معنی کلمات زیر را با ذکر مواردی از کاربرد آنها بنویسید
ضنتی
نقلان
بلمه
مستنجم
کهستان
دمگهه
٢ پاسخ
درود🙏🌺
ضنتی= از ریشه ضن به معنی بخل و ضَنین یعنی بخیل و این بخیل را در قرآن هم داریم: وَمَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ. ت ضنت همان ة تانیث است که منقوط گشته ضنّتی با تای مشدد هست، بخیلی و تنگ چشمی میشه،
تا شبی بنمود او را جنتی
باقیی سبزی خوشی بی ضنتی
نقلان= از ریشه نقل، همان حمل و نقل خودمان همراه الف و نون جمع، نقل بصورتهای مختلف صرف میشود مثلاً: انقل: جابجا كردن و از جای خود برون كردن. و همچنین بصورت انقلاب، انقلاب: برهم زدن و ضربت و كودتا. یا انقلب: واژگون كردن و واژگون شدن. نقل معانی متعدد دارد: ورابری، ورابردن، انقال دادن، واگذار كردن، منتقل كردن، تحويل، نقل و سند انتقال، انتقالی، تزريق و یا تزريق خون، رسوخ، فرا فرستادن، پراكندن، رساندن، عبور دادن، سرايت كردن، تبعيد، جابجا شدن و از مکانی به مکان دیگر رفتن، در نقلان، الف و نون نقل رو بصورت جمع در میاره.
چنگ لوکم چون جنین اندر رحم
نه مهه گشتم شد این نقلان مهم
کسی کاین نزل و منزل دید ممکن نیست تحویلش
کسی کاین نقل و مجلس یافت حاجت نیست نقلانش
بوقبیس از شرم کعبه رفته در زلزال خوف
کعبه را از روی ضجرت رای نقلان آمده
بلمه= در گویش عامیانه ریشو هست، نه به معنی ریش بلند، بلکه صاحب ریش بلند و دراز و پرپشت، مخالف کوسه، اینکه مولوی میگه:
آنچ کوسه داند از خانهٔ کسان
بلمه از خانه خودش کی داند آن
میگه کوسه یا کوسج، اینقدر که از خانه دیگران خبر دارد، ریشو حتی از خانه خودش هم خبر ندارد، یا:
کوسه هان تا نگیری ریش بلمه درنبرد
هندوی ترکی بیاموز آن ملک تمغاج را
مستنجم= از ریشه نجم، و معنی نجم: ستاره، ولی در اصل به معنای طلوع است. و نیز مقدار و بهره ای از چیزی است که ارتباط با وقت و زمان داشته باشد. و در قرآنم داریم: وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَی، قسم به ستاره هست. و نیز به معنای گیاه بدون ساقه است: وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ یَسْجُدَانِ، اینجا نجم نباتات است، یعنی: و هر نبات و درخت برای خداوند سجده میکنند. معنی نجم: جسم روشن، جرم آسمانی، جرم نورافكن آسمانی، آدم نورانی، پر فروغ، شخصيت تابناك، ستاره، نشان ستاره.
نجم گاهی تابان معنی میده و گاهی طلب نور و روشنی. نجم بر وزن مستفعل، میشه مستنجم، یعنی طلب نور و روشنی، بر وزن مستخدم یعنی کسی که خدمت طلب میکنه.
دود پیوسته هم از هیزم بود
نه ز آتشهای مستنجم بود
کهستان= کلمه مرکب که و کوه + ستان و استان، معانی متعدد داره که اگر کهستان قرین مهستان بیاد معنایی متفاوت دارد، در کنار دشت مخفف کوهستان هست، کوهسار و کوهها
مدت ده سال سرگردان بگشت
گه خراسان گه کهستان گاه دشت
اینکه فردوسی میگه:
زمین کهستان ورا داد شاه
که بود او سزای بزرگی وگاه
اینجا منظور از کهستان منطقه قهستان در خراسان است. و اینکه نظامی میگه:
از آن سوی کهستان منزلی چند
که باشد فرضه دریای دربند
اینجا منظور از کهستان منطقه ای در قفقاز هست.
دمگه= واژه مرکب دمگه، گاهی مخفف دام گاه هست، یعنی هم میتونه جای تله و دام باشه، و هم میتونه جای رمه و دام باشه، گاهی مرکب دم و گاه است، هم دم کوره و جای کار گذاشتن دم در کوره، و هم جای دم نفس یعنی دهان یا حنجره معنی کرد، اینو خود شعر معنا میکند.
من چه گویم چون مرا بردوخته ست
دُمگه او دَمگهم را سوخته ست
از دم و دمگاه اویم دم گرفت
دُمگه او دَمگهم محکم گرفت
ضنتی=
بخیلی
تنگ چشمی
تا شبی بنمود او را جنتی
باقیی سبزی خوشی بی ضنتی
نقلان=
جابجا شدن
از مکانی به مکان دیگر رفتن
چنگ لوکم چون جنین اندر رحم
نه مهه گشتم شد این نقلان مهم
بلمه=
ریش پرپشت
آنچ کوسه داند از خانهٔ کسان
بلمه از خانه خودش کی داند آن
مستنجم=
تابان
طلب روشنی
طلب نور
دود پیوسته هم از هیزم بود
نه ز آتشهای مستنجم بود
کهستان=
کوهسار
کوهها
مدت ده سال سرگردان بگشت
گه خراسان گه کهستان گاه دشت
دمگه=
محل کار گذاشتن دم در کوره
نفس
حنجره
محل برون آمدن صدا از حنجره
من چگویم که مرا در دوخته ست
دمگهم را دمگه او سوخته ست
درود بر شما
آفرین
درود بر شما
آفرین