پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٢,٠٦٢)
🔸 معادل فارسی: • لکه ی ننگ / نقطه ی سیاه در کارنامه • افتضاح / بدنامی / عاملِ بی آبرویی • یک شکست یا اشتباه که اعتبارِ فرد را خدشه دار می کند • این ...
🔸 معادل فارسی: • افتخاری بزرگ / دستاوردی ارزشمند • نقطه ی عطفی در کارنامه • برگ برنده / عاملی برای مباهات • نقطه یِ مقابلِ آن، "a blot on someone's ...
🔸 معادل فارسی: • قیم / سرپرست / کسی که مسئولیتِ مالی یا حقوقیِ دیگری را بر عهده می گیرد • ضامن / متعهد ( در قراردادها و بیمه ) 🔸 مثال ها: • "The i ...
🔸 معادل فارسی: • سرنخ ها / نشانه ها / نکاتِ کلیدی • اطلاعاتِ پراکنده که باید به هم متصل شوند 🔸 مثال ها: • "The detective started connecting the dot ...
🔸 معنی دقیق: این واژه معمولاً برای توصیف دوقلوهای نیمه همسان به کار می رود؛ یعنی دوقلوهایی که از نظر ژنتیکی نه کاملاً همسان اند و نه مثل دوقلوهای مع ...
🔸 معادل فارسی: • چه افتضاحی! / چه مزخرفی! • چه وضعیتِ افتضاحی! • چه بی نمکی! ( در معنایِ ناامیدی یا نارضایتی ) • Frig در اصل یک کلمه یِ عامیانه برا ...
دو - شی ( با تأکید بر هجایِ اول ) 🔸 معادل فارسی: • خودنما / مغرورِ بی محتوا • ژست گیر / ادا درآور • منفور / آزاردهنده ( به خاطرِ رفتارِ متکبرانه یا ...
اسمیج 🔸 معادل فارسی: • یک ذره / یک کم / یک پُرسُرو • مقدارِ بسیار ناچیز • یه کمِ خیلی کم • نقطه یِ مقابلِ آن، "a lot" ( زیاد ) ، "a ton" ( یک عالمه ...
🔸 معادل فارسی: • جلو زدن / پیشی گرفتن ( در انجامِ کاری ) • زودتر از کسی دست به کار شدن • سبقت گرفتن در اقدام یا پاسخ 🔸 مثال ها: • "I was going to ...
🔸 معادل فارسی: • پاکسازیِ مین / مین زدایی • خنثی سازی و جمع آوریِ مین هایِ زمینی • عملیاتِ پاکسازیِ مناطقِ آلوده به مین • تفاوتِ آن با "mine clearan ...
اُبِلای - جینگ ( با تأکید بر هجایِ دوم ) صفت 🔸 معادل فارسی: • خوش برخورد / خوش رفتار • مطیع / حاضرجواب ( در حدِ ادب و همکاری ) • اهلِ تعارف و همکا ...
🔸 معنی دقیق: Transcode یعنی یک فایل دیجیتالِ کُدگذاری شده را از یک فرمت، کُدک، یا شیوه فشرده سازی به فرمت یا کُدکِ دیگری تبدیل کردن. این واژه بیشتر ...
🔸 معادل فارسی: نواندیشِ دینی روشنفکرِ مذهبی متفکرِ دین باورِ نواندیش 🔸 معنی دقیق: روشنفکر دینی به کسی گفته می شود که هم با عقلانیت، نقد، و پرسشگری ...
🔸 معادل فارسی: شبه روشنفکر روشنفکرِ ظاهری کسی که خود را روشنفکر نشان می دهد، اما از نظرِ فکری/اجتماعی در آن سطح نیست 🔸 معنی دقیق: روشنفکرنما به کسی ...
🔸 معادل فارسی: • ( کاری را ) تا انتها پیش بردن / به سرانجام رساندن • ( دستور، طرح یا ایدهای را ) کامل کردن / اجرا کردن • پیگیری کردن تا حصولِ نتیجه ...
🔸 معادل فارسی: • میانه رو / اعتدالی • نه چپ و نه راست / بی طرفانه • مستقیم و روراست ( در گزارش گری ) • خطِ میانی ( در سیاست یا رویکرد ) 🔸 مثال: ...
de - mining 🔸 معادل فارسی: • پاکسازیِ مین / مین زدایی • خنثی سازی و جمع آوریِ مین هایِ زمینی • عملیاتِ پاکسازیِ مناطقِ آلوده به مین • تفاوتِ آن با " ...
🔸 مثال: ۱. "Thank you for your prompt response to our inquiry. Kind regards, John Smith. " از پاسخِ سریعِ شما به استعلامِ ما سپاسگزارم. با احترام، ج ...
🔸 معادل فارسی: • گول خوردن / فریب خوردن • کلاه گذاشتن / سرِ کسی کلاه گذاشتن ( در معنایِ منفعل ) • خریدِ چیزی با قیمتِ بالا و بی ارزش • ( در معنایِ ...
نقرسِ توفاسی / نقرسِ توده دار؛ شکلِ پیشرفته نقرس است که در آن رسوب های کریستال اوراتِ سدیم به صورت توده های سفت زیر پوست، اطراف مفاصل یا در بافت نرم ...
🔸 معادل فارسی: • پرداخت ( وجوه ) • هزینه کرد / تخصیص و پرداخت پول • برداشت یا خارج کردن پول از یک صندوق یا حساب 🔸 مثال: ۱. "The Treasury Departmen ...
🔸 معادل فارسی: • شروع دوباره با ( کسی یا چیزی ) • فراموش کردنِ اختلافاتِ گذشته و شروعِ تازه • پاک کردنِ پرونده ی قبلی / بخشیدنِ اشتباهاتِ گذشته 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: حالا من هم قانع شدم. من هم طرفدارش شدم. نظرم عوض شد. من هم به این ایده ایمان آوردم. دیگر من را هم جزو طرفدارانش بدانید. من هم تغ ...
fuck with one's head ( فعل عبارتی –یک عبارتِ بسیار غیررسمی و مبتذل است ) 🔸 معادل فارسی: • ذهن کسی را به هم ریختن / مغز کسی را گند زدن • کسی را گیج ...
🔸 معادل فارسی: • روی چیزی مکث نکن / زیاد به چیزی فکر نکن • در چیزی غرق نشو / روی چیزی تمرکز نکن • به چیزی اهمیتِ بیش از حد نده 🔸 مثال: ۱. "Don't d ...
🔸 معادل فارسی: • اظهارنظرِ سطحی و بی محتوا • حرفِ نسنجیده / جوابِ سرسری • نظرِ کلیشه ای و فاقدِ عمق • حرفی که با اعتمادبه نفسِ الکی زده می شود 🔸 مث ...
🔸 معادل فارسی: • به وعده ی خود عمل کردن • انجام دادن / عملی کردن ( یک تعهد یا تهدید ) • جبران کردن / پرداخت کردن ( یک بدهی یا خسارت ) 🔸 مثال: ۱. ...
🔸 معادل فارسی: • سوزن در انبارِ کاه • چیزی بسیار نادر و دشوار برایِ یافتن • جستجویِ تقریباً غیرممکن 🔸 مثال: ۱. "Finding the Iranian nuclear site hi ...
🔸 معادل فارسی: • عملیاتِ بسیار دشوار برایِ یافتنِ یک هدفِ کوچک و مخفی • مأموریتِ جستجویِ بسیار دقیق و پرخطر • شکلِ کوتاه شده یِ آن، "a needle hunt" ...
🔸 مثال: ۱. "The longstanding dispute between the two countries over the border region has yet to be resolved. " اختلافِ دیرینه ی دو کشور بر سرِ منط ...
• تفاوتِ آن با "unharmed" ( آسیب ندیده ) در این است که "unaffected" بر عدمِ تأثیرپذیری تأکید دارد، در حالی که "unharmed" بر عدمِ آسیبِ فیزیکی تأکید د ...
🔸 معادل فارسی: • کنترل کردن / تنظیم کردن ( میزان صادرات یا جریان ) • به صورتِ کنترلی توزیع کردن 🔸 مثال: ۱. "Russia has used its ability to meter g ...
🔸 معادل فارسی: • واگذار کردن / تقدیم کردن • به کسی دادن ( به ویژه چیزی باارزش یا قدرتمند ) • در اختیار گذاشتن • تفاوتِ آن با "give" در این است که " ...
🔸 معادل فارسی: • آرمان / هدفِ بلندپروازانه • چشم انداز / خواستِ سیاسی • جاه طلبی ( در سطحِ کلان ) • تفاوتِ آن با "aim" یا "objective" در این است که ...
پارگیِ لایه داخلیِ آئورت، یعنی بزرگ ترین شریان بدن، که باعث می شود خون بین لایه های دیواره آئورت نفوذ کند و دیواره را از هم جدا کند. این وضعیت یک اور ...
🔸 معادل فارسی: • کاهش یافتن / افت کردن ( موقت ) • پایین آمدن ( به ویژه در موردِ شاخص های مالی ) • کاهشِ کوتاه مدت • تفاوتِ آن با "drop" در این است ...
کوه کلنگ گازلا در رشته کوه زاگرس مرکزی واقع شده و فاصله آن تا تأسیسات اصلی نطنز حدود ۱. ۵ تا ۲ کیلومتر برآورد می شود. ارتفاع قله کوه نزدیک ۱۶۰۰ تا ۱۶ ...
🔸 معادل فارسی: • تا پایانِ آن ( دوره / رویداد / بازه یِ زمانی ) • قبل از اتمامِ آن • در پایانِ آن ( به معنایِ حداکثر تا لحظه یِ پایان ) 🔸 مثال: ۱ ...
🔸 معادل فارسی ( به عنوانِ اسم ) : • کاهش / کاسته شدن • رو به زوال / تحلیل رفتن • کم شدن تدریجی / رو به نقصان • این واژه معمولاً با "of" به کار می رو ...
🔸 معادل فارسی: • اصابت کردن / هدف قرار دادن ( به ویژه با موشک یا بمب ) • ضربه زدن / حمله یِ مؤثر انجام دادن • به هدف خوردن / برخوردِ دقیق با هدف 🔸 ...
اسم 🔸 معادل فارسی: • تسلط / کنترل / سلطه • چنگ اندازی / تسلطِ نظامی یا استراتژیک 🔸 مثال: ۱. "The naval coalition aims to break the Houthis' hold on ...
🔸 معادل فارسی: • از میزانِ مطالبات کاستن • ادعاها را کاهش دادن • به مطالبات یا درخواست ها لطمه زدن • از حجم یا اعتبارِ ادعاها کم کردن 🔸 مثال ها: 1. ...
🔸 معادل فارسی: • صنعتی شدن • صنعتی سازی • توسعه صنایع • گذار از اقتصاد کشاورزی به اقتصاد صنعتی • نقطه مقابل آن، deindustrialization است؛ یعنی کاهش ف ...
🔸 معادل فارسی ( به عنوانِ صفت ) : • حفاری شده / کنده شده • خاک برداری شده • بیرون کشیده شده ( از زیرِ خاک یا آوار ) • گودبرداری شده 🔸 مثال: ۱. "T ...
مجلس قانون گذاری آمریکا ( Congress ) از دو مجلس تشکیل شده است: مجلس نمایندگان ( House of Representatives ) مجلس سنا ( Senate ) این دو مجلس باید بر ...
🔸 معادل فارسی: • به تعویق اندازیِ عمدیِ رأی گیری در مجلس ( با سخنرانیِ طولانی ) • اِشغالِ وقتِ مجلس برای جلوگیری از تصویبِ یک لایحه • سخنرانیِ طولا ...
🔸 معادل فارسی: • نشست غیررسمی با خبرنگاران • جلسه پرسش و پاسخ محدود با خبرنگاران • گفت وگوی خبری بدون حضور دوربین و میکروفن • نشستی که خبرنگاران فقط ...
🔸 معادل فارسی: • آب سرد روی چیزی ریختن ( به صورت استعاری ) • شور و شوق کسی را از بین بردن • امید یا خوشبینی را کم کردن • ایده یا طرحی را سرد کردن • ...
🔸 معادل فارسی در این بافت: • شهر را ترک کردن ( اغلب به صورتِ موقت یا برایِ تعطیلات ) • جلسات یا فعالیت ها را تعطیل کردن و رفتن • ( در مفهومِ سیاسی ...
🔸 معادل فارسی: • ( شدتِ چیزی را ) افزایش دادن / بالا بردن • ( در معنایِ مجازی ) فشار را بیشتر کردن / سطحِ تنش یا فعالیت را بالا بردن • ( در موردِ یک ...