پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٨,٣٤٤)
🔸 مترادف ها • bewildered • confused • perplexed • baffled • dumbfounded 🔸 مثال ها • I was flummoxed by the strange instructions. من از دستورالعمل ...
🔸 معادل فارسی • علیه کسی برگشتن • به کسی حمله کردن ( لفظی یا رفتاری ) • ناگهان دشمنی کردن - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( محاوره ای – اصلی ) :* ...
🔸 مثال ها • Please mind your manners when guests arrive. لطفاً وقتی مهمان ها رسیدند مؤدب باش. • He was told to mind his manners at school. به او ...
🔸 تعریف ها 1. ( استعاری – اصلی ) : کنایه از داشتن مقدار زیادی پول ( اینجا واحد پول روسیه: روبل ) . مثال: After the deal, he was swimming in rubles ...
1. ( استعاری – اصلی ) : کنایه از تلاش برای مدیریت یا هماهنگ کردن افراد یا چیزهایی که ذاتاً مستقل، بی نظم یا کنترل ناپذیر هستند. مثال: Trying to org ...
🔹 تعریف و معادل فارسی فرد اشرافی یا ثروتمند، معمولاً با بار منفی ( اشاره به تکبر یا فاصله طبقاتی ) . اشراف زاده، آقا/خانم از ما بهترون، اعیان ( در ...
🔸 معادل فارسی • به تدریج متوقف شدن • از حرکت ایستادن • کند و سپس متوقف شدن - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( استعاری – اصلی ) :** وقتی یک روند یا ...
🔸 مثال ها • The app includes a panic button for personal safety. اپلیکیشن یک دکمه اضطراری برای امنیت شخصی دارد. • He hit the panic button when he ...
🔸 معادل فارسی • علائم حیاتی اش به شدت پایین است • وضعیت جسمی اش وخیم است - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( پزشکی – استعاری ) :** بیان غیررسمی برای ...
Vasopressor دارویی است که برای بالا بردن فشار خون در شرایط بحرانی ( مثل شوک ) استفاده می شود. این داروها با تنگ کردن رگ های خونی و گاهی با تقویت انقب ...
( پزشکی/فیزیکی – اسم ) : پارگی یا شکاف در بافت یا جسم. مثال: The athlete suffered a muscle tear. ورزشکار دچار پارگی عضله شد. The document had a ...
🔸 معادل فارسی • در حوزه من نیست • کار من نیست • تخصص من نیست • در محاوره: به من ربطی نداره - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( محاوره ای – اصلی ) : ...
🔸 معادل فارسی • ردِ کاغذی • مدارک مکتوب • سند و مدرک قابل پیگیری - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( حقوقی – اصلی ) :** مجموعه ای از اسناد و مدارک ...
🔸 معادل فارسی • اردوگاه • محل استقرار موقت • کمپ ( در محاوره ) • در متون تاریخی: محل برپایی چادرها - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( نظامی – اص ...
🔸 معادل فارسی • مقابله کردن با • ایستادگی کردن در برابر • روبه رو شدن و غلبه کردن - - - face down 🔸 معادل فارسی • مقابله کردن با • ایستادگی ک ...
🔸 معادل فارسی • توخالی به نظر رسیدن • بی اعتبار جلوه کردن • غیرصادقانه بودن - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( ادبی – اصلی ) :** وقتی یک سخن یا وع ...
🔸 معادل های فارسی ( بسته به زمینه ) • سوار شدن ( با وسیله نقلیه ) • دستگیر شدن ( توسط پلیس ) • جمع آوری شدن / برداشته شدن - - - ## 🔸 تعریف ه ...
🔸 معادل فارسی • از روی زمین محو شدن • غیب شدن • ناپدید شدن کامل - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( ادبی – اصلی ) :** توصیف ناپدید شدن کامل کسی یا ...
🔸 معادل فارسی • گیج شدن • متزلزل بودن • در شوک بودن - - - ## 🔸 تعریف ها ( با توجه به متن شما ) 1. ** ( خبری – اصلی ) :** در زبان رسانه ای، ...
🔸 معادل فارسی • دیدن • شاهد بودن • رخ دادن ( در زبان خبری ) - - - ## 🔸 تعریف ها ( با توجه به متن شما ) 1. ** ( خبری – اصلی ) :** در زبان رس ...
🔸 معادل فارسی • کاهش ارزش یافتن • کم ارزش شدن • افت کردن - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( اقتصادی – اصلی ) :** کاهش ارزش یک دارایی یا ارز در طول ...
🔸 معادل فارسی • سودجویانه • در پی سود • به دنبال منفعت مالی • در محاوره: پول محور، فقط دنبال سود - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( اقتصادی – اصل ...
🔸 معادل فارسی • سخت گیرانه تر • خشن تر • دستِ سنگین تر - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( انتقادی – اصلی ) :** توصیف رویکرد یا سیاستی که بیش از حد ...
🔸 مترادف ها primary author – first author – corresponding author ( گاهی متفاوت ) – main contributor 🔸 مثال ها • She is the lead author of the groun ...
