grip

/ˈɡrɪp//ɡrɪp/

معنی: چنگ، گریپ، انفلوانزا، چنگ زنی، نهر کوچک، نزله وبایی نای، ادراک و دریافت، نهر کندن، چسبیدن به، نیروی گرفتن، محکم گرفتن
معانی دیگر: در دست گرفتن، (با دندان یا گاز انبر و غیره) محکم گرفتن، (بادست) چسبیدن به، قدرت گرفتن، زورپنجه، فهم، ادراک، تحت کنترل، (ورزش) طرز گرفتن (راکت و چوگان و غیره)، طرز در دست نگه داشتن، توجه را جلب کردن، شدیدا تحت تاثیر قرار دادن، محکم چسباندن یا میخ کردن یا وصل کردن (با to)، طرز گرفتن یا نگهداشتن (در دست)، گیرش، طرز دست دادن، گیره، قید، بست، پنس، دسته، قبضه، دست گیره، کیسه ی سفر، چمدان یا کیف کوچک، (تئاتر و سینما) مسئول دکور و وسایل صحنه، رجوع شود به: grippe
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
عبارات: come to grips with
(1) تعریف: a firm grasp, or the pressure of such a grasp.
مترادف: clasp, clench, clutch, grasp
مشابه: bite, hold

- She got a grip on the ledge and pulled herself up.
[ترجمه ترگمان] او لبه را گرفت و خودش را بالا کشید
[ترجمه گوگل] او دست و پا بر روی لبه گذاشت و خود را بالا کشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I felt the grip of his hand on my shoulder.
[ترجمه حامد بایرامیان] فشار دستش را روی شانه ام حس کردم
|
[ترجمه ترگمان] دستم را روی شانه ام حس کردم
[ترجمه گوگل] دستم را روی شانه ام احساس کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the act of grasping, seizing, or maintaining a firm hold.
مترادف: clutch, grasp, hold
متضاد: release
مشابه: clasp, embrace, grapple, take

- He startled her with a grip around her waist.
[ترجمه ترگمان] با فشاری که به دور کمرش پیچیده بود، او را از جا پراند
[ترجمه گوگل] او با دست و پا زدن در اطراف کمرش زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a particular type of grasp or hold.
مترادف: handclasp, handhold
مشابه: bite, clinch, grapple, handshake, hold

- Do you know this wrestling grip?
[ترجمه ترگمان] این کشتی گرفتن رو بلدی؟
[ترجمه گوگل] آیا می دانید این دست گرفتن کشتی؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: mental mastery.
مترادف: command, grasp, mastery, understanding
مشابه: comprehension, hold

- Her paper shows a good grip of the theory.
[ترجمه Metis] مقاله او تسلط خوب او به تئوری را نشان می دهد.
|
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] مقاله او نشان می دهد که این نظریه خوب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a device that seizes or holds fast.
مترادف: clip
مشابه: clasp, clench, fastener, hold, vise

(6) تعریف: a part that can be grasped or held; handle.
مترادف: handle, hold
مشابه: haft, hilt, pull

- The tool has a rubber grip.
[ترجمه ترگمان] ابزار کنترل لاستیک دارد
[ترجمه گوگل] ابزار دارای دستگیره لاستیکی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: a small suitcase; valise.
مترادف: valise
مشابه: bag, suitcase

(8) تعریف: a stagehand or film production crew member who helps in adjusting sets and props.
مشابه: stagehand

(9) تعریف: a sudden, sharp pain; spasm.
مترادف: pang, spasm
مشابه: cramp, gripe, pain
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: grips, gripping, gripped
(1) تعریف: to seize or hold firmly; grasp.
مترادف: clasp, clutch, grasp
متضاد: release
مشابه: clench, embrace, grab, hold, latch onto, seize

