تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی سعدی
دردانه فروش درج این درج این گوهر حرف را کند خرج ✏ جامی
دور است به پیش دانش اندیش از کارد تراش دسته خویش ✏ جامی
دور است به پیش دانش اندیش از کارد تراش دسته خویش ✏ جامی
آن روی به مشعر حرامش وین در غم شعر مشک فامش ✏ جامی
هر چند برون بود ز امکان در زیر گلیم طبل پنهان ✏ جامی
شیشه که شود میان خاره ز افتادن سخت پاره پاره کی ز آب دهن درست گردد بر قاعده نخست گردد ✏ جامی
آن کس که به خنده دل خراشد ابرو چو گره زند چه باشد ✏ جامی
کان لاله داغدار هر دشت از نوفل و نوفلی چو برگشت دیده به دیار لیلی افکند در کوزه ز گریه سیلی افکند جامی
کان لاله داغدار هر دشت از نوفل و نوفلی چو برگشت دیده به دیار لیلی افکند در کوزه ز گریه سیلی افکند جامی