What is the moral message in this joke
What is the moral message in this joke?
In a storm, the oak stood firm and broke. The bamboo bent low and survived. Later, the oak fell, but the bamboo rose again.
یعنی: در طوفان، درخت بلوط سفت و محکم ایستاد و شکست. بامبو خم شد و جان سالم به در برد. بعداً بلوط افتاد، اما بامبو دوباره قد کشید.
٧ پاسخ
جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی رومی (۶۰۴ تا ۶۷۲ ق) از شاعران برجسته و شاخص قرن هفتم هجری قمری است. مولوی در بلخ متولد شد. لقبش به عنوان رومی به سبب اقامت طولانی و وفات او در شهر قونیه است ولی خود او همواره خویش را از مردم خراسان میشمرده است. پدرش بهاء الدین ولد که در آن زمان لقب سلطان العلما داشت، از اساتید و عالمان بود که در بلخ مورد احترام سلطان محمد خوارزمشاه بود. بهاء به دلیل آگاه شدن خبر حملۀ مغولان به نواحی مرزی ایران همراه خانواده و مریدانش از بلخ بیرون آمدند. مدتی در سمرقند بود و بعد از آن به حج رفت. در همین سفر حج وقتی که به نیشابور رسیدند، عطار به دیدن بهاء الدین آمد و مثنوی اسرار نامه را به او هدیه کرد و وقتی که مولوی را که کودکی خردسال بود، دید، گفت: زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند. در بازگشت از حج مدتی در شام و سپس در شهرهای آسیای صغیر بودند. مولوی به درخواست پدرش، در سن ۱۸ سالگی، با گوهر خاتون، فرزند خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو پسر بنامهای سلطان ولد و علاء الدین محمد بودند. او و پدرش به دعوت سلطان سلجوقی روم، رخت به قونیه کشیدند و بهاء، پدر و استاد وی در همان شهر در گذشت و جلال الدین بر مسند تدریس و منبر وعظ پدر نشست. یکسال بعد، برهان الدین محقق ترمذی از شاگردان بهاءالدین، مولوی را تحت ارشاد و تدریس خود قرار داد. سید برهان الدین از سادات حسینی بود که در جوانی از زادگاهش به بلخ رفت و در شمار شاگردان بهاء ولد درآمد و مراحل سیر و سلوک را پیمود. پس از درگذشت بهاء ولد به آسیای صغیر رفت و برای جبران حق استاد و مرشد خود (پدر جلال الدین) به تربیت فرزندش همت گماشت و مولوی روی هم رفته حدود نه سال تحت ارشاد و هدایت او بود. بعد از آن سفر هفت سالۀ مولوی به شام و حلب نیز در سال ۶۳۰ ق به اشارۀ او برای تکمیل معلومات و کسب دانشهای بیشتر صورت گرفت. برهان الدین در سال ۶۳۸ ق درگذشت و جلال الدین جای او را در تدریس گرفت. مولوی مدت پنج سال یعنی تا سال ۶۴۲ ق که شمس تبریزی به قونیه آمد، بر مسند ارشاد و تدریس به تربیت طالبان و تشنگان علوم شریعت همت گماشت و به زهد و ریاضت و پیشوایی دینی شهرۀ شهر و آسیای صغیر گشت. زندگی مولانا پس از دیدار و آشنایی با شمس تبریزی صورت دیگری یافت و زندگی مولانا را تحت تاثیر قرار داد.
