پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٧,٩٨١)
🔹 تعریف ها 1. ( سیاسی – اصلی ) : کسب پیروزی در انتخابات با اختلاف بسیار زیاد نسبت به رقیب. مثال: The candidate won in a landslide. نامزد با اختلا ...
Economic Inclusion Group یک سازمان غیرانتفاعی و سیاست گذاری مستقر در واشنگتن است ( تأسیس 2024 ) که هدفش مبارزه با محرومیت اقتصادی و مالی، به ویژه پدی ...
🔹 مترادف ها unquenchable – unappeasable – voracious – ravenous – greedy – endless 🔹 مثال ها • She felt an insatiable curiosity about the universe. ...
🔹 معادل فارسی • قدرت نظامی • نمایش زور نظامی • توان رزمی • قدرت نمایی نظامی 🔹 مترادف ها armed strength – military might – military power – show of ...
🔹 معادل فارسی • مقاومت کردن • ایستادگی نشان دادن • مقابله کردن • سرسختی نشان دادن 🔹 مترادف ها resist – oppose – fight back – withstand – defy – str ...
🔹 مترادف ها retreat – withdraw – concede – yield – give in – surrender 🔹 مثال ها • She never backs down from a challenge. او هرگز از چالش عقب نشین ...
🔹 معادل فارسی • سرپرست موقت • مسئول اداره موقت • قیم / سرپرست مثال: A caretaker government was appointed until elections. یک دولت موقت منصوب شد ت ...
🔹 مترادف ها ( فعل ) afflict – torment – trouble – burden – beset – ravage 🔹 مثال ها • The city has been plagued by corruption for decades. شهر ده ...
عملیات کندور 🔹 تعریف و ماهیت - ماهیت: شبکه مخفی همکاری امنیتی میان رژیم های نظامی آرژانتین، شیلی، اروگوئه، پاراگوئه، بولیوی و برزیل. - هدف: سرکو ...
🔹 معادل فارسی • حق داشتن • مستحق بودن • اعطا کردن حق • مجاز بودن 🔹 مترادف ها authorize – empower – allow – qualify – grant rights – justify 🔹 مثال ...
🔹 تعریف و کاربرد 1. اصطلاح سیاسی/اقتصادی: Global South جایگزینی برای اصطلاح Third World است و به کشورهایی اشاره دارد که سطح توسعه اقتصادی پایین تر د ...
🔹 مترادف ها autonomy – independence – self - rule – sovereignty – self - determination 🔹 مثال ها • The people fought for self - government. مردم ب ...
هِجِمون - - - 🔹 معادل فارسی • قدرت برتر • کشور مسلط • نیروی هژمونیک • رهبر غالب - - - ## 🔹 مترادف ها dominant power – ruling state – su ...
🔹 معادل فارسی • حوزه صلاحیت • محدوده وظایف • قلمرو اختیارات • ( به عنوان فعل ) واگذار کردن / بخشیدن - - - ## 🔹 تعریف ها 1. ** ( اسم – اصل ...
به عنوان اسم؛ 🔹 مثال ها • The company’s attempt to control the market was an overreach. تلاش شرکت برای کنترل بازار زیاده روی بود. • His comments ...
🔹 مترادف ها wise – prudent – sensible – thoughtful – careful – rational 🔹 مثال ها • The judge made a judicious ruling. قاضی حکم خردمندانه ای صادر ...
🔹 مترادف ها unease – anxiety – concern – worry – restlessness – apprehension 🔹 مثال ها • The government’s decision caused widespread disquiet. تصم ...
🔹 معادل فارسی • تردید / نگرانی ( در تصمیم یا نظر ) • حق تحفظ / شرط ( در قرارداد یا توافق ) 1. ( رسانه ای/سیاسی – کاربردی ) : داشتن تردید یا نگرانی ...
🔹 معادل فارسی • در دل داشتن تردیدها • پنهان کردن نگرانی ها • داشتن شک و دودلی • پرورش دادن نگرانی یا عدم اعتماد - - - ## 🔹 تعریف ها 1. ** ...
🔹 معادل فارسی • در دل داشتن ( احساس یا فکر ) • پنهان کردن ( احساس یا نیت ) • پرورش دادن ( احساس منفی یا مثبت ) • مخفی نگه داشتن - - - ## 🔹 ...
1. ( استعاری/رسانه ای – کاربردی ) : برنامه، استدلال یا طرحی که بسیار ضعیف، ناکافی یا سطحی است. مثال: The threadbare planning for the day after the ...
🔹 معادل فارسی • چرخه سقوط اقتصادی • روند نابودی اقتصادی • سقوط پی درپی اقتصاد 🔹 مترادف ها economic collapse – downward spiral – vicious cycle – fin ...
🔹 معادل فارسی • خروج دسته جمعی • مهاجرت گسترده • کوچ بزرگ • در متون دینی: خروج ( کتاب دوم تورات/عهد عتیق ) 🔹 مترادف ها departure – migration – eva ...
🔹 معادل فارسی • یورش برق آسا • حمله ناگهانی • عملیات سریع 🔹 مترادف ها blitz – surprise attack – rapid strike – sudden assault 🔹 مثال ها • The comm ...
( استعاری/اقتصادی – کاربردی ) : کاهش شدید یا سقوط ارزش. مثال: Stock prices tumbled after the announcement. قیمت سهام بعد از اعلام سقوط کرد. Oil ...
🔹 مترادف ها overall – collectively – as a whole – all together – in total 🔹 مثال ها • In the aggregate, the data show improvement. در مجموع، داده ...
🔹 مترادف ها brighten up – cheer up – liven up – revive – refresh 🔹 مثال ها • The child perked up when he saw the ice cream. بچه وقتی بستنی را دید ...
🔹 معادل فارسی • طرفداران افراطی ( به ویژه موسیقی دانان ) • دنبال کنندگان هنرمندان • در محاوره: فن های دوآتشه، هواداران دیوانه وار - - - ## 🔹 ...
👈 ( سیاسی/پارلمانی – کاربردی ) : نماینده ای در پارلمان یا کنگره که وظیفه دارد اعضای حزب را برای رأی گیری هماهنگ کند. • در سیاست بریتانیا و آمریکا، ...
( برنامه ریزی شخصی – کاربردی ) : وقتی فردی به طور ناخواسته یا عمدی دو برنامه در یک زمان می گذارد. هم زمان برنامه گذاشتن تداخل برنامه داشتن مثال: I ...
🔹 مترادف ها private talk – sidebar – one - on - one – informal chat – quick discussion 🔹 مثال ها • She pulled me aside to tell me the news. او مرا ...
🔹 معادل فارسی • اصلاً نگو • حتی شروع نکن • بی خیال شو • در محاوره: ولش کن، اصلاً حرفشو نزن - - - ## 🔹 تعریف ها 1. ** ( محاوره ای – اصلی ) ...
🔹 معادل فارسی • صندوق جنگ • ذخیره مالی • سرمایه آماده برای رقابت ( سیاسی/انتخاباتی – کاربردی ) : سرمایه ای که یک حزب یا نامزد برای هزینه های تبلیغا ...
🔹 تعریف ها 1. ( محاوره ای – اصلی ) : استفاده از خود یا استعداد/منبعی به شکلی بی ارزش یا تحقیرآمیز برای منفعت مالی یا توجه. مثال: He whored out his ...
🔹 تعریف ها 1. ( سیاسی/پارلمانی – اصلی ) : اقدام یا درخواست رسمی برای شروع رأی گیری در مجلس، شورا یا سازمان. مثال: The opposition triggered a vote ...
🔹 معادل فارسی • بالا رفتن در سلسله مراتب • ارجاع دادن به مقام بالاتر • گزارش کردن به سطح بالاتر - - - ## 🔹 تعریف ها 1. ** ( سازمانی – اصلی ...
پِرپورتِدلی - - - 🔹 معادل فارسی • بنا بر ادعا • طبق گفته ها • ظاهراً • به طور ادعایی - - - ## 🔹 تعریف ها 1. ** ( خبری/رسمی – اصلی ) :** ...
• در آتش نشانی: اقدام تهاجمی برای مهار آتش ( آتش نشانی – اصلی ) : رویکردی که نیروها مستقیماً وارد ساختمان یا محل آتش می شوند تا آتش را خاموش کنند، ب ...
🔹 معادل فارسی • ثبت شدن در زندان یا بازداشتگاه • وارد کردن در سیستم پلیس/زندان • در محاوره: تحویل زندان دادن، ثبت در بازداشتگاه - - - ## 🔹 ت ...
( پزشکی/خبری – کاربردی ) : آسیب ناشی از ضربه جسم سخت و غیرتیز ( برخلاف �penetrating trauma� که ناشی از جسم تیز یا گلوله است ) . مثال: The victim s ...
( اورژانس/پلیس – کاربردی ) : اپراتور مرکز تماس که درخواست ها را دریافت کرده و نیروها را اعزام می کند. مثال: The 911 dispatcher answered the call a ...
🔹 معادل فارسی • حساب باز • بدهی معوق • هزینه پرداخت نشده - - - ## 🔹 تعریف ها 1. ** ( محاوره ای – اصلی ) :** در رستوران یا بار، �open tab� ...
رِپَگنَنت 1. ( اخلاقی/احساسی – اصلی ) : چیزی که به شدت آزاردهنده یا نفرت انگیز است. مثال: His repugnant behavior shocked everyone. رفتار زننده اش ...
🔹 معادل فارسی • احتمال بسیار اندک • کورسوی امید 🔹 مترادف ها slight chance – faint hope – remote possibility – slim odds – glimmer of hope 🔹 مثال ه ...
🔹 معادل فارسی • آرامش کسی را برهم زدن • عصبی کردن یا تحریک کردن کسی • در محاوره: به هم ریختن، از کوره در بردن - - - ## 🔹 تعریف ها 1. ** ( ...
👈معادل های فارسی؛ - اصلی: محنت، آزمایش سخت، تجربه دردناک - خبری/حقوقی: حادثه آزاردهنده، شکنجه روانی/جسمی، تجربه آسیب زا - محاوره ای: دوران سخت، ...
🔹 تعریف ها 1. ( اجتماعی – اصلی ) : عبارتی برای ابراز همدردی و حمایت معنوی پس از حادثه یا تراژدی. مثال: We send our thoughts and prayers to the vic ...
مثال: His rude remark was out of character. حرف بی ادبانه اش خلاف شخصیت او بود. The actor laughed out of character during the play. بازیگر وسط نم ...
( پزشکی/خبری – اصلی ) : متحمل شدن آسیب یا زخم. مثال: The couple sustained apparent gunshot wounds. زوج متحمل زخم های ناشی از اصابت گلوله شدند. ...
🔹 معادل فارسی • اندک • ناچیز • ناکافی • فقیرانه / ضعیف - - - ## 🔹 تعریف ها 1. ** ( کمی – اصلی ) :** مقدار بسیار کم یا ناکافی. - *مثال:* ...