پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٠,٠٨٠)
🔸 مثال ها: ( جستجو ) The rescue team fanned out to search for survivors. تیم نجات برای جستجوی بازماندگان پخش شدند. ( نظامی ) The troops fanne ...
🔸 تعریف ها: 1. ( منطقی/استنتاجی – اصلی ) : برای بیان نتیجه ای که به طور منطقی از یک فرض، قانون یا موقعیت قبلی ناشی می شود. مثال: If he is her f ...
1. ( روانشناسی – اصلی ) : شکل جمع "neurosis" ( روان رنجوری ) . به گروهی از اختلالات روانی گفته می شود که با اضطراب مزمن، پریشانی عاطفی، و رفتارهای نا ...
🔸 معادل فارسی: • واقعاً مایه افتخاره • خیلی خوشحالم کردی • چقدر لطف داری • ( در زبان محاوره ) چقدر محبت داری، عجب لطفی داری 🔸 مثال ها: ( پاسخ به ...
1. ( احساسی/ذهنی ) : ایجاد بی میلی یا انزجار در کسی نسبت به چیزی یا کسی؛ منصرف کردن. مثال: Don't let the price put you off; it's worth it. نذار ...
🔸 معادل فارسی: • یک چیزی با هم خوردن • یه گاز کوچولو زدن با هم • یک قرار ساده غذایی گذاشتن 🔸 مثال ها: ( دوستانه ) We should catch over a bite and ...
🔸 مثال ها: ( تصمیم احمقانه ) It was moronic to drive after drinking that much. رانندگی بعد از اون همه نوشیدنی کار احمقانه ای بود. ( رفتار ) H ...
( مدرن/فراملی ) : در دوران معاصر، این محافل شکل های متنوعی به خود گرفته اند؛ از جمله گروه های مهاجر که با حفظ سنت های کشور خود، برای اهداف خیریه در ک ...
🔸 معادل فارسی: • دزدگیر محیطی • آژیر پیرامونی • سیستم هشدار محیطی • ( در اصطلاح ) هشدار حریم 🔸 مثال ها: ( امنیتی ) The bank's perimeter alarm was ...
🔸 مثال ها: ( دستاورد ) She already has a degree in physics under her belt. او قبلاً یک مدرک فیزیک در کارنامه اش دارد. ( تجربه ) With ten year ...
🔸 مثال ها: ( زندگی روزمره ) The weather was terrible during our vacation. On the plus side, we saved a lot of money by not going out. هوا در طول ...
🔸 معادل فارسی: • بسیار زشت • به غایت ناپسند • بسیار شرورانه 🔸 مثال ها: ( ادبی ) The ghost described his death as a most foul and unnatural act. ...
🔸 معادل فارسی: • ( دزدی ) جیب بُر، کیف قاپ ( به روش مخصوص ) • ( تاکسی ) راننده متخلف ( تاکسی تلفنی که مسافرِ خیابانی سوار می کند ) 🔸 مثال ها: ( ...
🔸 معادل فارسی: • با کلی شک و تردید پذیرفتن • با انبوهی از تردید قبول کردن • اصلاً باور نکردن 🔸 مثال ها: ( شکاکانه ) Anything that politician says ...
🔸 مثال ها: ( تجاری ) With their exclusive technology, they hold all the cards in the market. با فناوری انحصاری شان، آنها همه برگ های برنده را در ...
🔸 معادل فارسی: • کوبیدن، کوفتن • فرو کردن ( با فشار ) • ( خودرو ) زدن به، کوبیدن به • ( مجازی ) به زور قبولاندن 🔸 مثال ها: ( تصادف ) A bus ramme ...
🔸 معادل فارسی: • از پا درآمدن • فروپاشیدن • دیوانه شدن • در زبان محاوره ای: ترکیدن، کم آوردن، دیوونه شدن، از کوره در رفتن 🔸 مثال ها: • With all th ...
🔸 معادل فارسی: • حبس کشیدن • دوران محکومیت را گذراندن • در زبان محاوره ای: محکومیتش رو کشیدن، زندان رو سر کردن، مدت رو پشت سر گذاشتن 🔸 مثال ها: • ...
🔸 معادل فارسی: • دوران محکومیت را گذراندن • حبس کشیدن • در زبان محاوره ای: محکومیتش رو کشیدن، حبسش رو تموم کردن، مدت زندان رو سر کردن 🔸 مثال ها: • ...
1. احساسی – استعاری: غرق شدن یا افراط کردن در یک حالت احساسی، معمولاً منفی ( مانند غم، ترحم به خود، ناامیدی ) . مثال: He spent the whole weekend wal ...
🔸 معادل فارسی: • تماس گرفتن، زنگ زدن • تصمیم گیری کردن 🔸 مثال ها: • I'll make some calls and see if anyone can help. چند تا تماس می گیرم و می بین ...
🔸 مثال ها: • Stop talking gibberish and get to the point! دست از این چرت و پرت ها بردار و برس به اصل مطلب! • The computer monitor displayed gibber ...
🔸 معادل فارسی: • متوقف شدن • ایست کردن • در زبان پزشکی: ایست قلبی، توقف عملکرد 🔸 مثال ها: • The patient went into cardiac arrest and was resuscita ...
🔸 معادل های فارسی: • وقتی کار به دشواری میکشد • در لحظات بحرانی • در تنگنا • در زبان محاوره ای: وقتی کار گره می خوره، وقتی آتش می گیره 🔸 مثال ها: ...
🔸 معادل های فارسی: • لحظه آزمون عملی • جایگاه اجرا و عمل • هنگام رو در رو شدن با واقعیت • در زبان محاوره ای: موقع عمل که می رسه، وقتی کار از حرف می ...
🔸 مثال ها: • The burglars made off with jewelry worth thousands of dollars. سارقان با جواهراتی به ارزش هزاران دلار فرار کردند. • Someone made of ...
🔸 معادل فارسی: • مغز کسی را پودر کردن • با ضربه به سر کشتن یا بیهوش کردن • در زبان محاورهای: کله ش رو خرد کردن، تو مغزش زدن، یه چیز تو کله ش کوبیدن ...
🔸 معادل فارسی: • کارها را انجام دادن • به نتیجه رساندن • در زبان محاورهای: کارها رو راه انداختن، جمع و جور کردن، از پس کارها براومدن 🔸 مثال ها: • ...
🔸 معادل فارسی: • چیز بی اهمیت • مسئله ای که بزرگش کرده اند • در زبان محاوره ای: یه چیز بی خود، یه مشت آب کی، سر و ته یه کرباس، چیز مهمی نبود . 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: • منصب عمومی • مقام دولتی • سمت حکومتی • در زبان اداری: پست دولتی، مسئولیت عمومی، خدمت در دستگاه های حکومتی 🔸 مثال ها: • She held s ...
🔸 معادل فارسی: • از کوره در رفتن • عصبانی شدن • پریدن به کسی • در زبان محاورهای: یکهو عصبانی شدن، از خود بیخود شدن، جوش آوردن 🔸 مثال ها: • I didn' ...
🔸 معادل فارسی: • آدم جالب و پرشر و شور • شخصیت رنگارنگ • در زبان محاورهای: آدم عجیب و غریب ولی جذاب، تیپ خاص، آدم متفاوت • با بار منفی: آدم پرادعا، ...
🔸 معادل های فارسی: • ایجاد وقفه • به مشکل خوردن • گره انداختن در کار • در زبان محاوره ای: خطا دادن، هنگ کردن، قاطی کردن 🔸 مثال ها: • The software ...
🔸 معادل فارسی: • هر کس یه جور می بینه • اختلاف سلیقه • در زبان محاورهای: یکی می گه اینجوری، یکی می گه اونجوری 🔸 مثال ها: • You say tomato, I say t ...
۱. فناوری – اصلی: روشی برای برقراری ارتباط ناشناس در شبکه های رایانه ای که در آن داده ها در لایه های متعدد رمزنگاری پیچیده می شوند و از طریق زنجیره ا ...
🔸 معادل فارسی: • به راه خود ادامه دادن • با خوشحالی رفتن • در زبان محاوره ای: به زندگی ات ادامه بده، برو به راهت، ول کردن و رفتن • در مفهوم منفی: بی ...
🔸 معادل فارسی: • به راه خود ادامه دادن • با خوشحالی رفتن • در زبان محاوره ای: به زندگی ات ادامه بده، برو به راهت، ول کردن و رفتن • در مفهوم منفی: بی ...
🔸 معادل فارسی: • کامل شده • بسط داده شده • با جزئیات تکمیل شده • در زبان محاوره ای: جا افتاده، پخته شده، سر و سامون گرفته 🔸 مثال ها: • The proposa ...
🔸 معادل فارسی: • لحظه حساس و حیاتی • در زبان محاورهای: دقیقه نود، لحظه آخر، همه چیز یا هیچ چیز 🔸 مثال ها: • It's a do - or - die moment for the co ...
🔸 معادل فارسی: • لحظه سرنوشت ساز • لحظه تعیین کننده • در زبان محاوره ای: دقیقه نود، لحظه حساس، بزنگاه 🔸 مثال ها: • This is a make - or - break mom ...
اَسفیکسیِیت 🔸 مثال ها: • The room was so small and crowded that I felt I would asphyxiate. اتاق آنقدر کوچک و شلوغ بود که احساس میکردم خفه میشوم. ...
🔸 معادل فارسی: • قرار شاهد کلیدی • حکم جلب شاهد تعیین کننده • دستور احضار یا بازداشت شاهد مؤثر 🔸 نکته فرهنگی و حقوقی: "Material witness order" ابز ...
معادل فارسی: • شاهد کلیدی • شاهد تعیین کننده • شاهد مؤثر 🔸 مثال ها: • The material witness was placed under police protection until the trial. شاه ...
🔸 مثال ها: • I was about to bungee jump, but I got cold feet at the last second. داشتم بانجی جامپ می کردم، ولی آخرین ثانیه جا زدم. • The company ...
🔸 مثال ها: • Don't forget to wipe off your shoes before entering. فراموش نکن قبل از ورود کفش هایت را پاک کنی. • She wiped the lipstick off her c ...
🔸 معادل فارسی: • کسی را دوباره به راه انداختن • کسی را از نو سر پا کردن • کمک به کسی برای ادامه دادن • در زبان محاوره ای: دوباره سوارش کردن، از زمین ...
🔸 معادل فارسی: • روحیه دادن • تقویت کردن • جان تازه ای بخشیدن • در زبان محاوره ای: دوباره سر پا کردن، انرژی تازه دادن، دست به نقد کمک کردن 🔸 مثال ه ...
🔸 معادل فارسی: • در حال مستی • مست بودن • در زبان محاوره ای: خمار بودن، پیاله بودن، مست و لایعقل بودن 🔸 مثال ها: • She doesn't make much sense whe ...
🔸 تعریف ها: ۱. ادبی – اصلی: نوعی شعر طنزآمیز و غالباً بی ادبانه با ساختار ثابت پنج خطی که وزن و قافیه خاص خود را دارد ( معمولاً AABBA ) . مثال: He ...
مِرمیدان 🔸 مثال ها: • The CEO surrounded himself with myrmidons who never questioned his decisions. مدیرعامل خود را با نوچه هایی احاطه کرده بود که ...