اقبال لاهوری در اروپا میهمان کلاسی خود بود و روز تعطیل تابستان را در یک روستای کوچک در اسکاتلند میگذراند. خبر دادند که کشیشی وارد روستا شده و قرار است برای مردم درباره گسترش مسیحیت در هندوستان سخنرانی کند. اقبال لاهوری نیز به همراه دوستش در این مراسم شرکت کردند و در آخر سالن، روی دو صندلی خالی نشستند. کشیش پس از اینکه در مورد آدمهای دیندار و خوب سخن گفت، هندوها را انسانهایی بی تمدن و به دور از فرهنگ و رفتار انسانی خواند و گفت: هند ۳۰۰ میلیون نفر جمعیت دارد، ولی نمیشود اسم آنها را آدم گذاشت. آنها از نظر سنت، رفتار و تمدن، جزو انسانهای پست بشمار میآیند و از حیوانها تنها کمی بالاترند. ما در این سالها کوشش کرده ایم که این انسانهای حیوان نما را با تمدن آشنا کنیم، ولی این کار بسیار گسترده و سخت است. لطف کنید و به ما پول بدهید تا بتوانیم در این کار که برای بهبودی بشر آغاز کرده ایم، موفق باشیم. سپس چند عکس از جنگل نشینهای جنگلهای اریسه که نیمه برهنه و با ظاهر عجیب و غریب بودند، نشان داد. ناگهان صدای اقبال لاهوری از ته کلیسا بلند شد: اجازه بدهید من هم حرف بزنم، من هم هندی هستم، شیره و خمیره من از این سرزمین است، شما میتوانید از ظاهر من، رنگ پوست من و رفتار و گفتار من این را بفهمید، من به زبان شما و با همان شیوایی که تو مبلّغ معرفت سخن گفتی، با شما صحبت میکنم، من در هندوستان تحصیل کردهام و اکنون در کمبریج تحصیلات عالیه را میگذرانم، هند یک کشور باستانی است که قرنها وظیفه گسترش تمدن بشری را بر دوش داشته، درست است که اکنون ما از نظر سیاسی مستعمره هستیم، ولی ادبیات و تمدن ما از آن خودمان است، تاریخ و فرهنگ ما از تاریخ و فرهنگ هیچ یک از کشورهای اروپایی کمتر نیست، این آقا نیز برای پر کردن جیب خودش، و خالی کردن جیب شما این سخنان زشت را بر زبان آورد، و این عکسهای زشت را به شما نشان داد. پس از افشاگری اقبال لاهوری، آن مرد حیله گر رسوا شد و با سرافکندگی از کلیسا بیرون رفت/ اقبال لاهوری، چهرههای درخشان.
شاهنشاه ساسانی ايران، در طلوع اسلام، خسرو پرويز بود و پيامبر صلی الله عليه و آله به وسيله افسر رشيدى چون عبدالله بن حذافه سهمی، نامه اى براى وى نوشت. ولی خسرو پرويز پس از دريافت نامه، آن را به مترجم ويژه خود داد تا براى وى ترجمه كند. مترجم، ابتداى نامه را با اين جمله آغاز كرد: نامه اى است از محمد رسول خدا، به كسراى بزرگ ايران... خسرو پرويز اجازه ادامه خواندن را نداد و با عصبانيت و ناراحتی فرياد كشيد: بس است! نامه را از مترجم گرفت و پاره كرد و سفير اسلام را با تحقير تمام از قصر بيرون و به مدينه بازگردانيد. پيامبر صلی الله عليه و آله هنگامی كه از رفتار نابخردانه كسرى با خبر گرديد، در حق وى نفرين كرد و گفت: خدايا رشته سلطنت او را پاره كن، همان طورى كه وى نامه پيامبرت را پاره كرد. خسرو پرويز پس از آن، نامه اى به عامل خود در يمن نوشت و وى را مامور قتل پيامبر (ص) نمود. باذان، عامل ساسانيان در يمن بر اساس فرمان خسروپرويز، دو تن از افسران خود را به مدينه فرستاد تا پيامبر (ص) را به قتل رسانده و يا زنده دستگيرش كرده و به يمن منتقل نمايند. دو افسر اعزامی به نام هاى فيروز و خُرخسرو، وارد مدينه شده و پيامبر (ص) را در راس يك حكومت يافتند. بدين جهت توان انجام هيچ كارى نداشته و تنها پيام خود را به آن حضرت ابلاغ كردند. به نقل از تاریخ پيامبر (ص) از آنان پذيرايی و مهمان نوازى كرد و پس از آن به آنان فرمود: پروردگارم به من خبر داده است كه شيرويه، پدرش خسرو پرويز را كشت و خود بر تخت سلطنت تكيه زده است. شما به يمن بازگرديد و اين ماجرا را به اطلاع باذان برسانيد و به وى بگوييد كه آيين و قدرت من به آن نقطه اى كه مركب هاى تندرو به آنجا میرسند، خواهد رسيد. اگر تو اسلام آورى، تو را در اين حكومت كه اكنون در اختيار دارى باقی میگذارم و تو را بر اقوامت پادشاهی دهم. ماموران به يمن بازگشته و پيام رسول خدا (ص) را به حاكم يمن رسانيدند. مدتی نگذشت، خبر رسيد كه شيرويه پدرش را كشت و خود لباس پادشاهی ايران را پوشيد، شیرویه نیز بیش از ۶ ماه حکومت نکرد و توسط دربار خودش به قتل رسید، از جایی که ۱۶ برادر خویش را از ترس حکومت کشته بود، جانشینی برای حکومت ساسانی نبود و در طی ۴ سال ۱۲ پادشاه منصوب و مقتول شد تا در نهایت هرج و مرج داخلی، با آمدن سپاه اسلام در زمان خلیفه غاصب دوم ایران شکوفایی یافت. در یمن نیز باذان در همان ابتدا، چون به صدق گفتار و پيش گويی رسول خدا (ص) از قتل خسروپرویز ايمان آورده بود، مسلمان شد و تابعيت خويش را به اطلاع پيامبر (ص) رسانيد و طبق وعده به حكومت صنعا و ساير مناطق سرزمين خودش يمن، ابقا شد و براى تعليم و تربيت اسلامی اهالی يمن، مبلغانی را به اين سرزمين دعوت نمود. اما در ایران بخاطر هرج و مرج بسیار، تا ۴ سال ادعا میکردند که خسروپرویز در زندان است و زنده است، ولی بعد معلوم شد همان ابتدا شیرویه در زندان، ابتدا برادر کوچکش را که ولیعهد بود، در جلو چشم پدرش کشته و سپس پدرش را به طرز فجیعی به قتل رسانده، از مرور تاریخ ایران مشخص میشود که خاندان ساسانی اغلبشان توسط خسروپرویز کشته شده اند و مابقی را شیرویه پسرش معدوم کرده، باید عامل اصلی سقوط امپراطوری ۴۱۶ ساله ساسانیان را در حکومت ۳۵ ساله خسروپرویز جستجو نمود.
عرفان در لغت به معنای شناختن است و در اصطلاح به ادراک خاصی گفته میشود که از راه تمرکز بر باطن نفس (نه از راه تجربۀ حسی و حواس و نه از ره تعقل و تحلیل عقلی) به دست میآید. پیدایش و تکامل ادبیات عرفانی، همزمان با دورۀ حاکمیت ترکان غزنوی و سلجوقی و مغول در ایران است. سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر که بیشتر در قالب رباعی است و اشعار خواجه عبدالله انصاری و دوبیتیهای باباطاهر عریان همدانی از اشعار صوفیانه و عرفانی قرن پنجم هجری است که در حقیقت مقدمه اشعار عرفانی در ادبیات پارسی است. در قرن ششم هجری شاعران در اشعار خود از مطالب عرفانی به کار میبردند از جملۀ آنها سنایی، خاقانی و نظامی هستند. در قرن ششم عرفان و تصوف با شعر پارسی درآمیخت و تحول بزرگی را بوجود آورد و ادبیات منظوم عرفانی رسما پایه گذاری شد. عطار نیشابوری عارف و شاعر نامدار آن را ادامه داد و در قرن هفتم، ادبیات عرفانی در شعر مولانا و دیگر عارفان به کمال و شکوه رسید و بطور رسمی قرن هفتم دورۀ رواج و شکوفایی عرفان است، که بخاطر وجود عرفان و شاعرانی چون مولانا و سعدی و حافظ در این قرن به رشد و کمال خود رسید. همانطور که بیان کردم پیدایش و تکامل ادبیات عرفانی، همزمان با دورۀ حاکمیت دورۀ غزنویان و سلجوقیان و مغولان بود. در دورۀ غزنویان و سلجوقیان خانقاههای متعددی ساخته شد و زمینۀ پیدایش عرفان در این دوره شروع شد. بعد از حملۀ ویرانگر و وحشیانۀ قوم مغول روحیۀ ایرانیان شکست خورد و غرور ملی آنها بار دیگر خدشه دار شد و احتیاج به سخنان آرام بخش و توجه به امور اخروی و شکایت از روزگار و بی اعتباری آن باعث رواج عرفان و تصوف شد. عرفان اولیه در قرن ششم هجری و در آثار کسانی چون سنایی و خاقانی و نظامی چیزی است میان عرفان و شریعت، همانطور که خودشان هم گفته اند که شعر شرع است و نه آن عرفانی پخته و به کمال رسیده قرن هفتم و هشتم که در آثار بزرگانی چون مولانا و حافظ دیده میشود.
The moral message of this joke is that rigidity leads to failure, while flexibility ensures survival and resilience.
پیام اخلاقی میگه انعطاف ناپذیر ی منجر به شکست میشه اما انعطاف پذیر ی تضمین زنده بودن و بقا است
I say in shortbetter to bend than to brea kخلاصه بگم بهتره خم بشی تا اینکه بشکنی
پیام اخلاقی این شوخی دربارهی خردِ انعطافپذیری و سازگاری در مواجهه با ناملایمات است.
بلوط که نمایانگر سرسختی و عدم انعطاف است، در برابر طوفان ایستادگی کرد که در نهایت منجر به نابودیاش شد. در مقابل، بامبو قدرت خود را با خم شدن نشان داد. با خم شدن به سمت پایین، طوفان را پشت سر گذاشت و توانست دوباره سرپا بایستد.
این نشان میدهد که قدرت واقعی همیشه در مقاومت مستقیم در برابر چالشها نیست، بلکه اغلب در توانایی سازگاری، خم شدن و هماهنگ شدن با شرایط دشوار نهفته است. تابآوری نه از عدم تمایل به تسلیم شدن، بلکه از توانایی تحمل و بازیابی ناشی میشود.
درود بر شما، بله بسیار عالی🌹🙏
The moral message is:
Flexibility is often stronger than rigidity.In the joke (or proverb), the oak tree represents someone who is stubborn, proud, or unwilling to adapt. It stands firm against the storm but eventually breaks.
The bamboo represents someone who is flexible, humble, and adaptable. It bends when faced with hardship, survives the storm, and then returns to its original position.
So the lesson is:
- Don't resist every challenge with brute force.
- Adapt to difficult circumstances when necessary.
- Being flexible is not weakness; it can be a source of strength and survival.
- People who can adjust to change often endure hardships better than those who refuse to bend.
In Persian:
پیام اخلاقی این حکایت این است که انعطافپذیری از سرسختی ارزشمندتر است. گاهی اوقات کسی که در برابر مشکلات کمی خم میشود و خود را با شرایط وفق میدهد، از کسی که فقط بر مقاومت خشک و بیانعطاف تکیه میکند موفقتر و ماندگارتر است. «خم شدن» همیشه نشانهٔ ضعف نیست؛ گاهی راز بقا و رشد دوباره است.
درود بر شما امیرجان عزیز و سپاس🙏🌺🌹
درود بر شما، بله آفرین🌹🙏
درود بر محمد جان، بله بسیار عالی🌹🙏