🔸 معادل فارسی:
• ( اصطلاحی – اصلی ) فرصت حرف زدن پیدا کردن، یک کلمه توی بحث گفتن
• ( در جملات منفی ) نگذاشتن کسی حرف بزند، اجازه ندادن کسی دهان باز کند
🔸 مثال ها:
My sister talks so much that I can never get a word in edgewise when she calls.
... [مشاهده متن کامل]
خواهرم آنقدر حرف می زند که وقتی زنگ می زند، من هیچوقت نمی توانم یک کلمه حرف بزنم.
The manager dominated the meeting, and the team couldn't get a word in edgewise.
مدیر جلسه را در اختیار گرفت و تیم نتوانست یک کلمه حرف بزند
With ten people arguing at once, it was impossible to get a word in edgewise.
با ده نفر که همزمان بحث می کردند، غیرممکن بود که یک کلمه حرف بزنی.
• ( اصطلاحی – اصلی ) فرصت حرف زدن پیدا کردن، یک کلمه توی بحث گفتن
• ( در جملات منفی ) نگذاشتن کسی حرف بزند، اجازه ندادن کسی دهان باز کند
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
خواهرم آنقدر حرف می زند که وقتی زنگ می زند، من هیچوقت نمی توانم یک کلمه حرف بزنم.
مدیر جلسه را در اختیار گرفت و تیم نتوانست یک کلمه حرف بزند
با ده نفر که همزمان بحث می کردند، غیرممکن بود که یک کلمه حرف بزنی.
مجال بده منم حرف بزنم
یک کلمه حرف زدن
چیزی گفتن
مجال صحبت پیدا کردن
چیزی گفتن
مجال صحبت پیدا کردن
اجازه صحبت پیدا کردن درحالیکه یکی دایم وراجی میکنه و وقت به شما نمیرسه
to have an opportunity to speak
Brad talked so much that nobody could get a word in edgewise