قیس برای دیدن دوباره روی لیلی چه عهدی با خود بست
مجنون چو بخواند نامه او پا ساخت ز سر چو خامه او ✏ جامی
بازار نه ستم فروشی ارزان کن نرخ مهرکوشی ✏ جامی
لیلی ست مرا چو چشم روشن تو پرده چشم روشن من هستم ز مژه سرشکباران چون دامن تو به روز باران بر گریه زار من ببخشای وز طلعت یار پرده بگشای چون میخم اگر رسد به سر سنگ زینجا نکنم به رفتن آهنگ هر چند دهن ...
شمارند اهل دل این نکته را راست که کج با کج گراید راست با راست ✏ جامی
چو سوی تخته برد از تختگه رخت همایون بخت شد زو تخته چون تخت ✏ جامی
یکی چشمانت در کوری و تنگی چه سازی چار از چشم فرنگی ✏ جامی
سزد کز عیش تنگ خود بنالیم که با شیر و پلنگ اندر جوالیم ✏ جامی
سهی سروش ز بار عشق خم شد سرش چون حلقه همراز قدم شد ✏ جامی
بلی داند دلی کاگاه باشد که از دلها به دلها راه باشد ✏ جامی