🔸 معادل فارسی • هم گامت • دارای گامت های مشابه • در محاوره: جنسیتی که سلول های جنسی اش یکسان اند - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( زیست شناسی – ا ...
🔸 معادل فارسی • ناهم گامت • دارای گامت های متفاوت • در محاوره: جنسیتی که سلول های جنسی اش متفاوت اند - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( زیست شناس ...
🔸 مترادف ها brawl – fight – fracas – melee – disturbance 🔸 مثال ها • The men were convicted of affray after the street fight. مردان پس از دعوای خی ...
🔸 مترادف ها mockery – absurdity – comedy – charade – travesty 🔸 مثال ها • The debate was a farce, with no serious discussion. مناظره یک مضحکه بود، ...
🔸 مترادف ها determination leads to success – persistence pays off – if you want it, you can do it 🔸 مثال ها • She learned to walk again after the a ...
🔸 معادل فارسی • مربوط به • در مورد • همه چیز درباره ی - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( محاوره ای – اصلی ) :** برای نشان دادن تمرکز یا موضوع اصلی ...
🔸 معادل فارسی • کاملاً متعهد • تمام قد وارد شدن • با همه توان تلاش کردن - - - ## 🔸 تعریف ها ( با توجه به متن شما ) 1. ** ( محاوره ای – اصلی ...
🔸 معادل فارسی • پوشش تحریک آمیز • گزارش جنجالی • خبرسازی آتش افروز • در محاوره: خبر داغ و جنجالی - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( رسانه ای – اص ...
( فرهنگی – اصلی ) : اصطلاح عامیانه در بریتانیا برای پلیس، به ویژه پلیس راهنمایی و خیابان. مثال: A bobby was standing on the corner. یک پلیس در گوش ...
• ترکیب community sentence در حقوق مدرن برای اشاره به مجازات های غیرحبسی رایج است. • در نظام های حقوقی اروپایی و بریتانیایی، community sentence یکی ...
سوراخ گرد ( جنایی – اصلی ) : نشانه یا سوراخ دایره ای روی سطح ( مثل شیشه یا دیوار ) که معمولاً ناشی از گلوله یا ضربه است. مثال: Investigators found ...
سایِن - - - 🔸 معادل فارسی • نواده • فرزند خاندان ( به ویژه خاندان ثروتمند یا مشهور ) • وارث • در گیاه شناسی: پیوندک - - - ## 🔸 تعریف ه ...
موگُل - - - 🔸 معادل فارسی • غول ( اقتصادی/رسانه ای ) • سرمایه دار بزرگ • امپراتور / فرمانروای قدرتمند • در محاوره: کله گنده، بزرگ مقام - - ...
اسم - - - ## 🔸 معادل فارسی • اختلاف • دعوا • قطع رابطه - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( اجتماعی – اصلی ) :** اختلاف یا دعوای جدی میان دوستان، ...
🔸 مثال ها • Don’t be such a creep! این قدر مزاحم نباش! • He’s a creep who makes everyone uncomfortable. او آدم مزاحمی است که همه را ناراحت می کند.
🔸 معادل فارسی • آرایشگر • متخصص زیبایی • کارشناس مراقبت های زیبایی - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( حرفه ای – اصلی ) :** فردی که در زمینه ی آرای ...
دیوز‑پِیینگ 🔸 تعریف ها 1. ( سازمانی – اصلی ) : فرد یا گروهی که به طور منظم حق عضویت یا هزینه ی مقرر را به یک انجمن، اتحادیه یا سازمان می پردازد. ...
🔸 تعریف ها 1. ( رسانه ای – اصلی ) : اقدام عمدی برای تخریب اعتبار یا وجهه ی فرد، گروه یا کشور با انتشار اطلاعات منفی یا نادرست. مثال: The campaign ...
( پزشکی/اخلاقی – عمومی ) : حق بیمار برای تصمیم گیری درباره ی درمان یا پایان زندگی خود. مثال: Patient autonomy is respected in medical ethics. آزاد ...
🔸 معادل فارسی • بیمار ناتوان • بیمار رنجور • بیمار ضعیف - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( پزشکی – اصلی ) :** بیماری که از مشکل جسمی یا مزمن رنج م ...
🔸 معادل فارسی • خودمصرف کردن • خودبه کاربردن • خودتزریق کردن ( در زمینه دارو ) - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ( پزشکی – اصلی ) :** مصرف دارو یا ...
یوتِنِژیا - - - 🔸 معادل فارسی • اتانازی • مرگ آسان • مرگ با کمک پزشک • در محاوره: مرگ با عزت یا پایان زندگی با تزریق پزشک - - - ## 🔸 ت ...
🔸 معادل فارسی • کمک پزشکی برای پایان زندگی • مرگ با کمک پزشکی • در محاوره: مرگ با عزت یا پایان زندگی با کمک پزشک - - - ## 🔸 تعریف ها 1. ** ...
ترِمِر ________________________________________ 🔸 معادل فارسی: • لرزش • تکان ناگهانی • ارتعاش ________________________________________ 🔸 ت ...
🔸 مترادف ها: incurable disease – life‑limiting illness – end‑stage disease – fatal condition 🔸 مثال ها: • She is battling a terminal illness with c ...