حسی قلبی داشت که سارا داره دروغ میگه
|
[ترجمه گوگل]او احساس می کرد که سارا دروغ می گوید
[ترجمه ترگمان]یه حسی داشت که \"سارا\" داره دروغ میگه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Meat stays in the gut longer than vegetable matter.
[ترجمه گوگل]گوشت بیشتر از مواد گیاهی در روده می ماند
[ترجمه ترگمان]گوشت بیشتر از مواد گیاهی در روده باقی می ماند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. The questions are too gut for us.
[ترجمه گوگل]سؤالات برای ما خیلی سخت است
[ترجمه ترگمان]سوالات زیادی برای ما وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. I bust a gut trying to finish that work on time.
[ترجمه گوگل]دلم تنگ شده و سعی می کنم آن کار را به موقع تمام کنم
[ترجمه ترگمان]یه حسی بهم میگه که سر وقت کار رو تموم کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. It was plain old-fashioned instinct, the gut feeling that something was wrong.
[ترجمه گوگل]این غریزه ساده از مد افتاده بود، احساس درونی که چیزی اشتباه است
[ترجمه ترگمان]غریزه قدیمی از مد افتاده بود، و احساس می کرد که چیزی اشتباه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. She knew at gut level that he was guilty.
[ترجمه گوگل]او در سطح روده می دانست که او مقصر است
[ترجمه ترگمان]از ته دل می دانست که او گناهکار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. My gut reaction was not to trust him.
[ترجمه ام] حسم میگه بهش اعتماد نداشته باشم
|
[ترجمه David] واکنش احساسی ام عدم اعتماد به او بود.
|
[ترجمه گوگل]واکنش اصلی من این بود که به او اعتماد نکنم
[ترجمه ترگمان] حس می کنم واکنش من بهش اعتماد نداره
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. His gut sagged out over his belt.
[ترجمه گوگل]روده اش روی کمربندش آویزان شد
[ترجمه ترگمان]شکمش از روی کمربندش آویزان شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Let's have your gut reaction to the facts as we know them.
[ترجمه گوگل]بیایید عکس العمل شما را نسبت به حقایق همانطور که می دانیم داشته باشید
[ترجمه ترگمان]بیایید واکنش gut به حقایق را همانطور که آن ها را می شناسیم، داشته باشیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Buddy's huge gut strained against the buttons on his shirt.
[ترجمه گوگل]روده بزرگ بادی به دکمه های پیراهنش فشار می آورد
[ترجمه ترگمان]یک شکم بزرگ رفیق به دگمه های پیراهنش فشار می آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

شکم (اسم)
abdomen, belly, tummy, womb, gut, bowel, gorge, bulge, breadbasket, paunch, maw

طاقت (اسم)
gut, forbearance, stamina, bearing, patience, last, sufferance, longanimity, gameness, staying power

نیرو (اسم)
gut, strength, might, energy, force, power, pep, breath, vigor, blood, brawn, thrust, tuck, zip, vim, leverage, tonus, puissance, vis

تنگه (اسم)
gut, bottleneck, strait, canyon, neck

روده (اسم)
gut, bowel, intestine, garbage

زه (اسم)
gut, string, chord, cord, bowstring, catgut, whipcord, hypotenuse

جرات (اسم)
gut, grittiness, courage, spirit, venture, daring, mettle, spunk

دل و روده (اسم)
gut, purtenance

شکنبه (اسم)
gut

احشاء (اسم)
gut, viscus

شکم گندگی (اسم)
gut

بنیه (اسم)
gut, power, stamina, staying power

حریصانه خوردن (فعل)
gut, guzzle, gull, devour, engorge, gobble, lap, wolf

روده در اوردن از (فعل)
gut, disembowel, embowel

تخصصی

[مهندسی گاز] باریک، تهی، خالی کردن
[زمین شناسی] آبراهه باریک، روده (الف) کانال یا مسیری بسیار نازک که دو حجم آب را به هم متصل می کند، برای مثال یک چینه فشرده یا نهری کوچک درمرداب یا پهنه جزر و مدی و یا دهانه ورودی. این مورد همچنین به معنای کانال حاصل از آب جاری کم عمق نیز بکار می رود. (ب) یک جریان جزرو مدی که دو آبراهه بزرگتر را به هم متصل می کند. (ج) عنوان مورد استفاده درجزایر ویرجین (virgin island) و دیگر نقاط مشابه، برای یک کاریز، جویبار، دره کوچک و یا مسیر نازک زمینی.

به انگلیسی

• intestines, alimentary canal; bowels, entrails; inner parts, contents of anything; sinew (used for violin strings, tennis rackets, etc.)
disembowel, eviscerate; remove the internal contents of; destroy the inside of
your guts are your internal organs, especially your intestines.
the gut is the tube inside your body through which food passes while it is being digested.
someone's gut is their stomach, especially when it is very large and sticks out; an informal use.
if you gut a fish, you remove the organs from inside it.
if you have guts, you are brave or courageous; an informal use.
if you hate someone's guts, you feel an extremely strong sense of dislike towards them.
a gut feeling is based on instinct or emotion rather than on reason.
if a building or vehicle is gutted, the inside is destroyed.
see also gutted.

پیشنهاد کاربران

دل ( احساسی در دل مربوط به وقوع اتفاقی )
حس غریزی ( مثلا میگوییم : به دلم افتاد که . . . )
جیگر ( برای بیان اینکه کسی شجاعت داره )
adj. basic or essential; based on instincts or emotions
feeling
روده. معده
gut درونی غریزی
gut talent استعداد درونی ، غریزی
دل و روده، ( مجازی ) احساس
a strong feeling about something
در آوردن دل و روده مثل دیالوگ معروف
Ghostface:No, you listen you little bitch, you hang up on me again and I'll gut you like a fish, undrestand?yeah
جرات
. . . . you guts to attend . . . .


حس ششم
احساسات درونی
شکم، منظور چربی تو قسمت شکم
جرات داشتن
روده
ﺳﻠﺐ ﻛﺮﺩﻥ, ﮔﺮﻓﺘﻦ
ما معمولا gut رو با feeling میاریم
یعنی gut feeling حس ششم یا همان sixth sense
دل و روده ی کسیو درآوردن
You can tell them you were defending yourself when you gutted this man. .
دل و روده ؛ پاک کردن ( مرغ , ماهی ) ؛ تخریب کردن ( داخل ساختمان )

# Meat stays in the gut longer than vegetable matter
# He scaled the fish and removed the guts
# She gutted the fish and cut off their heads
# He skinned and gutted the rabbit
# The church was gutted by fire
# a fire gutted the bookshop last week
- دل و جرات
- پایداری
- زور
- طاقت
خالی کردن، تخلیه سازی
Trust your guts = به غریزه ی خودت اعتماد کن
عمق یا اساس کاری یا چیزی
I have a gut feeling یه حسی بهم میگه
شهود
I follow my gut
حس ششم پیروی کردن یا دنبال کردن.
غریزه هم معنی میده:
Trust your gut = به غریزه ت اعتماد کن
حسِ درونی، احساس درونی، حسِ قلبی، ( حسی/ احساسی که از دل شما بر می خیزد )
این کلمه دارای دو نوع معنی بوده یک بُعد فیزیکی و جسمانی ( اعماء و احشاء داخلی شکم ) و یک بعد روانی و درونی ( جرات ، غرایز ، درونیات )

کلمه ی فارسی ای که در کاربردی مشابه استفاده می شود کلمه ی "دل" می باشد که هم در کاربرد:
*دلم درد میکرد ( دل و روده )
و هم در کاربرد:
*او دل انجام این کار را ندارد ( دل و جرات )
*به ندای دلت گوش بده ( درونیات یا غرایز )
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما