پرسش خود را بپرسید

ضرب المثل هایی در رابطه با مصرع دوم بیت زیر بیاورید

تاریخ
٣ هفته پیش
بازدید
٦٩

مجنون چو بخواند نامه او
پا ساخت ز سر چو خامه او

✏ جامی
 

٦٧,٧٩٨
طلایی
٢٥
نقره‌ای
١,٢٠٢
برنزی
٢,٦١٩

٤ پاسخ

مرتب سازی بر اساس:

مصرع «پا ساخت ز سر چو خامه او» به این معناست که مجنون از شدت شوق و بی‌قراری، بی‌درنگ به حرکت درآمد؛ همان‌گونه که قلم (خامه) سرِ خود را روی کاغذ می‌گذارد و می‌دود.

چند ضرب‌المثل و تعبیر نزدیک به این مفهوم:

  • سر از پا نشناختن (از شدت شوق یا عجله)
  • بال درآوردن و رفتنمثل باد رفتن
  • پا به فرار گذاشتن (از نظر سرعت حرکت)
  • یک‌نفس دویدنقرار از کف دادندل توی دلش نبود
  • از شوق پر درآوردن (تعبیر رایج)

مناسب‌ترین ضرب‌المثل برای این مصرع، «سر از پا نشناختن» است؛ زیرا دقیقاً حالت شوق و بی‌اختیاری مجنون را پس از خواندن نامه نشان می‌دهد.

٢٢,٤٥٢
طلایی
٧
نقره‌ای
٢,٣٣٩
برنزی
١٣٤
تاریخ
٣ هفته پیش

درود بر شما
آفرین

به معنای دقیق کلمه

از تو به یک اشارت   ...   از مابه سر دویدن

[ضرب المثل عامیانه]

تو بگو بمیر، ببین چطور جان می‌دهمفرمانبردارِ بی‌چون‌وچراگوش به زنگ بودنمطیعِ محض
تاریخ
٣ هفته پیش

درود بر شما
آفرین

درود بر شما🙏🌹
ضرب المثل زیاد داریم، ولی مناسب ترینش هست:
از هول هلیم با سر افتاد توی دیگ هلیم است.
و ضرب المثل سر از پا نشناختن، که البته این دومی بیشتر اصطلاح محسوب میشود تا ضرب المثل.
شعر میگه
مجنون چو بخواند نامه او
پا ساخت ز سر چو خامه او
خامه معانی متعدد دارد، از نخ و ابریشم خام، و قیماق سرشیر خوراکی گرفته... تا قلم. چون قلم وارونه است و سر آن روی کاغذ است، میگه مجنون وقتی نامه اش را خواند مثل قلم او سر از پا نشناخت و ... پا ساخت ز سر چو خامه او.
علتش این بود که بدگویی قیس را نزد لیلی کردند
غماز به ليلی اين خبر برد
كز عشق تو قيس را دل افسرد 
خاطر به هوای ديگری داد
باشد به لقای ديگری شاد
آمد پدر و گرفت دستش
با دختر عم نكاح بست اش
لیلی هم باور کرد و عتاب آلود با مجنون برخورد کرد
ناگه مجنون درآمد از راه
از ليلی و حال او نه آگاه 
شد يارطلب به رسم هر بار
ليلی به عتاب گفت: زنهار 
ندهند ره اندر آن حريم اش
وز تيغ و سنان كنند بيم اش
گو دامن يار خويشتن گير
دنبالهٔ كار خويشتن گير
مجنون بیچاره شوکه شد و گریان برگشت و گفت
پاكم ز گناه پيچ در پيچ
عشق است گناه من، دگر هيچ
مجنون شرح بی‌گناهی خود را با گریه میگفت که از قضا یکی این را شنید و به لیلی خبر داد، لیلی فهمید زود قضاوت کرده و پشیمان شد و نامه ای برای مجنون نوشت:
برخيز و بيا! كه بيقرارم
وز كردهٔ خويش شرمسارم...
خب مجنون بیچاره حق داشت از خوشحالی با سر برود توی دیگ هلیم. اینم بهانه ای شد تا این حکایت را اینبار از زبان جامی مرور کنیم.🙏🌹

٢١٧,٩١٨
طلایی
٢٤٦
نقره‌ای
٢,٣٥١
برنزی
٧,٤٨٩
تاریخ
٣ هفته پیش

درود بر شما
آفرین

فقط میتونم بگم در کوی محبت عقل گم شد

همین.

١٠٩,٢٩٣
طلایی
١٠٧
نقره‌ای
٧٢٦
برنزی
١,٦٠٨
تاریخ
٣ هفته پیش

درود بر شما
آفرین

پاسخ شما