- The child gripped his mother's hand in fear.
[ترجمه ترگمان] بچه با ترس دست مادرش را گرفت
[ترجمه گوگل] کودک از ترس دست مادرش را گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to hold the attention of; captivate.
مترادف: absorb, fascinate, hold, rivet
متضاد: bore
مشابه: captivate, engross, enthrall, entrance, involve, mesmerize, spellbind, take

- The audience was gripped by this intensely emotional scene.
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] مخاطب با این صحنه شدید عاطفی روبرو شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to hold or attach using a grip.
مترادف: clip
متضاد: release
مشابه: attach, clasp, fasten
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: gripping (adj.), gripper (n.)
(1) تعریف: to take hold or to hold securely.
مترادف: hold
مشابه: bite, catch, fasten, grasp, seize

(2) تعریف: to take hold of the interest or attention.
مترادف: fascinate
مشابه: catch

جمله های نمونه

1. a tenacious grip
محکم در دست نگهداشتن

2. get a firm grip on the racket!
راکت را محکم بگیر!

3. he firmed his grip on the sword
او پنجه ی خود را بر (قبضه ی) شمشیر محکم تر کرد.

4. he lost his grip and fell from the branch
دستش ول شد و از شاخه افتاد.

5. he relinquished his grip on his armchair
صندلی دسته دار را که با دست گرفته بود ول کرد.

6. in the a grip of a deadly disease
در چنگال مرضی مهلک

7. to have a grip on a problem
مسئله ای را درک کردن

8. to relax one's grip
با دست نگهداشتن خود را شل کردن

9. to slacken one's grip
محکم در دست نگرفتن (شل در دست گرفتن) چیزی

10. to get a grip on oneself
بر خود مسلط شدن،خود را کنترل کردن

11. he grasped the oar firmly and did not loosen his grip
او پارو را محکم گرفت و آن را رها نکرد.

12. His grip slackened a little and she pulled away.
[ترجمه ترگمان]دستش کمی شل شد و عقب کشید
[ترجمه گوگل]چنگ زدنش کمی کم شد و او را عقب کشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. There is no fire like lust, no grip like hate; there is no net like delusion, no river like craving.
[ترجمه ترگمان]هیچ آتشی مثل شهوت وجود ندارد، نه فشاری مثل نفرت، هیچ دامی مثل توهم، نه رودخانه ای مثل هوس
[ترجمه گوگل]هیچ آتشی مانند شهوت، هیچ چیزی مثل نفرت وجود ندارد؛ هیچ خالصی مانند توهم وجود ندارد، هیچ رودخانه ای مثل طوفان وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Try adjusting your grip on the racket.
[ترجمه ترگمان] سعی کن شلوغش کنی
[ترجمه گوگل]سعی کنید دست خود را روی راکت قرار دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. She tried to get a grip on the icy rock.
[ترجمه ترگمان]سعی کرد سنگ یخ را بگیرد
[ترجمه گوگل]او سعی کرد تا بر روی سنگ یخی دست یابد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. The eagle seized its prey in a tenacious grip.
[ترجمه ترگمان]عقاب طعمه خود را محکم در دست گرفت
[ترجمه گوگل]عقاب طعمه خود را در دست گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. She tried to disengage herself from his grip.
[ترجمه ترگمان]سعی کرد خود را از چنگش رها کند
[ترجمه گوگل]او سعی کرد خودش را از دست بگیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. He holds his tennis racket in/with a vice-like grip.
[ترجمه ترگمان] اون توپ تنیس رو در دست داره
[ترجمه گوگل]او دارای یک راکت تنیس در / با دست و پا زدن است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

چنگ (اسم)
paw, grapnel, gripe, harp, claw, clutch, grip, lyre, nail, grapple, pad, trombone

گریپ (اسم)
common cold, influenza, grip, grippe

انفلوانزا (اسم)
influenza, flue, grip, grippe, flu

چنگ زنی (اسم)
grasp, grip

نهر کوچک (اسم)
rivulet, grip, runnel, streamlet

نزله وبایی نای (اسم)
grip, grippe

ادراک و دریافت (اسم)
grip

نهر کندن (اسم)
rib, grip

چسبیدن به (فعل)
hang, snap, grip

نیروی گرفتن (فعل)
grip

محکم گرفتن (فعل)
clamp, gripe, clutch, clam, grip, clip, hug

تخصصی

[خودرو] چسبندگی و یا گیرش جاده.
[سینما] کارگر صحنه / گیره / مقره - کارگر فنی - متصدی حرکت دوربین - مکانیک صحنه - دستیار صحنه
[عمران و معماری] بست - قید - گیره
[زمین شناسی] بست، قید، گیره
[صنعت] چنگ زدن، گرفتن

به انگلیسی

• firm hold; grasp; understanding; handle
hold firmly; grasp; catch and hold someone's interest
if you grip something, you take hold of it with your hand and continue to hold it firmly. verb here but can also be used as a count noun. e.g. i tightened my grip on the handrail.
a grip on someone or something is control over them.
if something grips you, it suddenly affects you strongly.
if you are gripped by something, your attention is concentrated on it.
if you get or come to grips with a problem, you start taking action to deal with it.
if you are losing your grip, you are becoming less able to deal with things.

پیشنهاد کاربران

دستگیره

چفت
Get a grip on your: خودت رو محکم بگیر، خودت رو ویشگون بگیر، حواست به کارات باشه
محاصره شدن و گیر افتادن
For months after our dispute, I felt gripped by despair.
ماهها پس از مشاجره ما، احساس میکردم با ناامیدی محاصره شدم.

دامن گیر کردن/ احاطه کردن
Take hold of
مسلط بودن
تسلط
کنترل
چنگ. چنگ زدن . محکم گرفتن. چسبیدن به. زور پنجه. گرفتن با دست
[اسلحه] لگدگیر
محکم گرفتن/احاطه کردن چیزی
Grip on sth = تسلط ، سلطه ویا کنترل داشتن بر چیزی
grip of tyre میزان چسبندگی لاستیک بر جاده
۱ - محکم گرفتن
۲ - جذب کردن جلب توجه کردن
۳ - قدرت ، سلطه، سیطره
۴ - از دست دادن کنترل افکار و رفتار و احساس در ساختار lose your grip on sth
4 - در ساختار passive به معنی این که توجه شما کاملا مجذوب و معطوف چیزی شدن یا شدیدا احساس خاصی مثل ترس و. . . داشتن
He was completely gripped by what he was doind
He was gripped by fear
محکم گرفتن ؛ توجه کسی را جلب کردن ؛ غلبه کردن ( ترس ) ؛ کنترل , سلطه

# She tightened her grip on my arm
# The baby gripped my finger with her hand
# The trial has gripped the whole nation
# I was gripped throughout the entire film
# I was suddenly gripped by fear
# Rebels tightened their grip on the city
# He lost his grip and fell from the branch
سرماخوردگی
grip ( حمل ونقل درون شهری ـ جاده ای )
واژه مصوب: جدول زهکشی
تعریف: جدولی مشبک که بین جدول های بتنی معمول و در فاصله های معین برای هدایت آب های سطحی به حاشیۀ راه یا به درون زهکش نصب می شود
verb
[ obj]
1 : to grab or hold ( something ) tightly
◀️The little boy gripped his mother's hand tightly.
◀️I gripped the door handle and pulled as hard as I could.
2 : to get and hold the interest or attention of ( someone )
◀️The story really grips the reader.
◀️The scandal has gripped the nation

noun
1 [count] a : the act of grabbing or holding something — often on
She tightened her grip on the handlebars as she coasted◀️ down the hill.
◀️I got a good grip on the door handle and pulled.
◀️He loosened/relaxed/lost his grip on the rope
◀️My grip would pull your condom off anyway
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما