پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٩,٩٣٣)
🔸 معادل فارسی: • نقشه کشیدن برای، طرح ریختن، برنامه ریزی دقیق کردن • مشخص کردن ( گام ها و مراحل ) 🔸 مثال ها ( با ترجمه فارسی ) : ( در مدیریت است ...
• ( در استعاره ) تصمیم اشتباه گرفتن مثال: I wanted a quiet life, but I made one left instead of a right and ended up in the chaos of politics. من ز ...
spill over 🔸 معادل فارسی: • سرریز شدن، لبریز شدن، بیرون ریختن • گسترش یافتن ( به مناطق یا حوزه های دیگر ) • اثر گذاشتن بر چیزی دیگر 🔸 مثال ها : Th ...
🔸 معادل فارسی: • تیر خلاص، شلیک نهایی و قاطع • ضربه نهایی و کشنده که کار را تمام کند 🔸 مثال ها : "Any entry wound to a victim’s head might be prece ...
🔸 معادل فارسی: • ناپسند، نامحبوب، منفور، مورد تنفر • کسی که از او خوششان نمی آید 🔸 مثال ها: ( فرد در محیط کار ) The manager was so strict that h ...
🔸 معادل فارسی: • ضربه ای ( ضربه مغزی ) • شوک دهنده، تکان دهنده ( استعاری ) • انفجاری ( امواج شوک ) 🔸 مثال ها: ( بازی های ویدیویی ) The weapon ...
🔸 معادل فارسی: • نقشه ها و برنامه ها را به هم ریختن • روند عادی چیزی را مختل کردن • مشکل و بینظمی در پروژه ها یا فرآیندها ایجاد کردن 🔸 مثال ها: ( ...
مثال: If you want to be an artist, you have to color outside the lines sometimes. اگر می خواهی یک هنرمند باشی، گاهی باید خارج از چارچوب فکر کنی. Hi ...
( اسم - زبان ییدیش/عامیانه یهودی ) میش پاخا 🔸 معادل فارسی: • ( اصلی ) خویشاوندان، بستگان، تبار • ( خانواده گسترده ) فامیل، قوم و خویش • ( معنای گست ...
🔸 مثال ها: For Pete’s sake, I’ve told you a hundred times! به خدا، من صد بار به تو گفتم! Oh, for Pete’s sake, what’s the big deal? آه، به خاطر خدا، ...
تو تبدیل به تنها شادی قلب این دختر شدی معنی عاطفی و احساسی ( رایج ترین برداشت ) این جمله می گوید که پیش از آشنایی با گوینده، زندگی آن دختر شادی نداش ...
🔸 معادل فارسی: • ( اخاذی ) اخاذی، باج گیری، باج ستانی • ( بازرسی ) بازرسی کامل، جستجوی دقیق، بازرسی بدنی • ( آزمایش ) آزمایش نهایی، دوره آزمایشی، گا ...
🔸 معادل فارسی: • ( اصلی ترین معنا در زبان عامیانه ) کشته شدن ( به ویژه بر اثر گلوله یا خشونت ) • ( معنای دوم ) فریب خوردن، به شدت ضرر کردن، کلاه سر ...
🔸 معادل فارسی ( به عنوان صفت ) : • خودشیفته، مغرور، متکبر • نازدار، آرایش کرده، خوشرنگ و لعاب • کسی که به خود می بالد 🔸 مثال ها: ( رفتار خودشیفته ...
🔸 مثال ها: ( در روانشناسی ) Years of therapy helped him overcome his deep‑seated anger. سال ها روان درمانی به او کمک کرد تا بر خشم ریشه دارش غلب ...
🔸 معادل فارسی: • ( اصلی ) علامت اطاعت و بندگی نشان دادن، کرنش کردن، تسلیم بیچون و چرا بودن • ( مجازی ) چاپلوسی و تملق افراطی کردن ( برای جلب رضایت ر ...
🔸 معادل فارسی: • همیشه ساقدوش عروس، هیچ وقت عروس • همیشه نقش مکمل، هیچ وقت نقش اول • همیشه نفر دوم، هیچ وقت قهرمان این ضرب المثل به کسی گفته می شود ...
مثال؛ He threatened to lay me out if I didn't shut up. تهدید کرد اگر سکوت نکنم حالم را می گیرد ( مرا از پا درمی آورد ) . The boss laid me out for b ...
🔸 معادل فارسی ( به عنوان صفت ) : • شوکه، مبهوت، از حال رفته، بی حال • پلکانی، غیرهمزمان، مرحله ای • ( برای راه رفتن ) لق لق خوران، سراسیمه 🔸 مثال ه ...
🔸 معادل فارسی: • ( در بافت کلاهبرداری ) فریب خوردن، سرکیسه شدن • ( در بافت فیزیکی ) گرفتار شدن، دستگیر شدن • ( در بافت عاطفی ) شیفته شدن، مجذوب شدن ...
گوبرناتوریال 🔸 معادل فارسی: • مربوط به فرماندار ایالت ( در آمریکا ) • وابسته به مقام فرمانداری ایالتی Gubernatorial یک صفت است که به مسائل مربوط به ...
🔸 معادل فارسی: • اخراج دسته جمعی ( به دلیل مسائل اقتصادی یا ساختاری ) • تعدیل نیرو ( اصطلاح ملایم تر و رایج در ایران ) • اخراج موقت یا دائم کارکنا ...
🔸 معادل فارسی: • کنترل کامل داشتن بر چیزی • پیروزی یا موفقیت خود را مسجل شدن، از موفقیت چیزی مطمئن بودن • انحصار چیزی را در دست داشتن 🔸 مثال ها ( ...
🔸 معادل فارسی: • ( کسی یا سازمانی را ) به وضعیت قرمز ( بدهکار ) کشاندن • باعث ضرر و زیان شدن، به بدهی انداختن • ( خود شخص ) قرمز شدن، وارد مرحله بده ...
🔸 معادل فارسی؛ • من می کشم، من از پا درمی آورم • من او را حذف می کنم، من می زنمش 🔸 مثال ها "You tell that man I'm‑a drop all his muscle. . . " به آ ...
🔸 معادل فارسی: • این یک امر قطعی است، این مسلم است • این از قبل مشخص است، دیگر نیازی به گفتن ندارد • این بدیهی است، این حتمی است 🔸 مثال ها: That a ...
• ( در ادبیات ) اغراق آمیز، پرتکلف، مملو از آرایه های ادبی بی مورد مثال: The novel was criticized for its purple prose and lack of plot. این رمان ب ...
🔸 معادل فارسی: • بدون اغراق، بدون آرایه پردازی افراطی • به زبان ساده و بی پیرایه • ( به ویژه در نقد ادبی ) بدون استفاده از زبانی بسیار شاعرانه 🔸 مث ...
🔸 معادل فارسی: • ( اسم ) سخنرانی پرشور و طولانی ( اغلب با عصبانیت ) ، داد و بیداد کلامی • ( فعل ) پرحرفی کردن با عصبانیت، غر زدن، رجزخوانی کردن 🔸 م ...
🔸 معادل فارسی: ۱. ژست یا حرکت تحقیرآمیز ( در فرهنگ عامیانه بریتانیایی ) ۲. نوعی ماهی خوراکی ( در مناطق گرمسیری آمریکا ) 🔸 مثال ها: ( معنی حرکت ...
🔸 معادل فارسی: • نقطه آغاز، محل شروع ( سفر، پروژه، یا بحث ) • پایگاه عملیات، نقطه عزیمت • سکوی پرتاب ( برای شروع یک فعالیت بزرگ ) 🔸 مثال ها: The ...
🔸 معادل فارسی: • به چیزی به آرامی برخوردن، به چیزی سائیده شدن • تماس بدنی خفیف با چیزی، به خطری نزدیک شدن • به صورت ناگهانی با یک وضعیت یا شخص ناخوش ...
🔸 مثال ها: The general was arrested for treason after he leaked battle plans to the enemy. ژنرال به اتهام خیانت به کشور پس از افشای نقشه های جنگی ب ...
این کاربرد امروزه منسوخ شده و در متون قدیمی یا تاریخی دیده می شود مثال: The turnkey locked the cell door for the night. نگهبان زندان در سلول را برا ...
🔸 معادل فارسی: • دستکاری و جعل کردن مبلغ چک ( قبل از نقد کردن ) • نوشتن چک به امید پوشش بعدی آن ( به صورت کلاهبردارانه ) • عملیات فریبکارانه با چک ...
کِیزی وَک 🔸 معادل فارسی: • تخلیه مجروحان جنگی ( با وسایل غیرپزشکی ) • انتقال اضطراری مجروح از منطقه درگیری • عملیات امدادرسانی ( بدون همراهی پرسنل ...
🔸 معادل فارسی: • از دست چیزی خلاص نمی توان شد / رها نمی کند • نمی توان چیزی را تحمل کرد و از خود دور کرد • رهایی نداشتن از یک حس، فکر یا مشکل این عب ...
🔸 معادل فارسی: • هیچ منبع و سرمایه ای در دست نیست ( معنای مجازی و رایج ) مثال: "The schools are asking for a budget increase but the cupboard is ba ...
🔸 معادل فارسی: • بگذار اعصابم را خالی کنم • بگذار شکایتم را بکنم • بگذار حرف دلم را بزنم ( بدون اینکه دنبال راه حل باشید ) در مواقعی به کار می رود ...
🔸 معادل فارسی: • با خوابیدن از چیزی خلاص شدن • خوابیدن تا حالت مستی یا بیماری از بین برود • با استراحت بهبود یافتن به فرآیندی گفته می شود که در آن ...
🔸 معادل فارسی: • پنج دلار قرض گرفتن • از کسی پنج دلار قرض خواستن 🔸 مثال ها: Hey buddy, can I borrow a fin until payday? I'm short on cash. هی رفیق ...
🔸 مثال ها: The basketball player caught the pass without breaking stride and scored. بازیکن بسکتبال توپ را بدون اینکه از سرعت حرکتش خارج شود گرفت و ...
🔸 معادل فارسی: • حالت مستی: نیمه مست ( معنای مجازی ) در زبان عامیانه، half - lit به شخصی گفته می شود که به اندازه کافی مشروب مصرف کرده که دیگر کامل ...
🔸 معادل فارسی: • پرونده فوق العاده حساس • پرونده اولویت دار که تمام منابع روی آن متمرکز می شود • پرونده رسانه ای که جلب توجه می کند 🔸 مثال ها: T ...
🔸 معادل فارسی: غذای بیرون بر: غذایی که از رستوران یا فروشگاه خریداری می شود تا در جای دیگر ( معمولاً در خانه ) مصرف شود. رستوران بیرون بر: فروشگاهی ...
Five [dollars] will get you ten [dollars] 🔸 معادل فارسی: • به احتمال زیاد، به احتمال قریب به یقین ( برای بیان حدس و گمان محکم ) • شرط می بندم که . ...
🔸 معادل فارسی: • جمله وابسته، عبارت وابسته • بند وابسته ( در دستور زبان ) • جمله پیرو ( نسبت به جمله اصلی ) 🔸 تعریف ها: در دستور زبان انگلیسی، de ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را از سر راه برداشتن • از پا درآوردن، خنثی کردن • خلاص شدن از دست کسی ( اغلب همراه با خشونت ) 🔸 مثال ها: The rival company tr ...
🔸 معادل فارسی: • پایگاه طرفداران، هواداران ( در موسیقی، ورزش، سیاست ) • مشتریان وفادار ( در کسب وکار ) • مبدأ، اساس، خاستگاه 🔸 مثال ها: The band ...
🔸 معادل فارسی: • گیر انداختن، به دردسر انداختن ( کسی ) • قفل کردن، از کار انداختن ( دستگاه، سیستم ) • بستن، مسدود کردن ( راه، ترافیک ) 🔸 مثال ها ...